بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 415


و عمرو بن دينار و شعبى و ابو اسحاق سبيعى و گروهى ديگر از او روايت كرده‌اند .
عكرمه از شهرى به شهرى منتقل مىشده : به خراسان و به اصفهان و بمصر و برخى ديگر از شهرهاى اسلامى مسافرت كرده است .
ابن خلَّكان پس از اين كه در باره اش گفته : « . . و هو احد فقهاء مكَّة و تابعيها . . » چنين آورده است : « و قد تكلَّم النّاس فيه لأنّه كان يرى رأى الخوارج . . » ابو نعيم در حليه ( جلد سيم ص 245 ) پس از اين كه عكرمه را بعنوان « و منهم مفسّر الآيات المحكمة . . » ياد كرده برخى از آن چه در بالا ياد شد آورده و از جمله به اسنادش از عكرمه از ابن عباس روايت كرده كه ابن عباس به او اين مضمون را گفته است :
« برو و به مردم فتوى بده . پس اگر كسى ترا از « ما يعنى » ( آن چه مقصود است ) بپرسد او را فتوى گو و اگر از « ما لا يعنى » بپرسد فتوى مده . تو با فتوى دادن دو سيم بار مرا از فتوى دادن به مردم از دوشم برمىدارى » .
قتاده در بارهء عكرمه گفته است : « اعلمهم بالتّفسير » و جابر بن زيد مىگفته است « هذا عكرمة مولى ابن عباس ، هذا اعلم الناس » .
ابو نعيم به اسناد خود از حبيب بن ابى ثابت نقل كرده كه اين مضمون را گفته است :
« نزد من پنج كس فراهم آمدند كه مانند ايشان هيچ گاه نزدم جمع نخواهد شد .
عطاء و طاوس و مجاهد بن جبر و سعيد بن جبير و عكرمه . پس مجاهد و سعيد به عكرمه رو آوردند و از تفسير پرسش كردند و از هيچ آيه نپرسيدند مگر اين كه تفسير آن را بيان كرد . چون سؤالات ايشان تمام شد عكرمه خود شروع كرد به اين كه مىگفت : فلان آيه در فلان موضوع است و آن آيه ديگر در بارهء فلان مطلب و در فلان محل نازل شده است » .


صفحه 416


< فهرس الموضوعات > 4 - اعلم مردم زمان خود بمناسك حجّ ، عطاء بن أبي رباح بوده است < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 5 - تعيين مفتي از طرف حكومت بني اميّه < / فهرس الموضوعات > - 3 - عطاء ابو محمد عطاء ابن ابى رباح ( بر وزن صباح ) .
عطاء به گفتهء ابو اسحاق : پدرش ابو رباح را نام ، اسلم بوده در سال يك صد و چهارده ( 114 ) ، چنان كه از هيثم نقل شده ، يا در سال يك صد و پانزده ( 115 ) به سن هشتاد و هشت ، چنان كه از واقدى منقول مىباشد ، در گذشته است . عطاء مولى فهر يا مولى جمح و ، بتعبير ابو اسحاق ، از « اجلَّاء فقهاء » بوده است .
از قتاده منقول است كه « عطاء از همهء مردم به مناسك اعلم است » و از اوزاعى اين مضمون حكايت شده كه « عطاء روزى كه از جهان در گذشت در نظر مردم محبوبترين و با جلالتترين اهل زمين بود . . » ابن خلَّكان پس از اين كه گفته است : عطاء از اجلَّهء تابعان و فقيهان و زاهدان مكَّه بوده و از جابر بن عبد الله انصارى و عبد الله بن عباس و عبد الله بن زبير و گروهى بسيار از صحابه شنيده ( استماع حديث داشته ) و عمرو بن دينار و زهرى و قتاده و مالك بن دينار و اعمش و اوزاعى و جمعى زياد از او استماع داشته و روايت كرده‌اند چنين گفته است :
« و اليه و إلى مجاهد انتهت فتوى مكَّة فى زمانها » از ابراهيم بن عمرو بن كيسان اين مضمون ، نقل شده است :
« در زمان بنى اميه به فرمان ايشان در ميان حاجّ كسى فرياد مىزد كه جز عطاء بن ابى رباح ديگرى نبايد به مردم فتوى دهد » ابن خلَّكان گفته است :


صفحه 417


« و نقل اصحابنا عن مذهبه انّه كان يرى اباحة وطى الجوارى به اذن اربابهنّ » و همو از كتاب « شرح مشكلات الوسيط و الوجيز » تأليف ابو الفرج عجلى نقل كرده است كه :
« انّه كان يبعث بجواريه إلى ضيفانه » و خود چنين اظهار عقيده كرده كه : بر فرض اين كه رأى او در فقه حلَّيّت جوارى باشد غيرت و مردانگى از چنين عملى امتناع دارد پس اين كار از آن « سيّد امام » بسيار بعيد مىنمايد ! » شاعرى در بارهء عطاء ابن ابى رباح دو بيت زير را گفته است كه خود ابن خلَّكان نيز آن دو بيت را نقل كرده و شايد اگر دقّتى در آنها شده بود آن چه به نظر ابن خلَّكان از آن « سيّد امام » بسيار بعيد مىنموده كمتر مورد استبعاد مىشد بهر حال آن دو بيت چنين است :
< شعر > سل المفتى المكَّىّ هل فى تزاور و ضمّة مشتاق الفؤاء جناح ؟
فقال : معاذ الله ان يذهب التّقى تلاصق اكباد بهنّ جراح !
< / شعر > عطاء را معمول بوده كه در مسجد مىنشسته و حلقهء درس و فتوى تشكيل مىداده است[1]از سليمان رفيع نقل شده كه اين مضمون را گفته است :
« به مسجد الحرام وارد شدم ديدم مردم بر مردى گرد آمده و در پيرامنش فراهم شده‌اند چون پرسيدم دانستم عطاء بن ابى رباح است كه مانند غراب سياه[2]در آنجا


[1]از اوائل دورهء صحابه بعضى از آنان در مسجد مىنشسته و فتوى مىداده‌اند ليكن عنوان رسمى نداشته و تدريس اصطلاحى بر آن اطلاق نمىشده ( قضيهء اسامة بن زيد بن اسامه كه در زمان عمر در مسجد فتوى مىگفته و عمر او را احضار كرده و در بارهء مسأله‌اى كه راجع به غسل بوده تحقيق به ميان آورده است در اوائل اين جلد آورده شد )
[2]عطاء علاوه بر اين كه رنگش سخت سياه مىبوده پايش لنگ و دستش شل و بينيش كوتاه و پهن و از يك چشم هم كور بوده و در آخر عمر از هر دو چشم نابينا شده است !


صفحه 418


< فهرس الموضوعات > 6 - نشستن در مسجد براي تدريس و فتوى < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 7 - نصائح عطاء به عبد الملك مروان < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 8 - عطاء پس از مرگ ابن عباس بجاي او در مسجد الحرام مينشسته و فتوى ميداده است < / فهرس الموضوعات > نشسته بود و مردم به دورش حلقه زده بودند » .
ممقانى ، عطاء را مولى ابن عباس و راوى از او دانسته و از رجال شيخ نقل كرده كه عطاء را در عداد اصحاب على ( ع ) آورده است .
محى الدين در كتاب « محاضرة الابرار و مسامرة الاخيار » به اسناد از اصمعى چنين افاده كرده است :
« هنگامى كه عبد الملك در زمان خلافت خود ، به مكَّه بود روزى عطاء بر وى درآمد . عبد الملك بر تخت نشسته بود و بزرگان از هر قوم و قبيله در پيرامن تخت او بودند . چون عطاء را ديد به پا برخاست و او را بر تخت خود نشاند و جلو او نشست و گفت : اى ابو محمد ترا چه حاجتى است ؟ عطاء گفت :
« اى امير در حرم خدا از خدا و رسول بترس و آنجا را عمارت كن و از خدا در بارهء فرزندان مهاجران و انصار بپرهيز چه تو به واسطهء ايشان اين مقام را يافته و بر اين تخت نشسته‌اى . و خدا را نسبت به مرزداران در نظر دار چه اين مجاهدان و سربازان ، اسلام را حصار و مسلمانان را نگهبانان و پاسدارانند . و از كارها و اوضاع و احوال مسلمين خبر گير و بازرسى كن چه تنها تو ، مسئول هستى . و در حق كسانى ( ارباب حاجات ) كه جلو در خانه ات ايستاده و حاجت دارند خدا را ببين و از او بترس و از ايشان غافل مباش و در را بر وى آنان مبند و بكارهاشان رسيدگى فرما .
« عبد الملك گفت : چنين مىكنم .
« پس عطاء برخاست كه برود عبد الملك او را گرفت و گفت : اى ابو محمد تو حاجات ديگران را خواستى و گفتى و ما پذيرفتيم . حاجت خود را برگو كه چيست ؟
« عطاء گفت : مرا به مخلوقى حاجتى نيست .
« اين بگفت و از تخت به زير آمد و از نزد عبد الملك بيرون شد . عبد الملك گفت : سوگند به جان پدرم كه اينست شرف و اينست بزرگى و سرورى » ابو نعيم در « حليه » پس از اين كه عطاء را به عبارت « و منهم فقيه الحرم


صفحه 419


و البطاح . . » عنوان كرده در ترجمهء وى از لحاظ علم و عمل و اقوال و اخلاق شرحى مفصل آورده كه شمّه و بهرى از آنها در زير آورده مىشود :
به اسناد از سعيد آورده كه گفته است :
« عبد الله عمر به مكَّه در آمد مردم دور او فراهم آمدند و مسائل فقهى و احكام دينى را از وى مىپرسيدند او گفت : شگفت است با اين كه عطاء ابن ابى رباح در ميان شما هست شما مسائل خود را جمع كرده و از من مىپرسيد ! » و به اسناد از احمد بن محمد شافعى آورده كه اين مضمون را گفته است :
« در مكَّه ، ميان مسجد الحرام ، ابن عباس را براى افتاء حلقه و حوزه‌اى مىبود چون او در گذشت عطاء بن ابو رباح به جاى وى مىنشست و به كار افتاء مىپرداخت » و به اسناد از عطاء از ابن عباس آورده كه گفته است :
« مردى در زمان پيغمبر ( ص ) جراحتى يافته بود به او گفته شده غسل كند او هم غسل كرده و مرده است چون اين خبر به پيغمبر ( ص ) رسيده گفته است : قتلوه ، قتلهم الله ألم يعلم انّ شفاء العىّ ، السّؤال ؟ » باز هم به اسناد از عطاء از ابن عمر آورده كه گفته است :
« مردى از مردم حبشه ( سياه ) به نزد پيغمبر ( ص ) آمد و از او پرسشهايى كرد .
« پيغمبر بوى گفت : « سل و استفهم » پس آن مرد به پيغمبر ( ص ) گفت :
« يا رسول الله شما به رنگ و سيما و پيمبرى بر ما برترى داريد آيا اگر آن چه تو بدان ايمان دارى و بهر چه تو به آن عمل مىكنى من هم مانند تو ايمان بياورم و عمل كنم با تو در بهشت خواهم بود ؟
« پيغمبر ( ص ) گفت : آرى .
« آنگاه پيغمبر ( ص ) گفت : سوگند به خدايى كه جان من در قبضهء قدرت او است سفيدى مردان سياه در بهشت از مسافت هزار سال ديده مىشود . . » تا آنجا كه مرد حبشى گفت : آيا دو چشم من در بهشت آن چه را دو چشم تو مىبيند


صفحه 420


خواهد ديد ؟ پيغمبر ( ص ) پاسخ داد : آرى .
باز هم به اسناد از عطاء از عبد الله بن عمرو ( پسر عمرو عاص ) آورده كه گفته است :
« پيغمبر به من گفت : اى عبد الله بن عمرو آيا روزها را روزه دارى و شبها را بيدار هستى ؟ گفتم : آرى . گفت :
« هر گاه چنين كنى چشمهايت به گودى مىافتد و جانت برنج و ناخوشى . همانا چشمت را بر تو حقّى است و تنت را بر تو حقّى و اهلت را بر تو حقّى پس شبرا بيدار باش و هم بخواب ، و روزه بگير و هم افطار كن . سه روز از هر ماه را روزه بگير كه اينست روزهء دهر .
« گفتم : مرا نيرو زياده از اينست . گفت : لا صام من صام الأبد . پس اگر گزيرى نيست مانند داود پيغمبر كه يك روز روزه مىداشت و يك روز افطار مىكرد و به هنگام تلاقى جنگ آوران در جنگ نمىگريخت عمل كن » عطاء به گفتهء ابو نعيم « اجماع » را بر « أسناد » مقدم مىداشته . ابو نعيم به اسناد از اسماعيل كوفى نقل كرده كه اين مضمون را گفته است :
از عطاء چيزى را پرسيدم : پاسخم داد . گفتم : اين را از كه مىگويى ( روايت مىكنى ) ؟ گفت : ما اجتمعت عليه الأمّة اقوى من الأسناد[1]»


[1]به نظر مىرسد كه اگر چنين اجتماعى وجود پيدا كند نظر عطاء به شرائط زير بر خطا ، بلكه خالى از قوت ، نباشد : ( 1 ) حفظ لحاظ « طريقيت » در آن ، نه بعنوان « موضوعيت » ( چنان كه ظاهرا نظر عطاء موضوعيت آنست ) . ( 2 ) قطع به اين كه مؤدى و مدلول اين اجتماع ، به حكمى مخالف آن مسبوق نبوده است و به عبارتى ديگر اين اجتماع را تغلب و نيرنگ و قهرى بوجود نياورده بلكه به زمان شارع ، متصل و به استفادهء از سنت متكى است . اين اجماع يا اجتماع شبيه است به آن چه امام مالك آن را « سيرهء اهل مدينه » خوانده و اين عقيدهء عطاء قريب است به منظور علماء شيعه در مسأله اسناد كه عمل به « خبر مشهور » را در صورتى كه علماء به آن عمل نكرده باشند روا ندانسته و گفته‌اند : « كلما ازداد شهرة زاد وهنا » چه اين كه اجتماع علما را بر عمل نكردن به خبر مشهور ، بر خبر مشهور مقدم شمرده‌اند . وجه قوت نظر علماء اينست كه اسناد از يك عادل يا دو عادل خواهد بود كه خطا و اشتباه بلكه عمد بر وضع ، در آن راه دارد ليكن اجتماع است با شرائط ياد شده علاوه بر اين كه عادة نادر بلكه ممتنع است خطا و اشتباه در آن راه يابد طبعا بر عده‌اى بىشمار از عدول ، اشتمال دارد .


صفحه 421


- 4 - ابن ابى مليكه عبد الله بن ابى مليكه ( ابو مليكه بر وزن ابو هريره ) تيمى مخزومى .
ابن ابو مليكه ، به گفتهء ابو اسحاق ، در سال يك صد و نوزده ( 119 ) در مكه وفات يافته و از بزرگان اصحاب عبد الله بن عباس بوده و « از طرف عبد الله بن زبير در طائف ، قاضى بوده است » شيخ طوسى ، در رجال خود ، ابن ابو مليكه را در عداد اصحاب على بن حسين ( ع ) به اين عبارت آورده است : « عبد الله بن ابى مليكة المخزومي » صاحب « تنقيح المقال » مليكه را بضم ميم و فتح لام و سكون ياء و فتح كاف بر وزن « جهينه » ضبط كرده و تعديد شيخ طوسى را نيز آورده و در ترجمه اش به همان اكتفا كرده است .


صفحه 422


- 5 - عمرو بن دينار ابو محمد عمرو بن دينار ( مولى باذام يا باذان - من الأبناء - ) .
عمرو بن دينار به گفتهء ابو اسحاق در سال يك صد و بيست و شش ( 126 ) در گذشته است و بنقل همو طاوس به پسر خود مىگفته است :
« اذا قدمت مكَّة فجالس عمرو بن دينار فإنّ اذنيه[1]قمع العلماء . . » عطاء نيز مردم را به مجالست عمرو بن دينار و استفاده از محضر او دستور مىداده و تشويق مىكرده است .
شيخ طوسى در رجال خود ذيل « اصحاب باقر ( ع ) » چنين عنوان كرده است :
« عمرو بن دينار المكَّى ، احد ائمّة التّابعين ، و كان فاضلا عالما ثقة » و در ذيل « اصحاب صادق ع » گفته است :
« عمرو بن دينار ، مولى ابن باذان ، المكَّىّ تابعى » ممقانى از محقّق بحرانى نقل كرده كه در كتاب « البلغه » به ثقه بودن عمرو بن دينار گفته است . و باز از « كشف الغمّه » روايتى از حضرت باقر ( ع ) نقل كرده كه آن را بر جلالت مقام و علوّ قدر عمرو در نزد آن حضرت دليل دانسته و در آخر ، خودش تزلزلى پيدا كرده و در بارهء ثقه بودن وى به ترديد و تشكيك پرداخته است .
صاحب قاموس الرّجال از ابن قتيبه نقل كرده كه در « معارف » در عنوان او اين


[1]« فان اذنيه كانتا قمعا ( قيف ) للعلماء » ( حلية الاولياء ) .