طبقهء نخست از فقيهان تابعى يمن - 1 - طاوس ابو عبد الرحمن طاوس بن كيسان يمانى ، مولى ابناء فرس .
طاوس در سال يك صد و شش ( 106 ) در مكَّه ، در حال اعمال حجّ وفات يافته است .
به گفتهء ابو اسحاق ، طاوس « فقيهى جليل بوده » و بنقل از خصيف « اعلم فقيهان بوده است به حلال و حرام » شيخ طوسى ، در رجال خود ، طاوس را از اصحاب حضرت سجّاد ( ع ) شمرده و ممقانى پس از نقل كلام شيخ گفته است « و يعبّر عنه بطاوس الفقيه ايضا » و از آن پس چنين افاده كرده است :
« در كتب رجال ، بر مدح يا قدح طاوس تنصيصى نيست ، بلى از روايتى در بحار و چند روايت ديگر چنان برمىآيد كه از دوستان خاندان رسالت و مردى متديّن و متصلى در شرعيّات و نسبت به كارهاى دينى و الهى خشن و سخت بوده است ليكن رواياتى ديگر هم هست كه با آن چه از آن روايات ، مستفاد است معارضه و مخالفت دارد . . » آنگاه روايتى از كتاب « تنبيه الخواطر » تأليف شيخ ورّام بن ابى فراس و روايتى ديگر از كتاب « القصص » تأليف راوندى در زمينهء اين مخالفت و معارضه آورده و در پايان به عقيده و نظر خود ، دور ندانسته كه خبر و حديث طاوس در عداد
< فهرس الموضوعات > 3 - دوره فقيهان تابعي يمن :
1 - ذريه طاوس يمني در قزوين < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 2 - عقيده و گفته طاوس درباره تطيّر < / فهرس الموضوعات > اخبار « موثّق » در آيد و در صورتى كه معارضى بر آن نباشد بر آن اعتماد و بدان استناد شود .
زكريا بن محمد بن محمود قزوينى در كتاب « آثار البلاد و اخبار العباد » ( ذيل بحث از يمن و يمانيان ) چنين گفته است :
« و منها ابو عبد الرحمن طاوس بن كيسان اليماني افتخار اليمن . كان من اعلم الناس بالحلال و الحرام له نسل بقزوين مشايخ و علماء إلى الآن ، و هو جدّى من قبل الأمّ . .
« و قال منعم بن ادريس : صلَّى طاوس اليماني صلاة الفجر بوضوء العتمة اربعين سنة . توفّى سنة ست و مائة ( 106 ) بمكَّة قبل يوم التّروية عن بضع و تسعين سنة . و كان النّاس يقولون : رحم الله ابا عبد الرحمن . حجّ اربعين حجّة . و صلَّى عليه هشام بن عبد الملك ، و هو خليفة حجّ تلك السنة » ابو نعيم ترجمهء حال طاوس را ( در حلية الاولياء ) نسبة مفصل آورده و پس از اين كه او را بعنوان « و منهم المتفقّه اليقضان . . اوّل الطبقة من اهل اليمن الَّذين قال فيهم النّبيّ ( ص ) : الايمان يمان » ياد كرده شمّهاى از حالات و كلمات و روايات او را ، به اسناد ، آورده است :
از جمله از احمد بن محمد بن حنبل از عبد الرّزاق آورده است كه اين مضمون را گفته :
« طاوس به مكَّه آمد . اميرى نيز به مكَّه وارد شد . طاوس را گفتند : امير مردى با فضل و فضيلت است ، و اوصافى نيك براى او بر شمردند پس گفتند شايسته است كه از او ديدن كنى . پاسخ داد مرا به امير نيازى نيست . گفتند : مىترسيم اگر به ديدنش نروى آزارى به تو رسد ! گفت : پس نه چنان است كه شما او را توصيف كرديد » باز از ديگرى نقل كرده كه با طاوس مىرفته بانگ غرابى را شنيده گفته است خير است ! طاوس بر آشفته و گفته : چه خير يا شرّى در بانگ غراب است . از من دور شو و مرا تنها بگذار »
< فهرس الموضوعات > 3 - روايت طاوس « من كنت مولاه . . . » و روايت درباره عدل وُلاة أمر < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 4 - مشايخ طاوس و رُواة از او < / فهرس الموضوعات > دور اول از عهد دوم باز از پسر طاوس آورده كه طاوس در تفسير آيهء * ( « وَخُلِقَ الإِنْسانُ ضَعِيفاً » ) * گفته است :
« فى امور النّساء . ليس يكون الإنسان فى شيء اضعف منه فى امور النّساء » .
وقتى نزد طاوس گفتگو از زنان به ميان آمده گفته است :
« كان فيهنّ كفر من مضى و كفر من بقى » .
باز ابو نعيم به اسناد از طاوس از بريده از پيغمبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم كه گفته است :
« من كنت مولاه فعلىّ مولاه » و هم او اين مضمون را آورده است :
سليمان بن عبد الملك هنگامى كه براى اقامهء حج به مكه رفته روزى حاجب او بيرون آمده و مىگفته است : امير المؤمنين فقيهى را مىخواهد كه آن فقيه نزد وى برود و او مناسك حجّ را از آن فقيه بياموزد و فرا گيرد ! تصادف را طاوس از آنجا مىگذشته پس مردم او را به حاجب نشان دادهاند . حاجب وى را گرفته و به ناخواه به نزد سليمان برده است .
طاوس به پند و اندرز سليمان پرداخته و از جمله روايتى از پيغمبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بدين عبارت :
« انّ اهون الخلق على الله من ولى من امر المسلمين شيئا فلم يعدل فيهم » بر سليمان خوانده است .
به گفتهء ابو نعيم ، طاوس پنجاه تن از صحابه و علماء و اعلام آنان را ادراك كرده و بيشتر روايات او از ابن عباس است . و از طاوس روايت مىكنند گروهى بسيار مانند مجاهد و عطاء و عمرو بن دينار و ابراهيم بن ميسره و ابو الزبير و محمد بن منكدر و زهرى و حبيب بن ابى ثابت و عبد الملك بن ميسره و حكم و ليث بن ابى سليم و ضحّاك بن مزاحم و عبد الكريم بن ابو المخارق و وهب بن منبه و مغيرة بن حكيم صنعانى و عبد الله پسر طاوس .
عمر بن على بن سمره جعدى كه خود از اهل يمن است و كتابى به نام « طبقات فقهاء اليمن » به سال پانصد و هشتاد و شش ( 586 ) هجرى قمرى تأليف كرده[1]در آن كتاب در « فصل فى ذكر فقهاء التّابعين فى اليمن » كه آن را از طاوس آغاز كرده اين مضمون را آورده است :
« از آن جمله است : ابو عبد الرحمن طاوس بن كيسان يمانى مولى ابناء فارس كه بنقل كلَّاباذى[2]در نسبت او « همدانى خولانى يمانى » هم گفته شده و در انتساب مولى بودن اختلافاتى ذكر شدهء فقاهت از ابن عمر و ابن عباس و ابو هريره داشته است .
« و در تاريخ صنعاء[3]آمده است كه طاوس قضاء صنعاء و جند را تصدّى مىداشته . و كلَّاباذى گفته است : طاوس در جند منزل مىداشته ، و عمرو بن دينار و زهرى و پسرش عبد الله بن طاوس ، از وى اخذ علم كردهاند و فقيهى جليل بوده .
طاوس ، روز پيش از « ترويه » در مكه به سال يك صد و شش ( 106 ) در گذشته و خليفه اموى ، هشام بن عبد الملك كه او هم به حجّ آمده بوده بر وى نماز گزارده است .
« عبد الله پسر طاوس نيز از فقيهان بوده كه از پدر حديث گرفته و شغل قضا را بعد از پدر او متصدى شده . . عبد الله بن طاوس نخستين سال خلافت سفّاح ( 132 ) در گذشته است .
[1]اين كتاب در سال 1957 ميلادى به وسيله « فؤاد سيد ، امين المخطوطات بدر الكتب المصريه » تحقيق شده و به چاپ رسيده است . و از نسخهاى كه در كتابخانه ملى تهران تحت شماره 16747 مضبوط است استفاده و نقل شد .
[2]در كتاب الهداية و الارشاد .
[3]تأليف رازى ؟
- 2 - وهب بن منبّه ابو عبد الله وهب بن منبه .
وهب در محرم از سال يك صد و ده ( 110 ) به گفتهء ابن خلَّكان و در سال يك صد و چهارده ( 114 ) به گفتهء ابو اسحاق شيرازى و ياقوت حموى ( در معجم الادباء ) و در سال يك صد و شانزده ( 116 ) به قولى ديگر در صنعاء يمن به سنّ نود ( 90 ) سالگى در گذشته است .
ابن خلَّكان او را به « صاحب قصص و اخبار » موصوف داشته و اين مضمون را در باره اش گفته است :
« . . او را ( وهب ) به اخبار اوائل و قيام دنيا ! و احوال انبياء ( ص ) و سير ملوك و پادشاهان و سنن و طرائق ايشان آشنايى و معرفت بوده است » ابن قتيبه در كتاب « معارف » خود ، بنقل ابن خلَّكان ، نقل كرده كه و به مىگفته است :
« هفتاد و دو كتاب از كتب الهى را قرائت كردهام[1]»
[1]شايد از قبيل كتب اعمال رسولان را اراده كرده است . ياقوت حموى در معجم الادبا بنقل از سفيان بن عيينه از عمرو بن دينار اين مضمون را آورده كه گفته است : « در صنعاء يمن بر وهب به خانه اش در آمدم از گردوى خانه اش به من خورانيد پس به او گفتم : خوش داشتم كه تو در « قدر » ( اختيار و تفويض ) چيزى ننوشته بودى . او گفت : به خدا سوگند خودم همچنين خوش دارم . و همو ، بنقل از ابو سنان ، آورده كه وهب مىگفته است « من به « قدر » قائل بودم تا اين كه هفتاد و اندى از كتب انبيا را خواندم كه در تمام آنها چنين بود : « هر كس براى خود چيزى از مشيئت و خواست قائل شود كافر است » پس من از گفتهء خود در قدر برگشتم » به گفتهء ياقوت ، وهب كتابى در « قدر » تصنيف كرده بود و بعد ، از آن تصنيف خويش پشيمان شده است .
باز هم ابن خلَّكان اين مضمون را گفته است :
« كتابى از وهب ديدم به نام « ذكر الملوك المتوّجة من حمير و اخبارهم و قصصهم و قبورهم و اشعارهم » و اين كتاب در يك مجلَّد و از كتابهاى سودمند و پر فائده است » وهب بن منبّه در اصل ايرانى بوده و باصطلاح از « ابناء » بشمار است .
ابو نعيم پس از اين كه وهب منبّه را بعنوان « و منهم الحكيم الدّامغ للمشبّه . . » ياد كرده شرحى به تفصيل از كلمات و خطب و مواعظ و روايات او آورده كه بيشتر آنها « اسرائيليّات » و برخى از نقلياتش ، خرافه و بعضى از رواياتش مجعول و موضوع است .
بهر حال چنان كه از ترجمهء حال او بر مىآيد مردى مطَّلع و سخنور و متتبّع بوده و بيشتر سخنانش از خداشناسى و پند و اندرز است .
وهب چنان كه گفتيم از « ابناء » بوده و شغل قضاء مىداشته و بر آن شغل بوده كه در گذشته است چنان كه نوشتهاند از زبانهاى غير عربى هم بىاطلاع نبوده است .
به گفتهء ابو نعيم : از گروهى از صحابه ، رضى الله عنهم ، كه از آن جمله است ابن عباس و جابر و نعمان بن بشير اسناد داشته و از ابو هريره و معاذ بن جبل و از برادر معاذ و از طاوس روايت كرده و گروهى از تابعان كه از آنانست عمرو بن دينار و عبد العزيز بن رفيع و وهب بن كيسان و زيد بن اسلم و موسى بن عقبه و عطاء بن سائب و عمّار دهنى و محمد بن جحاده و ابان بن ابى عياش از او روايت كردهاند .
بنقل ابو نعيم از كلمات وهب است .
< فهرس الموضوعات > 6 - كلمات وهب < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 7 - أصول نعمتها < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 8 - اثر شغل قضاء < / فهرس الموضوعات > 1 - « مثل من تعلَّم علما لا يعمل به كمثل طبيب معه ، دواء لا يتداوى به » .
2 - « اذا دخلت الهديّة من الباب خرجت الحقّ من الكوّة » 3 - « رؤس النّعم ثلاثة :
« أوّلها نعمة الإسلام الَّتى لا تتمّ نعمة الَّا بها .
« و الثّانية نعمة العافية الَّتى لا تطيب الحياة الَّا بها .
4 - « و الثّالثة نعمة الغنى الَّتي لا تتمّ العيش الَّا بها .
4 - « تصدّق صدقة من يرى انّ ما قدّم بين يديه ماله ، و انّ ما خلَّف مال غيره » 5 - در طىّ خطبهاى كه بر فراز منبر مىگفته ، گفته است :
« احفظوا منّي ثلاثا : إيّاكم و هوى متّبعا ، و قرين سوء ، و اعجاب المرء بنفسه » عبد الرّزاق گفته است : به وهب منبّه گفتم :
« تو ثريّا را مىديدى و بما نشان مىدادى » گفت :
« از هنگامى كه به كار قضاء مشغول شدهام آن نيروى ديد از ميان رفته است » عبد الرّزاق باز گفته است :
« اين سخن را به معمر گفتم . گفت :
« آرى حسن بصرى نيز پس از اين كه به كار قضاء پرداخت فهمش كم شد » ابو نعيم به اسناد از ابو زكرياى تيمى آورده است :
« سليمان بن عبد الملك در مسجد الحرام بود سنگى منقوش نزدش آورده شد كسى را خواست كه نقوش آن را برايش بخواند وهب بن منبّه را بردند آن را بدين مضمون خواند :
« يا ابن آدم انّك لو رأيت قرب ما بقى من اجلك لزهدت فى طويل أملك و لرغبت فى الزّيادة من عملك و لقصرت من حرصك
و حيلك . و انّما يلقاك غدا ندمك و قد زلَّت بك قدمك و اسلمك أهلك و حشمك . . » در « قاموس الرّجال » در ذيل ترجمهء وهب بن منبّه پس از اين كه از فهرست شيخ و رجال نجاشى نقل شده كه « قميّين » او را از رجال « نوادر الحكمه » استثناء كردهاند ، و مؤلَّف « قاموس الرجال » وجه استثناء وى را اخبار و اقوال منكره ( از قبيل قصهء جرجيس ، كه ملك موصل او را چهار بار كشته ! و طبرى آن را از كتاب « المبتدأ و السّير » وهب نقل كرده ، و از قبيل مسخ شدن بختنصّر به كركس و شير و به گاو نيز . . كه ابو نعيم آن را آورده ) و احاديث مجعوله و اخبار موضوعه اش دانسته اين مضمون آمده است :
« طبرى گفته است : « وهب بن منبّه و عطاء بن مركبود نخستين كسانى هستند كه در صنعاء يمن قرآن را جمع كردهاند و در « معارف » ابن قتيبه است كه : وهب از ابناء فارسى است كه كسرى ايشان را به يمن گسيل داشته . وهب گفته است : هفتاد و دو كتاب از كتب الهى را خواندهام . . و حموى گفته است : وهب از كتب قديمه معروف به « اسرائيليات » بسيار نقل مىكند . . وهب قاضى صنعاء بوده و در همان جا وفات يافته است » طبقهء چهارم از فقيهان تابعى مكَّه پس از ختم طبقهء سيم فقيهان تابعى مكَّه ، نوبهء طبقهء چهارم رسيده و فقه به اين طبقه انتقال يافته است . از جمله كسانى كه در طبقه چهارم از فقيهان مكَّه بشمار گرفته شدهاند ابو عبد الله محمد بن ادريس بن عباس بن عثمان بن شافع بن . . را بايد نام برد و چون در محلى ديگر از اين اوراق ، ائمهء مذاهب چهارگانه به استقلال مورد بحث خواهند شد گفتگو در بارهء امام شافعى كه يكى از آن چهار امام است به همان محل موكول مىگردد و بحث از فقيهان تابعى حجاز را در همين موضع خاتمه داده و بحث از فقيهان تابعى يمن را آغاز مىكنيم . و على الله التّكلان .