عمر بن على بن سمره جعدى كه خود از اهل يمن است و كتابى به نام « طبقات فقهاء اليمن » به سال پانصد و هشتاد و شش ( 586 ) هجرى قمرى تأليف كرده[1]در آن كتاب در « فصل فى ذكر فقهاء التّابعين فى اليمن » كه آن را از طاوس آغاز كرده اين مضمون را آورده است :
« از آن جمله است : ابو عبد الرحمن طاوس بن كيسان يمانى مولى ابناء فارس كه بنقل كلَّاباذى[2]در نسبت او « همدانى خولانى يمانى » هم گفته شده و در انتساب مولى بودن اختلافاتى ذكر شدهء فقاهت از ابن عمر و ابن عباس و ابو هريره داشته است .
« و در تاريخ صنعاء[3]آمده است كه طاوس قضاء صنعاء و جند را تصدّى مىداشته . و كلَّاباذى گفته است : طاوس در جند منزل مىداشته ، و عمرو بن دينار و زهرى و پسرش عبد الله بن طاوس ، از وى اخذ علم كردهاند و فقيهى جليل بوده .
طاوس ، روز پيش از « ترويه » در مكه به سال يك صد و شش ( 106 ) در گذشته و خليفه اموى ، هشام بن عبد الملك كه او هم به حجّ آمده بوده بر وى نماز گزارده است .
« عبد الله پسر طاوس نيز از فقيهان بوده كه از پدر حديث گرفته و شغل قضا را بعد از پدر او متصدى شده . . عبد الله بن طاوس نخستين سال خلافت سفّاح ( 132 ) در گذشته است .
[1]اين كتاب در سال 1957 ميلادى به وسيله « فؤاد سيد ، امين المخطوطات بدر الكتب المصريه » تحقيق شده و به چاپ رسيده است . و از نسخهاى كه در كتابخانه ملى تهران تحت شماره 16747 مضبوط است استفاده و نقل شد .
[2]در كتاب الهداية و الارشاد .
[3]تأليف رازى ؟
- 2 - وهب بن منبّه ابو عبد الله وهب بن منبه .
وهب در محرم از سال يك صد و ده ( 110 ) به گفتهء ابن خلَّكان و در سال يك صد و چهارده ( 114 ) به گفتهء ابو اسحاق شيرازى و ياقوت حموى ( در معجم الادباء ) و در سال يك صد و شانزده ( 116 ) به قولى ديگر در صنعاء يمن به سنّ نود ( 90 ) سالگى در گذشته است .
ابن خلَّكان او را به « صاحب قصص و اخبار » موصوف داشته و اين مضمون را در باره اش گفته است :
« . . او را ( وهب ) به اخبار اوائل و قيام دنيا ! و احوال انبياء ( ص ) و سير ملوك و پادشاهان و سنن و طرائق ايشان آشنايى و معرفت بوده است » ابن قتيبه در كتاب « معارف » خود ، بنقل ابن خلَّكان ، نقل كرده كه و به مىگفته است :
« هفتاد و دو كتاب از كتب الهى را قرائت كردهام[1]»
[1]شايد از قبيل كتب اعمال رسولان را اراده كرده است . ياقوت حموى در معجم الادبا بنقل از سفيان بن عيينه از عمرو بن دينار اين مضمون را آورده كه گفته است : « در صنعاء يمن بر وهب به خانه اش در آمدم از گردوى خانه اش به من خورانيد پس به او گفتم : خوش داشتم كه تو در « قدر » ( اختيار و تفويض ) چيزى ننوشته بودى . او گفت : به خدا سوگند خودم همچنين خوش دارم . و همو ، بنقل از ابو سنان ، آورده كه وهب مىگفته است « من به « قدر » قائل بودم تا اين كه هفتاد و اندى از كتب انبيا را خواندم كه در تمام آنها چنين بود : « هر كس براى خود چيزى از مشيئت و خواست قائل شود كافر است » پس من از گفتهء خود در قدر برگشتم » به گفتهء ياقوت ، وهب كتابى در « قدر » تصنيف كرده بود و بعد ، از آن تصنيف خويش پشيمان شده است .
باز هم ابن خلَّكان اين مضمون را گفته است :
« كتابى از وهب ديدم به نام « ذكر الملوك المتوّجة من حمير و اخبارهم و قصصهم و قبورهم و اشعارهم » و اين كتاب در يك مجلَّد و از كتابهاى سودمند و پر فائده است » وهب بن منبّه در اصل ايرانى بوده و باصطلاح از « ابناء » بشمار است .
ابو نعيم پس از اين كه وهب منبّه را بعنوان « و منهم الحكيم الدّامغ للمشبّه . . » ياد كرده شرحى به تفصيل از كلمات و خطب و مواعظ و روايات او آورده كه بيشتر آنها « اسرائيليّات » و برخى از نقلياتش ، خرافه و بعضى از رواياتش مجعول و موضوع است .
بهر حال چنان كه از ترجمهء حال او بر مىآيد مردى مطَّلع و سخنور و متتبّع بوده و بيشتر سخنانش از خداشناسى و پند و اندرز است .
وهب چنان كه گفتيم از « ابناء » بوده و شغل قضاء مىداشته و بر آن شغل بوده كه در گذشته است چنان كه نوشتهاند از زبانهاى غير عربى هم بىاطلاع نبوده است .
به گفتهء ابو نعيم : از گروهى از صحابه ، رضى الله عنهم ، كه از آن جمله است ابن عباس و جابر و نعمان بن بشير اسناد داشته و از ابو هريره و معاذ بن جبل و از برادر معاذ و از طاوس روايت كرده و گروهى از تابعان كه از آنانست عمرو بن دينار و عبد العزيز بن رفيع و وهب بن كيسان و زيد بن اسلم و موسى بن عقبه و عطاء بن سائب و عمّار دهنى و محمد بن جحاده و ابان بن ابى عياش از او روايت كردهاند .
بنقل ابو نعيم از كلمات وهب است .
< فهرس الموضوعات > 6 - كلمات وهب < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 7 - أصول نعمتها < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 8 - اثر شغل قضاء < / فهرس الموضوعات > 1 - « مثل من تعلَّم علما لا يعمل به كمثل طبيب معه ، دواء لا يتداوى به » .
2 - « اذا دخلت الهديّة من الباب خرجت الحقّ من الكوّة » 3 - « رؤس النّعم ثلاثة :
« أوّلها نعمة الإسلام الَّتى لا تتمّ نعمة الَّا بها .
« و الثّانية نعمة العافية الَّتى لا تطيب الحياة الَّا بها .
4 - « و الثّالثة نعمة الغنى الَّتي لا تتمّ العيش الَّا بها .
4 - « تصدّق صدقة من يرى انّ ما قدّم بين يديه ماله ، و انّ ما خلَّف مال غيره » 5 - در طىّ خطبهاى كه بر فراز منبر مىگفته ، گفته است :
« احفظوا منّي ثلاثا : إيّاكم و هوى متّبعا ، و قرين سوء ، و اعجاب المرء بنفسه » عبد الرّزاق گفته است : به وهب منبّه گفتم :
« تو ثريّا را مىديدى و بما نشان مىدادى » گفت :
« از هنگامى كه به كار قضاء مشغول شدهام آن نيروى ديد از ميان رفته است » عبد الرّزاق باز گفته است :
« اين سخن را به معمر گفتم . گفت :
« آرى حسن بصرى نيز پس از اين كه به كار قضاء پرداخت فهمش كم شد » ابو نعيم به اسناد از ابو زكرياى تيمى آورده است :
« سليمان بن عبد الملك در مسجد الحرام بود سنگى منقوش نزدش آورده شد كسى را خواست كه نقوش آن را برايش بخواند وهب بن منبّه را بردند آن را بدين مضمون خواند :
« يا ابن آدم انّك لو رأيت قرب ما بقى من اجلك لزهدت فى طويل أملك و لرغبت فى الزّيادة من عملك و لقصرت من حرصك
و حيلك . و انّما يلقاك غدا ندمك و قد زلَّت بك قدمك و اسلمك أهلك و حشمك . . » در « قاموس الرّجال » در ذيل ترجمهء وهب بن منبّه پس از اين كه از فهرست شيخ و رجال نجاشى نقل شده كه « قميّين » او را از رجال « نوادر الحكمه » استثناء كردهاند ، و مؤلَّف « قاموس الرجال » وجه استثناء وى را اخبار و اقوال منكره ( از قبيل قصهء جرجيس ، كه ملك موصل او را چهار بار كشته ! و طبرى آن را از كتاب « المبتدأ و السّير » وهب نقل كرده ، و از قبيل مسخ شدن بختنصّر به كركس و شير و به گاو نيز . . كه ابو نعيم آن را آورده ) و احاديث مجعوله و اخبار موضوعه اش دانسته اين مضمون آمده است :
« طبرى گفته است : « وهب بن منبّه و عطاء بن مركبود نخستين كسانى هستند كه در صنعاء يمن قرآن را جمع كردهاند و در « معارف » ابن قتيبه است كه : وهب از ابناء فارسى است كه كسرى ايشان را به يمن گسيل داشته . وهب گفته است : هفتاد و دو كتاب از كتب الهى را خواندهام . . و حموى گفته است : وهب از كتب قديمه معروف به « اسرائيليات » بسيار نقل مىكند . . وهب قاضى صنعاء بوده و در همان جا وفات يافته است » طبقهء چهارم از فقيهان تابعى مكَّه پس از ختم طبقهء سيم فقيهان تابعى مكَّه ، نوبهء طبقهء چهارم رسيده و فقه به اين طبقه انتقال يافته است . از جمله كسانى كه در طبقه چهارم از فقيهان مكَّه بشمار گرفته شدهاند ابو عبد الله محمد بن ادريس بن عباس بن عثمان بن شافع بن . . را بايد نام برد و چون در محلى ديگر از اين اوراق ، ائمهء مذاهب چهارگانه به استقلال مورد بحث خواهند شد گفتگو در بارهء امام شافعى كه يكى از آن چهار امام است به همان محل موكول مىگردد و بحث از فقيهان تابعى حجاز را در همين موضع خاتمه داده و بحث از فقيهان تابعى يمن را آغاز مىكنيم . و على الله التّكلان .
- 3 - عطاء عطاء بن مركبود ( ؟ ) در كتب رجال شيعه و سنّى چند كس به نام عطاء ياد و عنوان شده ليكن هيچ كدام از ايشان با اين عطاء ، كه فقط در « طبقات الفقهاء » ابو اسحاق عنوان وى را ديدهام ( و در طبرى هم بنقل قاموس الرجال عطاء بن مركبود يكى از دو جمع كننده قرآن در صنعاء يمن بوده چنان كه هم اكنون در ترجمهء وهب بن منبه نقل شد ) و در آنجا هم نام پدرش درست ضبط نشده[1]، مطابقت ندارد . بهر جهت ابو اسحاق در بارهء اين عطاء چنين آورده است :
« . . الَّذين وجّههم كسرى مع سيف بن ذى يزن . و كان اوّل من جمع القرآن » .
شايد اوّل عبارت ابو اسحاق كه فعلا در كتاب چاپى ، كه در دسترس هست ، سفيد است چنين بوده « كان من ابناء الفرس الَّذين . . الخ » چنان كه شايد منظور از جملهء « و كان اوّل من جمع القرآن » كه در عبارت ابو اسحاق است اين باشد كه عطاء نخستين كسى باشد كه در « يمن » به جمع قرآن پرداخته ( چنان كه در مضمون منقول از طبرى كه وهب بن منبه و عطاء نخستين كسانى بودهاند كه در صنعاء يمن ، قرآن را جمع كردهاند تصريح به اين مطلب شده ) ليكن اين معنى هم درست نيست ، مگر مراد از « جمع » معنى خاصّى باشد ، چه قرآن مجيد را غير از آن جمعى كه در مدينه و به كيفيت مخصوص به عمل آمده و « صحف » تبديل به « مصحف » گرديده جمعى ديگر و در
[1]ممقانى در جلد سيم تنقيح المقال ( حرف ميم ) چنين آورده است « مركبود : عد من الصحابة و هو من ابناء الفرس بصنعاء ، اسلم فى حياة النبي ( ص ) و لم اتحقق حاله »
جايى ديگر رخ نداده و نبايد هم رخ مىداد چه اين عمل بايد در مدينه ، كه موطن نزول وحى و مركز رسالت است ، و بدست خود پيغمبر ( ص ) ، اگر حيات مىداشت ، يا بدست جانشينان وى انجام يابد نه در محلَّى ديگر و بدست كسانى ناشناخته و ناشناس و ناآگاه از چگونگى نزول . بعلاوه در زمان عطاء قرآن عثمان به همه جا فرستاده شده بود و در همه جا موجود بوده و ديگر جمع آن را موضوعى موجود نبوده است .
راجع به نام پدر عطاء هم يقين نامى ايرانى و پارسى بوده كه تعريب شده و بدين صورت نامفهوم در آمده است .
بعد از اين كه مدتى پيش قسمت بالا نوشته شده بود كتاب طبقات « فقهاء اليمن » تأليف عمر بن على بن سمره جعدى ( كه به سال پانصد و هشتاد و شش - 586 - تأليف شده ) به دستم آمد در آنجا چنين آورده شده :
« و منهم عطاء بن مركبود من ابناء فارس الَّذين وجّههم كسرى مع سيف بن ذى يزن : قال الشيخ ابو اسحاق : و كان آخر من جمع القرآن من فقهاء التابعين فى اليمن » كه به خوبى معلوم است همان گفتهء ابو اسحاق را ، كه در بالا آورده شد ، نقل كرده و اطلاعى زياده بر آن ، با اين كه خود اهل يمن بوده در بارهء عطاء نداشته است .
- 4 - شراحيل ابو الاشعث شراحيل بن شرحبيل صنعانى .
ترجمهء اين شراحيل را در جايى نديدهام جز آن چه ابو اسحاق در « طبقات الفقهاء » آورده كه شراحيل از « ابناء » بوده و از يمن به دمشق رفته و در دمشق وفات يافته است .
در كتاب « لسان الميزان » تأليف ابن حجر عسقلانى نام دو شرحبيل عنوان شده كه شايد دوم آن دو ، پدر اين شراحيل باشد عبارت چنين است :
« شرحبيل بن يزيد بن مهار خسرو الفارسي اليماني روى عن ابيه انّه وفد على النبيّ صلَّى الله عليه و سلَّم فى ثياب بيض فسمّاه زاهدا . ذكره ابن مندة فى الصّحابة » ليكن صاحب « طبقات فقهاء اليمن » نام پدر شراحيل را كليب ياد كرده و در ترجمهء او چنين آورده است :
« و منهم : شراحيل بن كليب بن ادّة الصنعاني كنيته ابو الاشعث من الأبناء نزل دمشق و مات بها . عدّه الحاكم من التابعين فى اليمن » ابن اثير نيز نام پدر او را كليب ياد كرده چنان كه در صفحهء بعد در ترجمه حنش نقل خواهد شد .
- 5 - حنش حنش بن عبد الله صنعانى .
ابو اسحاق در ترجمهء حنش هم به همين اندازه اكتفا كرده كه گفته است :
« حنش از « ابناء » بوده و از يمن بمصر منتقل شده و در مصر وفات يافته است »