بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 456


طبقهء دوم از فقيهان تابعى يمن صاحب « طبقات فقهاء اليمن » چند تن از فقيهان اين طبقه را ياد كرده از اين قبيل : معمر و حكم بن ابان عدنى ( كه به گفتهء او قاضى عدن بوده و احمد حنبل براى استفاده از ابراهيم پسر حكم به عدن رفته ) و محمد بن خالد جندى ( كه به گفتهء او امام شافعى از او روايت دارد ) و هشام بن يوسف صنعانى ( كه از « ابناء » و قاضى صنعاء بوده و از معمر سماع حديث داشته و به سال يك صد و نود و هفت ( 197 ) در گذشته است ) و عبد الرزاق بن همام كه از اين جمله دو شخص زير را شهرت زيادتر است .
1 - معمر[1]بن راشد متوفّى 153 2 - عبد الرّزاق « 212 در اين اوراق در بارهء هر يك از اين دو فقيه كه در بالا نام و شهرت ايشان ياد شد از آن كتاب و از غير آن مختصرى آورده مىشود .
گفتهء صاحب طبقات فقيهان يمن در بارهء معمر بدين خلاصه است :


[1]ممقانى در ضبط اين نام چنين افاده كرده است : « ظاهر بعضى در ضبط اين نام اينست كه در همهء موارد بضم ميم و فتح عين و ميم مشدد و راء مهمل است ( بر وزن مقدر ) ليكن از كتب لغت چنين ظاهر مىشود كه در برخى از موارد چنين است و در برخى ديگر بر وزن « منظر » و در اين ترديدى نيست چه در شعر قديم بسيار بر وزن منظر آمده كه اگر به وزنى ديگر برده شود وزن شعر فاسد مىگردد پس آن چه به اين نام آمده ضبط وزن آن ميان دو هيئت و دو وزن ( مقدر و منظر ) مردد است مگر معمر بن عبد اللَّه قرشى كه بىگمان بر وزن « منظر » است و معمر بن خلاد كه يقين بر وزن مقدر و بتشديد ميم است معمر بن مثنى و اديب معروف هم بر وزن « منظر » مضبوط است . »


صفحه 457


- 1 - معمر معمر بن راشد بصرى ساكن صنعاء بوده و بر همّام بن منبّه يمنى و زهرى و هشام بن عروه تفقّه كرده و از اينان سماع داشته و ثورى و ابن عيينه و ابن مبارك و غندر و هشام ، قاضى صنعاء براى استفاده از معمر بسوى او ارتحال كرده‌اند و فقيه يمن و صنعاء ، عبد الرّزّاق از وى علم فرا گرفته است .
« كتاب جامع » كه از كتب مشهوره در سنن و از كتب قديمه است و پيش از كتاب « الموطَّأ » ، تأليف امام مالك ، نوشته شده از تأليفات معمر است .
معمر به سال يك صد و پنجاه و سه ( 153 ) در صنعاء وفات يافته است .
شيخ در رجال خود ( در اصحاب صادق ع ) از معمر بدين گونه ياد كرده است :
« معمر بن راشد صنعانى مصرى ، ابو عروه » اردبيلى در « جامع الرّواة » پس از اين كه بودن « معمر بن راشد صنعانى بصرى ابو عروه » را از اصحاب صادق ( ع ) نقل كرده چنين آورده است :
« عبد الرزاق بن همام عنه عن الزّهري ، محمّد بن مسلم ، فى « فى » فى باب ذمّ الدّنيا و فى باب حبّ الدّنيا و فى باب العصبيّة و فى باب الطَّمع و فى باب الاستغناء عن النّاس » پس ، به گفتهء اردبيلى ، عبد الرزاق ، از معمر و معمر از محمد بن مسلم ، زهرى ، روايت دارد كه در چند موضع از ابواب كافى آورده شده است .


صفحه 458


- 2 - عبد الرزّاق صاحب طبقات فقهاء اليمن در بارهء عبد الرزّاق چنين نوشته است :
« الإمام المرحول اليه من الآفاق عبد الرزّاق بن همام بن نافع الحميرى فقيه صنعاء ، المرحول إليها من اجل علمه » عبد الرزّاق از معمر و ثورى و ابن جريج و ديگر حافظان حديث ، علم و فقه فرا گرفته و اسحاق بن راهويه و علىّ بن مدينى ، و غير اين دو ، براى استفاده از عبد الرزّاق و اخذ علم از او بسوى وى رحلت و مسافرت داشته‌اند . عبد الرزّاق به سال يك صد و بيست و شش ( 126 ) متولد شده و به سال دويست و دوازده ( 212 ) به سنّ هشتاد و شش سالگى در گذشته است .
شيخ طوسى در رجال خود ( طىّ اصحاب الصادق ع ) عبد الرزاق را بعنوان « عبد الرّزّاق بن همّام اليماني . . » از اصحاب صادق ( ع ) و راوى از آن حضرت و از حضرت باقر ( ع ) ياد كرده است .
ياقوت حموى در كتاب « معجم البلدان » در ذيل لغت « صنعاء » اين مضمون را آورده است :
« . . و بدانجا منسوب است دانشمند اجلّ عبد الرزّاق بن همّام بن نافع ، ابو بكر حميرى ، يكى از ثقات مشهور ، كه به شام رفته و از اوزاعى و سعيد بن بشير و . .
حديث كرده است . عبد الرّزّاق از معمر بن راشد و ابن جريج و عبد الله پسر مالك انس و هم از عبيد الله پسر ديگر او ، و از عبد الله بن ابى سبره و سفيان ثورى و سفيان بن عيينه و غير اينان از بزرگان نيز حديث كرده است .


صفحه 459


« و شيخ و استادش ، سفيان بن عيينه و هم معمّر بن سليمان كه استاد و شيخ ديگر او بوده و حمّاد بن اسامه و احمد بن حنبل و يحيى بن معن و اسحاق بن راهويه و گروه بسيارى ديگر از او روايت و حديث دارند .
« ولادت عبد الرزاق به سال يك صد و بيست و شش ( 126 ) بوده و هشتاد سال[1]معمر را ملازمت داشته .
« احمد حنبل مىگفته است : هر گاه اصحاب معمر را در موضوعى اختلاف باشد پس حديث ، عبد الرزاق راست .
« ابو خيثمه ، زهير بن حرب گفته است : با احمد بن حنبل و يحيى بن معين براى استفاده از عراق بيرون شديم چون به مكه رسيديم اهل حديث به عبد الرزاق ، در صنعاء نامه نوشتند كه حافظان حديث : احمد و يحيى و زبير بسوى تو مىآيند خود را بنگر كه چه گونه خواهى بود .
« چون به صنعاء رسيديم و به خانهء عبد الرزاق رفتيم در را بر روى ما بست و براى هيچ كس نگشود جز براى احمد حنبل به ملاحظهء ديانت او . احمد بر او در آمد و عبد الرزاق بيست و پنج حديث بوى گفت : و يحيى در ميان مردم نشسته بود كه احمد بيرون آمد يحيى بوى گفت : آن چه فرا گرفته‌اى بازگو چون احمد آنان را گفت ، يحيى در هجده حديث از آنها خطاء گرفت . احمد چون آن حطاء را شنيد برگشت و مواضع خطاء را بازگو كرد پس عبد الرزاق « اصول » خود را بيرون آورد ديد حق با يحيى است و خطاءها را خوب گرفته است .
« آنگاه در را گشود و گفت : به درون آييد و كليد در خانه را به احمد حنبل داد و گفت : مدت هشتاد سال است دست كسى جز خودم بدينجا در نيامده و اكنون


[1]در صورتى كه معمر به سال يك صد و پنجاه و سه وفات يافته و عبد الرزاق در سال يك صد و بيست و شش متولد شده هشتاد سال ملازمت او با معمر درست نيست پس شايد در نسخه غلط يا سهوى رخ داده است و شايد هشت سال بوده است .


صفحه 460


آن را به امانت خدا به تو تسليم مىكنم بدين شرط كه تا من سخن نگويم شما چيزى نگوييد و از حديث غير من بر حديث من وارد نسازيد .
« پس از آن رو به احمد كرد و گفت : تو امين دين هستى بر خود و بر ايشان .
پس ايشان يك سال نزد عبد الرزاق اقامت كردند » باز ياقوت بنقل از مخلَّد شعيرى آورده كه گفته است : ما نزد عبد الرزاق بوديم مردى از ميان ما معاويه را ياد كرد پس وى چنين گفت : « لا تقذّروا مجلسنا بذكر ولد ابى سفيان » ياقوت تولَّد او را به سال ( 126 ) گفته ليكن وفاتش را به سال دويست و يازده ( 211 ) .
ممقانى بنقل از تقريب ابن حجر اين عبارت را در بارهء عبد الرزاق آورده است ابو بكر الصّنعانى الحافظ ، مصنّف شهير ، عمى فى آخر عمره » و از ذهبى اين عبارت را « الحافظ ابو بكر الصّنعانى احد الأعلام صنّف التصانيف مات عن خمس و ثمانين 85 سنة فى احد عشر و مائتين » زيد بن مبارك كه ملازمت عبد الرزّاق را در استفادهء فقه و حديث از وى مىداشته و او را واگذاشته چون سبب اين ترك و واگذارى را از او پرسيده‌اند چنين پاسخ داده است ( بنقل ياقوت ) :
« نزد عبد الرزّاق بوديم كه حديث كرد از معمر از زهرى از مالك بن اوس بن حدثان طويل پس چون گفتهء عمر را خطاب به على و عباس به اين عبارت « فجئت أنت تطلب ميراثك من ابن اخيك و يطلب هذا ميراث امرأته من ابيها » قرائت كرد گفت : « الَّا يقول الأنوك : رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم . . » صاحب قاموس الرجال ( ذيل ترجمهء عبد الرزاق ) از كتاب نجاشى آورده كه احمد بن مابنداذ اين مضمون را گفته است :
« نخستين كسى كه از خاندان ما به اسلام در آمده و دين مجوس را رها ساخته پدرم بوده و او برادر خود را بمذهب خويش مىخوانده و برادر اختلاف مسلمين را


صفحه 461


براى ناپذيرفتن دعوت او بهانه مىساخته تا اين كه روزى برادر ، وى را گفته است : آن چه تو مىگويى و مرا بدان مىخوانى حق است .
« پدرم پرسيده است : از كجا اين را دانستى و چه گونه پذيرفتى ؟ پاسخ داده است در سفر حجّ خود عبد الرزاق را ، كه هيچ كس را مانند او نديده‌ام ، ملاقات كردم و در خلوت بوى گفتم ما گروهى از اولاد اعاجم هستيم و تازه به اسلام در آمده‌ايم و من اهل اسلام را داراى مذاهب مختلف مىبينم و خدا ترا در علم بدان پايه رسانده كه نظيرى نداشته و ندارى من مىخواهم ترا ميان خود و خدا حجّت خويش قرار دهم پس مذهبى را را كه تو براى خويش برگزيده و آن را پسنديده و بدان خرسندى بگو تا من از تو تقليد كنم و ترا در آن پيرو باشم . او محبّت آل پيغمبر ( ص ) و تعظيم و قول به امامت ايشان و برائت از دشمنان آنان را اظهار داشت » ابناء در طىّ تعديد فقيهان از « تابعان » نسبت به چند تن از ايشان گفته شد كه از « ابناء » بوده‌اند در اينجا مناسب است مقصود از اطلاق كلمهء « ابناء » بر اين اشخاص دانسته شود .
هنگامى كه ابو مرّه سيف بن ذى يزن حميرى ، پادشاه يمن بوده حبشه بر آنجا تاخته و آنجا را مسخر ساخته‌اند . سيف به ايران به نزد انوشيروان ، شاهنشاه ايران ، پناهنده شده و از او براى استرداد كشور خود استمداد و استنجاد كرده است .
كسرى درخواست سيف را پذيرفته ، و بنقل از ابن قتيبه ، هفت هزار و پانصد سوار به سركردگى يكى از سرداران به نام وهرز با او همراه و بسوى يمن گسيل داشته است و بنقل از محمد بن اسحاق فقط هشتصد سوار با او فرستاده كه دويست تن از ايشان در دريا غرق گشته و ششصد تن از آنان به سلامت به يمن وارد شده‌اند .
بهر حال پس از جنگى ، كه ميان ايرانيان و ميان حبشه اتفاق افتاده و به پيروزى


صفحه 462


ايرانيان و اخراج حبشه از يمن خاتمه يافته است ، سيف بن ذى يزن و وهرز بر يمن فرمانروا گشته‌اند . چهار سال پس از اين واقعه گروهى از حبشه كه در خدمت سيف مىبوده او را در شكارگاه بقتل رسانده و به قلَّه هاى كوهها گريخته‌اند ليكن اهل يمن ايشان را دنبال كرده و همه را بدست آورده و كشته‌اند .
پس از اين قضيّه كار سلطنت در يمن رو به اختلال گذاشته و اهل هر ناحيه و مردم هر قبيله و طايفه مردى از حمير را بر خود سلطنت داده و بدين گونه در آنجا تا ظهور اسلام وضع ملوك الطوائف پيش آمده است .
بقول برخى هم ايرانيان به نمايندگى از كسرى بر آنجا حكومت مىكرده‌اند و يمن تحت حمايت شاهنشاهى ايران اداره مىشده است حتى در زمان ظهور اسلام كه پيغمبر ( ص ) براى دعوت ، كس به يمن گسيل داشته دو تن از قائدان پرويز شاهنشاه ايران كه يكى به نام فيروز ديلمى و دوم به نام زاذويه خوانده مىشده‌اند در آنجا فرمانروائى مىداشته و هر دو اسلام را پذيرفته و به اسلام در آمده‌اند و آن دو ، هنگامى كه اسود عنسى در يمن به ادعاء نبوّت برخاسته با او از در مخالفت در آمده‌اند .
بهر جهت ايرانيانى كه به آن مناسبت به يمن مسافرت كرده بودند در يمن اقامت گزيدند و آنجا را وطن خويش ساختند و زن اختيار كردند و داراى فرزندانى شدند پس فرزندان و فرزندان فرزندان ايشان در يمن به نام « ابناء » خوانده مىشده‌اند[1].
چنان كه از خود پدران ، گاهى بعنوان « اسواران » كه معرب « سواران » است ياد مىگرديده است .
اين ابناء از زمان خود پيغمبر ( ص ) از يمن آمده و به او گرويده و از جانب او دستور ترويج و اشاعه دين يافته و بسيارى از مردم يمن را به اسلام در آورده و در راه اسلام كشته و كشته شده‌اند و در زمان بعد از رحلت او به اسلام خدمت كرده و از راه علم


[1]اين قسمت تقريبا ترجمه و خلاصه ايست از آن چه ابن خلكان در ذيل ترجمهء وهب بن منبه آورده است .


صفحه 463


و دانش و بحثهاى دينى ، خدمات علمى بسيار شايان توجه انجام داده‌اند چنان كه گاهى برخى از آنان خود اين مطلب را گفته‌اند .
ابن حجر عسقلانى در كتاب « لسان الميزان » ( جلد ششم صفحه 136 ) در ذيل ترجمهء موسى بن يسار اسوارى چنين آورده است :
« قال موسى بن يسار « انّ اصحاب رسول الله ( ص ) كانوا اعرابا جفاه فجئنا نحن ابناء فارس فلخّصنا هذا الدّين »