در آنها راه دارد پس اولى اينست كه در آنها تأويل به عمل آيد و اصول مسلَّمه مورد عمل واقع گردد .
« قائلان به قسامه بويژه مالك را عقيده و راى اينست كه « قسامه » خود سنّت و حكمى است منفرد و مستقل كه « اصول » به وسيلهء آن تخصيص يافته ، مانند ديگر سنن و احكامى كه مخصّص بر آنها وارد مىشود و مخصوص مىگردند ، مالك چنان گمان كرده كه حكم قسامه و مخصّص شدن آن بدين علَّت است كه در موضوع « دماء » احتياط كامل به عمل آيد زيرا وقوع قتل فراوان است و اقامهء شهادت بر آن كم و دشوار چه قاتل براى قتل جايهاى خلوت را برمىگزيند . پس حفظ « دماء » را سنّت و حكمى بايد كه بتواند تا حدّى قتل را محدود سازد .
« اين تعليل و توجيه مالك ، به راهزنان و دزدان نقض شده چه بر آنان نيز اقامهء شهادت دشوار است و حال اين كه نسبت به آنان قسامه تشريع نشده . و از اين رو است كه مالك شهادت مسلوبان را بر سالبان ، با اين كه خلاف اصل است اجازه كرده است » و در پيرامن موضوع سيم ، كه به بحث در اين موضع ، از اين اوراق ، ارتباط و مناسبت دارد ، چنين افاده كرده است :
« كسانى كه قسامه را پذيرفته و گفتهاند به واسطهء آن ، استحقاق مال يا قصاص ثابت مىگردد اختلاف كردهاند كه سوگندهاى پنجاهگانه ، كه در آثار و اخبار آمده نخست بر كدام يك از دو طرف : مدّعى يا مدّعى عليه ، متوجه است شافعى و احمد و داود بن على ، و جز اينان ، گفتهاند : نخست بايد به مدّعيان اجازه داده شود كه پنجاه سوگند ياد كنند ليكن فقيهان كوفه و بصره و بسيارى از اهل مدينه گفتهاند : بايد اوّل از « مدّعى عليهم » خواسته شود كه پنجاه سوگند ياد كنند .
« گروه نخست بحديث مالك از ابن ابى ليلى از سهل بن ابى حثمه و هم مرسلهء مالك از بشير بن يسار اعتماد كرده و استناد جستهاند .
گروه دو مرا به آن چه بخارى از سعيد بن عبيد طايى از بشير بن يسار تخريج كرده
اعتماد و استناد است چه در آن حديث آمده كه پيغمبر ( ص ) به انصار گفته است :
بيّنه اقامه كنيد ، گفتهاند : بيّنه نداريم . گفته است پس يهود سوگند ياد مىكنند . گفتهاند ما به سوگند ايشان اعتماد نداريم و خرسندى نمىدهيم . .
« و هم به آن چه ابو داود از سلمة بن ابو عبد الرحمن و از سليمان بن يسار از بزرگان انصار تخريج كرده كه رسول صلَّى الله عليه و سلَّم نخست بيهود گفته است : آيا پنجاه تن از شما پنجاه سوگند ياد مىكنيد ؟ ايشان امتناع كردهاند پس به انصار گفته است : شما سوگند ياد كنيد . آنان گفتهاند : آيا بر كارى كه ما نديدهايم سوگند ياد كنيم ؟
« كوفيان نيز از عمر روايت كردهاند كه : سوگند را نخست به « مدّعى عليهم » متوجه ساخته و پس از اين كه ايشان نكول كرده و سرباز زدهاند به « مدّعيان » گفته است :
سوگند ياد كنند . و چون ايشان هم از ياد كردن سوگند امتناع كرده . به نيمى از ديه به نفع مدّعيان حكم كرده است .
« اين دسته گفتهاند : احاديث ما از آن احاديث كه بر تقديم مدّعيان در توجّه سوگند دلالت دارد اولى است زيرا مطابق « اصل » است ( اليمين على المدّعى عليه ) ابو عمرو گفته است : احاديث متعارض در اين باب ، مشهور است » .
5 - در صفحه 224 راجع به عمل برأى يادداشتى بدين عبارت ضميمه شده است :
« طبرى در تاريخ خود ( جلد سيم صفحه 322 ) اين مضمون را آورده است :
« در سال 29 عثمان با مردم به حجّ رفت و در منى چادر زد ، و اين نخستين بار بود كه عثمان در آنجا خيمه بر پا كرد ، و نماز را هم در منى و هم در عرفه تمام خواند .
« واقدى ، به اسناد از صالح مولى توأمه آورده كه گفته است :
از ابن عباس شنيدم كه گفت : نخستين بار كه مردم آشكارا در بارهء عثمان به سخن در آمدند اين بود كه او به هنگام خلافت خود نماز را در منى دو ركعت ( قصر ) مىخوانده تا سال ششم خلافتش كه نماز را « تمام » گزارده پس بسيارى از اصحاب پيغمبر
اين كار را بر او عيب گرفته و عيبجويان در اين باره سخن به طعن گفتهاند تا اين كه على و گروهى كه با وى بودهاند نزد او رفتهاند و على به او گفته است :
« به خدا سوگند امرى تازه پديد نيامده و عهدى از پيش موجود نبوده و تو خود مىدانى و ديدى كه پيغمبر ( ص ) در « منى » نماز را به دو ركعت مىگزارد و بعد از رحلت وى ابو بكر و عمر ، و تو خود نيز مدتى از سالهاى اوّل خلافت خويش بر آن قرار بودى اكنون نمىدانم چرا چنين كردى ؟ عثمان گفت : « رأى رأيته » اين عقيده و رأيى بوده است از من » .
و هم طبرى ( در همان جلد و همان صفحه ) ، بنقل از واقدى ، به اسناد ، اين مضمون را آورده است :
« عثمان ، در منى ، نماز را به چهار ركعت با مردم گزارد . پس كسى به نزد عبد الرّحمن بن عوف رفت و گفت : آيا مىبينى برادر ترا كه نماز را با مردم به چهار ركعت ( تمام ) خواند ؟ . عبد الرّحمن نماز را با اصحاب و ياران خود به دو ركعت ( شكسته ) گزارد و پس از اداء نماز بر عثمان در آمد و بوى گفت : آيا تو در اين مكان با پيغمبر ( ص ) به دو ركعت نماز را اقامه نكردى ؟ گفت : چرا . گفت : آيا با ابو بكر و ، بعد از او ، با عمر چنين نماز نگزاردى ؟ پاسخ داد : چرا . گفت : آيا مدّتى از ابتداء خلافت خود بر همان روش نبودى و بدان و تيره عمل نكردى ؟ پاسخ داد : چرا .
« آنگاه عثمان به عبد الرحمن گفت :
« اكنون تو بشنو : مرا خبر دادند كه سال گذشته برخى از مردم يمن و از مردم جفا كار و از مردم جفا پيشه گفتهاند : نماز براى مقيم دو ركعت است ببينيد پيشواى شما عثمان ، نماز را دو ركعت خواند .
« بعلاوه من در مكه اهل و خانواده دارم . از اين روى رايم بر اين قرار يافت كه نماز را به چهار ركعت بگزارم تا مردم به شبهه نيفتند و راه خطا پيش نگيرند .
« و ديگر اين كه من در مكَّه زن گرفتهام . و هم اين كه مرا در طائف دارايى
و مال است و بسا كه به آن جا بروم پس در آغاز خلافت خود نماز را شكسته و « قصر » مىخواندم و اكنون « تمام » مىخوانم .
« عبد الرحمن گفت :
« آن چه بهانه آوردى در خور پذيرفتن نيست :
« امّا اين كه گفتى : از مكه زن گرفتهاى درست نيست چه زن تو با تو در مدينه است و بهر جا بخواهى او را مىبرى و در هر جا ساكن شوى او را نگه مىدارى .
« و امّا اين كه گفتى : در طائف مال دارى ، پس ميان تو و طائف سه شبانه روز راه است و تو از اهل طائف نيستى .
« و امّا اين گفتهء تو : كه مردم يمن و غير ايشان ، چون از حج بر مىگردند مىگويند :
اين عثمان پيشواى ما است كه نماز را به دو ركعت مىگزارد ، با اين كه مقيم است ، بهانه و عذرى است نادرست چه پيغمبر ( ص ) كه بر او وحى مىشد و در زمان او اهل اسلام به كثرت اين زمان نبودند و هم بعد از او ابو بكر نماز را به دو ركعت گزاردند و عمر هم كه در زمان وى اسلام توسعه يافته بود تا روزى كه در گذشت نماز را در اين مكان قصر ( شكسته ) به جاى آورد .
« عثمان گفت : « هذا رأى رأيته » اين راى و عقيده من است .
« پس عبد الرحمن از نزد عثمان بيرون رفت و ابن مسعود را ديد و ابن مسعود از او پرسيد : آيا عثمان آن چه را مىدانست تغيير داد ؟ عبد الرحمن گفت : نه . ابن مسعود گفت : پس من چه بايد بكنم ؟ پاسخ داد : به آن چه خود مىدانى عمل كن . ابن مسعود گفت : اختلاف و مخالفت به ميان مىآيد و آن پسنديده نيست ، من شنيدم عثمان نماز را با مردم به چهار ركعت ( تمام ) گزارده من هم با اصحاب و ياران خويش به چهار ركعت نماز را به جاى آوردم ! « عبد الرحمن گفت : من هم كار عثمان را شنيدم ليكن نماز را با اصحاب و ياران خود دو ركعت ( قصر ) خواندم و اكنون من نيز چنان خواهم كرد كه تو كرده
و مىگويى پس با وى به همان چهار ركعت نماز خواهم خواند ! ! » اين آراء سه گانه آن هم از خليفه و دو تن از بزرگترين صحابه ، آن هم با آن طرز استدلال ، از نظر فقهى و طرز تفكر دينى بسيار قابل توجّه و در خور تأمّل است .
6 - در صفحه 774 در پايان بحث از عمل به « رأى » اين عبارت را يادداشت كردهام :
« در تاريخ بغداد تأليف حافظ ابو بكر احمد بن على ، خطيب بغدادى ( متوفى به سال 463 ه . ق ) در طىّ ترجمهء اسحاق بن نجيح ملطى به اسناد از نافع از ابن عمر آورده شده كه گفته است : قال رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم :
« من قال فى ديننا برأيه فأقتلوه » ، كسى كه در دين اسلام چيزى را از « رأى » خود بگويد وى را بكشيد » .
7 - در صفحه 492 ( ذيل بيان عظمت مقام اسلام ) يادداشتى چنين نوشتهام :
« در كتاب « مجمل التّواريخ و القصص » كه مؤلَّف آن ، تاريخ را تا سال پانصد و بيست ( 520 ) ، كه شايد عمر او در آن سال به پايان آمده ، نوشته ، و ظاهرا اهل اسدآباد همدان بوده و از نسخهء منحصر به فرد آن كتاب ، كه در پاريس است ، عكس بردارى شده و به تصحيح محمد تقى بهار ( ملك الشعراء ) در تهران به چاپ رسيده چنين آورده شده است .
« فصل : اندر حوادث بعد از هجرت - السّنة الاولى :
« اندر اين سال اوّل از هجرت ، پيغامبر عليه السّلام سلمان فارسى را بخريد و من شرح آن بگويم تا تكرارى نبايد كرد .
« چنين خواندهام در تأليف حمزة بن الحسن ، خداوند تاريخ ، كه گويند :
« سلمان به اصل از اصفهان بوده ، از ديه جيان ( جى ) و نام او ماهبذ بن بدخشان بن آذرجشنس[1]بن مرد سالار بود و نسب او تا به منوچهر ملك عجم بكشد پس از
[1]مصحح ، اين كلمه را معرب « آذر گشسب » دانسته .
جهت كارى كه بر دست وى برفت كه به زبان پارسيان « مرگ ارژان »[1]خوانند يعنى موجب كشتن ، بگريخت و نيارست در ملك عجم بودن ، به شام افتاد به دير راهبى و با ايشان از دين مجوس به ترسايى در آميخت و از اين صومعه به ديگرى مىرفت در آن بيابان ، تا حادثهاى افتادش و جهودى به بندگى بداشتش ، نام او عثمان بن الاشهل ، چون پيغامبر هجرت كرد او را بخريد از آن جهود و آزاد كرد و عهدى نوشت به خطَّ على بن ابى طالب عليه السّلام ، و اين نسخت آنست ، لفظ بلفظ .
« بسم الله ( هكذا ) هذا ما افدى به محمّد بن عبد الله [ رسول الله ] سلمان الفارسىّ من عثمان بن الاشهل اليهوديّ ثمّ القرظىّ بغرس ثلاثمائة نخلة و اربعين أوقية[2]ذهبا و قد بريء محمّد بن عبد الله [ رسول الله ] لثمن سلمان الفارسىّ .
و ولاؤه لمحمّد بن عبد الله [ رسول الله ] و اهل بيته لا سبيل على احد على سلمان .
شهد على ذلك ابو بكر بن ابى قحافة و عمر بن الخطاب و حذيفة بن سعد بن اليمان و ابو ذر الغفاري و المقداد بن الاسود و بلال مولى ابى بكر و عبد الرّحمن بن عوف . و كتب علىّ بن ابى طالب [ يوم الاثنين ] فى جمادى الأولى من سنة [ مهاجر ] محمّد بن عبد الله رسول الله » « و سلمان فارسى را برادر زادهاى بود نام او ماه آذر بن فرّوخ بن بدخشان و تخمهء ايشان بشيراز است و عهدى دارند از پيغامبر هم به خط امير المؤمنين على ، بر اديم سفيد نوشته و خاتم پيغمبر و ابو بكر و عمر و عثمان و على عليه السّلام بر آنجا نهاده و اگر چه اين عهد به سال نهم بود از هجرت بدين جايگاه ثبت كرده شد تا از يك روى باشد .
[1]مصحح نوشته است « ظ : « مرگ ارژان » بمعنى مرگ ارزانى است يعنى مستحق للموت و اين يكى از لغات مذهبى زرتشتيان است و گناهانى بوده كه به مرگ ارزانى مىانجاميده است .
[2]« اوقيه چهل درم قال الجوهرى - : « هكذا كان فى ما مضى فاما اليوم فى ما يتعارفه الناس و يقدر عليه الاطباء فالاوقية ، استار و ثلثا استار » ( صراح اللغة ) .
« ذكر عهد برادرزادهء سلمان فارسى و اين نسخت آنست به خط علىّ بن ابى طالب كرّم الله وجهه ، لفظا بلفظ :
« بسم الله الرّحمن الرّحيم . هذا كتاب من محمّد رسول الله ، صلَّى الله عليه و سلَّم[1]سأله سلمان وصيّة بأخيه ، ماهاذر فرّوخ و اهل بيته و عقبه من بعد ما تناسلوا ، من اسلم منهم و من اقام على دينه ، سلم الله ( ؟ ) :
احمد إليك ، الَّذي أمرني أن أقول : لا إله الَّا هو وحده لا شريك له : اقولها و آمر النّاس بها و انّ الخلق خلق الله و الامر كلمة الله خلقهم و أماتهم و هو ينشرهم و اليه المصير ، و انّ كلّ امر يزول ، و كلّ شيء يبيد و يفنى ، و كلّ نفس ذائقة الموت ، من آمن با لله و رسوله كان له فى الآخرة دعة الفائزين ، و من اقام على دينه تركناه فلا اكراه فى الدّين .
« فهذا كتاب لأهل بيت سلمان : انّ لهم ذمّة الله و ذمّتي على دمائهم و أموالهم فى الأرض الَّتى يقيمون فيها ، سهلها و جبلها و مراعيها و عيونها [ غير ] مظلومين و لا مضيّق عليهم .
« فمن قرء عليه كتابى هذا ، من المؤمنين و المؤمنات ، فعليه ان يحفظهم و يكرمهم و يسرّهم و لا يتعرّض [ لهم ] بالأذى و المكروه . و قد رفعت عنهم جزّ النّاصية[2]و الجزية و الخمس و العشر ، إلى سائر المؤن و الكلف .
« ثمّ ان سألوكم فاعطوهم ، و ان استعانوا بكم فأعينوهم ،
[1]شايد اين دو سطر تا « احمد إليك » جزء نامه نبوده و صاحبان نامه يادداشتى را برأى خود بر آن افزودهاند . چنان كه « سلم اللَّه » آخر اين دو سطر كه مصحح علامت استفهام ( ؟ ) بر آن گذاشته است يا اين كه « سلم اليه » و متمم و خاتم دو سطر بوده يا اين كه « بسم اللَّه » بوده كه فاتح عهدنامه و اصل عهدنامه از آنجا باشد .
[2]آيا چنين حكمى در زمان پيغمبر ( ص ) بوده و مورد عمل هم شده كه بموجب اين عبارت از كسان سلمان ، موضوع و مرفوع شده ؟ بتحقيق و تفحص نيازمند است .
و ان استجاروا بكم فأجيروهم ، و ان أساؤا فاغفروا لهم ، و ان أسيء عليهم فامنعوا عنهم ، و لهم ان يعطوا من بيت مال المسلمين فى كلّ سنة مائتي حلَّة فى شهر رجب و مائة فى الأضحيّة ، فقد استحقّ سلمان ذلك منّا ، و لأنّ فضل سلمان على كثير من المؤمنين ، و انزل فى الوحي علىّ « انّ الجنّة إلى سلمان اشوق من سلمان إلى الجنّة » ، و هو ثقتى و امينى و تقىّ و نقىّ [ و ] ناصح رسول الله و المؤمنين و سلمان منّا اهل البيت .
« فلا يخالفنّ احد هذه الوصيّة فى ما أمرت ، من الحفظ و البرّ ، لأهل بيت سلمان و ذراريهم ، من اسلم منهم و من اقام على دينه .
« و من خالف هذه الوصيّة فقد خالف الله و رسوله ، و عليه اللَّعنة إلى يوم الدّين ، و من أكرمهم فقد اكرمنى ، و له عند الله الثّواب و من آذاهم فقد آذانى و انا خصمه يوم القيامة ، جزاؤه نار جهنّم و برئت منه ذمّتي ، و السّلام عليكم .
« و كتب علىّ بن ابى طالب به امر رسول الله فى رجب سنة تسع من الهجرة . و حضر ابو بكر و عمر و عثمان و طلحة و الزّبير و عبد الرّحمن و سعد و سعيد و ابو ذر و عمّار و عيينة و بلال و المقداد و جماعة اخر من المؤمنين » « و از آن پس سلمان در خلافت عمر خطَّاب ، رضى الله عنه ، امير مدائن گشت و به جايگاه كسرى بنشست چنان كه گفته شود به جايگاه ، و اين عهد در دست فرزندان ايشان هنوز به جا است .
« و پس شنيدم از معتمدى معروف كه از جملهء ايشان يكى را به اشخاص ( احضار ) در عهد سلطان محمّد ( پسر ملك شاه ) ، رحمة الله عليه ، به اصفهان آوردند از شيراز به مبلغى مال و حوالتها كه بر وى بود پس از سلطان خلوت خواست و اين عهد كه ذكر كرده شد هم چنان بر اديم ، سلطان را داد تا بخواند و آن را ببوسيد و بگريست و اين مرد را بسيار چيز داد و به خانهء خويش باز فرستاد و آن را نسخت باز گرفت و اصل به جايگاه