بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 486


- 5 - تنوخى ابو محمّد سعيد بن عبد العزيز تنوخى .
تنوخى به سال يك صد و شصت و شش وفات يافته است .
ابو اسحاق در بارهء تنوخى اين جمله را گفته است :
« فقيه اهل الشّام ، مع الاوزاعى و بعده » . ابو اسحاق بيش از اين نسبت به تنوخى چيزى نگفته در كتب ديگران هم در بارهء اين تنوخى[1]ترجمهء مستقلَّى ديده نشده است .
صاحب « لسان الميزان » ، ابن حجر عسقلانى ، در اين كتاب كسى را بعنوان سعيد بن عبد العزيز بن بكره آورده ليكن از كنيه ( ابو محمد ) و از نسبت ( تنوخى ) براى آن كس يادى نكرده عين عبارت آن كتاب چنين است :
« سعيد بن عبد العزيز بن بكرة ، تفرّد به عثمان بن عطاء ، احد الضّعفاء ، بهذا الباطل ، قاله عبد الرحمن المحاذلى حدّثنا عثمان عن سعيد بن عبد العزيز عن ابيه عن جدّه ، رفعه : انّ رجب شهر عظيم تضاعف فيه الحسنات ، و من صام منه يوما فكانّما صام سنة . . الحديث . و لا ذكر لسعيد و لا لأبيه فى شيء من كتب الرّواة و لا تعريف لحال احد منهم الَّا فى هذا الحديث الَّذى ذكره البخارى فى كتاب الضّعفاء »


[1]محدث قمى در « هدية الاحباب » زير عنوان « التنوخى » چند كس را نام برده ليكن از تنوخى بالا يادى نكرده است . و كسانى را كه او نام برده همه متأخر از شخص بالا هستند از جمله است « قاضى ابو القاسم على بن محمد بن داود انطاكى بغدادى عالم به اصول معتزله و فقه بر مذهب ابو حنيفه ، قاضى بصره و اهواز وفات كرد در سنه 342 ( شمب ) و گاهى اطلاق مىشود تنوخى ، بر ابى على محسن بن على بن محمد بن ابى نعيم ، قاضى امامى صاحب كتاب « الفرج بعد الشدة » وفاتش سنه 384 ( شفد ) »


صفحه 487


ابن اثير هم در « لباب . . » ذيل « التّنوخى » اين مضمون را نوشته است :
« بفتح تاء سيّمين حروف و ضمّ نون مخفّفه و در آخر آن خاء معجمه ، اين نسبت به تنوخ است و آن نامى است براى چندين قبيله كه در قديم در بحرين اجتماع داشته و با هم بر يارى كردن بهم همسوگند بوده‌اند پس در بحرين اقامت گزيده و به اين نام خوانده شده‌اند چه « تنوخ » بمعنى اقامت است .
« از ايشان است ابو العلا احمد بن عبد الله بن سليمان تنوخى معرّى عالم و اديب و شاعر معروف . . » تا آخر آن چه گفته و نام اشخاصى را از علماء تنوخ برده ليكن يادى از سعيد بن عبد العزيز نكرده است .
ابو نعيم نيز در كتاب « حلية الاولياء » ( جلد ششم صفحه 124 ) « سعيد بن عبد العزيز » را با اين كه كنيه يا نسبتى برايش بياورد عنوان كرده و كلمات و رواياتى هم از او آورده ليكن در هيچ يك از آنها اسنادى از عثمان بن عطاء در ميان نيست .
و به گفتهء او « اسند سعيد عن جماعة من اعلام التابعين منهم نافع و الزهري و زيد بن اسلم و ابو الزبير و مكحول و ربيعة بن يزيد و يونس بن ميسرة و عبد الرحمن ، سلمة الجمعى و زياد و عثمان ابناء ابى سوده و يزيد بن مالك و غيرهم » از جمله كلمات سعيد است ، بنقل ابو نعيم ، : « الدّنيا غنيمة الآخرة » و از جمله روايات او از زيد بن اسلم از ابن عمر از پيغمبر ( ص ) است :
« احثوا التّراب فى وجوه المدّاحين » به گمان مىرسد كه اين سعيد همان سعيد است كه ابو اسحاق او را عنوان كرده است و الله العالم .
اكنون كه بار ديگر اين اوراق را نگاه مىكنم كه به چاپخانه داده شود آن چه را بعد از نوشتن قسمت بالا ( كه از جلد ششم صفحه 124 « حليه » نقل شده ) در جلد هشتم كتاب « حلية الاولياء » ( صفحه 274 ) بر خورده‌ام مىآورم :
ابو نعيم در اين جلد سعيد بن عبد العزيز را زير عنوان « و منهم المتحصّن بالحصن


صفحه 488


الحريز و الخوف و البكاء الازيز ابو محمد سعيد بن عبد العزيز » آورده و شمه‌اى از حالات و كلمات و روايات او نقل كرده است و در طى نقل روايات به اسناد از او نسبت تنوخى را بر نامش افزوده و در بارهء اسنادش چنين مرقوم داشته است :
« اسند عن عدّة من التابعين منهم الزهري و زيد بن اسلم و اسماعيل بن عبيد الله بن ابى المهاجر و مكحول و سليمان بن موسى فى آخرين » و از جمله رواياتى كه به اسناد از سعيد از نافع از ابن عمر آورده اينست كه ابن عمر گفته است پيغمبر ( ص ) روز نحر ( عيد اضحى ) رمى جمره كرد و گفت « هذا يوم الحجّ الاكبر » و از آن جمله است روايت از « سعيد بن عبد العزيز تنوخى » از سليمان بن موسى از زهرى از انس كه گفت : پيغمبر ( ص ) گفته است : « الغبار فى سبيل الله اسفار الوجوه يوم القيامة » پس سعيد بن عبد العزيزي كه ابو نعيم در جلد ششم گفته و در اين وضع در بالا ياد شد اگر اشتباهى به تكرار رخ نداده باشد و تعدّد درست باشد بىگمان غير از تنوخى است كه هم اكنون از جلد هشتم ياد شد هر چند در زمان و در أسناد بسيار بهم نزديك و شبيه هستند .
ابو نعيم در جلد دهم هم سعيد بن عبد العزيز نامى را آورده و ترجمه مختصرى كرده كه در زمان ، متأخر است از تنوخى و آن ديگر .


صفحه 489


شاگردان اوزاعى چنان كه دانسته شد اوزاعى را شاگردانى بسيار بوده كه نام برخى از ايشان به مناسبتى در مواردى به ميان آمده و ياد گرديده است ، چون اينان نيز به حقيقت از فقيهان شام بشمارند و در عصر اول از عهد دوم ، زمام امر فقه و افتا را بدست مىداشته‌اند پس مناسب است اگر ، اجتناب از تطويل را ، عنوان كردن و ترجمه آوردن همهء مشاهير ايشان لازم نباشد از ياد كردن همهء آنان هم به كلى چشم پوشى به عمل نيايد .
از اين رو در اينجا ترجمهء سه تن كه از اكابر آن مشاهير شمرده شده‌اند بعنوان « متمّم طبقهء سيم » ( يا طبقهء چهارم ) ، با رعايت اختصار ، آورده مىشود :
1 - عبد الله مبارك 181 يا 182 2 - وليد بن مسلم 194 3 - محمّد بن يوسف ؟


صفحه 490


- 1 - ابن مبارك ابو عبد الرحمن عبد الله بن مبارك .
عبد الله بن مبارك ، به گفتهء ابن خلَّكان به سال يك صد و و هيجده ( 118 ) در مرو متولَّد شده و در ماه رمضان از سال يك صد و هشتاد و يك ( 181 ) ( و به قولى يك صد و هشتاد و دو 182 ) در « هيت »[1]وفات يافته و او مولى بنى حنظله بوده است .
ابن خلَّكان در بارهء ابن مبارك اين مضمون را آورده است :
« عبد الله بن مبارك علم و زهد را با هم فراهم آورده و از سفيان ثورى و مالك بن انس استفاده برده و فقه فرا گرفته و كتاب « الموطَّأ » مالك را از خود مالك روايت كرده است . عبد الله مردى سخت پارسا بوده ، از خلق بريده و به انزوا و گوشه نشينى دل بسته ، و گاهى هم شعر مىسروده او گفته است .
< شعر > قد يفتح المرء حانوتا لمتجره و قد فتحت لك الحانوت بالدّين بين الأساطين حانوت بلا غلق تبتاع بالدّين اموال المساكين صيّرت دينك شاهينا تصيد به و ليس يفلح اصحاب الشّواهين < / شعر > و از جمله سخنان او است : « تعلَّمنا العلم للدّنيا فدلَّنا على ترك الدّنيا »


[1]بكسر هاء « هوز » و سكون ياء « حطى » بر وزن « صيت » شهرى است در كنار « فرات » و بالاى « انبار » از اعمال عراق ليكن « هيت » در بر شام ، و « انبار » در بر بغداد است و فرات ميان آن دو ، فاصله است چنان كه دجله ميان انبار و ميان بغداد فاصله است .


صفحه 491


صاحب « لسان الميزان » زير عنوان « عبد الله بن المبارك » گفته است :
« شيخ ليس بمعروف ، روى عن ابى عوانة الوضّاح عن ابى الزبير عن جابر رضى الله عنه ، رفعه : « ليس منّي الَّا عالم او متعلَّم او همج لا خير فيه » ذكره الخطيب فى المتّفق . و الحديث منكر بهذا السّند » صاحب « قاموس الرجال » بعد از نقل اختلافات و اشتباهاتى در بارهء او كه نامش عبد الله يا عبد الجبّار[1]و ديدارش از حضرت سجاد ( ع ) و روايتش از ابو جعفر اوّل ، حضرت باقر ( ع ) ، يا ابو جعفر ثانى ، حضرت جواد ( ع ) ، و بيان خلط و خبطى كه در اين شئون شده و بعد از نقل قول طبرى ، در « ذيل » ، و نقل قول ابن قتيبه ، در « معارف » كه تولد ابن مبارك به سال يك صد و هجده واقع آمده و استنتاج اين كه ديدن او حضرت سجاد ( ع ) را ، كه در سال 95 وفات يافته ، و هم روايت او از حضرت باقر ( ع ) ، كه به سال يك صد و چهارده ( 114 ) رحلت كرده ناصحيح است و احتمال اين كه روايت او كه به گفتهء طبرى در « ذيل » و ابن قتيبه در « معارف » و ابن نديم در « فهرست » ، به سال يك صد و هشتاد و يك به هنگام باز گشت از جهاد در « هيت » وفات يافته ، از حضرت صادق تا حضرت رضا صحيح باشد ، چنين خلاصه و افاده كرده است .
« و بالجمله تحقيق اينست كه موصوف به عبد الله مبارك دو مرد بوده است :
يكى امامى است و متأخّر و ديگرى عامّى و متأخر از اواخر صادق عليه السّلام تا اوائل رضا عليه السّلام كه طبرى در « ذيل » در باره اش گفته است : « كان من الفقه و الادب و العلم بأيّام الناس و الشّعر به مكان » صاحب « هديّة الاحباب » ( محدّث قمى ) چنين نوشته است :
« ابن المبارك ، عبد الله المروزي ، عالم زاهد عارف كان من تابعى التّابعين سمع جملة من العلماء و كان يقول اربع كلمات انتخبن من اربعة آلاف حديث : لا تثقنّ بالمرأة ، و لا تغترّنّ بمال ، و لا تحمل معدتك ما لا تطيق ، و تعلَّم من العلم ما ينفعك » و يروى له :


[1]جامع الرواة اردبيلى ذيل « عبد الجبار بن المبارك النهاوندي » مراجعه شود .


صفحه 492


< شعر > قد ارحنا و استرحنا من غدوّ و رواح و اتّصال به امير و وزير ذى سماح به عفاف و كفاف و قنوع و صلاح و جعلنا اليأس مفتاحا لأبواب النّجاح » < / شعر > . .
توفّى بهيت سنه 181 ابن نديم در ترجمهء ابن مبارك اين مضمون را آورده است :
« به هنگام مراجعت از جهاد در سال يك صد و هشتاد و يك ( 181 ) در هيت وفات يافته و از تأليفات او است :
1 - كتاب السّنن فى الفقه .
2 - كتاب التفسير .
3 - كتاب التاريخ .
4 - كتاب الزهد .
5 - كتاب البرّ و الصلة » .
ابو نعيم ، عبد الله بن مبارك را زير عنوان :
« و منهم السّخىّ الجواد ، الممهّد للمعاد ، المتزوّد من الوداد ، أليف القرآن و الحجّ و الجهاد ، جاد فساد ، و روجع فزاد ، ما له مشارك ، و فعله مبارك ، و قوله مبارك ، شاهانشاه عبد الله بن المبارك رضى الله تعالى عنه » آورده ( جلد سيم - از ص 162 ) آنگاه شرحى مفصل ، مشتمل بر حالات و كلمات و روايات او نقل كرده است .
از جمله در نقل از حالات او ، به اسناد از سفيان ثورى كه گفته است :
« لو جهدت جهدى ان اكون فى السّنة ثلاثة ايّام على ما عليه ابن المبارك لم اقدر » .
و به اسناد از محمد بن معتمر بن سليمان كه اين مضمون را گفته است : « پدر مرا پرسيدم كه فقيه عرب كيست ؟ گفت : سفيان ثورى . چون سفيان ثورى بمرد باز پرسيدم فقيه عرب كيست ؟ پاسخ داد : عبد الله بن مبارك » .


صفحه 493


باز به اسناد از عبيد بن جناد آورده كه گفته است عمرى[1]را شنيدم كه به اين مضمون مىگفت :
« در اين روزگار كسى را شايستهء اين امر نمىدانم جز يك تن كه شبى بر من در آمد و سه شبانه روز با من مىبود و از من چيزهايى مىپرسيد غير آن چه مردم اين روزگار مىپرسند ، زبانى شيوا و بيانى رسا داشت جز اين كه لغت ، شرقى بود و به كنيهء ابو عبد الرحمن خوانده مىشد و غلامى با خود داشت به نام « سفير » .
« عبيد گفت : عمرى را گفتيم : او عبد الله بن مبارك بوده است . پس عمرى گفت : شايسته چنين است . اگر كسى با من باشد كه اين امر را صالح باشد همو است » عبيد گفته است : منظور از « اين امر » : اقتداء بعلم است » باز هم به اسناد از « عبد الله بن المبارك شاهانشاه » ، از فقيمى از محمد بن حنفيه كه گفته است « ليس بحكيم من لم يعاشر بالمعروف من لا يجد من معاشرته بدّا ، حتّى يجعل الله له فرجا - او قال : مخرجا - » آنگاه ابن مبارك گفته است : « هذا مثلى و مثلكم » .
از عبد الله مبارك پرسيده‌اند : در خراسان با چه كسى همنشين هستى ؟ گفته است با شعبه و سفيان همنشين هستم . يعنى كتابهاى آنان را مىبينم .


[1]بضم عين و فتح ميم ، نسبتى است به عمر بن خطاب و مراد از او ابو عثمان عبيد اللَّه بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن خطاب است كه به گفتهء ابن اثير در « اللباب » از قاسم و سالم و نافع و جز اين سه روايت مىكرده و شعبه و ثورى و مالك از او روايت دارند و به سال دويست و چهل و چهار ( 244 ) ( يا پنج 245 ) در گذشته و ثقه و حافظ بوده بخلاف برادرش عبد اللَّه ، و هم نسبتى است به عمر بن على بن ابى طالب ( ع ) كه گروهى هم به او منسوبند از آن جمله است ، به گفتهء ابن اثير : ابو طاهر محمد بن يحيى بن مظفر بن راعى محمد بن عمر بن على بن ابى طالب علوى عمرى از استراباد « شيخ اماميه و رئيس طايفه خود ، كه خود و پدر و جدش از خاندان حديث بشمارند و ابو سعد سمعانى از او روايت مىكند .