بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 525


داده است : ترا چنان مىبينم كه نعمت خدا را در بارهء غير خود مىشناسى ليكن آن را در بارهء خود نمىدانى و نمىبينى . و بروايتى ديگر گفته است : نعمت در حق غير را به ياد مىآورى و از نعمت در حق خود فراموش مىكنى ! آن مرد گفته است به خدا سوگند بر آن چه در تو مىبينم حسد مىورزم . پاسخ داده است : خدا از آن به تو سودى نمىدهد و به من زيانى نمىرساند .
ابو نعيم به اسناد از شعبى آورده كه از شريح نقل كرده كه عمر بوى چنين نوشته است :
« اذا جاءك الشّيء فى كتاب الله فاقض به و لا يلفتنّك عنه رجال .
« و ان جاءك ما ليس فى كتاب الله فانظر سنّة نبيّك ، عليه السّلام ، فاقض بها .
« و ان جاءك ما ليس فى كتاب الله و لم يكن فيه سنّة من رسول الله ، صلَّى الله عليه و سلَّم ، فانظر ما اجتمع عليه النّاس فخذ به[1]» نخستين بارى كه عمر ، شريح را ديده و شناخته چنين بوده كه عمر اسبى از مردى خريده پس اسب را گرفته و آن را چنان راه برده كه به هلاكت نزديك شده پس صاحب اسب را گفته است : اسب خود را مىگيرى ؟ نپذيرفته و حكم در خواست كرده و شريح را بعنوان حكم معرّفى نموده عمر پرسيده است : شريح كيست ؟ گفته است شريح عراقى . پس نزد شريح رفته و قصّه را بوى گفته‌اند . او گفته است : يا امير المؤمنين يا اسب را چنان كه گرفته‌اى برگردان يا آن را به آن چه خريده‌اى نگهدار . عمر گفته است :
« و هل القضاء الَّا هذا » آنگاه او را امر كرده كه به كوفه برود و كار قضا را متصدّى باشد .


[1]در نامه‌اى كه ابو اسحاق در « طبقات الفقهاء » و بعضى ديگر در كتب خود از عمر به ابو موسى اشعرى آورده‌اند آخر آن چنين است « و الفهم افهم فى ما تلجلج فى نفسك مما ليس في بعض كتاب و لا سنة ثم اعرف الاشكال و الامثال فقس الامور عند ذلك بأشبهها بالحق » بنا بر اين عمل به « اجماع » در نامهء شريح و عمل به « قياس » در نامهء به ابو موسى از جانب عمر دستور داده شده است .


صفحه 526


< فهرس الموضوعات > 8 - حديث پيغمبر ( ص ) درباره « اصحاب بدع واهواء » < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 9 - عظمت مقام « عقل » و بلندي درجه اهل آن < / فهرس الموضوعات > از روايات او است :
به اسناد ابو نعيم از شعبى از شريح از عمر كه پيغمبر ( ص ) گفته است :
« يا عائشة انّ الَّذين فرّقوا دينهم و كانوا شيعا ، انّهم اصحاب البدع و اصحاب الأهواء و اصحاب الضّلالة من هذه الأمّة : يا عائشة انّ لكلّ صاحب ذنب توبة الَّا اصحاب الأهواء و البدع انا منهم بريء و هم منّي برآء » باز به اسناد ابو نعيم از شريح از عمر از پيغمبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم كه گفته است :
« الجنّة مائة درجة : تسع و تسعون درجة لأهل العقل ، و درجة لسائر النّاس الَّذين هم دونهم » و از جمله قضاياى شريح كه ابو نعيم به اسناد از شريح آورده قضيه زير است :
شريح گفته است :
هنگامى كه على براى جنگ با معاويه مىرفته زرهى داشته كه مفقود شده است چون جنگ تمام شده و به كوفه برگشته آن را در دست مردى يهودى ديده كه مىخواسته است در بازار بفروشد على به يهودى گفته است : اين زره از آن من است و آن را نفروخته و به كسى هم نبخشيده‌ام . يهودى گفته است زره در دست من و مال من است على گفته است : نزد قاضى مىرويم پس بر شريح در آمده و على كنار شريح و يهودى جلو او نشسته‌اند . على گفته است : اگر نه اين است كه طرف من ذمّى است و پيغمبر ( ص ) تساوى با ذمّى را اجازه نكرده هر آينه با او در يك محلّ مىنشستم آنگاه بخواست شريح براى طرح دعوى گفت : اين زره كه در دست يهودى است به من تعلَّق دارد .
شريح از يهودى پاسخ خواست . يهودى انكار و تصرف خود را اظهار كرد . شريح از امير المؤمنين « بيّنه » خواست . على گفت قنبر و حسن گواهند كه زره از من است شريح گفت : شهادت فرزند در حقّ پدر جائز نيست . على گفت : شهادت مردى كه از اهل بهشت است جائز نيست ! من خود از پيغمبر شنيدم كه گفت :


صفحه 527


< فهرس الموضوعات > 10 - حضور علي ( ع ) در محضر قاضي خود براي محاكمه < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 11 - شريح قاضي و شريح حارثي < / فهرس الموضوعات > « الحسن و الحسين سيّدا شباب اهل الجنّة » پس يهودى به سخن درآمد و چنين گفت : « امير مؤمنان مرا به نزد قاضى خود آورد و قاضى او به زيان او حكم داد و او را محكوم ساخت ، من خدا را گواه مىگيرم كه اين براى حقّ است : اشهد ان لا إله الا الله و انّ محمدا رسول الله و انّ الدّرع درعك ، كنت راكبا على جملك الاورق ( شتر خاكستر گون ) و أنت متوجّه إلى صفّين فوقعت منك ليلا ، فاخذتها .
اين يهودى در ركاب على ( ع ) براى جنگ با خوارج نهروان رفت و در آنجا به شهادت رسيد .
در اينجا مناسب است ياد آورى شود كه اين شريح ( شريح بن حارث كندى - قاضى - ) غير از شريح بن هانى حارثى است كه همعصر او بوده و به گفتهء ابن اثير ( ذيل الحارثى ) در لباب : « . . شريح بن هانى ، الحارثى صاحب علىّ عليه الرضوان » و بنقل از ابن عبد البر « شريح جاهلى اسلامى ، يكنى ابا المقدام و هو من اجلَّة اصحاب علىّ عليه السّلام » ، و به گفتهء غير اين دو ، از اصحاب على ( ع ) بوده است .
و اين شريح است ( شريح حارثى ) كه از جانب على ( ع ) به عمرو عاص پيام برده و عمرو را رنگ چهره برگشته و به ناراحتى گفته است : من كى مشورت و پند على را پذيرفته و كجا از امر او فرمان برده يا به عقيده و رأى او اعتناء داشته‌ام ! ؟ پس شريح او را سرزنش كرده و گفته است : اى پسر نابغه ! چه چيز ترا از پذيرفتن مشورت و اندرز كسى كه مولاى تو و سرور مسلمين است ، بعد از پيغمبر ( ص ) ، منع مىكند ؟
با اين كه ابو بكر و عمر كه از تو برتر و بهتر بودند با وى استشاره مىكردند و رأى او را به كار مىبستند . عمرو گفت : مانند من كسى با مانند تو شخصى سخن نمىگويد ! شريح گفت : به كدام يك از پدر و مادر خود از من رو بر مىگردانى ؟ آيا به پدر ناشناخته يا به مادر نابغه است ؟ ! نامه نوشتن به معاويه مبنى بر برائت حجر بن عدى و شهادت بر جلالت قدر و عظمت شأن او نيز مربوط است به اين شريح .


صفحه 528


- 6 - حارث بن اعور حارث اعور .
ابو اسحاق و غير او براى حارث كنيه و هم تاريخ وفات ياد نكرده‌اند .
ممقانى در « تنقيح المقال » گفته است چند كس به نام حارث ، معاصر و اعور يا مضاف به اعور ( به اين معنى كه پدرشان اعور باشد ) بوده‌اند كه از ايشان است حارث همدانى ( همين حارث است كه از اجداد شيخ بهاء الدين عاملى بوده و در شعر « يا حار همدان من يمت يرنى » منسوب به على ( ع ) مخاطب قرار گرفته است ) ، و بر اثر آن اشتراك اسمى ، در تاريخ وفات آنان اشتباه به همرسيده است .
اين حارث ( همدانى ) خودش « اعور » بوده چنان كه معاصرش حارث بن قيس برادر ابىّ و علقمه را نيز برخى « اعور » گفته‌اند . معاصر و همنام ديگر اين دو حارث بن غيث اعور مىباشد .
كشّى در كتاب « معرفة اخبار الرّجال » خويش ، تحت عنوان حارث اعور ، چند حديث از او آورده كه اشعار دارد بر اين كه حارث از اصحاب و دوستان و نزديكان على ( ع ) بوده است .
ممقانى نيز در آخر بحثى طويل تحت عنوان « حارث اعور » ، پس از نقل توثيق او از « شيخين خبيرين » : « طريحى و كاظمى » ، خودش حارث را بدين عبارت توثيق كرده است :
« فالاقوى انّ الحارث الاعور ، غير مكنّى ، من الثّقات و روايته ، مع صحّة الطَّريق اليه ، من الصّحاح » ابو اسحاق در بارهء حارث اعور چنين آورده است :


صفحه 529


« در كوفه از حارث[1]و عبيده كسى به فريضه اعلم نبوده است » از ابن سيرين هم در بارهء حارث[2]اين مضمون ، منقول است :
« من در كوفه چهار كسرا ديدم كه به فقه ، مشهور بودند و مردم ايشان را از فقيهان مىشمردند پس هر كس نخست نام حارث را ياد مىكند . عبيده را دوم و آن كس كه عبيده را نخست مىشمرد حارث را در درجهء دوم نام مىبرد و پس از اين دو فقيه ، سيم را علقمه و چهارم را شريح مىشمرند » آنگاه ابن سيرين گفته است :
« فانّ اربعة اخسّهم شريح ، لخيار » ( چهار كس كه پستتر ايشان شريح باشد برجسته و برگزيده‌اند ) به گفتهء ابو اسحاق اين شش تن فقيه كوفه ، كه از تابعان طبقه نخست بشمار آمده‌اند همه از اصحاب و شاگردان عبد الله بن مسعود بوده‌اند .
از سعيد بن جبير نقل شده كه گفته است :
« كان اصحاب عبد الله سرج هذه القرية » ( كوفه به اصحاب عبد الله مسعود روشن بوده است ) همين معنى را شاعرى به نظم آورده و گفته است :
< شعر > و ابن مسعود الَّذى سرج القرية اصحابه ذوو الاحلام < / شعر > ابن مسعود در ميان اصحاب پيغمبر ( ص ) از لحاظ شاگرد ، مردى خوشبخت بوده و غير از اين شش فقيه كه در اينجا نام برده شدند كسانى ديگر كه همه در عصر خود شهرتى مىداشته از شاگردان او بوده‌اند .
از شعبى منقول است :
« ما كان من اصحاب رسول الله افقه صاحبا من عبد الله بن مسعود » ابراهيم تميمى گفته است :
« كان فينا ستّون شيخا من اصحاب عبد الله »


[1]محتمل است مراد از اين حارث ، ابن قيس باشد .
[2]محتمل است مراد از اين حارث ، ابن قيس باشد .


صفحه 530


چنان كه از پيش گفته شد در كتب رجال ، عنوان « حارث اعور » بر چند كس اطلاق شده است كه از همه معروفتر پسر عبد الله و حارث پسر قيس است كه هر دو همدانى و هر دو از اصحاب على ( ع ) و هر دو فقيه بوده‌اند و هر دو از على ( ع ) روايت كرده‌اند .
نخست ، بنقل از مروج الذهب مسعودى ، در زمان عبد الملك مروان وفات يافته و روايت كرده كه بر على ( ع ) وارد شده و على ( ع ) به او گفته است :
« الا ترى إلى النّاس قد اقبلوا على هذه الأحاديث و تركوا كتاب الله ؟
پس او با شگفتى گفته است : آيا مردم چنين كرده‌اند ؟
على ( ع ) گفته است : آرى .
آنگاه على ( ع ) گفته است : هان بدان كه از پيغمبر ( ص ) چنين شنيدم :
« ستكون فتنة » پس گفتم : يا رسول الله در آن هنگام چه چيز از فتنه نگه مىدارد و بيرون مىآورد .
پيغمبر ( ص ) گفت :
« كتاب الله فيه نبأ ما كان قبلكم . . » و در آخر على ( ع ) به حارث گفت :
« خذها إليك يا اعور » .
و شايد همين حارث بوده كه ، بنقل از كشّى ، شعبى از او روايتى از على ( ع ) به اين عبارت :
« . . اما انّه لا يموت عبد يحبّنى فتخرج نفسه حتّى يرانى حيث يحبّ و لا يموت عبد يبغضنى فتخرج نفسه حتّى يرانى حيث يكره » نقل كرده و پس از آن بوى ، از باب تعصّب و عناد ، گفته است :
« اما انّ حبّه لا ينفعك و بغضه لا يضرّك » .
و همين حارث است كه ابيات مشهور منسوب به على ( ع ) :
< شعر > يا حار همدان من يمت يرنى من مؤمن او منافق قبلا < / شعر >


صفحه 531


كه در ديوان منسوب به آن حضرت است ، خطاب به او دانسته شده است .
دوم آنان ، ابو موسى همدانى كوفى ، برادر علقمه و ابيّ ، پسران قيس ، است كه در ركاب على ( ع ) جنگ نهروان را حاضر بوده و خطيب ، به اسناد از محمد بن قيس همدانى ، از او ( در ترجمه اش - جلد ششم - ) روايت كرده كه اين مضمون را گفته است :
« روز نهروان با على ( ع ) بودم كه گفت : ذو الثّديه را جستجو كنيد . ياران به جستجو پرداختند و او را نيافتند على ( ع ) افسرده شد و عرق بر پيشانى او مىنشست و مىگفت : دروغ نگفته و نمىگويم . پس كوششى بيشتر در جستن او به كار بردند و او را يافتند كه در گودالى زير كشتگان افتاده است . او را به نزد على آوردند على به سجده درآمد و گفت :
« و الله ما كذبت و لا كذبت » و هم خطيب آورده است كه على ( ع ) ابو موسى همدانى را مالك ، و پدرش را حارث ناميده و به اين جهت خطيب يك بار او را زير عنوان « حارث بن قيس » و بار ديگر زير عنوان « مالك بن حارث » ترجمه كرده است[1].
صاحب قاموس الرجال پس از نقل قول و عقيدهء « مصنّف » ( ممقانى ) ( به خلاصهء اين كه : « گروهى « حارث اعور » را خود مردى جدا دانسته و برخى وجوه ديگر را احتمال داده‌اند : يكى اين كه همان « همدانى » است كه امير مؤمنان او را به ابيات « يا حار همدان . . » مخاطب ساخته است دو ديگر اين كه او حارث بن قيس است كه كشّى در باره اش گفته است « كان جليلا فقيها و كان اعور » سيم اين كه او حارث بن عبد الله اعور همدانى است كه « از اولياء على ( ع ) ياد گرديده است » ) در گفتهء مصنف ترديد كرده است و تحقيق را اين دانسته كه در اين باب دو قول و دو احتمال


[1]خطيب اين قضيه را به اسناد از عبيدهء سلمانى ( چنان كه در ترجمه او آورده شد ) نيز نقل كرده است .


صفحه 532


بيش نيست : يكى ابن عبد الله و ديگر ابن قيس و پس از آن بدين مفاد اظهار نظر كرده است :
« صحيح اين است كه « حارث اعور » كسى جز ابن عبد الله نيست چنان كه از برقى و طبرى و ذهبى و خبر كلينى و مختصر ذهبى و تقريب ابن حجر ، و ميزان الاعتدال و ابن ابى الحديد و صاحب اسماء رجال المشكاة ، بنقل ابن وحيد ، مستفاد است و از اين پيش دانسته شد » .