< فهرس الموضوعات > 21 - شعبي پانصد تن صحابي را ادراك كرده است < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 22 - سخنان منسوب بشعبي < / فهرس الموضوعات > استماع نموده و خود گفته است : « پانصد تن از صحابه را ادراك كردهام » مكحول در باره اش گفته است : « من از شعبى ، كسى را فقيه تر نديدم » و ديگرى در حق او گفته است : « شعبى در زمان خود مانند ابن عباس است در زمان خويش » از ابن ابى ليلى نقل شده كه « كان الشّعبى صاحب آثار و كان ابراهيم صاحب قياس » شعبى علاوه بر اين كه به قياس توجّه نداشته و حديث را مورد استناد قرار مىداده در استناد بحديث نيز بهر حديثى معتقد نبوده و عمل نمىكرده بلكه تحقيق و تصحيح مىكرده و ناظر به همين جهت گفته است :
« كره الصّالحون الاوّلون ، الإكثار من الحديث . و لو استقبلت من امرى ما استدبرت ما حدّثت الَّا بما اجمع عليه اهل الحديث » شعبى مردى نحيف و لاغر بوده و چون از او سبب ضعف و لاغرى وى پرسيده شده چنين گفته است : « من در رحم مادر مزاحمت شدهام » از ابن قتيبه ( از كتاب « المعارف » وى ) و از برخى ديگر نقل شده كه در توجيه اين كلام شعبى گفتهاند : شعبى و برادرش دو سال در رحم مادر بوده ! و توأم به دنيا آمدهاند .
از سخنان منسوب به شعبى است :
« انّا لسنا بالفقهاء ، و لكنّا سمعنا الحديث فرويناه . و الفقيه من اذا علم عمل » ابو نعيم او را بعنوان :
« و منهم الفقيه القوىّ سالك السّمت المرضىّ ، بالعلم الواضح المرضىّ و الحال الزّاكى الوضىّ ابو عمرو ، عامر بن شراحيل الشعبى » آورده و پس از آن از حالات و كلمات و آثار و روايات او شمّهاى ياد كرده كه نمونهء برخى از آنها آورده مىشود :
ابن سيرين گفته است : به كوفه درآمدم شعبى را ديدم كه مجلس بزرگ براى تدريس مىداشته در حالى كه آن زمان بسيارى از اصحاب پيغمبر هنوز زنده بودند . ليث
گفته است : از شعبى مسأله مىپرسيدم رو از من برمىگرداند و بپرسيدن مسأله از من با من روبرو مىشد پس من مىگفتم : اى گروه علماء اى گروه فقهاء احاديث را از ما فرا مىگيريد و بپرسيدن مسأله از ما اقدام مىكنيد ! ! شعبى گفت : اى جماعت علماء اى معشر فقهاء ما نه فقهاء هستيم و نه علماء ما گروهى هستيم كه حديثى شنيدهايم و آن چه را شنيدهايم به شما حديث مىكنيم .
شعبى را حافظهاى قوى بوده چنان كه ابو نعيم به اسناد از او اين جمله را نقل كرده « ما من خطيب يخطب الَّا عرضت عليه خطبته ! ! و همو به اسناد از ابن شبرمه از شعبى آورده كه چنين گفته است « ما كتبت سوداء فى بيضاء قطَّ ، و ما سمعت من رجل حديثا قطَّ فاردت ان يعيده علىّ »[1]با راى و قياس هم سخت مخالفت مىداشته است چنان كه به اسناد ابو نعيم از صالح بن مسلم است كه اين مضمون را گفته است : شعبى را از مسألهاى پرسيدم گفت عمر خطَّاب در اين باب چنين گفته و على چنان . گفتم : راى تو چيست ؟ گفت :
بعد از دانستن قول آن دو ، راى مرا چه مىكنى ؟ اذا اخبرتك برأى قبل عليه » و به ديگرى گفته است « ما حدّثوك عن اصحاب محمّد ، صلَّى الله عليه و سلَّم و رضى عنهم ، فخذه و ما قالوا برأيهم فبل عليه » باز به اسناد ابو نعيم از صالح بن مسلم گفته است ، شعبى مرا گفت : همانا شما بدين سبب هلاك شديد كه آثار را واگذاشتيد و به قياسات استناد كرديد . اين « اصحاب
[1]پس از ابن اشعث و كشته شدن او شعبى كه با او همراه بوده و خروج كرده گرفتار شده و او را با غل و زنجير به نزد حجاج بردهاند و با سخنورى خود را از قتل نجات داده و حجاج مسألهء فقهى را كه آن وقت محل حاجت بوده از او پرسيده و بعد سه تن از اعراب بر حجاج در آمدهاند و حجاج ايشان را از باران پرسيده و ايشان با بيانى شيوا و مفصل جواب گفتهاند و شعبى همهء آن مطالب را بحفظ سپرده در زمانهاى بعد كه آن قضيه را به ابو بكر هذلى خواسته است نقل كند به او گفته است : « الا احدثك حديثا تحفظه فى مجلس واحد ان كنت حافظا كما حفظته »
رأى » كه در مسجد مىنشينند و « رأى » را مىگويند چنان مرا از مسجد رمانده و بيزارم ساختهاند كه از « كناسهء ( خاكروبه دان ) خانهام مبغوضتر و منفورتر .
و همو ، به اسناد از ابو بكر هذلى آورده كه شعبى بوى گفته است : اى آنان ( منظورش اصحاب رأى است ) آيا رأى شما اينست كه اگر احنف بن قيس كشته شود و هم كودكى ديهء آن دو يكسان است يا احنف را بواسطه عقل و حلم ديه بيشتر است پس من به او گفتم : ديه آن دو بى تفاوت و با هم برابر است . گفت : پس قياس چيزى قابل استناد نيست و نبايد آن را به كار برد .
باز از او نقل شده كه گفته است : « و انّما سمّوا اهل الاهواء ، اهل الاهواء لأنّهم يهوون فى النّار » و ابن شبرمه همين مفاد را بدين عبارت « انّما سمّيت الاهواء اهواء لأنّها تهوى بصاحبها إلى النّار » از شعبى نقل كرده است .
از سخنان شعبى است « دع الرّياء و الريبة و أت ما لا يريبك » از او اين مفاد نقل شده است كه :
« زمانى دراز مردم در پناه دين زندگانى مىكردند تا دين از ميان رفت پس از آن در پرتو مروئت و مردانگى ، تا آن هم از ميان رفت . از آن پس به واسطهء حيا و شرم ، تا آن نيز رفت سپس بيم و اميد زندگانى مردم را به راه مىبرد و چنان پندارم كه به زودى زمانى برسد كه كار از آن ( بيم و اميد ) هم سختتر گردد .
ابو زيد گفته است : شعبى را چيزى پرسيدم خشم كرد و سوگند ياد نمود كه مرا حديث نگويد پس رفتم و بر در خانه اش نشستم گفت : اى ابو زيد همانا سوگند من بر نيّت و قصد خودم واقع شده پس دل به من دار و اين سه چيز را از من بخاطر بسپار :
هيچ گاه به چيزى كه مخلوق خدا است مگو : خدا چرا آن را آفريده و از آن ، چه اراده داشته و هيچ گاه چيزى را كه نمىدانى مگوى : مىدانم . و بپرهيز از اين كه قياس را در دين به كار برى چه در اين هنگام حرامى را حلال يا حلالى را حرام خواهى كرد و لغزش خواهى داشت . اكنون برخيز و برو .
باز داود اودى از او نقل كرده كه بوى ، اين مضمون را ، گفته است : ترا به سه چيز حديث مىكنم كه بسيار مهم است .
پس گفت : « هر گاه مسألهاى را بپرسى و پاسخ بشنوى در دنبال آن مگو « أرأيت أرأيت » چه خدا در قرآن گفته است : * ( « أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَه هَواه . . » ) * ( تا آخر آيه ) و ديگر به تو حديث مىكنم كه هر گاه از تو مسألهاى را بپرسند به قياس مپرداز و حرامى را حلال و حلالىرا حرام مساز و سه ديگر كه بسيار شايان توجه است اين كه هر گاه چيزى را از تو مىپرسند كه آن را ندانى بگو : مرا بدان علم نيست و من ترا در نادانى شريكم » حجّاج در بارهء مردى كه خواهر و مادر و جدّى داشته از وى پرسيده پاسخ داده است :
« در اين مسأله پنج تن از اصحاب پيغمبر را اختلاف است : عثمان بن عفان و زيد بن ثابت و عبد الله بن مسعود و علىّ و ابن عباس رضى الله تعالى عنهم .
حجاج پرسيده است : ابن عباس را چه قول است ؟ شعبى گفته است : او جدّ را به منزلهء پدر قرار داده و مادر را يك سيم بخشيده و خواهر را چيزى نداده است .
باز پرسيده است : امير المؤمنين ، يعنى عثمان ، چه گفته است ؟ پاسخ داده است تركه را سه بخش كرده و به هر يك بخشى داده است .
از عقيده و قول زيد بن ثابت پرسيده ، گفته است : او تركه را نه قسمت كرده جدّ را چهار ، و مادر را سه ، و خواهر را دو سهم داده است .
از عقيده و قول ابن مسعود سؤال كرده جواب داده است : او فريضه را بر شش سهم تقسيم كرده جدّ را دو سهم ، و مادر را يك سهم ، و خواهر را سه سهم داده است .
در آخر پرسيده است : ابو تراب در اين مسأله چه گفته است ؟ شعبى گفته است :
او سهام را شش دانسته پس به خواهر سه سهم ، و به مادر دو سهم ، و به جدّ يك سهم داده است .
حجّاج گفته است : قاضى را بفرما تا به آن چه امير المؤمنين عثمان عقيده داشته
و رأى داده عمل كند و آن را به كار بندد . . » از گفته هاى شعبى است به عيسى بن حنّاط .
« همانا اين علم را ( فقه ) كسى كه دو خصلت داشت طلب مىكرد : عقل و عبادت .
و اگر كسى عاقل بوده ، و نه عابد و ناسك ، به او گفته مىشده است : اين امرى است كه جز ناسكان و عابدان به آن نمىرسند پس چرا تو آن را طلب مىكنى ؟ و اگر ناسك و عابد بوده ، نه عاقل ، بوى گفته مىشده است : اين كارى است كه جز عاقلان آن را طلب نمىكنند پس تو چرا آن را طلب مىكنى ؟ » آنگاه شعبى گفته است : « از آن بيمناكم كه امروز آن را كسانى طلب مىكنند كه هيچ يك از دو خصلت را ندارند : نه عاقلند و نه ناسك » ابو نعيم به اسناد از محمد بن جحاده از شعبى از على ( ع ) آورده كه پيغمبر ( ص ) به او گفته است : « انّك و شيعتك فى الجنّة » و هم از روايات او است از شعبى از عبد الله عمر از پيغمبر ( ص ) : « المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده ، و المهاجر من هاجر ما نهى الله عنه » و باز از شعبى از جابر بن سمره كه گفته است با پدرم به مسجد در آمدم و پيغمبر ( ص ) خطبه مىگفت شنيدم كه گفت : « تكون من بعدى اثنا عشر خليفة » آنگاه آهنگ گفتار پيغمبر پايين آمد كه نفهميدم چه گفت : پدرم را پرسيدم كه سخن پيغمبر چه بود ؟ گفت : مىگويد :
« كلَّهم من قريش » .
شعبى از نعمان بن بشير روايت كرده كه پيغمبر ( ص ) مىگفته است :
« الحلال بيّن و الحرام بيّن و بينهما امور مشتبهات لا يعلمها كثير من النّاس . فمن اتّقى الشبهات استبرء لدينه و عرضه و من يرتع فى الشّبهات وقع فى الحرام ، كالَّذى يرعى حول الحمى فيوشك ان يرتع فيه ، الا و انّ لكلّ ملك حمى و انّ حمى الله محارمه ، الا و انّ فى الجسد مضغة اذا صلحت صلح الجسد كلَّه و اذا فسدت فسد الجسد كلَّه الا و هى القلب »
شعبى به گفتهء خودش پانصد تن صحابى را ملاقات كرده و « اكابر صحابه و اعلام آنان ، رضى الله تعالى عنهم ، علىّ بن ابى طالب ، و سعد بن ابى وقّاص ، و سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل ، و ابن عباس ، و ابن عمر ، و اسامة بن زيد ، و عمرو بن عاص ، و عبد الله بن عمرو بن عاص ، و جرير بن عبد الله بجلى ، و جابر بن سمره ، و عدىّ بن حاتم ، و جابر بن عبد الله ، و نعمان بن بشير ، و براء بن عازب ، و زيد بن ارقم ، و ابو سعيد خدرى ، و انس بن مالك ، و مغيرة بن شعبه و عدهء بى شمار ديگرى را ادراك كرده و از زنان : عائشه ، و امّ سلمه ، و ميمونه ، امّهات مؤمنان ، و امّ هانى ، و اسماء بنت عميس ، و فاطمة بنت قيس را ادراك كرده است .
« و از مسروق و علقمه و اسود و ابو سلمة بن عبد الرحمن و يحيى بن طلحه و عمر بن علىّ بن ابى طالب و سالم بن عبد الله بن مسعود و ابو عبيدة بن عبد الله بن مسعود و ابو بردة بن ابو موسى روايت كرده است . و گروهى از تابعان كه از ايشان است ابو اسحاق سبيعى ، و ابو اسحاق شيبانى ، و ابو حصين ، و حكم بن عتيبه ، و عطاء بن سائب ، و محمد بن سوقه ، و حصين ، مغيره ، و عاصم احول و اعمش و جمعى ديگر از او روايت كردهاند »[1]
[1]صاحب « طبقات فقهاء اليمن » در ذيل ترجمهء « ابو سعيد المفضل الاكمل بن محمد بن عامر بن شراحيل الشعبى » از گفتهء ابن قتيبه ( بتعبير او - قتيبى - ) چنين آورده است « ان الشعبى من حمير من جبل باليمن نزله حسان بن عمرو الحميرى هو و ولده و دفن فيه فمن منهم بالكوفة قيل لهم : شعبيون و من كان بمصر و المغرب قيل لهم : الاشعوب . و من كان منهم باليمن قيل له : ذو شعبين »
طبقهء سيم از فقيهان تابعى كوفه پس از طبقه ياد شده ، كه طبقهء دوم از تابعان فقيه در كوفه بودهاند ، به گفتهء ابو اسحاق فقه و فتوى در كوفه به طبقهء ديگرى انتقال يافته كه از مشاهير آنان پنج كس ، به ترتيب تقدّم سال وفات ( بحسب قول به اقلّ ) ، در اينجا ياد مىگردند :
1 - ابن عيينه 115 2 - ابن ابى ثابت 117 3 - حمّاد 120 4 - ابو شبرمه 144 5 - ابن ابى ليلى 148
- 1 - ابن عيينه حكم بن عيينه مولى كنده .
به گفتهء ابو اسحاق ، حكم بن عيينه به سال يك صد و پانزده ( 115 ) وفات يافته است .
از اوزاعى نقل شده ، كه هنگامى كه با يحيى بن ابى كثير در منى بودهاند و از وى پرسيده كه آيا حكم را ديده يا نه ؟ و او پاسخ داده كه او را ديده است ، پس چنين گفته است :
« ما بين لابتيها احد افقه منه » ( ميان دو كوه مكه از حكم بن عيينه كسى فقيهتر نيست ) . و اين سخن را يحيى در زمانى گفته كه عطاء بن ابى رباح و اصحابش در آنجا مىبودهاند .
حكم با ابراهيم همزاد بوده يعنى هر دو در يك شب به دنيا آمدهاند ليكن حكم از ابراهيم فقه آموخته و علم فرا گرفته است .
در اينجا لازم است ياد آور باشم كه ضبط نام پدر حكم چنان كه در نسخه چاپى « طبقات الفقهاء » است ، و در اين اوراق آورده شده ، با عين مهمله و بعد از آن دو ياء ( آخر حروف هجاء ) و بعد از دو ياء نونى است ( مصغّر عين ) ليكن در كتب رجال برخى فقط حكم بن عتيبه ( با عين و تاء سيم حروف هجاء - و ياء - آخر آنها - و باء دوم حروف - ) را آوردهاند و بعنوان « حكم بن عيينه » كسى را ياد نكردهاند چنان كه شيخ طوسى در « اصحاب على بن حسين ( ع ) » همين كار را كرده و اين مضمون را گفته است :
حكم بن عتيبه ، ابو محمد كندى كوفى ، و گفته شده است ابو عبد الله ، در سال يك صد و چهارده ( 114 ) و به قولى يك صد و پانزده ( 115 ) در گذشته است » .