بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 576


- 2 - سفيان ثورى ابو عبد الله سفيان بن سعيد بن مسروق ثورى[1]سفيان ثورى به گفتهء ابن خلَّكان در سال نود و پنج ( 95 ) در زمان خلافت سليمان بن عبد الملك و به گفتهء ابو اسحاق در سال نود و شش ( 96 ) و بقول ابن نديم در سال نود و هفت ( 97 ) متولد شده و در سال يك صد و شصت و يك ( 161 ) و به قولى يك صد و شصت و دو ( 162 ) در بصره ، به حال توارى و استتار ، از بيم خليفهء عباسى ( مهدى ) وفات يافته است .
ابن خلَّكان در بارهء او چنين افاده كرده است :
« سفيان ، در علم حديث و ديگر علوم ، پيشوا و امام و ، به اجماع همه ، مردى دين دار و پارسا و زاهد و ثقه بوده و او يكى از ائمهء مجتهدانست . بقول برخى ، شيخ ابو القاسم جنيد ، زاهد مشهور ، در فقه بر مذهب ثورى بوده و از او پيروى مىكرده است . . ثورى حديث را از اعمش[2]و ابو اسحاق سبيعى[3]و ديگر كسانى كه در طبقهء آنان بوده‌اند گرفته است . و اوزاعى و ابن جريج و محمد بن اسحاق و مالك و كسانى ديگر كه در اين طبقه بوده‌اند حديث از او شنيده و علم فرا گرفته‌اند . »


[1]سفيان از اولاد ثور بن عبد مناة بن اد بن طابخة بن الياس بن مضر بوده و به همين مناسبت بدين نسبت شهرت يافته در بنى ثور كسانى برجسته زياد بوده‌اند . ابن نديم چنين گفته است : « مىگفته‌اند : در بنى ثور سى مرد بوده‌اند كه هيچ كدام از ربيع بن خيثم ( زاهد مشهور كه يكى از « زهاد ثمانيه » است ) كمتر و پايينتر نبوده‌اند و همهء ايشان در كوفه ساكن بوده‌اند و هيچ يك از ايشان در بصره نبوده‌اند »
[2]سليمان بن مهران محدثى امامى و از ثقات شمرده شده است .
[3]عمرو بن عبد اللَّه از اعاظم فقهاء عامه است .


صفحه 577


از كتاب « مروج الذّهب » اين مضمون نقل شده است :
« قعقاع بن حكيم گفته است : نزد مهدى ، خليفهء عباسى ، بودم كه سفيان بر او در آمد و به غير عنوان خلافت بر وى سلام كرد . مهدى با گشاده رويى به او گفت :
تو از اينجا به آن جا از ما مىگريزى و گمان مىكنى اگر ما را در بارهء تو نظرى بد باشد بر تو دست نمىيابيم و قدرت گرفتن ترا نداريم ! هم اكنون چه مىگويى ؟ آيا نمىترسى به اراده و ميل خود بر تو حكم برانيم ؟
« سفيان گفت : اگر تو در بارهء من حكم مىكنى پادشاهى توانا كه حقرا از باطل جدا مىسازد در بارهء تو حكم خواهد كرد ! « ربيع كه براى مراقبت و حراست و انجام دادن دستورات و فرمانهاى خليفه معمولا بالاى سر مهدى به پا ايستاده و بر شمشير تكيه داده مىبود گفت : يا امير المؤمنين آيا شايسته است كه اين نادان بدين گستاخى با تو روبرو شود و گفتگو كند ؟ مرا دستورى ده تا او را گردن زنم . مهدى گفت : خاموش باش ! آيا ثورى و امثال وى جز اين را مىخواهند كه ما آنان را بكشيم پس به سعادت آنان شقاوت خود را فراهم سازيم .
« آنگاه فرمود كه فرمان قضاء كوفه را براى ثورى صادر كنند و در آن فرمان به صراحت بنويسند كه هيچ كس را بر حكم ثورى حق اعتراضى نيست .
« مهدى فرمان را بوى داد ثورى آن را گرفت و بيرون رفت و چون به دجله رسيد آن را در دجله افكند و گريخت و از اين شهر به آن شهر متوارى و فرارى بود » ابو اسحاق در بارهء سفيان ثورى چنين آورده است :
« سليمان بن عيينه گفته است : من از سفيان ثورى كسى را به حلال و حرام ، اعلم نديده‌ام .
« احمد بن حنبل گفته است : اوزاعى و سفيان بر مالك در آمدند پس از اين كه از نزد وى خارج شدند مالك گفت : يكى از اين دو را علم از آن ديگر افزونست ليكن امامت را صالح نيست و آن ديگر براى امامت صالح و شايسته است . و منظور او از اعلم آن دو ، سفيان ثورى بوده است .


صفحه 578


< فهرس الموضوعات > 32 - سفيان ثوري در فقاهت بر امام مالك ترجيح داده شده < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 33 - تأليفات ثوري < / فهرس الموضوعات > « عبد الله مبارك گفته است : بر روى زمين كسى را از سفيان عالمتر نمىشناسم .
« از يحيى بن سعيد پرسيده شده كه رأى مالك ترا پسنديده تر است يا رأى سفيان ؟ يحيى گفته است : بىگمان ، راى سفيان . پس از آن چنين گفته است :
سفيان در هر چيز از مالك بالاتر و برتر است ! » « و گفته شده است كه : عمر در زمان خود رأس مردم بوده بعد از او ابن عباس و بعد از او شعبى و پس از او سفيان ثورى پس اينان هر يك در زمان خود رأس بوده‌اند . . » از جمله كتب و تأليفاتى كه ابن نديم براى ثورى نام برده است .
1 - كتاب الجامع الكبير ( به روش كتب حديث تأليف شده ) 2 - كتاب الجامع الصغير .
3 - كتاب الفرائض .
ابن نديم اين كتابها و رواة آنها را نام برده و چنين گفته است :
« سفيان ثورى به عمار بن سيف وصيّت كرده كه كتب او را نابود سازد او هم بحسب وصيّت سفيان آنها را محو كرده و سوزانده است . » ممقانى در بارهء سفيان به تفصيل سخن رانده از آن جمله چند حديث از كافى و غير آن آورده كه دو حديث از آنها ، كه شايد از جنبهء فقهى هم قابل توجه و استفاده باشد ، در اينجا نقل مىگردد :
1 - كلينى به اسناد خود از مسعدة بن صدقه روايت كرده كه سفيان ثورى بر حضرت صادق ( ع ) وارد شده در حالى كه آن حضرت جامه يى بسيار سپيد و تميز بر تن داشته است پس سفيان گفته است :
« انّ هذا اللَّباس ليس من لباسك » حضرت پاسخ داده است :
« اسمع منّي و ع ما اقول لك فإنّه خير لك عاجلا و آجلا ، ان أنت متّ على السّنّة و الحقّ و لم تمت على بدعة » .


صفحه 579


« اخبرك انّ رسول الله ( ص ) كان فى زمان مقفر جدب فامّا اذا احفلت الدّنيا فأحقّ أهلها بها أبرارها لا فجّارها ، و مؤمنوها لا منافقوها ، و مسلموها لا كفّارها . فما أنكرت يا ثورى ؟ فو الله إنّني لمع ما ترى ما اتى علىّ ، مذ عقلت ، صباح و لا مساء و للَّه فى مالى حقّ أمرني ان اضع موضعه الَّا وضعته » ( اى سفيان گوش فراده و آن چه به تو مىگويم حفظ كن چه در اين جهان و هم در آن نشأه ، اگر بر سنّت و حق بميرى نه بر باطل و بدعت خير تو در آنست .
« به تو خبر مىدهم كه پيغمبر ( ص ) در زمانى تنگ و سخت مىبود ليكن هر گاه خيرات دنيا فراوان شود پس سزاوارتر از همه كس به دنيا و خيرات آن ، اشخاص نيكوكارند نه اشخاص بدكار و مؤمنانند نه منافقان و مسلمانانند نه كافران ، پس اى ثورى چه چيز را تو انكار مىكنى ؟ ! ( به خدا سوگند من با همين وضعى كه مىبينى از هنگامى كه دانسته و دريافته‌ام بام و شامى بر من نگذشته است كه خدا را در مال من حقّى باشد و به من فرموده باشد كه آن را در جايش بنهم و به مستحقش بدهم مگر اين كه چنان كرده‌ام كه فرموده است و به جايى نهاده‌ام كه دستور بوده است ) 2 - كشّى ، بنقل از كتاب ابو محمد جبرئيل بن احمد فاريابى به خط خود او ، مسندا ، از ميمون بن عبد الله آورده كه او اين مضمون را گفته است :
« من نزد ابو عبد الله ( امام صادق ) بودم كه گروهى از مردم امصار براى پرسيدن حديث بر او وارد شدند امام از من پرسيد كسى از اينان را مىشناسى ؟ گفتم : نه . گفت :
پس چگونه بر من درآمدند ؟ گفتم : گروهى هستند جوياى حديث از هر راه باشد و مهم نمىشمارند كه حديث را از چه شخصى فرا گيرند .
« امام از يك تن از آنان پرسيد : آيا از ديگرى هم حديث شنيده‌ايد ؟ گفت :
آرى . امام گفت : پس برخى از احاديث را كه شنيده و مىدانى بر من حديث كن .
گفت : من بدينجا آمده‌ام كه از تو حديث بشنوم و نيامده‌ام ترا حديث كنم .
« امام به ديگرى از آن گروه گفت : او را چه مانع است از اين كه مرا به آن چه از حديث


صفحه 580


شنيده حديثى گويد ؟ آنگاه گفت : به آن چه شنيده و مىدانى حديث كن آيا آن كس كه به تو حديث گفته آن را نزد تو امانت قرار داده كه تو آن را به هيچ كس بازگو نكنى ؟ گفت :
نه . امام گفت : پس لختى از آن چه آموخته و اقتباس كرده‌اى بما بازگو شايد ما هم اگر خدا بخواهد به تو اقتداء كنيم .
« آن مرد گفت : سفيان ثورى مرا از جعفر بن محمد ( امام صادق ) حديث كرد كه او گفته است : « النّبيذ كلَّه حلال الَّا الخمر » آنگاه ساكت شد .
« امام گفت : باز هم بگو . گفت : سفيان از كسى كه او را حديث كرده از محمد بن على ( امام باقر ) مرا حديث كرد كه او گفته است : « من لا يمسح على خفيّه فهو صاحب بدعة . و من لم يشرب النّبيذ فهو مبتدع و من لم يأكل الجريث و طعام اهل الذمّة و ذبائحهم فهو ضالّ امّا النّبيذ فقد شربه عمر ، نبيذ زبيب فرشحه بالماء ، و امّا المسح على الخفّين فقد مسح عمر على الخفّين ثلاثا فى السّفر و يوما و ليلة فى الحضر و امّا الذبائح فقد اكلها علىّ و قال : كلوها فانّ الله تعالى يقول : * ( « الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ وَطَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ وَطَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ » ) * . پس آن مرد ساكت شد .
« امام بوى گفت : باز هم بما بگو . گفت : من ترا از آن چه شنيده بودم حديث كردم . امام گفت : آيا آن چه حديث شنيده و مىدانى همين است ؟ گفت : نه . گفت :
پس باز هم بر آن چه گفتى بيفزا .
« گفت : عمرو بن عبيد از حسن ( حسن بصرى ) ما را چنين حديث كرد كه چيزهايى است كه مردم آنها را تصديق كرده و گرفته‌اند در صورتى كه در كتاب خدا براى آنها اصلى نيست از آن جمله است [ اعتقاد به ] عذاب قبر و ميزان و حوض و شفاعت و نيّت خير و شرّ كه كسى كه آنها را به كار نبندد و انجام ندهد پاداش بيابد و حال اين كه پاداش بر عمل است ان خيرا فخير و ان شرّا فشرّ .
« ميمون بن عبد الله گفته است : من از اين سخنان به خنده افتادم امام اشاره كرد كه آرام باشم تا باز بشنويم آن مرد سر برداشت و مرا گفت : چرا خنده كردى آيا از


صفحه 581


حقّ يا از باطل ؟ گفتم : خداى ترا به صلاح آورد آيا گريه كنم ؟ همانا خنده‌ام از روى شگفتى است كه تو اين همه احاديث از حفظ كرده و فرا گرفته‌اى ! آن مرد ساكت شد « باز امام گفت : بر آن چه گفتى بيفزا .
« گفت : سفيان ثورى از محمد بن منكدر حديث آورده كه او گفته است :
على را در كوفه بر منبر ديدم كه مىگفت : اگر مردى را نزدم بياورند كه مرا بر ابو بكر و عمر فضيلت دهد او را حدّ مىزنم ، حدّ مفترى .
« امام گفت : باز هم بگو . گفت : سفيان از جعفر ( امام صادق ) حديث كرد كه او گفته است : « حبّ ابى بكر و عمر ايمان و بغضهما كفر » « امام گفت : باز هم بيفزا .
« گفت : يونس بن عبيد از حسن ( بصرى ) ما را حديث كرد كه على در بيعت ابى بكر كندى كرد عتيق ( ابو بكر ) بوى گفت : چه موجب اين كندى و عقب افتادگى بيعت تو است يا على ؟ به خدا سوگند عزيمت دارم گردنت را بزنم . على گفت : لا تثريب يا خليفه رسول الله ( سرزنش و نكوهش نيست ) . ابى بكر گفت : لا تثريب .
« امام گفت : باز هم حديث بياور . گفت : سفيان ثورى از حسن ما را خبر داد كه ابو بكر ، خالد وليد را بفرمود چون نماز صبح را سلام دهد گردن على را بزند .
آنگاه ابو بكر نماز خود را آهسته و بى صدا سلام داد و گفت : يا خالد ، لا تفعل ما أمرتك .
« امام گفت : باز هم بگو .
گفت : نعيم بن عبد الله ، مرا از جعفر بن محمد ( صادق ) چنين حديث كرد كه على را در ينبع درختان خرما بود كه در سايهء آنها مىآرميد و از ثمرهء آنها مىخورد و نه به جنگ جمل رفت و نه به جنگ نهروان . همين حديث را سفيان هم از حسن از جعفر بن محمد به من گفت .
« امام گفت : باز ما را حديث كن . .


صفحه 582


و همين طور چند حديث ديگر از سفيان و غير او به اسناد از امام آورد به طورى كه ميمون بن عبد الله ، راوى اين قضيه گفته است :
« مرا از شنيدن اين اكاذيب حوصله بسر آمد و چنان بود كه گويى از پوست بيرون مىآيم و عرق بر من نشست و مىخواستم به پا خيزم و گوينده را زير پا بيفكنم ليكن اشارهء امام را به ياد آوردم و خود را نگه داشتم پس امام بوى گفت :
« از كدام شهرى ؟ گفت : از بصره . امام پرسيد :
« آيا جعفر بن محمد را كه نام مىبرى و اين احاديث را از او روايت مىكنى مىشناسى پاسخ داد : نه . امام گفت :
« آيا هر گز خودت از وى چيزى استماع كرده‌اى ؟ گفت : نه .
« امام گفت :
« پس اين احاديث را تو حقّ و صدق مىدانى ؟ گفت : آرى . پرسيد : اينها را از چه زمانى شنيده‌اى ؟ گفت : زمان آن به يادم نيست جز اين كه اهل شهر ما از دير زمان اين احاديث را مىدانند و مىگويند و در آنها ترديد و شكَّى ندارند .
« امام گفت :
« آيا مردى را كه از او حديث مىكنى اگر ببينى و او به تو بگويد : اين احاديث كه به من نسبت مىدهى دروغ است و من آنها را نمىشناسم و آنها را نگفته‌ام تو اين سخن را از وى مىپذيرى ؟ گفت : نه .
« امام گفت : چرا ؟ گفت : زيرا كسانى بر قول او شهادت داده‌اند كه اگر بر بنده بودن كسى شهادت دهند شهادت ايشان مورد قبول ، و نافذ است .
« پس امام گفت :
« بنويس : بسم الله الرحمن الرحيم . حدّثنى ابى عن جدّى .
آن مرد سخن را قطع كرد و گفت : نام تو چيست ؟ امام گفت : به نام من چه كار دارى ؟ بنويس : انّ رسول الله ( ص ) قال :
« خلق الأرواح قبل الأجساد بألفي عام ثمّ اسكنها الهواء فما تعارف


صفحه 583


منها ائتلف هاهنا و ما تناكر منها ثمّة اختلف هاهنا . و من كذب علينا اهل البيت حشره الله يوم القيامة اعمى يهوديّا ، و ان ادرك الدّجّال آمن به و ان لم يدرك آمن به فى قبره » « آنگاه امام غلام خود را فرمود آب برايم بگذار و مرا اشاره فرمود كه بمانم و آن گروه كه حديث را از امام شنيدند و نوشتند باز گشتند . پس امام در حالى كه چهره اش گرفته بود بيرون آمد و گفت :
« آيا ديدى و شنيدى كه چه حديث مىكنند ؟
« گفتم اينان چه هستند و حديث ايشان چيست ؟
« امام گفت : شگفت انگيزتر از همه دروغ گفتن ايشان و نسبت دادن آنان است به من چيزى را كه من نگفته‌ام و هيچ كس از من نشنيده است و بالاتر از اين گفتهء ايشانست كه اگر من آنها را انكار كنم از من نمىپذيرند ! ! اين مردم را چه افتاده است ؟ خداى ايشان را مهلت ندهد و جزاى آنان را بتأخير نيفكند . . » كلمهء « ثورى » كه بفتح ثاء مثلَّثه و سكون و او و كسر راء مضاف به ياى نسبت ضبط شده نسبت است به « ثور » كه نام چند كس از مردان قبائل متعدد بوده از آن جمله است ثور همدان و او ثور بن مالك بن . . است و به اين ثور منسوب است حسن بن صالح فقيه ثورى و از آن جمله است « ثور اطحل » ( با طاء مهمله ساكنه و حاء مهمله مفتوحه ) و آن نام كوهى است معروف در مكه و در آن كوه است غارى كه پيغمبر هنگام رفتن از مكه در آن پنهان شده و به مناسبت اين كه اطحل بن عبد مناة بن ادّ . .
در آن سكنى گزيده ثور اطحل ناميده شده و ، به قولى ، نام آن كوه ، اطحل و ثور كه پسرى ديگر از عبد مناة بوده بدان اضافه شده و به اين ثور منسوب است . ربيع بن خيثم و گروه خويشان و پسر او . و از آن جمله است ثور تميم كه سمعانى اين سفيان بن سعيد را بدان منسوب دانسته و از آن جمله است . .
ديگران هم در نسبت سفيان به « ثور » كه كدام ثور است سخنانى آورده‌اند كه نقل آنها در اينجا بيهوده است آن چه در اينجا بايد گفته شود اينست كه :