« سليم بن قيس هلالى از بيم حجّاج فرارى و متوارى مىبوده و هنگام مرگ كتاب خويش را به ابان سپرده تا از ميان نرود و نابود نگردد . و آن كتاب اخبارى را متضمن است كه جميع امّت محمّد ، جز على و اهل بيت و شيعيان ايشان هالكند .
« ابان گفته است چون به بصره در آمدم نخستين كس را كه ديدم حسن بصرى بود . و حسن در آن وقت از ترس حجّاج ، متوارى مىزيست . و او از شيعيان على و از مفرطان در تشيّع بود بدين سبب از اين كه در جنگ جمل به يارى على برنخاسته سخت پشيمان و اندوهناك مىبود ، پس با حسن به خلوت نشستم و كتاب سليم را بوى نشان دادم گريست آنگاه گفت : « ما فى حديثه شىء الَّا حقّ قد سمعته من الثّقات من شيعة علىّ و غيرهم . . » ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ( جلد اول صفحه 369 ) بروايت از ابان بن عياش كه گفته است : حسن را پرسيدم كه در بارهء علىّ چه مىگويى ؟ پس چنين پاسخ داد :
« ما اقول فيه : كانت له السّابقة و الفضل و العلم و الحكمة و الفقه و الصّحبة و النّجدة و البلاء و الزّهد و القضاء و القرابة .
« انّ عليّا كان فى امره عليّا ، رحم الله عليّا و صلَّى عليه .
« فقلت : يا ابا سعيد أتقول : « صلَّى عليه » لغير النبيّ ؟
« فقال : ترحّم على المسلمين اذا ذكروا ، و صلّ على النّبيّ و آله ، و علىّ خير آله .
« فقلت : أهو خير من حمزة و جعفر ؟
« قال : نعم ، قلت : و خير من فاطمة و ابنيها ؟
« قال : نعم ، و من يشكّ انّه خير منهم و قد قال رسول الله ( ص ) :
« و أبوهما خير منهما » و لم يجر عليه اسم شرك و لا شرب خمر ؟ . و قد قال رسول الله ( ص ) لفاطمة ، عليها السلام ، : « زوّجتك خير أمّتي » ؟ فلو كان فى أمّته خير منه لاستثناه .
« و لقد آخى رسول الله من بين اصحابه فآخى بين علىّ و نفسه فرسول الله خير النّاس نفسا و خيرهم اخا .
« فقلت : يا ابا سعيد فما هذا الَّذى يقال عنك انّك قلته فى علىّ ؟
« فقال : يا ابن اخى احقن دمى من هؤلاء الجبابرة لو لا ذلك لسالت بى اعشب » ابن ابى الحديد بعد از اين قسمت كه از بصرى نقل كرده از شيخش ، ابو جعفر اسكافى ، و هم از كتاب « غارات » تأليف ابراهيم بن هلال ثقفى چنين نقل كرده است :
« و قد كان بالكوفة من فقهائها من يعادى عليّا و يبغضه مع غلبة التشيّع على الكوفة » آنگاه عدهاى ، امثال مرّهء همدانى و اسود بن يزيد و مسروق اجدع و شريح و شعبى را از آنان بشمار آورده و اشخاصى را هم از غير كوفه به عداوت على نام برده كه ممقانى در ذمّ حسن بصرى ، از آن جمله حسن را ياد كرده و به نظر نويسنده اين اوراق منقولات از حسن و منقولات در بارهء او بيشتر بر استقامت او دلالت دارد تا بر انحراف وى و شايد همان موضوع تقيّه ، كه هم او خود تصريح به آن كرده و هم غير وى ، درست باشد .
حسن بصرى تأليفاتى هم داشته است از جمله ممقانى از ملحقات « صراح » نقل كرده كه « حسن را كتابى كبير در تفسير بوده و در ماه رجب از سال يك صد و ده ( 110 ) به سنّ هشتاد و نه سال ( 89 ) وفات يافته است » . و همو از محكىّ كتاب « ملل و نحل » شهرستانى آورده است كه شهرستانى گفته است :
« رأيت رسالة تنسب إلى الحسن البصرى كتبها إلى عبد الملك بن مروان و قد سأله ، عن القول بالقدر و الجبر فأجاب بما يوافق مذهب القدريّة و استدلّ فيها بآيات من الكتاب و دلائل من العقل . و لعلَّها لواصل بن عطاء فما كان الحسن ممّن يخالف فى انّ القدر خيره و شرّه من الله ، فانّ هذه الكلمات كالمجمع عليها عندهم » ممقانى پس از نقل كلام بالا از شهرستانى اين مضمون را گفته است :
« ليكن ابن ابى العوجاء ، شاگرد حسن بصرى ، كه راى و اعتقاد استاد خود را در اين مسأله ، خوب مىشناخته و مىدانسته هنگامى كه از او پرسيدهاند : چرا مذهب استاد خود را رها كردى و مذهبى را كه حقيقت و اصلى ندارد اختيار كردى ؟ پاسخ داده است :
« استاد را عقيده و رأيى ثابت و پا برجا نمىبود : گاهى از نظر « قدر » دفاع و آن را تاييد مىكرد ، و گاهى « جبر » را درست مىدانست و به آن مىگفت ! » باز ممقانى از سيّد نقل كرده كه اين مضمون را آورده است :
« يكى از متقدمان كه به عقيده و مذهب « عدل » تظاهر داشته ( عدليّه مذهب بوده ) حسن بن ابى الحسن بصرى است كه از اهل ديه ميشان ( دشت ميشان ) بوده و عمرش به نود و نه سال ( 99 ) بالغ شده است .
على بن ابى الجعد گفته است : حسن را شنيدم كه مىگفت : « من زعم انّ المعاصي من الله جاء يوم القيامة وجهه مسودّا » - 6 - مسلم بن يسار ابو عبد الله مسلم بن يسار .
ابو اسحاق در بارهء مقام علمى مسلم بن يسار از قتاده نقل كرده كه گفته است :
« كان مسلم بن يسار يعدّ خامس خمسة من فقهاء اهل البصرة » و هم ابو اسحاق از ابن عون نقل كرده كه اين مضمون را گفته است :
« من اين مسجد را ادراك كردم و در آنجا حلقهاى كه فقه در آن ذكر و بحث شود جز حلقهء درس مسلم بن يسار وجود نداشت » ابن حجر عسقلانى در « لسان الميزان » ( جلد ششم - باب متفرقات - صفحه 717 - ) چنين آورده است :
« مسلم بن يسار البصرى ، الفقيه ، الاموى ، مولاهم سكره[1]و يقال له مسلم المصبح[2]بصريّ قيل مكَّى . عن عبادة بن الصّامت ، رضى الله عنه . و عنه ابن سيرين و ابو قلابة و جماعة » ابو نعيم در بارهء كيفيت نماز او از لحاظ توجّه و حضور قلب و عدم التفات او به چيزى در آن حال شرحى آورده ( جلد سيم حليه صفحه 290 ) و از همين روى او را به عبارت : « و منهم المشاهد المبصار ، المجاهد المحضار ابو عبد الله مسلم بن يسار » عنوان كرده و به اسناد از پسر عائذ الله آورده كه او به پدر خويش گفته است :
« يا ابت اما يعجبك طول صمت ابى عبد الله - يعنى مسلم بن يسار ؟ - فقال : اى بنيّ تكلَّم بالحقّ خير من سكوت عنه » مسلم چون اين را شنيده گفته است :
« سكوت عن الباطل خير من تكلَّم به » به گفتهء ابو نعيم : « لقي ( مسلم ) من الصّحابة عدّة ، و روى عنهم مرسلا و متصلا و حدّث عنه من التّابعين : ابو قلابة و محمّد بن سيرين و قتادة » از جمله مسانيد او است از حمران كه گفته است :
« سمعت عثمان و دعا بماء فغسل كفّيه و مضمض و استنشق و غسل وجهه ثلاثا و ذراعيه ثلاثا و مسح برأسه و ظهر قدميه ثم ضحك .
[1]در نسخهء « حليه » نيز « مولاهم سكره » چاپ شده ليكن گمان مىكنم تحريف از « مولى ام سلمه » باشد و در لسان الميزان ( جلد ششم - باب سيم - صفحه 32 - ) بعد از عنوان « مسلم بن يسار الدوسى » چنين آمده است « عن مولاه ام سلمه رضى اللَّه عنها » و چون در كتب رجال مسلم بن يسار عنوان نيامده پس آن چه در « لسان الميزان » آمده همان است كه ابو نعيم در « حليه » و ابو اسحاق در « طبقات » آوردهاند .
[2]گفته شده است كه مصابيح مساجد را روشن مىكرده است .
« فقال : الا تسألونى ما اضحكنى ؟ فقلنا : ما اضحك يا امير المؤمنين ؟ قال :
« اضحكنى انّ رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم دعا بماء فى هذا المكان فتوضّأ نحوا ممّا توضّأت ثم ضحك . فقال رسول الله ( ص ) : الا تسألونى ما اضحكنى ؟
فقلنا ما اضحكك يا رسول الله ؟ قال : اضحكنى انّ العبد اذا غسل وجهه حطَّ الله تعالى عنه كل خطيئة اصابها بوجهه ، فاذا غسل ذراعيه ، كذلك و اذا[1]برأسه كذلك و اذا[2]ظهر قدميه ، كذلك . » تاريخ ولادت و وفات مسلم بن يسار در جايى ديده نشد .
- 7 - حميد بن عبد الرحمن در بارهء حميد بن عبد الرحمن حميرى چه از لحاظ تاريخ حيات و چه از لحاظ مقام علمى ، چيزى در جايى نيافتم جز اين كه ابو اسحاق او را در شمار طبقهء اوّل از فقيهان بصره آورده است و از محمد بن سيرين اين عبارت را كه سقطى هم در آن است نقل كرده است « كان حميد بن عبد الرحمن افقه اهل . .[3]قبل ان يموت بعشر سنين » ابن حجر عسقلانى و بعضى ديگر دو حميد بن عبد الرحمن را ذكر كردهاند و هر دو را مجهول دانستهاند و به احتمال قوى هيچ كدام از آن دو اين حميد بن عبد الرحمن نخواهند بود .
[1]ظاهرا كلمهء « مسح » ، در هر دو جا ، ساقط شده باشد .
[2]ظاهرا كلمهء « مسح » ، در هر دو جا ، ساقط شده باشد .
[3]ظاهرا كلمه « بصره » از اينجا سقط شده است
< فهرس الموضوعات > 2 - طبقه دوم 1 - قتادة بن دعامه 2 - ايّوب سختياني < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > خاتمه < / فهرس الموضوعات > طبقهء دوّم از فقيهان تابعى بصره چنان كه ابو اسحاق تعبير كرده است پس از طبقهء ياد شده فقه و فتوى به طبقهاى ديگر انتقال يافته است .
ابو اسحاق از اين طبقه كه طبقهء دوم از فقيهان تابعى بصره بشمار است نزديك بده كس از فقهاء را نام برده ( در اين اوراق هم بعد از اين ، نام ايشان چنان كه ابو اسحاق گفته ياد خواهد شد ) دو تن از ميان آن نام برده شدگان كه مشهورترند در اين اوراق مورد توجه قرار مىگيرند و به تفصيلى زيادتر در بارهء ايشان گفتگو به عمل مىآيد .
آن دو تن عبارتند از :
1 - قتاده متوفى 117 2 - ايّوب سختيانى « 131
- 1 - قتاده ابو الخطَّاب قتادة بن دعامهء سدوسى .
قتاده به گفتهء ابو اسحاق كور مادرزاد بوده و در سال شصت ( 60 ) تولَّد يافته و به سال يك صد و هفده ( 117 ) در گذشته است . همو از معمّر نقل كرده كه گفته است :
« لم أر من هؤلاء افقه من الزّهري و حمّاد و قتادة » باز از معمّر نقل كرده كه از زهرى پرسيده : قتاده اعلم است يا مكحول ؟
زهرى پاسخ داده است : قتاده . بعد گفته است : علم مكحول زياد نيست بلكه بسيار اندك است » ابو نعيم ، قتاده را چنين عنوان كرده است :
« و منهم الحافظ الرّغاب ، الواعظ الرّهّاب ، قتادة بن دعامة ابو الخطَّاب كان عالما حافظا و عاملا واعظا » آنگاه در بارهء نيروى حفظ او به اسناد از مزنى ، بكر بن عبد الله ، اين مضمون را آورده است :
« هر كس بخواهد به حافظترين مردم زمان خود بنگرد قتاده را ببيند چه ما كسى را احفظ از او ادراك نكرديم » و به اسناد از ابى عوانه از قتاده آورده كه اين مضمون را گفته است :
« چهار روز سعيد بن مسيّب را ملازم بودم كه به من حديث مىگفت . روزى به من گفت : تو نمىنويسى پس آيا از آن چه ترا حديث مىكنم چيزى ترا بدست مىآيد ؟
گفتم : اگر بخواهى من ترا به آن چه حديثم كردهاى حديث كنم آنگاه آن چه گفته بود بوى باز گرداندم سخت به من نگريستن گرفت و گفت : تو شايسته هستى كه ترا حديث كنم پس بپرس . من به او رو آوردم و بپرسش پرداختم » باز به اسناد از معمر آورده كه قتاده گفته است : « ما سمعت اذناى شيئا قطَّ
الَّا وعاه قلبى » و هم به اسناد از معمر از قتاده كه قتاده هفت روز نزد سعيد بن مسيب اقامت كرده روز هشتم را سعيد بوى گفته است « ارتحل يا عمّى فقد اترفتنى[1]» مردى نزد ابن سيرين رفته و گفته است : در خواب كبوترى را ديدم كه مرواريدى را فرو برد و پس از آن آن را چنان كه بود برگرداند و به زمين افكند . ابن سيرين گفت :
آن ، قتاده است كه من از وى كسى را احفظ نديدهام .
روزى قتاده به سعيد بن مسيّب گفته است : قرآن را بگير و به من گوش كن آنگاه سورهء بقره را بى اين كه الف يا واو يا حرفى ديگر از آن اسقاط كند . . برخواند آنگاه گفت : همانا من صحيفهء جابر را از سورهء بقره بهتر حفظ دارم با اين كه جز يك بار آن را نديدهام .
قتاده با « رأى » موافق نبوده و آن را بدعت مىدانسته و شايد از اين رو عمرو بن عبيد را بد مىگفته . عاصم احول گفته است : با قتاده نشسته بودم سخن از عمرو بن عبيد به ميان آمد قتاده او را سخت بد گفت : من بوى گفتم : آيا چنين نمىبينم كه علماء بعضى در بارهء بعضى ديگر زشت و بد مىگويند ؟ گفت : اى احيول ( مردك احول ) آيا نمىدانى كه چون كسى بدعتى را بگذارد شايسته چنين است كه به بدى ياد شود تا از آن حذر به همرسد .
و هم ابو نعيم به اسناد از ابو عوانه از قتاده روايت كرده كه گفته است : « ما افتيت برأيى منذ ثلاثين سنة » .
قتاده در هر هفت شب يك بار قرآن را ختم مىكرده و چون ماه مبارك رمضان مىرسيده در هر سه شب يك ختم مىداشته و در دههء آخر آن ماه هر شب يك بار ختم قرآن مىكرده است .
[1]ابو اسحاق چنان كه در بالا از گفتهء او آورده شد در ترجمهء قتاده گفته است : « و كان اعمى ، اكمه » و اين عبارت را همچنين آورده است « ارتحل يا اعمى فقد اترفتنى » و همين درست است و ظاهرا كلمهء « عمى » منقول از ابو نعيم ، غلط .