بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 630


بعد از سختيانى آورده شده ليكن « مولى » چه كسى بوده ياد نگرديده است و در همان كتاب از حسن نقل شده است : كه « ايّوب سيّد شباب اهل البصرة » و از هشام بن عروة نقل گرديده « ما رأيت فى البصرة مثل ذلك السّختيانى » و از شعبه آورده شده « ايّوب سيّد الفقهاء » و در آن كتاب است كه « و اخذ عنه مالك و سفيان الثّورى و غيرهما » شيخ طوسى در رجال خود آنجا كه اصحاب امام باقر ( ع ) را ياد كرده اين مضمون را آورده است :
« ايّوب بن ابى تميمه ، كيسان ، سجستانى عنبرى[1]بصرى كنيه اش ابو بكر و مولى عمّار بن ياسر و عمار هم خود ، مولى بوده پس ايوب مولاى مولى است .
ايّوب را عادت چنان بوده كه سالى يك بار سر خود را مىتراشيده پس چون بلند مىشده آن را شانه مىزده و جدا مىكرده . انس بن مالك را ديده و به سال يك صد و سى و يك ( 131 ) به مرض طاعون در بصره مرده است » و آنجا كه اصحاب امام صادق ( ع ) را نام برده چنين گفته است : « ايوب بن ابى تميمه كيسان ، السّجستاني الغزي البصرى تابعى » ابن اثير در « اللَّباب فى تهذيب الانساب » چنين آورده است :
« السختيانى ، بفتح السين المهملة و سكون الخاء المعجمة و كسر التاء المثناة من فوقها و فتح الياء آخر الحروف و بعد الالف نون ، هذه النسبة إلى عمل السّختيان


[1]سيد محمد صادق آل بحر العلوم كه رجال را تصحيح و تحقيق كرده است در اين مورد چنين تعليق زده است : فى نسخة : « الغزي » و فى اخرى « الغنوى » ذكره ابن حجر فى « تقريب التهذيب » قائلا : « ايوب بن ابى تميمة كيسان السختيانى ، بفتح المهملة بعدها معجمة ثم مثناة ثم تحتانية و بعد الالف نون ، ابو بكر البصرى ثقة ثبت حجة من كبار الفقهاء العباد من الخامسة ، مات سنة 131 و له خمس و ستون » اين منقول از تقريب را ممقانى نيز به عين همين عبارت در « تنقيح المقال » آورده است جز اين كه ضبط « السختيانى » را اسقاط كرده و به جاى كلمهء « السختيانى » « ياد نموده است .


صفحه 631


و بيعه ، و هو الجلود الضأنيّة ليست بأدم ، و المشهور بهذه النسبة ابو بكر ايوب بن ابى تميمة السّختيانى ، و اسم ابى تميمة ، كيسان ، بصريّ روى عن ابن سيرين و ابى قلابة و غيرهما . ولد سنة ثمان و ستّين و مات سنة احدى و ثلاثين و مائة » ممقانى به پيروى از نسخهء رجال شيخ ، او را بعنوان سجستانى آورده با اين كه خود او نوشته است « و فى غير واحد من النسخ ، السّختيانى » و شرحى در بارهء ضبط كلمهء سجستان و جغرافياى سجستان و اوضاع و احوال آن ذكر كرده و عجيب است كه عبارت ابن اثير را در معنى سختيان ، كه در بالا ياد شد ، بدين گونه نقل كرده است » . . و هو الجلد العنّابيّة ، ليست بأدم » و اگر نسخهء او هم به جاى « الجلود » « الجلد » بوده بايد توجّه مىشد كه وصف آن به « العنّابيه » كه مؤنث است درست نيست و هم تأنيث فعل « ليست » بى مورد است بهر حال به نظر چنان مىآيد كه از همين كلمه سختيان مىتوان حدس زد كه « عنبرى » و « غنوى » كه در بعضى نسخه ها براى نسبت ايّوب آورده شده سهو و اشتباه و تحريفى است از ناسخ و صحيح آن بايد كلمهء « عنزى » باشد چه « عنز » كه بمعنى ماده بز هست با « ضأن » كه بمعنى ميش است و سختيان هم عمل و بيع پوستهاى آنها است كمال مناسبت را دارد .
صاحب قاموس الرجال پس از اين كه از « معارف » ابن قتيبه نقل كرده كه ايوب مولى عمّار ياسر ، چنان كه شيخ طوسى گفته ، نبوده بلكه مولاى عمّار بن شداد بوده و عمّار ياسر هم اصلا عرب است نه مولى ، نهايت امر حليف براى بنى مخزوم بوده است و پس از اين كه « سختيانى » را در نسبت ، صحيح و « سجستانى » را غلط دانسته و به گفتهء ابن قتيبه در « معارف » استناد كرده گفته است : « . . بطور قطع « عنزى » صحيح است نه « عنبرى » و نه « غنوى » چه ابن قتيبه در « معارف » گفته است « كان عمّار بن شدّاد مولى عنزه[1]» .


[1]بنا بر اين وجه مناسبتى كه براى نسبت « عنز » ى من ياد كردم و در بالا آوردم موردى ندارد و به آن احتمال و تصحيح نسبت نيازى نيست .


صفحه 632


ابو نعيم در حليه ( جلد سيم صفحهء 3 ) سختيانى را بدين عبارت عنوان كرده است :
« و منهم فتى الفتيان ، سيّد العبّاد و الرّهبان ، المنوّر باليقين و الايمان ، السّختيانى ايوب بن كيسان ، كان فقيها محجاجا ، و ناسكا حجّاجا . . » آنگاه گفته هاى حسن بصرى را در بارهء ايّوب به عبارات مختلف : « هذا سيد الفتيان » و « سيّد شباب اهل البصرة ايوب » آورده و از حميدى نقل كرده كه سفيان بن عيينه هشتاد و شش ( 86 ) تن از تابعان را ديدار كرده و مىگفته است « ما رأيت مثل ايوب » و هم از شعبه كه گفته است : « حدّثنى ايّوب سيّد الفقهاء » و از اشعث كه گفته است « كان ايّوب جهبذ العلماء » .
پس از آن شمّه‌اى از حالات و كلمات و روايات ايّوب را ياد كرده است .
از آن جمله است :
ايّوب با يزيد بن وليد دوست بوده چون نوبه خلافت به يزيد رسيده ايوب مىگفته است : « اللَّهمّ أنسه ذكرى » ايوب كوشش فراوان مىداشته كه زهد خويش را از مردم پنهان دارد و تظاهر به خوبى و زهد نكند . شبها را زنده مىداشته ، و به پا مىبوده ليكن به هنگام صبح صداى خود را بلند مىكرده مثل اين كه هم اكنون از خواب بيدار شده است .
ايوب از عمل به نظر و « رأى » احتراز مىنموده . حمّاد بن زيد گفته است :
ايوب را از چيزى پرسيدند گفت : « در اين باره مرا اطلاعى نيست و چيزى به من نرسيده بوى گفته شد : راى خودت را بگو . گفت : « راى من بدان نمىرسد » .
باز حمّاد گفته است : ايوب را شنيدم در پاسخ كسى كه بوى گفت : ترا چه افتاده كه در اين ، يعنى « رأى » ، نظر نمىكنى ؟ گفت : قيل للحمار : الا تجترّ ؟ فقال :
اكره مضغ الباطل » سلام بن ابى مطيع گفته است : مردى از اهل اهواء ( صاحبان راى ) به ايّوب گفت : يك كلمه با تو سخن مىگويم . گفت : نه ، و نه هم نصف كلمه .


صفحه 633


< فهرس الموضوعات > 24 - سختياني با عمل برأي مخالف بوده و أبو حنيفه را بر اين كار مذمّت ميكرده است < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 25 - از سخنان حكيمانه سختياني < / فهرس الموضوعات > هشام بن حسّان از ايوب سختيانى ( به اسناد ابو نعيم ) آورده كه گفته است :
« ما ازداد صاحب بدعة اجتهادا الَّا ازداد من الله بعدا » سلام بن ابى مطيع ( به اسناد ابو نعيم از او ) گفته است :
با ايّوب سختيانى نشسته بوديم كه ابو حنيفه رو بما آورد ايوب گفت :
« قوموا بنا لا يعدّينا بجربه » ! و از كلمات او آورده است . به شاگردان مىگفته است :
« انّك لا تبصر خطأ معلَّمك حتّى تجالس غيره ، جالس الناس » به آنان مىگفته است :
« الزم السّوق فانّ الغنى ، من العافية » و مىگفته است :
« الزم سوقك فانك لا تزال كريما على اخوانك ما لم تحتج إليهم » و از او نقل شده كه گفته است :
« اذا لم يكن ما تريد فأرد ما يكون » به گفتهء ابو نعيم ، ايوب سختيانى از انس بن مالك و عمرو بن سلمهء جرمى ( رض ) و از قدماء تابعان از ابو عثمان نهدى و ابو رجاء عطاردى و ابو عاليه و حسن بصرى و ابن سيرين و ابو قلابه اسناد دارد .
و از احاديث او است ، به اسناد ابو نعيم ، از ايوب از ابو زبير از جابر كه پيغمبر ( ص ) گفت : « اذا كفّن احدكم اخاه فليحسن كفنه » و هم به اسناد از ايوب است از محمد بن منكدر از جابر كه پيغمبر ( ص ) گفته است :
« من كانت له ، ثلاث بنات ، او مثلهنّ من الأخوات ، فكفّلهنّ و عالهنّ و سترهنّ وجبت له الجنّة » جابر گفته است پس با پيغمبر گفتيم : « يا رسول الله و اثنتان ؟ » پيغمبر ( ص ) گفت : « و اثنتان . . » از هشام بن حسّان آورده كه گفته است : « حجّ ايّوب السختيانى اربعين حجة »


صفحه 634


خاتمه بحسب طبقه بندى ابو اسحاق در كتاب « طبقات الفقهاء » در اين طبقه ( طبقه دوم ) كسانى ديگر هم بوده كه تصدّى مقام فقاهت و افتاء را مىداشته‌اند هم چون ابو عبد الله يونس بن عبيد مولى عبد القيس ، متوفّى به سال يك صد و سى و نه ( 139 ) يا چهل ( 140 ) و ابو عون عبد الله بن عون بن ارطبان مولى مزينه ، متوفّى به سال يك صد و پنجاه و يك ( 151 ) ، و ابو هانى ، اشعث بن عبد الملك حمرانى ، از شاگردان حسن ، متوفّى به سال يك صد و چهل و شش ( 146 ) ، و اسماعيل بن مسلم مكَّى از شاگردان حسن كه از اهل بصره بوده و به مكه منزل كرده و ابو بكر هشام بن ابى عبد الله ربعى دستوايى[1]متوفّى به سال يك صد و پنجاه و يك يا دو يا سه يا چهار ( 4 - 3 - 2 - 151 ) از شاگردان حسن ، و داود بن ابى هند ، كه از حسن و ابن سيرين و سعيد بن مسيّب و شعبى فرا گرفته ، و حميد بن تيرويه طويل .


[1]ابن اثير - در كتاب « اللباب » كلمهء « دستوايى » را بفتح دال و سكون سين ( هر دو مهمله ) و ضم تاء ( با دو نقطه در بالا ) و فتح و او ضبط كرده و گفته است : اين نسبت ، به بلده ايست در اهواز به نام دستور و هم نسبت است به جامه هايى كه از آنجا صادر مىگردد . و از قبيل نسبت نخستين است نسبت گروهى مانند ابو اسحاق ابراهيم بن و از قبيل نسبت دومين است نسبت ابو بكر هشام بن ابى عبد اللَّه دستوايى بصرى بكرى كه جامه هايى دستوايى را مىفروخته پس بدان نسبت خوانده شده و اشتهار يافته است و او از قتاده و از ابو زبير مكى روايت كرده و شعبه و يحيى بن قطان ، و غير اين دو ، از وى روايت مىكنند و به سال يك صد و پنجاه و سه يا چهار ( 4 - 153 ) وفات يافته است .


صفحه 635


و بعد از اين كسانند : ابو عمرو ، عثمان بن سليمان تيمى از اهل كوفه ، كه به بصره منتقل گشته و به سال يك صد و چهل و سه ( 143 ) در گذشته و از حسن آموخته و فرا گرفته بعد از وى سواد بن عبد الله قاضى است .
بعد از اينان است عبد الله بن حسن بن حسين عنبرى متوفّى به سال يك صد و شصت و هشت ( 168 ) و از وى به بعد است ابو سعيد عبد الرحمن ، مهدى بن حسان عنبرى كه به سال يك صد و نود و هشت ( 198 ) وفات يافته است .
ابو اسحاق پس از اين قسمتها تحت عنوان « ذكر فقهاء بغداد » چند تن از ايشان را ( احمد بن محمّد بن حنبل امام و پيشواى مذهب حنبلى متوفّى به سال دويست و چهل و يك ( 241 ) و ابو ثور ابراهيم بن خالد بن ابو يمان كلبى بغدادى متوفّى به سال ( 246 ) و ابو عبد الله قاسم بن سلام بغدادى متوفى به سال دويست و بيست و چهار ( 224 ) در مكه و ابو سليمان داود بن على بن خلف اصفهانى متوفى به سال دويست و نود ( 290 ) پيشواى مذهب ظاهرى ( داودى ) و ابو جعفر محمّد بن جرير طبرى متوفى به سال سيصد و ده ( 310 ) صاحب تاريخ و تفسير و مصنّفات بسيار ديگر كه مذهبى خاصّ در فقه داشته و امام مذهب بوده و قاضى ابو الفرج معافى بن زكرياى نهروانى معروف به « ابن طواز » مذهب وى را پيروى مىكرده ) ياد كرده است كه چون بحسب طبقه بندى « ادوار فقه » كه در اين اوراق منظور است برخى از آنان در محلَّى ديگر ياد خواهند شد در اين موضع از گفتگو در پيرامن ايشان خوددارى مىشود .
ابو اسحاق پس از عنوان « ذكر فقهاء بغداد » و بر شمردن گروهى از ايشان ، تحت عنوان « ذكر فقهاء خراسان » اين چند كس را بعنوان فقيه خراسان نام برده : عطاء بن ابو مسلم خراسانى و ابو القاسم ضحّاك بن مزاحم هلالى بلخى و ابو يعقوب اسحاق بن محمد حنظلى مروزى معروف به « ابن راهويه » و ابو عبد الرحمن عبد الله بن مبارك مروزى[1]و در بارهء برخى از اينان بذكر نام اكتفا كرده و برخى ديگر را به اختصار


[1]ابو اسحاق ، بعد از اين كه عبد اللَّه مبارك را به اين عبارت « ابو عبد الرحمن عبد اللَّه بن مبارك مروزى رضى اللَّه تعالى عنه » عنوان كرده اين مضمون را نوشته است : « مولى بنى حنظله ، به سال يك صد و بيست و هشت ( 128 ) متولد گشته و در سال يك صد و هشتاد و اندى ( ؟ 18 ) در « هيت » وفات يافته است . ابن مبارك از سفيان و مالك ، فقه آموخته و مردى زاهد و فقيه بوده و چون سفيان مرگ او را شنيده گفته است : خدايش بيامرزاد كه مردى فقيه ، عالم ، عابد و زاهد بود . ديگرى در بارهء ابن مبارك گفته است : پيشوايان چهارند : سفيان ثورى و مالك و حماد بن زيد و عبد اللَّه بن مبارك » . ابن اثير در « اللباب » ذيل لغت « حنظلى » پس از ضبط آن اين مضمون را گفته است « اين نسبت به « حنظله » است كه بطنى است از غطفان و از ايشانست عبد اللَّه بن مبارك حنظلى مولى ايشان ، مروزى ، امام مشهور كه از اسماعيل بن ابى خالد و حميد طويل و سفيان ثورى ، و غير اينان ، روايت كرده و مردم از وى روايت مىكنند » صاحب « قاموس الرجال » احتمال داده كه دو كس بعنوان عبد اللَّه مبارك بوده‌اند و عصر آن دو ، متقارب بوده است . در اين اوراق چون از اين پيش ، تحت عنوان « شاگردان اوزاعى » راجع به عبد اللَّه مبارك بحث شده و به گمان قوى كسى را كه ابو اسحاق در اين موضع نام برده همان است كه در آنجا آورده شده . تكرار آن ترجمه در اين موضع بىمورد است .


صفحه 636


ترجمه آورده و پس از آن اين مضمون را گفته است :
« بعد از اين طبقات ، فقاهت و فتوى در همهء شهرهاى اسلامى به اصحاب شافعى و اصحاب ابو حنيفه و اصحاب مالك بن انس و اصحاب احمد حنبل و اصحاب داود انتقال يافته و به وسيلهء ايشان در آفاق انتشار يافته و به يارى و ترويج از آن مذاهب پيشوايانى به پا خاسته و آراء و اقوال آن بزرگان را تاييد و ترويج كرده و نشر داده‌اند » در اينجا دنبالهء كلام ابو اسحاق را نسبت به اصحاب فقهى امامان مذاهب ياد شده قطع مىكنيم و شايد در محلّ مناسب با وضع اين اوراق ، به اختصار ، يادى از آنان به ميان آيد و معرفى به عمل آيد .
بسيار به جا مىدانم كه در همين جا مطلبى را ياد آورى كنم و آن اينست كه بسيار


صفحه 637


مايهء تاسّف بلكه تعجب است كه دانشمندانى متديّن ، متتبّع ، مطَّلع ، با خبر ، صاحب نظر ، از اهل سنّت مانند ابو اسحاق شيرازى ائمهء شيعه را از لحاظ فقهى هم كنار گذاشته و چنان كه بايد در پيرامن فقاهت آنان و بر شمردن ياران و شاگردان و اصحاب محدّث و دانشمند و فقيه الشأن ايشان بحثى طرح نكرده‌اند . امام جعفر صادق ( ع ) چهار هزار كس را حديث و فقه آموخته « اصول أربعمائة » كه بدست اصحاب و ياران فرزندان پيغمبر ( ص ) و اهل بيت رسالت بخصوص امام جعفر صادق ( ع ) فراهم آمده چنان ناديده انگاشته شده كه نامى هم از آنها برده نشده است .
جعفر بن محمّد كه به گفتهء شيعه و اعتراف برخى از دانشمندان اهل تسنّن مورد احترام علمى ابو حنيفه بوده و حتى ابو حنيفه از وى استفاده كرده و مالك بن انس دومين امام از چهار امام مذاهب چهارگانه در باره اش بنقل موثّقان و معتمدان از اهل تسنّن گفته است : « اعلمى از وى نديده » و مذهب فقهى او از ميان نرفته و بزرگانى ، مانند شيخ صدوق و كلينى و شيخ مفيد و علم الهدى سيّد مرتضى و شيخ طوسى ، پيروانى داشته و هر قرن و عصرى كتبى در فقه و حديث ، و ديگر علوم اسلامى ، بسيار گرانبها ، تحقيقى و دقيق از خود براى نصرت دين و اسلام باقى گذاشته و مىگذارند همه غير قابل توجه و ذكر ليكن مذهب طبرى بائد و مذهب ظاهرى معدوم ، قابل ذكر و توجّه و ضبط در تاريخ ! خدا همهء ما را از نادانى و بى انصافى و تعصّب حفظ و به راه راست و درست هدايت فرمايد .
اكنون از اين سخن بگذريم و هر كس را به نيت و عمل خود واگذاريم و به عدل خدا بسپاريم[1]و برگرديم به ترجمهء چند كس از « فقهاء خراسان » كه ابو اسحاق نام


[1]و اين اشارات را پايان دهيم به آن چه از خود ابو حنيفه در بارهء مقام فقاهت جعفر بن محمد صادق ( ع ) نقل شده است : محدث قمى در كتاب نفثة المصدور صفحه 72 بروايت از ابن شهرآشوب از مسند ابو حنيفه از حسن بن زياد آورده كه گفته است : « سمعت ابا حنيفه و قد سئل : من افقه من رأيت ؟ « قال : جعفر بن محمد ، لما اقدمه المنصور ، بعث إلى فقال : يا ابا حنيفة ان الناس قد فتنوا به جعفر بن محمد فهيئ له من مسائلك الشداد . فهيأت له اربعين مسألة . « ثم بعث إلى ابو جعفر ، و هو بالحيرة ، فاتيته فدخلت عليه ، و جعفر جالس عن يمينه ، فلما بصرت به دخلني من الهيبة لجعفر ما لم يدخلنى لأبي جعفر . فسلمت عليه فأومأ إلى فجلست . « ثم التفت اليه فقال : يا ابا عبد اللَّه هذا ابو حنيفة . قال : نعم اعرفه . ثم التفت إلى فقال : يا ابا حنيفة الق على ابى عبد اللَّه من مسائلك فجعلت القى عليه فيجيبنى فيقول : أنتم تقولون : كذا و اهل المدينة يقولون : كذا . « فربما تابعنا و ربما تابعهم و ربما خالفنا جميعا حتى اتيت على اربعين مسألة فما اخل منها بشيء . « ثم قال ابو حنيفه : أليس ان اعلم الناس اعلمهم باختلاف الناس ؟ »