و هر ركنى بيكى از اين مذاهب چهارگانه اختصاص يافته . . و پيش از آن كه بيبرس اين دستور را بدهد اقامهء فتاوى و احكام بر عهدهء كسانى بود كه هارون رشيد و مأمون عباسى آنان را انتخاب و معين كرده بودند مانند قاضى ابو يوسف و يحيى بن اكثم و ديگر كسانى كه بر طريقهء ائمهء چهارگانه بودند يا خود اجتهاد و مذهب مىداشته جز اين كه در دولت ايّوبى ، مذهب شافعى و مالك را در مصر رواجى نمىبود .
و پيش از دو خليفهء عباسى ، هارون و مأمون ، مردم آزاد بودند و از امثال زهرى و ثورى و معمر بن راشد كوفى و اشباه اينان كه در طلب فقه و حديث ، شدّ رحال كرده و فقه و حديث را بكتاب و تصنيف و تأليف پايبند و مقيد ساخته بودند و پيشتر از اين ، مردم به فقيهان بلاد ، مانند ابن ابى على كوفى و ابن جريج و اوزاعى شامى و امثال اينان كه اتباع تابعان صحابه بودند در احكام و فتاوى مراجعه مىكردند و فتوى آنان را به كار مىبستند .
« در برخى از كتب تاريخ اهل تسنّن چنين آمده كه عامّهء مردم كوفه در عصر امام صادق بفتاوى ابو حنيفه و سفيان ثورى ، و مردى ديگر ، عمل مىكردهاند و اهل مكَّه به فتاوى ابن جريج و اهل مدينه بفتاوى مالك ، و مردى ديگر ، و اهل بصره بفتاوى عثمان و سواده ، و غير اين دو ، و مردم شام بفتاوى اوزاعى و وليد و اهل مصر بفتاوى ليث بن سعيد و اهل خراسان به فتاوى عبد الله بن مبارك توجه مىداشته و آنها را به كار مىبردهاند و غير از اينان نيز كسانى ديگر اهل فتوى بوده و مردم ، كم و بيش ، از ايشان پيروى مىكردهاند تا اين كه در سال سيصد و شصت و پنج كار بر اين قرار يافت كه مذاهب فقهى بر چهار مذهب مشهور استقرار يابد و مذاهب ديگر از ميان برود .
« از ظريفترين اشعارى كه به پيشواى چهار مذهب و هم به دو طريقهء اشعرى و معتزلى اشاره دارد ابياتى است كه صاحب كشكول آنها را نقل كرده است بدين قرار :
< شعر > قلت و قد لجّ فى معاتبتي و ظنّ انّ الملال من قبلى < / شعر >
< شعر > خدّك و الأشعرىّ حنّفنى و كان من احمد المذاهب لي حسنك ما زال شافعى ابدا يا مالكى كيف صرت معتزلى » < / شعر > سخنان صاحب روضات در اين زمينه پايان يافت ، از بعضى از كتب دانشمندان اهل تسنّن نيز اين معنى كه حصر مذاهب در چهار مذهب در زمان ملك ظاهر ، بيبرس ، رخ داده استظهار مىشود ليكن اين معنى و ظهور را نبايد بطور اطلاق توهّم كرد چه اوّلا كار بيبرس ، حصر قضاة در چهار مذهب بوده نه حصر مذاهب و بسيار روشن است كه اين چهار مذهب در زمان بيبرس موجود و معين و مشخص و محصور بوده و او براى رفع تنازع پيروان اين مذاهب با هم ، كار قضا را بهر چهار داده نه براى رفع اختلاف ميان آن چهار مذهب با مذاهب ديگر ( كه شايد در آن هنگام مذهبى ديگر نبوده يا اگر بوده قدرت منازعت و مخالفت نمىداشته ) و ثانيا عمل بيبرس به منطقهء نفوذ و سلطنت او ( مصر و توابع آن ) مخصوص مىبوده و نمىتوانسته است در عالم اسلام و همهء بلاد و ممالك آن تأثير داشته باشد پس قاعدة اين كار به فرمان خليفهء اسلام و در همان قرن چهارم بايد اتفاق افتاده باشد و الله العالم .
اكنون كه دانسته شد مذاهب فقهى در ميان اهل سنّت و جماعت زياد بوده و در همان قرون اوّليّهء اسلامى بسيارى از آنها رواجى زياد نداشته و آنها هم كه شهرت يافته و پيروانى زياد پيدا كرده باقى نمانده تا اين كه به فرمان خليفهء عباسى جلوگيرى تشتّت آراء علماء و اختلاف مردم را ، بر چهار مذهب مشهور ، مقصور و محصور گشته يا اين كه خود به خود اين مذاهب چهارگانه بر ديگر مذاهب و آراء چيره گشته و آنها را هوى داران و مروّجان و حاميانى از علماء پيدا شده و در نتيجه كسانى زياد از آنها پيروى كرده و تا اين زمان باقى مانده است[1].
[1]در اين باره در « نظرة تاريخية » كه هم اكنون ترجمه اش آورده خواهد شد اشاراتى به اين مطلب ديده مىشود .
چنان كه از پيش گفتيم بحث اجمالى در پيرامن حدوث اين مذاهب و چگونگى آنها را ، در اين اوراق ، به ترجمهء كتاب « نظرة تاريخية فى حدوث المذاهب الاربعة » تأليف دانشمند متتبّع احمد تيمور پاشا اكتفا مىكنيم و پس از آن ترجمهء اجمالى از هر يك از امامان اين مذاهب و از آن پس مختصرى هم در بارهء مذهب داود و طبرى و ترجمهء مختصرى از ايشان و سپس بزرگان از شاگردان و اصحاب هر يك كه مروّج و حافظ آن مذهب بودهاند آورده و ياد مىگردد .
اينك ترجمهء آن كتاب
نظرى تاريخى در بارهء حدوث مذاهب فقهى و چگونگى نشر آنها[1]منظور ما ، از « مذاهب » چهار مذهب : حنفىّ ، مالكى ، شافعى و حنبلى است كه تا امروز ميان جمهور اهل اسلام پيرو دارد و به آنها عمل مىشود و اين مذاهب است كه تا كنون باقى مانده و بر ديگر مذاهب اهل سنّت ، از قبيل مذهب سفيان ثورى در كوفه ، و حسن بصرى در بصره ، و اوزاعى در شام و اندلس ، و ديگر بلاد ، و ابن جرير طبرى و ابو ثور در بغداد ، و داود ظاهرى در بسيارى از بلاد ، و جز اين مذاهب ، از مذاهب فقيهان در ممالك و امصار ، غلبه يافته و آنها را از ميان برده است .
پيش از پيدا شدن اين مذاهب فقهى در عصر صحابه ، چنان معمول بوده كه صاحبان فتوى را « قرّاء » مىگفتهاند[2]و قارئان بودهاند كه حملهء كتاب خدا و عارفان به دلالات آن و عالمان به احكام ، كه مداليل آنها است ، مىبودهاند .
[1]چون در آن چه پيش از اين ترجمه گفته شده ، و هم در آن چه بعد گفته خواهد شد ، سير و تحول فقه و چگونگى قبض و بسط و نشر و لف آن ، در طى بيان حال فقيهان و طبقات ايشان تلويحا و تصريحا در اين اوراق آورده شده اگر در موردى نظرى باشد بر خوانندهء دقيق پوشيده نخواهد ماند .
[2]كلمهء « قراء » كه در عصر صحابه بر « فقيهان » و « مفتيان » اطلاق مىشده تا اواخر قرن دوم هم گاهى اين اطلاق به نظر مىرسد . ابو نعيم در ترجمهء حسن بصرى آورده است كه حسن از نزد امير ، ابن هبيره بيرون آمده بوده است « فاذا هو بالقراء على الباب . فقال : ما يجلسكم هاهنا ؟ تريدون الدخول على هؤلاء الخبثاء ؟ اما و اللَّه ما مجالستهم بمجالسة الابرار فضحتم القراء فضحكم اللَّه » همو در ترجمهء داود بن ابى هند ( جلد سيم - صفحهء 92 - ) از ابن عيينه آورده كه گفته است : « رأيت داود بن ابى هند بواسط و انه كشاب يقال له : « داود القارى » و لقد كان يفتى فى زمن الحسن »
چون آن عصر ، انقضاء يافت و دور تابعان پيش آمد اهل هر بلدى از كسانى از صحابه كه در آن شهر مىبودهاند و فتوى مىداشتهاند فتوى بدست مىآورده و به كار مىبردهاند و جز در مواردى نادر از فتاوى صحابيان همشهرى خويش تجاوز نمىكردهاند پس اهل مدينه در بيشتر امور بفتاوى عبد الله عمر نظر داشته و آنها را به عمل مىگذاشتهاند و مردم كوفه از فتاوى عبد الله مسعود پيروى مىداشتهاند و اهل مكَّه فتاوى عبد الله عباس را مورد عمل قرار مىدادهاند و اهل مصر فتاوى عبد الله بن عمرو عاص را پيرو مىبوده و آنها را به كار مىبستهاند .
چون دور تابعان سپرى شد نوبهء فقيهان بلاد و امصار ، مانند ابو حنيفه و مالك و جز اين دو ، رسيد پس اهل هر بلدى مذهب فقيهى را پيروى كردند آنگاه عوامل و عللى به ميان آمد كه برخى از آن مذاهب در ديگر بلاد نيز راه يافت و منتشر گرديد و برخى از آنها دستخوش انقراض و نابودى شد و به كلَّى از ميان رفت . چنان كه عمل بمذهب ثورى و بصرى به واسطهء كمى پيروان زود رو به انقراض نهاد و عمل بمذهب اوزاعى از قرن دوم و عمل بمذهب ابو ثور بعد از قرن سيم و عمل بمذهب ابن جرير پس از قرن چهارم مانند بسيارى از مذاهب فقهى ديگر انقراض يافت .
تنها از آن مذاهب ، مذهب ظاهرى زمانى طولانى بر جاى ماند و با مذاهب چهارگانهء مشهور به مزاحمت پرداخت چنان كه مقدسى در كتاب « احسن التّقاسيم » در زمان خويش ( قرن چهارم ) اين مذهب را به جاى مذهب حنبلى چهارمين مذهب شمرده
و مذهب حنبلى را در عداد مذاهب حديثى آورده است و ابن فرحون در « ديباج خامس » آن را از مذاهب معمول قرن هشتم كه خود در آن زمان مىزيسته بشمار گرفته است .
مذهب ظاهرى از قرن هشتم به بعد رو به اندراس گذاشته و از ميان رفته پس جز چهار مذهب معروف و چند مذهب ديگر كه به طوايفى از اهل اسلام اختصاص يافته و جمهور اهل اسلام آنها را از مذاهب اهل سنّت بشمار نمىگيرند مذهبى باقى نمانده است و از اين رو ما نيز از اين مذاهب يادى به ميان نياورديم .
ابن خلدون گفته است[1]:
« مذهب ظاهرى » به اندراس امامان و پيشوايانش و هم به انكار جمهور پيروانش مندرس و نابود گشته و جز در كتب بر جاى نمانده است و بسا كه پيروان آن به همان كتب قناعت و اكتفاء داشته ، و فقه خود را از آن كتب استفاده كرده و فناوى را در آنها ديده و بدست آوردهاند از اين رو فائده نبرده و مورد انكار عامّه قرار گرفتهاند پس از همهء آن مذاهب جز مذهب « اهل رأى » از عراق[2]و مذهب « اهل حديث » از حجاز[3]مذهبى ديگر باقى نمانده و بر جاى نپاييده است » .
[1]نويسندهء اوراق « ادوار فقه » گويد : در طى مباحث اين اوراق كه بخواست و عنايت خداى تعالى شانه ، سوابق ممتد و روشن و با وسعت و مقرون بتحقيق و دقت « فقه مذهب شيعه » و اصالت آن دانسته خواهد شد عناد و عصبيت يا بى اطلاعى و جهالت ابن خلدون و همفكران او كه فقه اصيل و وسيع و دقيق شيعه را ناديده انگاشته و حتى نخواستهاند آن را در عداد « فقه ظاهرى » بشمار گيرند و نامش را ياد كنند به خوبى روشن و آشكار مىگردد . در صورتى كه اين فقه از زمان صحابه و از زبان اعلم ايشان على ( ع ) بوده و گرفته شده و بى انقطاع و با هزارها تأليفات گرانپايه و پر مايه در فقه و متعلقات آن از اصول و حديث و درايه و رجال و تفسير و غير اينها موجود بوده و هست .
[2]مذهب حنفى و تا حدى مذهب شافعى .
[3]مذهب مالك و به اعتبارى مذهب حنبلى .
< فهرس الموضوعات > 11 - مذهب حنفي :
1 - در مذهب حنفي بحديث كمتر ، و بقياس بيشتر عمل ميشده < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 2 - نخستين كسي كه كتب أبو حنيفه را نوشته است < / فهرس الموضوعات > 1 - مذهب حنفى قديمترين مذاهب چهارگانه ، مذهب حنفى است . اين مذهب را امام اعظم ابو حنيفه ، نعمان كوفى رضى الله عنه ، كه بقول اصحّ در سال هشتاد ( 80 ) به دنيا آمده و در سال يك صد و پنجاه ( 150 ) در بغداد وفات يافته ، احداث كرده است .
اين مذهب در كوفه ، موطن امام ، بوجود آمده آنگاه به ديگر بلاد عراق سرايت كرده و انتشار يافته است . اصحاب اين مذهب را ، به واسطهء اين كه « حديث » كمتر مىدانسته و كمتر به كار مىبسته و بيشتر به قياس استناد مىكرده و در قياس مهارت يافتهاند ، به نام « اهل رأى » مىخواندهاند . به گواهى اهل فنّ ، بويژه مالك و شافعى ، پيشواى اين مذهب ، ابو حنيفه ، را در فقه مقامى است و الا كه ديگرى به آن مقام نرسيده است .
اصحاب « طبقات حنفيّه » چنين ياد كردهاند كه اين مذهب در بلاد دور و شهرهاى بسيار ، مانند نواحى بغداد و مصر و روم و بلخ و بخارا و فرغانه و شهرهاى ايران و بيشتر بلاد هند و سند و برخى از بلاد يمن و جز اينها ، رواج و شيوع يافته است .
در يكى از « طبقات حنفيّه » كه در نزدم هست ، و به گمانم كه « المرقاة الوفيّة » تأليف فيروزآبادى باشد چنين آورده شده است :
« كسانى از اصحاب ابى حنيفه كه مذهب او را نوشته و تدوين كردهاند چهل كس بودهاند كه از آن جمله است ابو يوسف و زفر و نخستين كسى كه كتابهاى ابو حنفيه را نوشته است اسد بن عمرو بوده است » و هم در همان « طبقات » آورده است كه :
« بعضى گفتهاند نوح بن مريم نخستين كس بوده كه فقه ابو حنيفه را جمع كرده
و از اين رو بعنوان « جامع » معروف شده و بعضى ديگر معروف شدن او را بدين عنوان از آن جهت دانستهاند كه بسيارى از علوم را دارا و ميان آنها جمع كرده بوده است » « چون هارون رشيد به خلافت رسيد و ابو يوسف شاگرد ابو حنيفه را بعد از سال يك صد و هفتاد ( 170 ) منصب قضا داد و زمام شغل قضا در سراسر كشورهاى اسلامى بدست او افتاد به طورى كه براى بلاد عراق و خراسان و شام و مصر تا كران افريقا هيچ كس شغل قضا نمىداشت مگر به دستور و تصويب ابو يوسف او هم جز اصحاب و پيروان مذهب ابو حنيفه ، استاد خويش ، كسى را به كار قضا نمىگماشت . پس عامّهء مردم به پيروى از احكام و فتاوى ايشان ناچار بودند ، از اين رو اين مذهب در همهء اين بلاد شيوع و رواج يافت چنان كه مذهب مالك در اندلس به واسطهء تمكَّن يحيى بن يحيى بن كثير از حكم منتصر ، رايج و شايع گرديد . به اين جهت ابن حزم گفته است :
« دو مذهب در آغاز كار بر اثر رياست و استيلاء پيشرفت كرده و انتشار يافته است : يكى مذهب حنفى در مشرق و ديگر مذهب مالك در اندلس » مذهب حنفى به واسطهء اين كه خلفاء عبّاسى قضاة را از اصحاب آن انتخاب مىكردند بر همهء بلاد اسلامى غلبه يافت و بر غلبهء خود باقى بود تا اين كه اوضاع و احوال دگرگون شد و چنان كه خواهيم گفت سه مذهب ديگر با آن به مزاحمت پرداخت .
كار قضا بدان حدّ به علما حنفى اختصاص يافته بود كه قادر با لله ، خليفهء عباسى ، يك بار ابو عباس احمد بن محمد بادزى شافعى را به سفارش ابو حامد اسفراينى به جاى ابو محمد بن اكفانى حنفى بى رضاى او قاضى بغداد ساخت و ابو حامد به سلطان محمود سبكتكين و به اهل خراسان نوشت كه خليفه شغل قضا را از حنفى به شافعى انتقال داده است ! اين قضيه در بغداد شهرت يافت و اهل بغداد دو گروه شدند و ميان اين دو گروه فتنه ها پديد آمد . خليفه ناگزير اشراف و قضاة را فراهم آورد و نامهاى از ابو حامد اسفراينى به ايشان نشان داد متضمّن اين كه از راه مهربانى و دل سوزى و امانت بوى توصيه و راهنمايى كرده ، در صورتى كه غرض او فريب و خيانت بوده است .