چون اين امر بر مردم روشن شد و ناپاكى و خبث اعتقاد اسفراينى در پيشنهاد واگذارى شغل قضا به بارزى شافعى به جاى اكفانى حنفى آشكار گرديد و دانسته شد كه فتنه و فساد را منظور داشته و خواسته است خليفه را از شيوهء اسلاف برگرداند خليفه بارزى را از كار قضاء بر كنار كرد و به شيوهء قديم اين كار را به حنفى واگذاشت و حنفيان را مورد اكرام و احترام و اعزاز قرار داد و ابو حامد را از نظر انداخت به طورى كه دستور داد با او ملاقات نكنند و درخواستهاى او را نپذيرند و سلامش را پاسخ نگويند و ابو محمد اكفانى را خلعت داد و ابو حامد را از دربار راند و از نظر افكند . اين قضيه در سال 393 رخ داد .
در افريقا[1]سنن و آثار غلبه داشت تا اين كه ابو محمد عبد الله بن فرخ ايرانى ، مذهب ابو حنيفه را بدانجا برد و چون اسد بن فرات بن سنان متولَّى كار قضاء افريقا شد مذهب ابو حنيفه در آنجا نيرو يافت و غالب شد و اين غلبه تا زمان معزّ بن باديس[2]( از سال 407 تا سال وفاتش 453 والى بوده است ) براى مذهب ابو حنيفه مىبوده است .
معزّ مردم را بمذهب مالك وادار ساخت و تا كنون جز قليلى كه از مذهب ابو حنيفه پيروى مىكنند همان مذهب مالك در آنجا حكمفرما و غالب است .
[1]« مقريزى گفته است : مراد از افريقا منطقه ايست كه طرابلس و جزيره را شامل است و برخى آن را كمتر و كوچكتر دانستهاند و نقل اختلافات را در اين باره موضعى ديگر بايد . از كتاب « معالم الايمان » چنان برمىآيد كه ابن فرخ از مالك و ابو حنيفه سماع داشته و اعتمادش بر مالك بوده ليكن هر گاه در گفتهاى از علماء عراق ، تشخيص صواب مىداده به آن ميل مىكرده و مىپذيرفته . و ابن فرات از مالك و اصحاب ابو حنيفه سماع داشته و مذهب اهل عراق را در افريقا نشر داده است و ابن خلدون گفته است كه ابن فرات در آغاز از اصحاب ابو حنيفه مىنوشته و پس از آن بمذهب مالك انتقال يافته است » ( مؤلف نظرة )
[2]« ابن اثير در « الكامل » ولادت معز را سال 407 و وفات او را به سال 453 ياد كرده است » ( مؤلف نظرة )
ابن فرحون در كتاب « الدّيباج » چنين آورده است :
« مذهب حنفى در افريقا تا نزديك سال چهار صد ( 400 ) غلبه و رواج مىداشت از آن پس انقطاع يافت و كمى پس از آن در اندلس و در شهر فاس داخل گرديد . » مقدسى در كتاب « احسن التّقاسيم » گفته است :
« بيشتر اهل صقلية ( سيسيل ) حنفى مذهب هستند » باز همو گفته است كه :
« از برخى از مردم مغرب پرسيده است : « چگونه مذهب ابو حنيفه ، با اين كه به شما نزديك نبود ، در ميان شما پديد آمد ؟ » در پاسخ گفتند :
« هنگامى كه وهب بن وهب با مقام شامخ علمى و فقهى كه داشت از نزد مالك رحمة الله ، آمد اسد بن عبد الله به واسطهء جلالت و بزرگى خود از اين كه نزد وهب درس بخواند و از او فرا گيرد استنكاف كرد و ناگزير به مدينه رهسپار شد تا بىواسطه از خود مالك استفاده كند و علم فرا گيرد مالك را بيمار يافت . مدتى در مدينه ماند چون زمان توقّف وى به درازا كشيد مالك او را فرمود : برگرد و نزد ابن وهب برو ، زيرا من علم خود را به او به وديعه دادهام و با وجود او شما را به رحلت و كوچ نيازى نيست .
« اين سخن بر اسد گران آمد و بازگشت به ابن وهب بر وى دشوار آمد پرسيد كه آيا مالك را نظيرى هست ؟ « گفتند : جوانى است در كوفه به نام محمد بن حسن كه شاگرد و يار ابو حنيفه بوده است . اسد راه كوفه را پيش گرفت و نزد محمد رفت و سخت به او متوجّه شد محمد بن حسن هم بى دريغ بوى علم آموخت و چون او را كامل و مستقلّ ديد به مغرب گسيلش داشت . جوانان مغربى به نزد وى آمد و شد كردند و فروعى را از او مىشنيدند و فرا مىگرفتند كه موجب تحيّر بود و به دقائقى آگاه مىشدند كه اعجاب آور بود و مسائلى را از او مىآموختند كه هيچ گاه به گوش ابن وهب نرسيده بود . گروهى بسيار از او علم فرا گرفتند پس مذهب ابو حنيفه در مغرب رواج يافت .
« گفتم : پس چرا در اندلس رواج نيافت ؟ گفتند : در اندلس هم رواجش
از اينجا كمتر نبود ليكن روزى دو فرقه را نزد سلطان مناظره به ميان آمد سلطان گفت :
ابو حنيفه از كجا بوده است ؟ گفتند : از كوفه . گفت : مالك از كجا بوده است ؟
گفتند : از مدينه . پس گفت : دانشمندى كه از دار هجرت ( مدينه ) است ما را بسنده است .
« آنگاه بفرمود تا ياران و زمام داران مذهب ابو حنيفه را بيرون كردند و گفت :
من خوش ندارم كه در زمان من دو مذهب باشد . اين داستان را از گروهى از مشايخ اندلس شنيدم » سخن مقدسى پايان يافت .
مىگويم اين قصه خالى از تأمّل و نظر نيست زيرا هيچ كس را نمىدانيم كه وهب بن وهب را در جملهء شاگردان امام مالك ياد كرده باشد بلكه كسى كه از مالك علم آموخته و شاگردى او را داشته عبد الله بن وهب بوده و او به مغرب نرفته و هميشه در مصر مىبوده و در مصر وفات يافته است .
و امّا اسد بن عبد الله پس بحسب ظاهر ، درست اينست كه ابو عبد الله و مراد ابو عبد الله اسد بن فرات باشد كه محمد بن حسن را ديدار كرده و نزد اصحاب ابو حنيفه تفقّه داشته و مذهب او را در افريقا نشر داده و اين در هنگامى بوده كه بسوى امام مالك مسافرت كرده و از وى علم آموخته و او را عليل و بيمار نديده پس چنان كه گفتهاند مالك او را به ابن وهب حواله و رجوع داده است و اين چنان بوده كه چون از سماع از مالك فارغ شده و زياده از وى خواسته مالك بوى گفته است : « آن چه مردم را هست ترا بس است - يا بس است ترا اى مغربى ! - اگر « رأى » را خواهانى بر تو باد به رفتن عراق » .
اهل مصر از اين مذهب تا زمانى كه اسماعيل بن يسع كوفى از جانب مهدى ( سال 164 ) متصدّى قضاء آنجا نشده بود ، آگاه نبودند . اسماعيل نخستين قاضى حنفى در مصر است و همو نخستين كسى است كه مذهب ابو حنيفه را بمصر وارد ساخته و از بهترين قضاة بوده جز اين كه او به ابطال « احباس » عقيدهء مذهبى داشته و اين كار بر اهل مصر سنگين آمده و گفتهاند : اسماعيل احكامى را براى ما احداث كرده كه در
شهر ما سابقه نداشته و معروف نبوده است . از اين رو مهدى او را از كار قضاء بر كنار كرده است[1].
پس از آن در مدّتى كه عبّاسيان بر مصر استيلاء مىداشتهاند مذهب حنفى در آنجا منتشر مىبوده ليكن كار قضاء به حنفى مذهب اختصاص و انحصار نداشته بلكه گاهى حنفيان و گاهى مالكيان و زمانى شافعيان آن را متصدّى مىبودهاند[2]تا اين كه خلفاء فاطمى بر مصر استيلاء يافته و حكمروا گشتهاند پس مذهب اسماعيلى را در آنجا اظهار داشته و قاضيانى از خود به كار گماشتهاند و اين مذهب در آنجا نيرو يافته و به احكامش عمل مىشده است در عين حال اين مذهب در خصوص عبادات ، مذاهب اهل سنّت را از ميان نبرده زيرا خلفاء فاطمى مردم را در تعبّد و پيروى از هر مذهبى كه مردم خود مىخواسته آزاد مىگذاشتهاند .
در كتاب « صبح اعشى » چنين آمده است :
« خلفاء فاطمى با اهل سنّت و جماعت الفت مىداشتند و ايشان را در اظهار شعائر مختلف آن مذاهب ، آزاد مىگذاشتند و از اقامهء نماز « تراويح » در مساجد و جوامع ، مانع نمىشدند[3]و مذاهب سه گانه : مالكى و شافعى و حنبلى در مملكت ايشان بر خلاف مذهب ابو حنيفه آشكارتر و رايجتر مىبود و خصوص مذهب مالك را رعايت مىكردند و احكام مورد سؤال را طبق آن مذهب پاسخ مىدادند » انتهى .
مىگوييم : بلكه وزير آنان ، ابو على احمد بن افضل بن امير الجيوش ، چون
[1]« از طبقات الحنفية » و « رفع الاصر » تأليف حافظ ابن حجر و « قضاة مصر » تأليف على بن عبد القادر طوخى ( مؤلف )
[2]مقريزى ( مؤلف )
[3]اتفاقا بعضى از خلفاء فاطمى نماز « تراويح » را منع كرده ، و يكى از آنان كسى را كه كتاب « موطأ » مالك نزدش بوده معاقب ساخته است . پس قلقشندى از جملهء بالا منظورش اين بوده كه بحسب غالب شيوه و روش خلفاء فاطمى چنان بوده كه گفته است نه بطور كلى ( مؤلف )
خليفهء فاطمى ، الحافظ لدين الله را از كار ممنوع ساخت و به زندانش انداخت و مذهب اماميّه را اعلان داشت چهار قاضى معيّن كرد دو قاضى شيعه يكى امامى و ديگر اسماعيلى و دو قاضى سنّى يكى مالكى و ديگر شافعى . پس هر قاضى بمذهب خويش فتوى و حكم مىداد و بموجب آن مواريث را تقسيم مىكرد . و هنگامى كه ابو على در گذشت كار به گذشتهء خود برگشت و مذهب اسماعيلى فرمانروا شد و به جاى خويش نشست .
به نظر ما چشم پوشى فاطميان از مذهب حنفى و عقب زدن آن جهتى نداشته جز اين كه اين مذهب در دولت عبّاسيان ، كه در شرق دشمن و رقيب ايشان مىبودند ، مذهبى رسمى و رايج مىبوده است .
اين وضع باقى بود تا دولت ايّوبى در مصر به پا خاست و سلاطين آن شافعى - مذهب بودند پس پيروى آن مذهب را فرمان دادند و مدارس براى فقيهان شافعى ، و مالكى ايجاد كردند .
نور الدّين شهيد ، حنفى مذهب بود و مذهب خود را در بلاد شام نشر داد و از آنجا حنفيّه در مصر زياد شد و گروهى از مردم بلاد مشرق به آن جا رو آوردند .
صلاح الدين ايّوبى ، مدرسهء سيوفيّه را در قاهره براى حنفيّه بنا نهاد و پيوسته مذهب حنفى انتشار و نيرو مىيافت و از آن زمان آمدن فقيهان حنفى بمصر و شام رو به فزونى گذاشت ليكن قوت و كثرت اين مذهب در مصر از اواخر اين دولت مىبود[1]و نخستين كسى كه براى مذاهب چهار گانه در يك مدرسه چهار درس ترتيب داد صالح ، نجم الدين ايّوب بود ( در سال ششصد و چهل و يك - 641 - در مدرسهء صالحيهء قاهره )[2]پس از آن از اين گونه مدارس در دولتهاى تركيّه و چركسيّه زياد شد و در دولت نخست ( تركيّه ) قضاة از هر چهار مذهب مىبود پس حنفيّه ، كه در تمام مدت فاطميان از كار قضاء بر كنار بودند و در مدت دولت ايّوبيان از ايشان و از مالكيان
[1]« مقريزى » .
[2]« مقريزى و تحفة الاحباب » سخاوى ( مؤلف )
< فهرس الموضوعات > 9 - توجّه اهل علم بمذهب حنفي براي تصدّى شغل قضاء < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 10 - شهرهايي از كشور ايران كه مذهب حنفي در آنها غلبه ميداشته است < / فهرس الموضوعات > و حنبليان بعنوان نيابت از طرف قاضى شافعى كسانى تعيين مىشد ، دوباره بطور مستقل به شغل قضاء پرداختند . و چون دولت عثمانى بر مصر مستولى شد كار قضاء به حنفيّه انحصار يافت و مذهب حنفى ، مذهب امراء و خواصّ دولت گرديد و بسيارى از اهل علم براى تصدّى شغل قضاء به اين مذهب ، متوجّه و راغب شدند ليكن ، چنان كه در اين زمان همچنين است ، در ميان اهل ريف و صعيد[1]به اندازه و حدّى كه در ميان اهل شهرها انتشار يافت نشر و رواج پيدا نكرد .
آغاز ورود اين مذهب را در يكان يكان از ديگر بلاد اسلامى به دشوارى مىتوان روشن ساخت نهايت چيزى كه از انتشار آن در قرن چهارم بر ما روشن و معلوم است همانست كه مقدسى در كتاب « احسن التّقاسيم » هنگامى كه از هر اقليمى سخن گفته آورده و نوشته است و از آن گفته دانسته مىشود كه بيشتر اهل صنعاء و صعدهء يمن به اين مذهب بودهاند و هم اين مذهب بر فقهاء و قضاة عراق ، غلبه داشته و در شام چنان نشر يافته كه كمتر قصبه يا شهرى از حنفى مذهب خالى مىبوده و بسا كه قضاة هم مذهب حنفى مىداشتهاند جز اين كه در زمان فاطميان شام نيز مانند مصر بيشتر بر مذهب فاطميان عمل مىشده و در اقليم شرق يعنى خراسان و سيستان و ما وراء النّهر و غير اينها جز چند شهر كه مردمش شافعى مذهب بوده و مقدسى آنها را ياد كرده ، و هم در اقليم ديلم يعنى گرگان و طبرستان اين مذهب بوده است .
بر اهل دبيل از اقليم رحاب كه الران و ارمنستان و آذربايجان و تبريز از آن اقليم است اين مذهب غلبه مىداشته و در بعضى از شهرستانهايش وجود داشته بى اين كه غلبه داشته باشد .
بر اهل رى از اقليم جبال اين مذهب غالب بوده و در اقليم خوزستان كه قديم به نام اهواز خوانده مىشده[2]بسيارى از مردم اين مذهب را مىداشته و فقهاء و دانشمندان
[1]« در قديم سمت بحريرا « ريف » و سمت قبلى را « صعيد » مىگفتهاند ما هم در اين موضع همان اصطلاح را به كار برديم » ( مؤلف )
[2]« اكنون به نام « محمره » ناميده شده » ( مؤلف ) و هم اكنون باز بأصل خود باز گشته و به نام خرمشهر خوانده مىشود ( مترجم )
< فهرس الموضوعات > 11 - اهل تسنّن از مردم فارس ، بيشتر مذهب « ظاهري » ميداشته اند < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 12 - اشعري بودن حنفي از ظرائف و از نوادر است < / فهرس الموضوعات > و بزرگانى در آنجا به اين مذهب مىبودهاند . در اقليم فارس هم حنفى مذهب زياد بوده جز اين كه در ميان اهل تسنّن غلبه با مذهب « ظاهرى » و شغل قضاء با فقيهان اين مذهب مىبوده است . قصبه هاى سند نيز از فقيهان حنفى مذهب ، خالى نبوده است .
ياقوت در كتاب « معجم البلدان » گفته است :
« اهل رى سه طايفه بودهاند : شافعى و اين طايفه كمتر بوده و حنفى كه از ايشان بيشتر بوده و شيعه كه سواد اعظم بودهاند بعد از آن اهل دو مذهب از ميان رفته و چنان كه گفته خواهد شد ، شافعى مذهب غلبه يافته است » باز همو گفته است كه : اهل سيستان مذهب حنفى مىداشتهاند .
ابن تغرى بردى در كتاب « المنهل الصّافى » گفته است كه پادشاهان بنگاله در در هندوستان همه حنفى مذهب مىبودهاند .
در خاتمه خواهيم گفت كه وضع انتشار مذهب حنفى در زمان ما بچه منوال است .
حنفى مذهبان در امور اعتقادى از مذهب امام ابو منصور محمد ما تريدى حنفى پيروى مىكنند و ميان اصحاب او و اصحاب امام اشعرى اختلافى زياد نيست . شمارهء اين اختلافات از بيست مسأله كمتر است .
به ندرت است كه حنفى اشعرى مذهب باشد ليكن اين نادر ، وجود دارد از اين رو گفته شده است : « از ظرائف است كه حنفى ، اشعرى باشد »[1]سبكى در « طبقات » خود گفته است كه : بيشتر از حنفى مذهبان ، اشعرى هستند مگر كسانى كه به معتزله ملحق شدهاند و گفته است : عقيدهء طحاوى را ، كه همان عقيدهء ابو حنيفه و دو صاحب او است مورد تأمل و بررسى قرار داده و جز در سه مسأله ، او را با اشعريّه مخالف نيافته است پس از آن كتب حنفيه را تفحّص و تصفح كرده ديده است كه همهء مسائل مورد اختلاف حنفيّه با اشعريّه در امور اعتقادى
[1]« از كامل ابن اثير و « الفوائد البهية » ( مؤلف )
سيزده مسأله است كه اختلاف در شش مسأله از آنها معنوى و بقيهء آنها اختلافاتى است لفظى .
مىگوييم : گويا مقصود سبكى اين باشد كه خلاف آنان در اين مسائل موجب اين نيست كه ايشان را از اشعرى بودن خارج كند و نام « ماتريدى » به ايشان بدهد چه سبكى بعد از اين گفته ، تصريح كرده كه اين مسائل مورد اختلاف مانند اختلافاتى است كه اشاعره خودشان با يكديگر در بعضى مسائل دارند و هم اين كه همهء اين سيزده مسأله چه از شيخ و چه از ابو حنيفه به ثبوت نرسيده است .