< فهرس الموضوعات > 12 - مذهب مالكي :
1 - ادله و مدارك استنباط بعقيده امام مالك پنج است < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 2 - مذهب مالكي در ايران < / فهرس الموضوعات > 2 - مذهب مالكى اين مذهب به امام مالك پسر انس اصبحى كه ، بقول اشهر ، در سال نود و سه ( 93 ) تولَّد يافته و ، بقول صحيح ، به سال يك صد و هفتاد و نه ( 179 ) در گذشته است نسبت دارد .
از ميان چهار مذهب ، اين مذهب از لحاظ قدمت ، دومين مذهب است .
اصحاب اين مذهب را به نام « اهل حديث » مىخوانند .
امام مالك علاوه بر مدارك استنباطى كه ديگران هم آنها را معتبر مىدانند مدركى ديگر را نيز براى استنباط احكام فقهى معتبر مىداند و اين مدرك عبارتست از « عمل اهل مدينه » .
مذهب مالكى در مدينه ، موطن امام آن ، پيدا شده و از آن پس در حجاز انتشار يافته و بر حجاز و مصر و بصره و نواحى آن از بلاد افريقا و اندلس و صقليه ( سيسيل ) و مغرب اقصى تا شهرهاى اسلامى از سودان غالب گرديده است . در بغداد تا قرن چهارم بسيار نمايان بوده و پس از آن رو بضعف نهاده چنان كه در بصره پس از قرن پنجم رو بضعف گذاشته است و بر قزوين و ابهر غالب شده و در نيشابور ظهور يافته و پيشوايان و مدرّسانى در آن بلاد داشته است . در بلاد فارس هم بوده و در بسيارى از شهرهاى شام انتشار يافته و در مدينه رو به فتور و خمول و گم نامى نهاده ليكن در سال هفتصد و نود و سه ( 793 ) كه ابن فرحون قضاء آنجا را به عهده داشته آن را تقويت كرده ، و نمايانش ساخته است .
چنان كه مقريزى در « خطط » آورده است نخستين كسى كه مذهب مالكى را بمصر آورده عبد الرحيم بن خالد بن يزيد بن يحيى مولى جمح بوده پس از وى
عبد الرحمن بن قاسم آن را انتشار داده بحدّى كه بيش از مذهب ابو حنيفه اشتهار يافته است چه اين كه اصحاب مالك در مصر زياد بودهاند و مذهب ابو حنيفه را در مصر كسى نمىشناخته است .
سيوطى هم با اين گفتهء مقريزى موافقت كرده ليكن در كتاب « حسن المحاضره » بنقل از كتاب « الدّيباج » گفته است : نخستين كسى كه مذهب مالكى را بمصر آورده عثمان بن حكم جذامى بوده است . مضمون عبارت « ديباج » اينست :
« عثمان از اصحاب مشهور مالك در مصر است و او نخستين كسى است كه علم مالك را بمصر آورده و در مصر ، مردى نبيلتر و شريفتر از او به هم نرسيده است . » و عثمان به سال يك صد و شصت و سه ( 163 ) وفات يافته است » به نظر ما هر دو گفتهء بالا درست است چه اين كه ابن حجر در كتاب « تهذيب التهذيب » در ترجمهء عثمان جذامى چنين آورده است :
« ابن وهب گفته است : نخستين كسى كه مسائل مالك را بمصر آورده عثمان بن حكم و عبد الرحيم بن خالد بن يزيد بودهاند » پس ظاهر اينست كه اين دو شخص پس از اين كه در محضر امام مالك بوده و علم از وى فرا گرفته با هم بمصر آمده و در مصر به نشر علم استاد خويش پرداختهاند .
مقريزى در « خطط » آورده است كه مذهب مالك هماره با مذهب شافعى در مصر معمول و همدوش مىبوده و شغل قضا را كسى مىداشته كه بهر دو مذهب يا بمذهب ابو حنيفه عالم بوده تا اين كه جوهر[1]بمصر وارد شد از آن هنگام ، مذهب شيعه ( فاطمى ) در كشور مصر شائع گرديد و در قضاء و فتوى عمل بر آن استقرار يافت و مذاهب مخالف مورد انكار شد .
من مىگويم : پس از آن در دولت ايّوبى مذهب مالك نيرو يافت و براى فقيهان
[1]ابو حسين عبد اللَّه قائد مشهور و فاتح مصر بامر « معز لدين اللَّه » خليفهء فاطمى ، و بانى جامع ازهر و شهر قاهره ، متوفى به سال سيصد و هشتاد و يك ( 381 ) .
اين مذاهب مدارس ساخته شد از آن پس ، چون ظاهر ، بيبرس[1]، در دولت تركيه بحريه ، قضاة چهار گانه را احداث كرد اين مذهب در كار قضا استقلال يافت و قاضى مالكى در درجهء دوم ، يعنى پس از قاضى شافعى ، قرار گرفت چه اين كه در دولت ايّوبى قضاة از فقيهان شافعى مذهب معيّن مىشد و آن قاضى شافعى از فقيهان مذاهب سه گانه قاضيانى ديگر بعنوان نيابت از خود انتخاب و معين مىكرد ، پس مذهب مالك در مصر از لحاظ انتشار تا كنون با مذهب شافعى معادل و همدوش مىبوده و بيشتر در صعيد مصر انتشار مىداشت .
بر اهل افريقا مذهب مالك غالب بود تا همان طورى كه گفته شد ، مذهب حنفى غلبه يافت در سال چهار صد و هفت ( 407 ) هنگامى كه معزّ بن باديس[2]ولايت افريقا را عهده دار شد اهل آنجا و اطرافش را بر عمل بمذهب مالك وادار كرد و مادّهء اختلاف در مذاهب را از ميان برداشت پس در افريقا و سائر كشورهاى مغرب غلبه با اين مذهب بود چنان كه مالك بن مرحل مالكى ، شاعر مغرب ، در اين زمينه گفته است :
< شعر > مذهبى تقبيل خدّ مذهب سيّدى ما ذا ترى فى مذهبى لا تخالف مالكا فى رأيه فعليه جلّ اهل المغرب < / شعر > تا امروز هم بر كشورهاى مغرب همين مذهب غالب است .
فاسى در كتاب « العقد الثّمين فى تاريخ البلد الأمين » گفته است :
« مغاربه همگى جز نادرى بمذهب مالك هستند . »
[1]بيبرس بن عبد اللَّه ملقب به « الملك الظاهر » متولد به سال ششصد و بيست و پنج ( 625 ) در قبچاق و متوفى به سال ششصد و هفتاد و شش ( 676 )
[2]معز بن باديس كه از جانب « الحاكم بامر اللَّه » لقب « شرف الدوله » گرفته به سال سيصد و نود و هشت ( 398 ) در صبره از اعمال افريقا متولد شده و به سال چهار صد و پنجاه و چهار ( 454 ) در قيروان وفات يافته است .
< فهرس الموضوعات > 4 - نخستين كسي كه مذهب اوزاعي را باندلس برده < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 5 - مذهب مالكي در اندلس بشمشير رواج يافته < / فهرس الموضوعات > اهل اندلس بيشتر بمذهب اوزاعى هستند و نخستين كسى كه اين مذهب را به اندلس وارد ساخته صعصعة بن سلام است كه بدانجا رفته و تا زمان هشام بن عبد الرحمن در آنجا مىبوده است .
پس از سال دويست هجرى مذهب اوزاعى در اندلس انقطاع يافت و مذهب مالكى بر آن غالب گرديد .
در كتاب « نيل الابتهاج » آورده است كه اهل اندلس بمذهب اوزاعى پايبند بودهاند تا اين كه طبقهء نخست از كسانى كه امام مالك را ديدار كردهاند از قبيل زياد بن عبد الرحمن و غازى بن قيس و قرعوس به اندلس وارد شده و به نشر مذهب مالك پرداختهاند و امير هشام اين مذهب را پذيرفته و مردم را به زور و بضرب شمشير به قبول آن وادار ساخته است .
ضبّى در كتاب « بغية الملتمس » آورده است كه اين مذهب در اندلس به وسيلهء يحيى بن يحيى بن كثير انتشار يافته و گروهى بىشمار از او فقه فرا گرفتهاند او در سال دويست و سى و چهار ( 234 ) و به قولى دويست و سى و سه ( 233 ) در گذشته است .
مقريزى در « خطط » و ابن فرحون در « ديباج » گفتهاند : نخستين كسى كه مذهب مالك را به اندلس وارد ساخته زياد بن عبد الرحمن قرطبى ملقب به شبطون پيش از يحيى بن يحيى بوده و زياد به سال يك صد و نود و سه ( 193 ) و به قولى يك صد و نود و چهار ( 194 ) و به قولى ديگر يك صد و نود و نه ( 199 ) وفات يافته است .
در كتاب « نفح الطيّب » در اين باره تفصيل قائل شده كه بدين خلاصه است :
« گروهى از امثال شبطون و قرعوس بن عباس و عيسى بن دينار و سعيد بن ابى هند و ديگران در زمان هشام بن عبد الرحمن پدر حكم ، به حج رفتند پس از بازگشت از حجّ فضل مالك و سعهء علم و جلالت قدر او را توصيف كردند به طورى كه آوازهء او بالا گرفت و از آن زمان علم و آراء او در اندلس رواج و انتشار يافت .
و رائد و جلوتاز اين گروه ، شبطون بود و او نخستين كسى است كه كتاب « الموطَّأ »
مالك را ، بطور كامل و متقن ، به اندلس وارد كرد و يحيى بن يحيى از او فرا گرفت . آنگاه يحيى را به رفتن نزد مالك رهنما شد پس يحيى براى استفاده از مالك مسافرت كرد و از او دانش آموخت و به وسيلهء يحيى و زياد ، و عيسى بن دينار مذهب مالك انتشار يافت » در موضع ديگر از همان كتاب گفته است .
« برخى گفتهاند : سبب اين كه سلطان اندلس مردم را به پيروى از مذهب مالك وادار كرد اين بود كه امام مالك وضع رفتار و سيرهء سلطان اندلس را از بعضى از مردم اندلس جويا شد ايشان در وصف و تعريف او سخنانى گفتند كه مالك را از وى خوش آمد پس سخنى بدين مضمون گفت : از خدا مىخواهم كه حرم ما را به پادشاه شما زينت بخشد .
و اين گفته از آن جهت بود كه مالك از سيره و روش بنى عبّاس ناراضى مىبود و ايشان هم ، چنان كه مشهور است ، با وى بدرفتارى مىكردند . چون آن گفتهء مالك براى سلطان اندلس نقل شد و جلالت مالك و مقام دينى او معلوم بود مردم را بر مذهب مالك وادار ساخت و مذهب اوزاعى را متروك داشت . » مىگوييم : ابن نباته نيز در كتاب « مسرح العيون » همين سبب را ياد كرده جز اين كه او دخول مذهب مالك را به اندلس در زمان عبد الرحمن دانسته و اهل تاريخ به اجماع ، دخول اين مذهب را به اندلس در زمان هشام پسر عبد الرحمن ياد كردهاند .
پس از آن در دولت حكم بن هشام اين مذهب به واسطهء انتقال فتوى به آن در اندلس و در مغرب منتشر شد و يحيى بن يحيى بن كثير در نزد حكم محترم بود و گفته اش مورد قبول و به هيچ كس شغل قضاء داده نمىشد مگر به دستور و اشارهء يحيى پس چنان كه مذهب ابو حنيفه در مشرق به وسيله ابو يوسف انتشار يافت مذهب مالك هم در مغرب به وسيلهء يحيى رواج و انتشار يافت[1]، ابن خلدون غلبهء اين مذهب را در مغرب و اندلس به طورى ديگر تعليل و توجيه كرده است بدين بيان :
[1]« از مقريزى و بغية الملتمس و نفح الطيب » ( مؤلف )
« اما مالك پس مذهب او گر چه در غير اهل اندلس و مغرب نيز هست ليكن اهل مغرب و اندلس به اين مذهب مخصوص گشته و غير آن را پيروى نكردهاند مگر بسيار كم . و علَّت اين امر اينست كه مسافرت ايشان بيشتر به حجاز مىبوده و در آن هنگام مدينه دار علم بوده و از آنجا به عراق رفته و عراق هم در ميان راه ايشان نبوده پس بر فرا گرفتن علم از دانشمندان مدينه كه در آن هنگام ، مالك و استادان پيش از او و شاگردان بعد از وى پيشوايان علم در مدينه بودهاند ، رو آوردهاند پس اهل مغرب و اندلس به مالك كه دسترسى داشتهاند و در راه ايشان مىبوده مراجعه و از او تقليد و پيروى كردهاند .
« بعلاوه اهل مغرب و اندلس بيشتر بدوى بوده و از حضارتى كه اهل عراق را نصيب شده برخوردار نبودهاند پس از اين لحاظ با اهل حجاز نزديك بوده و مناسبت مىداشته و بدين مناسبت بدانجا توجّه و تمايل يافتهاند و از اين رو مذهب مالكى در ميان ايشان هماره ، تر و تازه مىبوده و تنقيح و تهذيب حضارت ، آن را مانند ديگر مذاهب فرا نگرفته است » مىگوييم : پيش از اين در بارهء اين كه چرا در اندلس مذهب حنفى انقطاع يافته و مذهب مالكى بر آن غالب گشته از مقدسى سخنى نقل كرديم .
هنگامى كه دولت بنى تاشفين در قرن پنجم در مغرب اقصى به پا خاست و بر اندلس استيلاء يافت و دومين كس از سلسلهء ايشان ، على بن يوسف بن تاشفين ، امير مسلمين زمام دار شد جانب اهل فقه و دين را سخت رعايت مىكرد به طورى كه در سر تا سر مملكت خود هيچ كارى را بى مشاورهء فقيهان انجام نمىداد و به قضات امر كرده بود كه خواه در امور كوچك و خواه در كارهاى مهمّ و بزرگ ، جز در حضور چهار تن از فقيهان حكمى ندهند پس كار فقيهان بالا گرفت و عظمت و اعتبار آنان فزونى يافت و تنها كسانى در نزد امير تقرّب مىداشتند و از عنايت او برخوردار مىشدند كه مذهب مالك را مىدانستند .
پس در زمان او كتب اين مذهب رواج يافت و عمل به اين مذهب شائع شد و ديگر
مذاهب متروك و مهجور گشت و اين امر بدان پايه رسيد كه نظر در كتاب خدا و حديث رسول ( ص ) فراموش گرديد و توجّه بدين دو بسيار كم شد[1]تا اين كه دولت ايشان از ميان رفت و در اوائل قرن ششم حكومت « موحّدان » بر كشور حكمروا گرديد خليفهء ايشان راه و روش عبد المؤمن بن على را پيش گرفت و شيوهء او را پيرو شد پس مردم را در مغرب بر مذهب مالك در فروع و بر مذهب ابو الحسن اشعرى در اصول وادار و مجتمع ساخت[2]و قصد او و پسرش يوسف در باطن آن بوده كه مذهب مالك را از ميان ببرد و مردم را بر عمل به ظاهر قرآن و حديث وادار كند ليكن بدين مقصود نرسيدند و انجام دادن اين كار را از عهده برنيامدند[3]تا نوبهء سلطنت به نوه اش يعقوب بن يوسف بن عبد المؤمن رسيد وى بمذهب « ظاهريّه » تظاهر كرد و از مذهب مالك برگشت از اين رو در زمان او كار مذهب « ظاهريّه » بالا گرفت . در مغرب گروهى زياد اين مذهب را داشتند كه رئيس و امام ايشان ابن حزم بود و ايشان از وى پيروى مىكردند و بدين مناسبت آنان را « حزميّه » مىخواندند ، ليكن مالكيان بر ايشان مستولى بودند تا اين كه در زمان يعقوب ، ظاهر و در بلاد منتشر گرديدند . يعقوب در اواخر ايام خود به شافعيّه مائل شد و بر بعضى از شهرها از شافعيّه قاضى گماشت[4].
مرّاكشى در كتاب « المعجب » چنين گفته است :
« و در ايّام يعقوب ، علم فروع ، انقطاع يافت و فقهاء از وى ترسان بودند و دستور داد كه از كتب مذهب ، حديث پيغمبر و آيات قرآن را بردارند و آنگاه آن كتب را بسوزانند بسيارى از اين كتب مانند « مدوّنهء » سحنون و كتاب يونس و نوادر ابن ابى زيد و مختصرش و « تهذيب » براذعى و « واضحهء » ابن حبيب و نظائر اينها بدين سرنوشت دچار و سوخته شد . من خود هنگامى كه در شهر فاس بودم ديدم بارها
[1]« از « المعجب » تأليف مراكشى » ( مؤلف )
[2]« از « الكامل » ابن اثير » ( مؤلف )
[3]« از « المعجب » مراكشى » ( مؤلف )
[4]« از « الكامل » ابن اثير » ( مؤلف )
از آن كتب را كه مىآوردند و در ميدان مىنهادند و آتش مىزدند .
« پس از آن امر كرد احاديث مربوط به نماز و متعلقات آن از صحيحين و ترمذى و « موطَّأ » و سنن ابو داود و نسائى و بزّار و دار قطنى و بيهقى و مسند ابن ابى شيبه استخراج و جمع گردد و پس خود او اين مجموع را بر مردم املاء مىكرد و مردم را بحفظ آن وادار مىساخت و بهر كس آن را حفظ مىكرد جامه و مال مىبخشيد » به گفتهء مقدسى در « احسن التّقاسيم » مذهب مالكى در قرن چهارم در عراق و اهواز بوده و در مصر و بلاد مغرب ، رواج و انتشار داشته و بر اندلس غالب بوده است .
چنان كه تاج سبكى در « طبقات » و « مفيد النعم » آورده است : مالكيان در اصول از عقيدهء ابو الحسن اشعرى پيروى مىكنند به طورى كه هيچ مالكى نيست مگر اين كه اشعرى است .