عبد الرحمن بن قاسم آن را انتشار داده بحدّى كه بيش از مذهب ابو حنيفه اشتهار يافته است چه اين كه اصحاب مالك در مصر زياد بودهاند و مذهب ابو حنيفه را در مصر كسى نمىشناخته است .
سيوطى هم با اين گفتهء مقريزى موافقت كرده ليكن در كتاب « حسن المحاضره » بنقل از كتاب « الدّيباج » گفته است : نخستين كسى كه مذهب مالكى را بمصر آورده عثمان بن حكم جذامى بوده است . مضمون عبارت « ديباج » اينست :
« عثمان از اصحاب مشهور مالك در مصر است و او نخستين كسى است كه علم مالك را بمصر آورده و در مصر ، مردى نبيلتر و شريفتر از او به هم نرسيده است . » و عثمان به سال يك صد و شصت و سه ( 163 ) وفات يافته است » به نظر ما هر دو گفتهء بالا درست است چه اين كه ابن حجر در كتاب « تهذيب التهذيب » در ترجمهء عثمان جذامى چنين آورده است :
« ابن وهب گفته است : نخستين كسى كه مسائل مالك را بمصر آورده عثمان بن حكم و عبد الرحيم بن خالد بن يزيد بودهاند » پس ظاهر اينست كه اين دو شخص پس از اين كه در محضر امام مالك بوده و علم از وى فرا گرفته با هم بمصر آمده و در مصر به نشر علم استاد خويش پرداختهاند .
مقريزى در « خطط » آورده است كه مذهب مالك هماره با مذهب شافعى در مصر معمول و همدوش مىبوده و شغل قضا را كسى مىداشته كه بهر دو مذهب يا بمذهب ابو حنيفه عالم بوده تا اين كه جوهر[1]بمصر وارد شد از آن هنگام ، مذهب شيعه ( فاطمى ) در كشور مصر شائع گرديد و در قضاء و فتوى عمل بر آن استقرار يافت و مذاهب مخالف مورد انكار شد .
من مىگويم : پس از آن در دولت ايّوبى مذهب مالك نيرو يافت و براى فقيهان
[1]ابو حسين عبد اللَّه قائد مشهور و فاتح مصر بامر « معز لدين اللَّه » خليفهء فاطمى ، و بانى جامع ازهر و شهر قاهره ، متوفى به سال سيصد و هشتاد و يك ( 381 ) .
اين مذاهب مدارس ساخته شد از آن پس ، چون ظاهر ، بيبرس[1]، در دولت تركيه بحريه ، قضاة چهار گانه را احداث كرد اين مذهب در كار قضا استقلال يافت و قاضى مالكى در درجهء دوم ، يعنى پس از قاضى شافعى ، قرار گرفت چه اين كه در دولت ايّوبى قضاة از فقيهان شافعى مذهب معيّن مىشد و آن قاضى شافعى از فقيهان مذاهب سه گانه قاضيانى ديگر بعنوان نيابت از خود انتخاب و معين مىكرد ، پس مذهب مالك در مصر از لحاظ انتشار تا كنون با مذهب شافعى معادل و همدوش مىبوده و بيشتر در صعيد مصر انتشار مىداشت .
بر اهل افريقا مذهب مالك غالب بود تا همان طورى كه گفته شد ، مذهب حنفى غلبه يافت در سال چهار صد و هفت ( 407 ) هنگامى كه معزّ بن باديس[2]ولايت افريقا را عهده دار شد اهل آنجا و اطرافش را بر عمل بمذهب مالك وادار كرد و مادّهء اختلاف در مذاهب را از ميان برداشت پس در افريقا و سائر كشورهاى مغرب غلبه با اين مذهب بود چنان كه مالك بن مرحل مالكى ، شاعر مغرب ، در اين زمينه گفته است :
< شعر > مذهبى تقبيل خدّ مذهب سيّدى ما ذا ترى فى مذهبى لا تخالف مالكا فى رأيه فعليه جلّ اهل المغرب < / شعر > تا امروز هم بر كشورهاى مغرب همين مذهب غالب است .
فاسى در كتاب « العقد الثّمين فى تاريخ البلد الأمين » گفته است :
« مغاربه همگى جز نادرى بمذهب مالك هستند . »
[1]بيبرس بن عبد اللَّه ملقب به « الملك الظاهر » متولد به سال ششصد و بيست و پنج ( 625 ) در قبچاق و متوفى به سال ششصد و هفتاد و شش ( 676 )
[2]معز بن باديس كه از جانب « الحاكم بامر اللَّه » لقب « شرف الدوله » گرفته به سال سيصد و نود و هشت ( 398 ) در صبره از اعمال افريقا متولد شده و به سال چهار صد و پنجاه و چهار ( 454 ) در قيروان وفات يافته است .
< فهرس الموضوعات > 4 - نخستين كسي كه مذهب اوزاعي را باندلس برده < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 5 - مذهب مالكي در اندلس بشمشير رواج يافته < / فهرس الموضوعات > اهل اندلس بيشتر بمذهب اوزاعى هستند و نخستين كسى كه اين مذهب را به اندلس وارد ساخته صعصعة بن سلام است كه بدانجا رفته و تا زمان هشام بن عبد الرحمن در آنجا مىبوده است .
پس از سال دويست هجرى مذهب اوزاعى در اندلس انقطاع يافت و مذهب مالكى بر آن غالب گرديد .
در كتاب « نيل الابتهاج » آورده است كه اهل اندلس بمذهب اوزاعى پايبند بودهاند تا اين كه طبقهء نخست از كسانى كه امام مالك را ديدار كردهاند از قبيل زياد بن عبد الرحمن و غازى بن قيس و قرعوس به اندلس وارد شده و به نشر مذهب مالك پرداختهاند و امير هشام اين مذهب را پذيرفته و مردم را به زور و بضرب شمشير به قبول آن وادار ساخته است .
ضبّى در كتاب « بغية الملتمس » آورده است كه اين مذهب در اندلس به وسيلهء يحيى بن يحيى بن كثير انتشار يافته و گروهى بىشمار از او فقه فرا گرفتهاند او در سال دويست و سى و چهار ( 234 ) و به قولى دويست و سى و سه ( 233 ) در گذشته است .
مقريزى در « خطط » و ابن فرحون در « ديباج » گفتهاند : نخستين كسى كه مذهب مالك را به اندلس وارد ساخته زياد بن عبد الرحمن قرطبى ملقب به شبطون پيش از يحيى بن يحيى بوده و زياد به سال يك صد و نود و سه ( 193 ) و به قولى يك صد و نود و چهار ( 194 ) و به قولى ديگر يك صد و نود و نه ( 199 ) وفات يافته است .
در كتاب « نفح الطيّب » در اين باره تفصيل قائل شده كه بدين خلاصه است :
« گروهى از امثال شبطون و قرعوس بن عباس و عيسى بن دينار و سعيد بن ابى هند و ديگران در زمان هشام بن عبد الرحمن پدر حكم ، به حج رفتند پس از بازگشت از حجّ فضل مالك و سعهء علم و جلالت قدر او را توصيف كردند به طورى كه آوازهء او بالا گرفت و از آن زمان علم و آراء او در اندلس رواج و انتشار يافت .
و رائد و جلوتاز اين گروه ، شبطون بود و او نخستين كسى است كه كتاب « الموطَّأ »
مالك را ، بطور كامل و متقن ، به اندلس وارد كرد و يحيى بن يحيى از او فرا گرفت . آنگاه يحيى را به رفتن نزد مالك رهنما شد پس يحيى براى استفاده از مالك مسافرت كرد و از او دانش آموخت و به وسيلهء يحيى و زياد ، و عيسى بن دينار مذهب مالك انتشار يافت » در موضع ديگر از همان كتاب گفته است .
« برخى گفتهاند : سبب اين كه سلطان اندلس مردم را به پيروى از مذهب مالك وادار كرد اين بود كه امام مالك وضع رفتار و سيرهء سلطان اندلس را از بعضى از مردم اندلس جويا شد ايشان در وصف و تعريف او سخنانى گفتند كه مالك را از وى خوش آمد پس سخنى بدين مضمون گفت : از خدا مىخواهم كه حرم ما را به پادشاه شما زينت بخشد .
و اين گفته از آن جهت بود كه مالك از سيره و روش بنى عبّاس ناراضى مىبود و ايشان هم ، چنان كه مشهور است ، با وى بدرفتارى مىكردند . چون آن گفتهء مالك براى سلطان اندلس نقل شد و جلالت مالك و مقام دينى او معلوم بود مردم را بر مذهب مالك وادار ساخت و مذهب اوزاعى را متروك داشت . » مىگوييم : ابن نباته نيز در كتاب « مسرح العيون » همين سبب را ياد كرده جز اين كه او دخول مذهب مالك را به اندلس در زمان عبد الرحمن دانسته و اهل تاريخ به اجماع ، دخول اين مذهب را به اندلس در زمان هشام پسر عبد الرحمن ياد كردهاند .
پس از آن در دولت حكم بن هشام اين مذهب به واسطهء انتقال فتوى به آن در اندلس و در مغرب منتشر شد و يحيى بن يحيى بن كثير در نزد حكم محترم بود و گفته اش مورد قبول و به هيچ كس شغل قضاء داده نمىشد مگر به دستور و اشارهء يحيى پس چنان كه مذهب ابو حنيفه در مشرق به وسيله ابو يوسف انتشار يافت مذهب مالك هم در مغرب به وسيلهء يحيى رواج و انتشار يافت[1]، ابن خلدون غلبهء اين مذهب را در مغرب و اندلس به طورى ديگر تعليل و توجيه كرده است بدين بيان :
[1]« از مقريزى و بغية الملتمس و نفح الطيب » ( مؤلف )
« اما مالك پس مذهب او گر چه در غير اهل اندلس و مغرب نيز هست ليكن اهل مغرب و اندلس به اين مذهب مخصوص گشته و غير آن را پيروى نكردهاند مگر بسيار كم . و علَّت اين امر اينست كه مسافرت ايشان بيشتر به حجاز مىبوده و در آن هنگام مدينه دار علم بوده و از آنجا به عراق رفته و عراق هم در ميان راه ايشان نبوده پس بر فرا گرفتن علم از دانشمندان مدينه كه در آن هنگام ، مالك و استادان پيش از او و شاگردان بعد از وى پيشوايان علم در مدينه بودهاند ، رو آوردهاند پس اهل مغرب و اندلس به مالك كه دسترسى داشتهاند و در راه ايشان مىبوده مراجعه و از او تقليد و پيروى كردهاند .
« بعلاوه اهل مغرب و اندلس بيشتر بدوى بوده و از حضارتى كه اهل عراق را نصيب شده برخوردار نبودهاند پس از اين لحاظ با اهل حجاز نزديك بوده و مناسبت مىداشته و بدين مناسبت بدانجا توجّه و تمايل يافتهاند و از اين رو مذهب مالكى در ميان ايشان هماره ، تر و تازه مىبوده و تنقيح و تهذيب حضارت ، آن را مانند ديگر مذاهب فرا نگرفته است » مىگوييم : پيش از اين در بارهء اين كه چرا در اندلس مذهب حنفى انقطاع يافته و مذهب مالكى بر آن غالب گشته از مقدسى سخنى نقل كرديم .
هنگامى كه دولت بنى تاشفين در قرن پنجم در مغرب اقصى به پا خاست و بر اندلس استيلاء يافت و دومين كس از سلسلهء ايشان ، على بن يوسف بن تاشفين ، امير مسلمين زمام دار شد جانب اهل فقه و دين را سخت رعايت مىكرد به طورى كه در سر تا سر مملكت خود هيچ كارى را بى مشاورهء فقيهان انجام نمىداد و به قضات امر كرده بود كه خواه در امور كوچك و خواه در كارهاى مهمّ و بزرگ ، جز در حضور چهار تن از فقيهان حكمى ندهند پس كار فقيهان بالا گرفت و عظمت و اعتبار آنان فزونى يافت و تنها كسانى در نزد امير تقرّب مىداشتند و از عنايت او برخوردار مىشدند كه مذهب مالك را مىدانستند .
پس در زمان او كتب اين مذهب رواج يافت و عمل به اين مذهب شائع شد و ديگر
مذاهب متروك و مهجور گشت و اين امر بدان پايه رسيد كه نظر در كتاب خدا و حديث رسول ( ص ) فراموش گرديد و توجّه بدين دو بسيار كم شد[1]تا اين كه دولت ايشان از ميان رفت و در اوائل قرن ششم حكومت « موحّدان » بر كشور حكمروا گرديد خليفهء ايشان راه و روش عبد المؤمن بن على را پيش گرفت و شيوهء او را پيرو شد پس مردم را در مغرب بر مذهب مالك در فروع و بر مذهب ابو الحسن اشعرى در اصول وادار و مجتمع ساخت[2]و قصد او و پسرش يوسف در باطن آن بوده كه مذهب مالك را از ميان ببرد و مردم را بر عمل به ظاهر قرآن و حديث وادار كند ليكن بدين مقصود نرسيدند و انجام دادن اين كار را از عهده برنيامدند[3]تا نوبهء سلطنت به نوه اش يعقوب بن يوسف بن عبد المؤمن رسيد وى بمذهب « ظاهريّه » تظاهر كرد و از مذهب مالك برگشت از اين رو در زمان او كار مذهب « ظاهريّه » بالا گرفت . در مغرب گروهى زياد اين مذهب را داشتند كه رئيس و امام ايشان ابن حزم بود و ايشان از وى پيروى مىكردند و بدين مناسبت آنان را « حزميّه » مىخواندند ، ليكن مالكيان بر ايشان مستولى بودند تا اين كه در زمان يعقوب ، ظاهر و در بلاد منتشر گرديدند . يعقوب در اواخر ايام خود به شافعيّه مائل شد و بر بعضى از شهرها از شافعيّه قاضى گماشت[4].
مرّاكشى در كتاب « المعجب » چنين گفته است :
« و در ايّام يعقوب ، علم فروع ، انقطاع يافت و فقهاء از وى ترسان بودند و دستور داد كه از كتب مذهب ، حديث پيغمبر و آيات قرآن را بردارند و آنگاه آن كتب را بسوزانند بسيارى از اين كتب مانند « مدوّنهء » سحنون و كتاب يونس و نوادر ابن ابى زيد و مختصرش و « تهذيب » براذعى و « واضحهء » ابن حبيب و نظائر اينها بدين سرنوشت دچار و سوخته شد . من خود هنگامى كه در شهر فاس بودم ديدم بارها
[1]« از « المعجب » تأليف مراكشى » ( مؤلف )
[2]« از « الكامل » ابن اثير » ( مؤلف )
[3]« از « المعجب » مراكشى » ( مؤلف )
[4]« از « الكامل » ابن اثير » ( مؤلف )
از آن كتب را كه مىآوردند و در ميدان مىنهادند و آتش مىزدند .
« پس از آن امر كرد احاديث مربوط به نماز و متعلقات آن از صحيحين و ترمذى و « موطَّأ » و سنن ابو داود و نسائى و بزّار و دار قطنى و بيهقى و مسند ابن ابى شيبه استخراج و جمع گردد و پس خود او اين مجموع را بر مردم املاء مىكرد و مردم را بحفظ آن وادار مىساخت و بهر كس آن را حفظ مىكرد جامه و مال مىبخشيد » به گفتهء مقدسى در « احسن التّقاسيم » مذهب مالكى در قرن چهارم در عراق و اهواز بوده و در مصر و بلاد مغرب ، رواج و انتشار داشته و بر اندلس غالب بوده است .
چنان كه تاج سبكى در « طبقات » و « مفيد النعم » آورده است : مالكيان در اصول از عقيدهء ابو الحسن اشعرى پيروى مىكنند به طورى كه هيچ مالكى نيست مگر اين كه اشعرى است .
< فهرس الموضوعات > 13 - مذهب شافعي :
1 - شافعي در حجاز شاگرد امام مالك بوده و در عراق از شاگردان أبو حنيفه استفاده كرده است < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 2 - مذهب شافعي ميان دو مكتب فقهي حجاز و عراق جمع كرده است < / فهرس الموضوعات > 3 - مذهب شافعى اين مذهب به امام محمّد بن ادريس شافعى قرشى ، رضى الله عنه ، كه در سال يك صد و پنجاه ( 150 ) در غزّه متولَّد گشته و در سال دويست و چهار ( 204 ) در مصر وفات يافته است انتساب دارد .
شافعى در فهم و حفظ ، آيتى بوده و اجتماع فضائل در وى بيش از همه كس بوده است . مذهب شافعى از لحاظ زمان ، سيّمين مذهب از مذاهب چهار گانه است و اصحاب او را مانند اصحاب مالك « اهل حديث » مىخوانند بلكه اهل خراسان هنگامى كه بطور اطلاق مىگويند « اصحاب حديث » جز پيروان شافعى كسى را اراده ندارند شافعى از امام مالك ، دانش فرا گرفته پس از آن خود مذهبى خاص پديد آورده و مستقل گرديده است .
ابن خلدون گفته است :
« شافعى پس از مالك به عراق رفته و با اصحاب امام ابو حنيفه ملاقات كرده و از آنان دانش گرفته و طريقهء اهل حجاز را به طريقهء اهل عراق ممزوج ساخته و خود مذهبى مخصوص بوجود آورده و در بسيارى از مسائل با مالك مخالف بوده است » اصحاب « طبقات » گفتهاند : ظهور مذهب شافعى نخست در مصر بوده و در آنجا ياران و پيروانى زياد به همرسانده آنگاه در عراق ، ظاهر و بر بغداد و بسيارى از بلاد خراسان و توران و شام و يمن غالب گشته و بما وراء النهر و بلاد فارس و حجاز و بعضى از بلاد هند راه يافته و پس از سال سيصد هجرى كم و بيش به اندلس و افريقا داخل گرديده است[1].
[1]« از « ديباج » و الفوائد البهيه » است » ( مؤلف )