بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 679


محله هاى رى بود بر جا ماند و كسى از شيعه و حنفيّه نماند مگر اين كه مذهب خويش را پنهان مىداشت » همو در موضع سخن گفتن از ساوه ، كه ميان رى و همدان است ، چنين آورده است :
اهل ساوه سنّى و شافعى مذهب بوده‌اند و نزديك ساوه ديهى به نام آوه بوده كه مردم اين ده شيعهء امامى بودند و ميان اين دو گروه تعصّب بوقوع پيوست » در كتاب « الكامل » تأليف ابن اثير ، در حوادث سال پانصد و نود و پنج ( 595 ) چنين آورده است :
« در اين سال غياث الدين ، فرمانرواى غزنه و برخى از شهرهاى خراسان ، كه مذهب « كرّاميّه » مىداشت اين مذهب را ترك گفت و بمذهب شافعى گراييد و اين كار را سبب آن بود كه شخصى به نام فخر مبارك شاه ، كه در بسيارى از علوم و فنون دست داشت و به پارسى هم شعر مىگفت ، نزد غياث الدّين مىبود پس شيخ وجيه الدّين ابو الفتح ، محمد بن محمود مرورودى ، را كه فقيهى شافعى مذهب بود به نزد وى برد وجيه الدّين ، مذهب شافعى را براى غياث الدين توضيح داد و فساد مذهب كرّاميّه را مدلَّل و روشن ساخت پس غياث الدّين بمذهب شافعى در آمد و براى شافعيّه مدارسى ساخت و مسجدى هم در غزنه براى ايشان بنا نهاد و در بارهء ايشان همه گونه عنايت مىداشت . كرّاميّه را از اين پيش آمد بد آمد و در صدد برآمدند كه وجيه الدّين را آزار رسانند ليكن از عهدهء اين كار برنيامدند .
« نقل است كه : چون غياث الدين و برادرش شهاب الدين در خراسان به پادشاهى رسيدند به ايشان گفته شد : كه مردم در تمام شهرها كرّاميّه[1]را تحقير مىكنند و خوار مىشمارند پس بهتر اين كه شما مذهب ايشان را ترك گوييد از اين رو پيروى آن مذهب را رها ساخته و بمذهب شافعى گرويدند . از برخى نقل شده كه شهاب الدّين حنفى مذهب بوده است .
چنان كه از اين پيش گفتيم ، اهل بغداد بيشتر ايشان مذهب حنفى مىداشتند


[1]اين نسبت است به محمد بن كرام سيستانى متوفى به سال دويست و پنجاه و پنج ( 255 ) . در ضبط « كرام » اختلاف است : به قولى بكسر كاف ، يا فتح آن ، و با تخفيف راء ، و به قولى ديگر بفتح كاف و با تشديد راء است . محمد بن كرام در عقائد ، صاحب مذهبى است معروف . مقريزى در « خطط » او را در مسائل فقه نيز صاحب مذهبى منفرد دانسته از جمله اين كه مسافر را براى نماز خوف دو تكبير كافى است و گزاردن نماز را در جامهء آلوده و فرو رفته در نجاست جائز و صحيح دانسته و عبادات را بىقصد و بدون نيت درست شمرده و گفته است : همان نيت مسلمان بودن براى همهء عبادات كافى است از آن چه مقريزى آورده دانسته مىشود كه محمد را در فروع ، عقائد و آرائى خاص و مذهبى مخصوص بوده و از اينجا معنى انتقال غياث الدين از مذهب محمد بن كرام بمذهب شافعى معلوم مىگردد . ( مؤلف )


صفحه 680


پس شافعيّه كه كثرتى هم داشت با آنان به مزاحمت پرداخت و با اين كه مذهب رسمى دولت ، مذهب حنفى بود برخى از خلفاء از مذهب شافعى پيروى مىكردند چنان كه متوكَّل ، خليفه عبّاسى ، مذهب شافعى مىداشت و همو نخستين خليفه است كه بمذهب شافعى در آمده و آن مذهب را داشته است .
حسن بن محمّد زعفرانى از جمله راويان قديم است كه از شافعى روايت داشته‌اند و هم از كسانى است كه مذهب شافعى را در بغداد نشر داده و به سال دويست و شصت ( 260 ) در گذشته است .
سخاوى در كتاب « الإعلان بالتّوبيخ » گفته است :
« ربيع بن سليمان در سال دويست و چهل ( 240 ) به حجّ رفت ، در مكَّه با ابو على حسن بن محمد زعفرانى ملاقات كرد . پس از سلام و جواب ربيع گفت :
« اى ابو على تو در مشرق و من در مغرب اين علم ، يعنى علم شافعى را نشر مىدهيم و رايج مىسازيم » منظور ربيع از مغرب كه در سخن آورده مصر است زيرا مصر در مغرب بغداد قرار دارد .


صفحه 681


سبكى در طبقات گفته است .
« بنى ابى عقامه كسانى هستند كه خدا به وسيلهء ايشان مذهب شافعى را در تهامه منتشر ساخته است » اينست آن چه ما را از انتشار اين مذهب در مصر و بلاد شرق اطلاع حاصل است و امّا مغرب چون مذهب مالكى بر آنجا غلبه مىداشت مذهب شافعى را در آنجا نفوذى نمىبود به طورى كه مقدسى در « احسن التقاسيم » چنان پنداشته كه در سائر بلاد مغرب ، تا حدود مصر ، كسى اين مذهب را نمىشناخته و همو يك بار با بعضى از مردم مغرب در مسأله و موضوعى مذاكره داشته و قول شافعى را آورده آن شخص او را نشناخته و گفته است : « شافعى كيست ؟ همانا اهل شرق را ابو حنيفه پيشوا و امام بوده و مردم مغرب را مالك » مقدسى گفته است :
« اصحاب مالك را ديدم كه شافعى را مبغوض داشتند و مىگفتند : شافعى علم را از مالك گرفته و از آن پس با او به مخالفت پرداخته است » و در بارهء قيروان گفته است :
« در آنجا مذهبى جز مذهب حنفى و مالكى نيست و اين دو گروه را با هم الفتى است شگفت انگيز به طورى كه هيچ عصبيّت و نزاعى ميان ايشان وجود ندارد » و در بارهء اندلس گفته است :
« جز مذهب مالك در اندلس مذهبى نيست و اگر بر حنفى مذهب يا شافعى مذهبى دست يابند او را از اندلس بيرون مىكنند » ابن اثير در « الكامل » گفته است :
« يعقوب بن يوسف بن عبد المؤمن فرمانرواى مغرب و اندلس پس از اين كه بمذهب « ظاهريّه » تظاهر كرد در روزهاى واپسين زندگانى خود بمذهب شافعى مائل گرديد و از علماء اين مذهب براى برخى از بلاد ، قاضى معيّن و منصوب كرد »


صفحه 682


بيشتر از شافعيان در اصول عقائد از مذهب ابو الحسن اشعرى پيروى مىكنند .
تاج سبكى در « طبقات » گفته است :
« غالب شافعيّه بمذهب اشعرى هستند و استثنائى در آن نيست مگر كسانى از شافعيان كه خدا آنان را از نظر انداخته كه به تجسّم يا اعتزال چسبيده و از گروه مجسّمه و معتزله گرديده‌اند »


صفحه 683


4 - مذهب حنبلى اين مذهب به امام احمد بن[1]حنبل شيبانى ، رضى الله عنه ، كه به سال يك صد و شصت و چهار ( 164 ) در بغداد متولد شده و در سال دويست و چهل و يك ( 241 ) در همان جا وفات يافته است ، انتساب دارد .
برخى گفته‌اند : احمد حنبل در مرو تولَّد يافته و در شيرخوارگى ببغداد برده شده است[2].
اين مذهب چهارمين مذهب از مذاهب چهارگانهء معموله ميان اهل سنّت است .
احمد از خواصّ اصحاب و شاگردان شافعى بوده ، علم از او گرفته و هماره با وى مصاحبت مىداشته تا اين كه شافعى بمصر رفته است .
مذهب حنبلى در بغداد پديد آمده و از آنجا به ديگر بلاد راه يافته و در آن بلاد شيوع يافته ليكن نه به اندازهء شيوع مذاهب ديگر .
ابن فرحون در كتاب « الدّيباج » گفته است :
« و امّا مذهب احمد بن حنبل در بغداد ظاهر گشته پس از آن در بسيارى از شهرهاى


[1]حنبل جد احمد است و پدر او به نام محمد است .
[2]ياقوت در معجم البلدان ( ذيل كلمهء رزيق ) چنين آورده است : « الرزيق نهر بمرو و عليه محلة كبيرة و فيها كانت دار احمد بن حنبل » و در ذيل « مرو الشاهيجان » چنين گفته است « و قد اخرجت مرو من الاعيان و علماء الدين و الاركان ما لم يستخرج مدينة مثلهم منهم احمد بن محمد بن حنبل الامام و سفيان بن سعيد الثورى و اسحاق بن راهويه و عبد اللَّه بن المبارك و غيرهم » .


صفحه 684


< فهرس الموضوعات > 2 - مذهب حنبلي از اجتهاد بدور است < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 3 - نخستين كس از حنابله كه به مصر رفته است < / فهرس الموضوعات > شام انتشار يافته و هم اكنون ( يعنى قرن هشتم ) رو بضعف نهاده است . » ابن خلدون گفته است :
« و امّا احمد بن حنبل چون مذهبش از اجتهاد به دور است و در استفاده از روايات و اخبار و معاضدت آنها با يكديگر اصالت و رسوخ دارد پيروانش كم مىباشند و بيشتر ايشان در شام و عراق هستند و اين پيروان از همه مردم ، سنّت و روايت حديث را بيشتر حفظ دارند » ظهور اين مذهب در مصر بتأخير افتاده و تا قرن هفتم در آنجا به خوبى ظاهر نشده است . سيوطى علَّت اين تأخير ظهور كامل آن را در كتاب « حسن المحاضره » چنين گفته است :
« عدّهء حنبلى مذهب در مصر بسيار كم است و من جز در قرن هفتم و قرون بعد از آن در مصر خبرى از ايشان نشنيده‌ام و آن بدين جهت است كه امام احمد ، رضى الله عنه ، در قرن سيّم بوده و مذهب او در خارج عراق جز در قرن چهارم بارز و نمايان نگرديده و در اين قرن بر كشور مصر عبيديّون سلطنت و حكمروايى مىداشته‌اند و پيشوايان مذاهب سه گانه را كه در مصر مىزيسته‌اند به كشتن و بيرون كردن از ميان برداشته و مذهب رفض و شيعه را به جاى آن مذاهب گذاشته‌اند و تا اواخر قرن ششم نفوذ آنان بر مصر باقى و بر جا بوده است از اين وقت پيشوايانى از ديگر مذاهب بمصر بازگشته‌اند و چنان كه معلوم است نخستين كسى كه از حنابله بمصر آمده حافظ عبد الغنى مقدسى صاحب كتاب « العمده » بوده است » مقريزى در كتاب « خطط » چنين آورده است :
« مذهب حنبلى و هم مذهب حنفى ، را از زمان دولت ايّوبى در مصر آوازه و نامى نبود و جز در اواخر ايّام اين دولت آن مذهب در مصر اشتهار نيافت » از آن هنگام به بعد در زمان قاضى عبد الله بن محمّد بن عبد الملك جحاوى ، كه در سال هفتصد و سى و هشت ( 738 ) قاضى قضاة حنابله بوده ، و چنان كه در كتاب


صفحه 685


« السّبل الوابلة[1]» گفته شده ، به سال هفتصد و شصت و نه ( 769 ) در گذشته ، انتشار آن مذهب رو به فزونى نهاده است .
مقدسى گفته است : مذهب حنبلى در قرن چهارم در بصره و در اقليم اقور و در ديلم و رحاب و شوش ، از اقليم خوزستان ، موجود بوده و در بغداد اين مذهب و هم مذهب شيعه غلبه مىداشته‌اند .
و همو در طىّ گفتگو از مصر گفته است : در زمان او در مصر فتوى طبق مذهب فاطمى مىبوده ليكن سائر مذاهب هم در فسطاط وجود مىداشته و آشكار بوده است .
و باز همو گفته است : « كرّاميّه » را در آنجا محلَّه ، و معتزله و حنبليّه را عدّه و جمعيّتى است .
مىگوييم : انتشار مذهب حنبلى در بسيارى از كشورها بهر وضع و حالى كه باشد آن چه مسلَّم است اينست كه پيروان و مقلَّدان آن مذهب در هر عصرى كم بوده‌اند .
و به همين مطلب اشاره مىكند خفاجى در كتاب « الرّيحانة » در ترجمهء زين الدين محمّد انصارى خزرجى با اين سخن خود :
« خزرجى در فقه بمذهب احمد بن حنبل تفقّه كرده است چه آن كه اين مذهب بر خواستاران آسان و شيرين و خوش بيان است « و للنّاس فى ما يعشقون مذاهب » و پيروان اين مذهب در هر عصر اقلّ قليل هستند و كرام چنينند چنان كه شاعر گفته است :
< شعر > يقولون لي قد قلّ مذهب احمد و كلّ قليل فى الأنام ضئيل فقلت لهم مهلا غلطتم بزعمكم ألم تعلموا : انّ الكرام قليل ؟
< / شعر >


[1]كتاب « السبل الوابلة على ضرائح الحنابلة » تأليف محمد بن حميد مكى است كه خود او هم در طبقات آنان است . ( مؤلف )


صفحه 686


< فهرس الموضوعات > 5 - قدرت و نفوذ حنابله ، در قرن چهارم ، در بغداد < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 6 - فتنه و آشوب حنابله در بغداد < / فهرس الموضوعات > < شعر > و ما ضرّنا انّا قليل و جارنا عزيز ، و جار الاكثرين ذليل » < / شعر > هيچ نشنيده‌ايم كه اين مذهب بر ناحيه و جايى غلبه يافته باشد مگر بر بغداد در قرن چهارم كه در حدود سال سيصد و بيست و سه ( 323 ) كار اين مذهب در آنجا بالا گرفته و سخت رواج يافته و مگر بر بلاد نجد در اين زمان[1].
ابن اثير در حوادث سال سيصد و بيست و سه ( 323 ) گفته است :
« در اين سال كار حنابله عظمت يافت و شوكت ايشان قوت گرفت و چنان قدرتى يافتند كه به خانه هاى عامّه و منازل سركردگان مىرفتند و اگر نبيذ در آنجا مىديدند بر خاك مىريختند و اگر با مغنّيه بر مىخوردند او را به باد كتك مىگرفتند و ابزار غنايش را مىشكستند و در بيع و شراء مردم مداخله مىكردند و بر همراه بودن مردان با زنان و يا كودكان اعتراض مىكردند و حتى اگر از كسى از اين همراهان مىپرسيدند و او پاسخ نمىداد و معرّفى نمىكرد او را مىزدند و به نزد رئيس پليس و داروغه اش مىبردند و به فحشا او گواهى مىدادند ! « با اين اعمال خود ، بغداد را بهم زدند و فتنه و آشوب به پا كردند پس بدر خرشنى كه در آن زمان صاحب شرطه بود ( رئيس پليس و شهربانى ) روز دهم جمادى الآخرة سوار شد و در دو سوى بغداد در ميان اصحاب ابو محمّد بريهارى حنبلى بانگ در داد كه نبايد دو تن از ايشان در يك جا فراهم آيند و نبايد در مذهب خويش به مناظره پردازند » تا آنجا كه گفته است :
« اين دستور و فرمان هم ، چارهء كار نكرد بلكه فتنه و آشوب حنابله رو به فزونى نهاد به طورى كه به مردمان كورى كه در مساجد ماوى گزيده بودند استظهار كردند و ايشان را وادار ساختند كه چون كسى از پيروان شافعى بر ايشان مىگذشت كوران را بر او مىآغاليدند تا با عصاهايى كه در دست داشتند او را تا سر حدّ مرگ مىزدند ، پس راضى ، خليفهء عباسى ، توقيع و فرمانى مبنى بر نكوهش و ناپسندى كارهاى حنابله صادر كرد و اين


[1]و در اين زمان بر بلاد حجاز نيز .