و علىّ بن حسين و جز اينان همزمان بوده ، ليكن از هيچ كدام از آنان ، علمى فرا - نگرفته است » خطيب بغدادى در تاريخ خود ( جلد 13 ) ترجمهء ابو حنيفه را تحت عناوين زير همه را به اسناد ، به تفصيل و تطويل ( قريب صد صفحه ) آورده است :
1 - نام و نسب و مولد ابو حنيفه .
2 - ذكر خواستن ابن هبيره تصدّى قضا را از ابو حنيفه و امتناع وى از آن .
3 - آمدن ابو حنيفه ببغداد و مرگش در آنجا .
4 - صفت ابو حنيفه و ذكر سال ولادتش .
5 - ذكر خبر شروع ابو حنيفه به نظر در علم .
6 - مناقب ابو حنيفه .
7 - گفته هاى اشخاص در بارهء فقاهت ابو حنيفه .
8 - سخنان در بارهء عبادت و ورع ابو حنيفه .
9 - اقوال در جود و سماحت و حسن عهد ابو حنيفه .
10 - آن چه در بارهء وفور عقل و فطانت و تلطَّف او گفته شده .
11 - آن چه در بارهء « ايمان » ابو حنيفه گفته شده .
12 - رواياتى كه در بارهء مخلوق بودن قرآن از ابو حنيفه حكايت شده .
13 - رأى ابو حنيفه در بارهء خروج بر سلطان .
14 - اقوال و افعال شنيع و ناستوده كه از ابو حنيفه حكايت شده .
15 - آن چه علماء در نكوهش و ذمّ راى ابو حنيفه و در تحذير از او گفتهاند ( اين آخرين عنوان و طولانىترين آنها است كه خطيب آورده است ) .
از مطالبى كه خطيب زير هر يك از عناوين بالا آورده به همان ترتيب كه او آورده نمونه را چند فقره در اين اوراق آورده مىشود :
خطيب پس از اين كه ابو حنيفه را به عبارت : « النّعمان بن ثابت ابو حنيفة التّيمى امام اصحاب الرّأى و فقيه اهل العراق » عنوان كرده و گفته است : انس بن مالك را
( از اصحاب ) و عطاء بن ابى رباح و ابو اسحاق سبيعى[1]و حمّاد بن ابى سليمان ( تا شانزده تن كه نام برده - از تابعان - ) و غير اينان را ديده و ابو يحيى حمّانى و هيثم ابن بشير و عبد الله بن مبارك و وكيع بن جراح و ابو يوسف قاضى و محمد بن حسن شيبانى ( تا چهارده تن كه نام برده ) و گروهى ديگر از او روايت كردهاند و اقوال مختلفى در نام و نام پدر و محلّ تولَّد او ( كابل و بابل و ترمذ و انبار و نساء ) نقل كرده به اسناد از نوهء او ، اسماعيل بن حمّاد بن ابى حنيفه ، اين مضمون را آورده است[2].
« من اسماعيل پسر حمّاد پسر نعمان پسر ثابت پسر نعمان پسر مرزبان از « ابناء » آزاد و آزادهء ايران هستم . به خدا سوگند هر گز ما بنده نبودهايم . نيايم به سال هشتاد ولادت يافته و پدرش ثابت او را به نزد علىّ بن ابى طالب برده و او كودكى بوده پس على در حق او و ذريّه اش دعا كرده و بركت خواسته و ما را اميد است كه خدا آن دعا را از على ( ع ) در بارهء ما اجابت كرده باشد » نعمان بن مرزبان ، پدر ثابت همان است كه در روز نوروز يا مهرگان براى على ( ع ) فالوذج ( نوعى حلوا ) برده و على ( ع ) گفته است « نوروزنا - يا - مهرجونا كلّ يوم » آن چه در زير عنوان دوم آورده بدين خلاصه است كه :
ابن هبيره كه از طرف مروان ، آخرين خليفهء اموى ، والى عراق بوده است
[1]« بفتح السين المهملة و كسر الباء الموحدة و بعدها ياء معجمة باثنتين من تحتها ساكنة و فى آخرها عين مهملة ، هذه النسبة إلى سبيع و هو بطن من همدان و هو السبيع بن و بالكوفة محلة معروفة يقال لها السبيع لنزول هذه القبيلة فيها ، و المشهور بهذه النسبة جماعة منهم ابو اسحاق عمرو بن عبد اللَّه بن على السبيعي ولد سنة تسع و عشرين فى خلافة عثمان . راى عليا و ابن عباس و من الصحابة مات سنة سبع و عشرين و مائة » ( اللباب )
[2]خطيب از قول عمر بن حماد بن ابو حنيفه نسبت را چنين آورده « ابو حنيفة نعمان بن ثابت بن زوطى » و معروف هم همين بوده است و زوطى را پسر « ماه » ياد كردهاند .
ابو حنيفه را خواسته كه شغل قضا ( يا تصدّى بيت المال[1]) را به پذيرد و او نپذيرفته پس امر كرده است ده روز هر روز ده تازيانه بر او زدهاند كه به پذيرد باز هم سر باز زده و امتناع كرده است .
برخى هم گفتهاند : ابو جعفر ، منصور ، او را از كوفه ببغداد خواسته تا به كار قضا بپردازد و او امتناع ورزيده است .
آن چه در زير عنوان سيّم آورده خلاصه اش اينست كه :
« ابو جعفر ، منصور ، خليفهء عباسى ، او را ببغداد احضار كرده تا شغل قضا را عهده دار شود و او امتناع كرده خليفه سوگند ياد كرده كه بايد به پذيرد او سوگند ياد كرده كه نمىكند خليفه دوباره سوگند ياد كرده كه بايد به پذيرد او باز هم سوگند ياد كرده كه نمىپذيرد . ربيع ، حاجب خليفه ، كه آنجا ايستاده بوده ، ابو حنيفه را گفته است : مگر نمىبينى خليفه سوگند ياد مىكند ؟ گفته است : خليفه بر دادن كفّارهء سوگندهاى خود از من بر كفّاره دادن تواناتر است و نپذيرفته پس خليفه او را به زندان افكنده است .
« بعد از چند روز او را خواسته باز هم خليفه را جواب ردّ داده و گفته : من قضا را صالح نيستم . خليفه گفته : دروغ مىگويى . ابو حنيفه گفته است : خليفه خود به سود من حكم داد و ناصالح بودن مرا براى اين شغل تصديق كرد . چه اگر من چنان كه خليفه گفت دروغ گو باشم قضا را صالح نيستم ، و اگر راست مىگويم و صلاحيت ندارم باز هم صالح نيستم .
« خليفه دستور داده دوباره او را به زندان برگرداندهاند و در زندان مرده است و به قولى بعد از مباحثهء با منصور و تهديد منصور او را به تازيانه زدن ، پذيرفته و دو روز هم متصدّى اين شغل شده و در روز سيم كه مردى مسگر ترافع را با ديگرى به نزد او آمده و موضوع مرافعه دو درهم و چهار دانگ بوده و مسگر را سوگند لازم افتاده ابو حنيفه
[1]خطيب از قول حكم بن هشام ثقفى در طى تعريف از ابو حنيفه چنين آورده است ( جلد 13 - صفحه 351 - ) : « و اراده سلطاننا على ان يتولى مفاتيح خزائنه او يضرب ظهره فاختار عذابهم على عذاب اللَّه »
از جيب خود « مدّعى به » را به « مدّعى » داده و بعد از آن مريض شده و پس از شش روز در گذشته و در « مقام خيزران » دفن شده است » .
برخى هم گفتهاند منصور او را براى تصدّى كارى غير از قضاء احضار كرده بوده است . چنان كه برخى گفتهاند پس از اين كه ببغداد آورده شده پانزده روز زنده بوده و به او زهر خوراندهاند و در سال يك صد و پنجاه ( 150 ) به سن هفتاد سالگى مرده است .
خلاصهء آن چه زير عنوان چهارم آورده چنين است :
ابو حنيفه خوشرو ، خوش جامه ، خوشبو ، خوش محضر ، با كرم بوده و با برادران و ياران به مواسات رفتار مىكرده ، مردى چهار شانه ، ميانه اندام ، گفتارش از همه بهتر و آهنگش از همه شيرينتر و بخواست خود از همه آگاهتر بوده . عمر بن حمّاد ، نوهء ابو حنيفه در وصف نياى خود گفته است :
همانا او بلند بالا ، گندم گون ، خوش هيئت ، خوش لباس بود و عطر بسيار به كار مىبرد چنان كه هنگامى كه از خانه بيرون مىآمد پيش از اين كه ديده شود از بوى خوشى كه مىداشت شناخته مىشد » از داود بن عليّه نقل شده كه سال ولادت ابو حنيفه را سال شصت و يك ( 61 ) دانسته و مرگ او را در سال يك صد و پنجاه ( 150 ) و بيشتر سال ولادتش را هشتاد ( 80 ) و همه وفاتش را به سال يك صد و پنجاه دانستهاند .
در زير عنوان پنجم خلاصهء سخن خطيب چنين است :
ابو حنيفه گفته است :
« چون خواستم راه تحصيل علم پيش گيرم علوم را به نظر مىآوردم و از عواقب و نتائج يكايك مىپرسيدم . برخى مىگفتند : قرآن بياموزم .
« پرسيدم هر گاه قرآن بياموزم و آن را حافظ شوم چه بهره و عاقبتى خواهد داشت ؟
پاسخ دادند : در مسجد مىنشينى و كودكان و نوباوگان از تو قرآن مىآموزند و زمانى دراز نمىگذرد كه در ميان ايشان كسى بر مىخيزد كه از تو حافظتر ( يا با تو برابر ) است پس رياست تو از ميان مىرود .
« گفتم : اگر حديث بشنوم و بنويسم بدان حدّ كه در جهان كسى بيشتر از من حديث حفظ نداشته باشد ؟
« گفتند : چون پير و ضعيف گردى و حديث گويى و جوانان و كودكان دورت را بگيرند ايمن از اين نخواهى بود كه اشتباهى كنى و غلطى گويى پس ترا به دروغگويى نسبت دهند و ننگى براى تو و اعقابت باشد .
« گفتم : مرا به اين علم هم نيازى نيست .
آنگاه با خود گفتم : علم نحو را فرا مىگيرم . پس ، از پايان فرا گرفتن نحو و عربيّت پرسيدم .
« گفتند : معلَّم مىشوى و مىنشينى و درس مىگويى و حد اكثر استفاده ات ، دو يا سه دينار خواهد بود .
« گفتم : اين علم را هم عاقبتى مطلوب نيست .
« باز گفتم : از شعر اگر دنبال كنم به طورى كه كسى از من شاعرتر يافت نشود چه خواهد شد ؟
« پاسخ گفتند : كه كسى را مدح مىكنى به تو چيزى مىبخشد يا مر كوبى مىدهد يا خلعتى ارزانى مىدارد و اگر به تو چيزى ندهد و از صله و جائزه محرومت دارد او را هجو مىكنى پس به قذف محصّنات و هتك محترمات كشانده مىشوى .
« گفتم : اين نيز سودى ندارد و نيازى بر نمىآورد .
« گفتم : اگر علم كلام را دنبال كنم عاقبت چه خواهد بود ؟
« گفتند : كسى كه اين علم را فرا گيرد ، سخنان زشت مردم به او توجّه مىيابد و زنديق خوانده مىشود پس اگر گرفتار مردم شوى ترا مىكشند و اگر از دست ايشان جان بدر برى هماره ، مورد سرزنش و نكوهش خواهى بود .
« گفتم : اگر فقه بياموزم ؟
« گفتند : مردم از تو سؤالات خواهند كرد و فتوى خواهى داد و كار قضا را به تو خواهند داد گر چه هنوز جوان باشى .
« گفتم پس در همهء علوم ، علمى سودمندتر از فقه نيست پس آن را ملازم شدم و آموختم .
ابو حنيفه در آغاز كار خود علم نحو را مىخواسته و در آن به كار قياس پرداخته و مىخواسته است استاد فن گردد ليكن قياس او فسادش نمايان بوده فى المثل مىگفته است : قلب و قلوب و كلب و كلوب . به او مىگفتهاند : كلب و كلاب است نه كلوب .
پس آن علم را واگذاشته و علم فقه را برگزيده و به قياس دست يازيده و از علم به خوبى بهره مند گرديده است .
بارى از ابو حنيفه پرسيده شده كه هر گاه كسى سر مرد ديگرى را با سنگ بشكند حكم آن چيست ؟ پاسخ داده : خطا است و بر او چيزى نيست به طورى كه « لو انّه حتّى يرميه بأبا قيس ! لم يكن عليه شىء » و مىگفته است : مردم را چه شده كه آيهء از سورهء يوسف را غلط قرائت مىكنند ؟ گفتهاند : كدام آيه ؟ گفته است : * ( « لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِه » ) * پرسيدهاند : درست آن چه گونه است ؟ گفته است : « ترزقانه » ! از ابو حنيفه نقل شده كه گفته است : « من علم كلام را فرا گرفتم و در آن به مقامى و الا و قابل اشاره رسيدم و نزديك حلقهء درس حماد بن ابى سليمان مىنشستم . روزى زنى آمد و از من راجع بطلاق سنّت ، سؤالى كرد و من جواب را ندانستم از او خواستم حمّاد را از مسأله بپرسد و پاسخ را براى من بياورد او مسأله را پاسخ داده و زن مرا از آن خبر داد من با خود گفتم : مرا بعلم كلام نيازى نيست پس به حلقهء حمّاد نشستم و از او مىشنيدم و گفته هايش را حفظ مىكردم و چون فردا درس را بازگو مىكرد شاگردان غلط حفظ مىكردند و من درست . حمّاد گفت : كسى جز ابو حنيفه نبايد در صدر حلقه و در برابر من بنشيند . ده سال حال بدين منوال گذشت حبّ رياست بر من چيره شد گفتم از درس حمّاد كناره گيرم و براى خود مجلس درسى ( حلقه ) تشكيل دهم . پس روزى به هنگام عشاء به اين قصد از خانه بيرون رفتم چون به مسجد رسيدم و او را در مجلس خودش ديدم خوشم نيامد كه از او كناره گيرم پس رفتم و در آن حلقه نشستم قضا را در آن شب خبر مرگ يكى از خويشاوندان حمّاد بوى رسيد كه در بصره مرده و مالى
به جا گذاشته و وارثى جز حمّاد ندارد حمّاد مرا گفت : به جاى وى بنشينم . اندكى از رفتن او گذشت كه مسائلى بر من وارد شد كه از حمّاد نشنيده بودم پس آنها را پاسخ مىگفتم و پاسخ را مىنوشتم دو ماه بر اين وضع گذشت و حمّاد برگشت مسائل مزبوره را كه در حدود شصت مسأله بود ، بر وى عرضه داشتم در چهل مسأله مرا موافق بود و در بيست مسأله مخالف پس با خود سوگند ياد كردم كه تا او زنده است از او جدا نشوم و با او بودم و از او استفاده كردم تا در گذشت ( هيجده سال از حماد استفاده كرده ) .
خلاصهء آن چه در زير عنوان ششم به اسناد آورده نخست حديثى است از ابو هريره از پيغمبر ( ص ) كه ابو حنيفه را به نام نعمان و كنيهء ابو حنيفه ياد كرده و سه بار گفته است « هو سراج أمّتي » . خطيب خود گفته است : « قلت : و هو حديث موضوع » آنگاه اقوالى از ديگران : ابن عيينه و عبد الله بن مبارك و ابو بكر بن عياش و جز اينان در بارهء منقبت ابو حنيفه آورده از جمله عبد الله مبارك كه گفته است « كان ابو حنيفة آية[1]» پس كسى پرسيده است : « فى الشّرّ يا ابا عبد الرّحمن او فى الخير ؟ » عبد الله با تندى گفته است : « يقال : غاية فى الشّر و آية ، فى الخير » پس اين آيه را تلاوت كرده * ( « وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَأُمَّه آيَةً » ) * .
در زير عنوان هفتم كه نسبت به عناوين سابق تفصيلى بيشتر داده شده ، سخنانى در بارهء فقاهت ابو حنيفه از اشخاصى زياد مانند مالك بن انس و ابن جريج و عبد الله بن مبارك و مسعر بن كدام و معمر و ابو جعفر رازى و فضيل بن عياض و ابو يوسف و سفيان بن عيينه و محمّد بن كثير و شافعى و ديگر كسانى از اين قبيل به اسناد آورده كه برخى از آنها ابو حنيفه را از لحاظ علمى به اعتبار خودش ، و فى حدّ نفسه ، معرّفى مىكند و برخى به اعتبار مقايسه اش با علماء ديگر از قبيل ثورى و بصرى .
از قبيل قسم اوّل : نقل از شافعى است كه گفته است :
[1]شايد از اطلاق كلمهء « آيه » بر ابو حنيفه باب اطلاق آن به صورت مضاف ، بر علماء فقه در زمانهاى بعد افتتاح شده باشد .
« از مالك بن انس پرسيده شد كه ابو حنيفه را ديدهاى ؟ مالك گفت : آرى ، مردى را ديدم كه اگر با تو بخواهد در بارهء اين ستون سخن گويد و ثابت كند كه از زر است از عهده بر مىآيد و حجّت بر آن اقامه مىكند » .
و گفتهء عبد الله بن مبارك است كه :
« من عابدترين و پارساترين و داناترين و فقهيترين مردم را ديدهام امّا اعبد ايشان عبد العزيز بن رواد و اورع آنان فضيل بن عياض ، و اعلم ، سفيان ثورى و افقه مردم ، ابو حنيفه است » .
و هم گفتهء شافعى است « النّاس عيال على ابى حنيفة فى الفقه » و از قبيل قسم دوم است آن چه از عبد الله مبارك به اين مضمون آورده است :
« هر گاه « اثر » شناخته باشد و نظر و رأى در آن ، مورد نياز باشد پس رأى از آن مالك و سفيان و ابو حنيفه است و ابو حنيفه احسن و ادقّ ايشان است در فطانت و عميقتر است در فقاهت پس افقه اين سه ، ابو حنيفه است » و آن چه از ابن داود آورده كه گفته است :
« اذا اردت الآثار - او قال : الحديث ، و احسبه قال : و الورع - فسفيان و اذا اردت تلك الدّقائق فأبو حنيفة » و از خود ابو حنيفه آورده كه يحيى بن ربان گفته است : « يا اهل البصرة أنتم اورع منّا و نحن افقه منكم » نضر بن محمّد گفته است :
« قتاده به كوفه وارد شد و به خانه ابو برده فرود آمد روزى از خانه بيرون شد گروهى زياد دورش را گرفته بودند . گفت :
سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست امروز هيچ كس از من چيزى نخواهد پرسيد مگر اين كه پاسخ او را بگويم . پس ابو حنيفه به پا خاست و گفت : يا ابا الخطَّاب چه مىگويى در بارهء مردى كه سالها از زن خود غائب شده و زن گمان برده كه شوهرش مرده پس شوهرى ديگر گرفته در اين ميان شوهر اول برگشته در بارهء مهر آن زن