چه مىگويى ؟ آنگاه به يارانش گفته است : اگر حديثى را روايت كند دروغ مىگويد و اگر به نظر و رأى خود پاسخى دهد خطا مىكند .
قتاده گفته است : راستى چنين مسألهاى واقع شده ؟ ابو حنيفه گفته است : نه .
قتاده گفت : پس چرا چيزى را كه وقوع نيافته از من مىپرسى ؟
ابو حنيفه پاسخ داد : ما پيش از اين كه بلاء در رسد خود را براى آن آماده مىسازيم تا هنگامى كه پيش آيد دخول در آن و خروج از آن را بدانيم .
قتاده گفت : سوگند به خدا من در بارهء حلال و حرام چيزى به شما نخواهم گفت مرا از تفسير بپرسيد » باز ابو حنيفه به پا خاست و آيهاى را پرسيد و اشكالى كرد و قتاده پاسخ نتوانست و سوگند ياد كرد كه از تفسير هم به آنان حديث نگويد و گفت : مرا از مسائل مختلف فيه ميان علما بپرسيد اين بار هم ابو حنيفه به پا خاست و پرسيد : آيا تو مؤمن هستى ؟ پاسخ داد : آرى . در اين باره هم ابو حنيفه بر قتاده اشكالى كرد كه او پاسخ نتوانست پس به حال خشم برخاست به خانه رفت و سوگند ياد كرد كه هيچ ايشان را حديثى نگويد[1].
ابو يوسف ، شاگرد ابو حنيفه مريض شده ابو حنيفه به هنگام عيادت ابو يوسف ، كه بيمارى او زياد سخت بوده ، استرجاع كرده و اين جمله را گفته است : آرزو داشتم كه بعد از من تو براى مسلمين بمانى و اگر تو بميرى علمى زياد با تو خواهد مرد چون ابو يوسف بهبودى يافته اين گفتهء ابو حنيفه را بوى باز گفتهاند . او مقام خود را بالا دانسته و مردم هم بوى توجّه پيدا كرده پس خود مجلس فقهى تشكيل داده و به تدريس نشسته و به درس ابو حنيفه نرفته ابو حنيفه سبب غيبت او را از شاگردان پرسيده گفتهاند : او خود مجلس درسى فقهى دارد و به تدريس نشسته .
ابو حنيفه مردى را كه شايسته مىدانسته گفته است : به مجلس يعقوب ، ابو يوسف ، برو
[1]اين قضيه در كتاب « الغدير » ( جزء 16 صفحه 188 ) بنقل از صفحه 156 كتاب « الانتقاء » تأليف ابو عمرو صاحب « الاستيعاب » بروايت از موسى بن هارون حمال نيز با اندك اختلافى ، در برخى از كلمات ، هم آورده شده است .
و از او بپرس كه : « هر گاه كسى جامه به گازر برد كه آن را به يك درهم گازرى كند پس از چند روز كه براى گرفتن جامه مراجعه كند گازر انكار كند پس از چند روز ديگر كه دوباره از او جامهء خود را بخواهد جامه را گازرى كرده به او پس دهد آيا او را مزد گازرى كردن هست يا نه ؟ پس اگر يعقوب گفت : او را اجرت هست . بگو خطا كردى و اگر بگويد : نيست . باز هم بگو خطا كردى .
آن مرد به نزد يعقوب رفت و مسأله را پرسيد . ابو يوسف گفت : او را اجرت بايد داده شود . گفت خطا كردى ! ابو يوسف ساعتى به انديشه فرو رفت و آنگاه گفت :
اجرت ندارد . باز گفت : خطا كردى .
ابو يوسف بر فور از جا برخاست و به نزد ابو حنيفه شتافت . ابو حنيفه گفت : ترا به اين جا نياورده مگر مسأله گازرى . گفت : آرى چنين است .
پس ابو حنيفه گفت : سبحان الله ! كسى مجلسى درست كرده كه در دين خدا سخن گويد و نشسته تا مردم را فتوى دهد و اين است مقدار علم او كه نمىتواند يك مسأله از مسائل اجاره را جواب دهد .
ابو يوسف درخواست كرد كه مسأله را بوى بياموزد .
ابو حنيفه گفت : اگر جامه را بعد از غصب ، گازرى كرده او را مزدى نيست چه او جامه را براى خود شسته و اگر پيش از غصب بوده او را اجرت هست چه اين كار را براى صاحب جامه انجام داده است . . » از حسن بن زياد لؤلؤى نقل كرده كه :
« زنى ديوانه به نام امّ عمران در كناسهء كوفه نشسته مىبوده مردى از آنجا گذشته و با آن زن سخن گفته پس زن ، او را « يا ابن الزّانيين » خوانده قضا را ابن ابى ليلى ، قاضى ، آنجا بوده و اين كلام را شنيده و دستور احضار آن زن را به مسجد داده و چون حاضر شده دو حدّ بر وى اجراء كرده يكى براى پدر و ديگرى براى مادر آن مرد .
چون اين قضيه به ابو حنيفه برده شده گفته است : ابن ابى ليلى در اين كار شش خطا كرده : حدّ را در مسجد جارى ساخته با اين كه حدود نبايد در مساجد اقامه شود ،
< فهرس الموضوعات > 11 - اعتراض أبو حنيفه بر ابن أبي ليلى در اجراء حدّ و منع والي ، أبو حنيفه را از افتاء < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 12 - تعبّد و تهجّد أبو حنيفه < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 13 - داستان كفّاش همسايه أبو حنيفه < / فهرس الموضوعات > زن را ايستاده حدّ زده با اين كه زنان را نشسته بايد حدّ زده شود ، براى پدر يك حدّ و براى مادر حدّى ديگر زده با اين كه اگر كسى چندين تن را با هم قذف كند يك حدّ دارد ، و ميان دو حدّ جمع كرده با اين كه بايد ميان آنها فاصله مىداد تا رنج حدّ نخست تخفيف يابد ، و ديوانه را حدّ زده با اين كه بر ديوانه حدّى نيست ، و براى پدر و مادر كه حاضر نبوده ، و ادّعايى بر زن نكردهاند حدّ جارى كرده است .
« ابن ابى ليلى چون از گفتهء ابو حنيفه آگاه شده شكايت او را به امير برده است و ابو حنيفه از فتوى ممنوع و محجور گرديده و مدتى بر اين حال بوده تا اين كه . . » در زير عنوان هشتم كثرت عبادت و نماز خواندن او را آورده و نقل كرده كه « كان يحيى اللَّيل بقراءة القرآن فى ركعة ! ! ثلاثين سنة » و باز به اسناد از اسد ابن عمر آورده كه « صلَّى ابو حنيفة فى ما حفظ عليه صلاة الفجر بوضوء صلاة العشاء أربعين سنة فكان عامّة اللَّيل يقرأ جميع القرآن فى ركعة واحدة . . » ابو يوسف گفته است با ابو حنيفه مىرفتيم . مردى به ديگرى گفت : اين ابو حنيفه است كه شبها را احياء مىدارد و نمىخوابد ابو حنيفه چون اين سخن بشنيد گفت : « و الله لا يتحدّث عنّى بما لا افعل ، فكان يحيى اللَّيل . . » در زير عنوان نهم مطالبى از معاملات ابو حنيفة و جمع ارباح آنها و تفريق ارباح در حوائج اشياخ محدّثين و اقوات و كسوه و ديگر حوائج ايشان آورده و در ذيل آن ، حكايت همسايهء كفشدوز را كه به اين خلاصه است نقل كرده :
« مردى كفشگر در كوفه ، ابو حنيفه را همسايه بود . همهء روز را كار مىكرد و چون شب مىشد گوشت يا ماهى مىگرفت و آن را مىپخت يا بريان مىكرد و به مىگسارى مىپرداخت و چون سرش از باده گرم مىشد به آواز مىخواند :
< شعر > اضاعونى و أيّ فتى اضاعوا ليوم كريهة و سداد ثغر[1]< / شعر >
[1]« اما سداد القارورة و سداد الثغر بالكسر لا غير و اما قولهم : فيه سداد من عوز و أصيبت به سدادا من عيش ما تسد به الخلة بفتح السين و كسرها و الكسر افصح » ( صراح اللغة ) براى چگونگى ضبط اين كلمه حكايتى ميان مأمون خليفهء عباسى و ميان نضر بن شميل رخ داده كه ابن خلكان و دميرى و ديگران آن را آوردهاند در آن شكايت ، نضر بحديث على ( ع ) از پيغمبر ( ص ) به اين عبارت « اذا تزوج الرجل ، المرأة لدينها و جمالها فهو سداد من عوز » كه آن را بكسر خوانده استناد كرده است .
پيوسته اين آواز را مىداشت تا خواب بر وى چيره مىشد و مىخوابيد .
ابو حنيفه كه در خانهء خود به نماز مىبود اين آواز را مىشنيد .
شبى چند گذشت كه ابو حنيفه آوازى نشنيد پرسيد چه پيش آمده ؟ گفتند :
چند شب است عسس آن مرد را گرفته و به زندان افكنده است .
ابو حنيفه بامداد فردا بر استر خويش سوار شد و از امير كوفه اذن ملاقات خواست و امير احترام او را دستور داد و چون بر او در آمد خود نيز سخت گراميش داشت و حاجت را پرسيد . ابو حنيفه گرفتارى همسايه را گفت و آزادى او را خواست امير فرمود به احترام ابو حنيفه همهء كسانى را كه آن شب به زندان افتادهاند رها سازند . چنين كردند ابو حنيفه سوار شد وبرگشت و كفشدوز هم پياده روانه شد .
ابو حنيفه چون به منزل رسيد به نزد همسايه رفت و گفت : « يا فتى أضعناك ؟ » جوان همسايه پاسخ داد : نه بلكه حفظ كردى و مراعات نمودى خدايت براى اين حفظ جوار و رعايت حق همسايه ، پاداش نيك دهاد . آنگاه جوان توبه كرد و به گذشته باز نگشت » در زير عنوان دهم از اشخاصى مانند سفيان ثورى سخنانى از اين قبيل « ادركت النّاس فما رأيت احدا اعقل . . من ابى حنيفة » آورده و حكاياتى هم مناسب با اين عنوان نقل كرده است از جمله :
« منصور ، خليفهء عباسى ، ابو حنيفه را خواسته ربيع ، حاجب منصور ، كه با ابو حنيفه دشمنى مىداشته گفته است ابو حنيفه با جدّت ، عبد الله بن عباس ، مخالفت مىكند چه او گفته است : هر گاه كسى سوگندى ياد كند و پس از يكى دو روز استثناء
< فهرس الموضوعات > 15 - « مُرجئ » و « جهمي » بودن أبو حنيفه بگفته شاگردش < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 16 - استتابه أبو حنيفه < / فهرس الموضوعات > بر آن وارد سازد جائز است و ابو حنيفه مىگويد : استثناء بايد به سوگند متّصل باشد و گر نه جائز نيست . ابو حنيفه گفت : يا امير المؤمنين ربيع را گمان چنان است كه ترا بر گردن سپاهيانت بيعتى نيست چه ايشان سوگند ياد مىكنند و چون به خانهء خود باز مىگردند استثناء بر آن وارد مىآورند پس سوگندهاى آنان باطل مىگردد . منصور خنديد و ربيع را گفت : متعرّض ابو حنيفه مشو .
چون ابو حنيفه بيرون شد ربيع ، وى را گفت : مىخواستى خون مرا بريزى ؟
گفت : نه ، تو ريختن خون مرا آهنگ كرده بودى ليكن من هم تو و هم خودم را نجات دادم » در زير عنوان يازدهم راجع به « ايمان » و « ارجاء » و « خلق قرآن » و « جهمى بودن ابو حنيفه » سخنانى زياد از اين قبيل آورده :
« مردى در مسجد الحرام از ابو حنيفه پرسيده است كه اگر بگويد شهادت مىدهم كه كعبه حق است ليكن نمىدانم كعبه همين خانهء مكه است يا جايى ديگر ؟ ابو حنيفه پاسخ داده است كه « مؤمن حقّا » و از اين قبيل كه از ابو يوسف پرسيده شده است « أكان ابو حنيفة مرجئا ؟ » جواب داده است « نعم » باز سؤال شده « أكان جهميّا » در جواب باز هم گفته است « نعم » پس ابو يوسف را پرسيدهاند « فاين أنت منه ؟ » در پاسخ گفته است :
« انّما كان ابو حنيفة مدرّسا فما كان من قوله حسنا قبلناه و ما كان قبيحا تركناه عليه » خطيب گفته است : ما را در اين شكى نيست كه ابو حنيفه در « وعيد » با معتزله مخالف است چه ابو حنيفه « مرجى » است و هم در خلق افعال با ايشان مخالف است چه او اثبات « قدر » مىكند .
و باز اين مضمون را گفته است :
« و امّا قول بخلق قرآن ، گفته شده است كه ابو حنيفه را اين مذهب نبوده ليكن مشهور اينست كه او اين را مىگفته و توبه داده شده است . . ابو يوسف گفته است
« شش ماه با ابو حنيفه مناظره كردم تا در آخر گفت : « من قال القرآن مخلوق فهو كافر » ! سخنانى زياد هم در زير عنوان دوازدهم آورده كه ابو حنيفه قرآن را مخلوق دانسته و حتى به اسناد نقل كرده كه سلمة بن عمرو قاضى بر منبر گفته است :
« لا رحم الله ابا حنيفة فانّه اوّل من زعم انّ القرآن مخلوق » و از شريك بن عبد الله قاضى كوفه نقل كرده كه گفته است :
« انّ ابا حنيفة استتيب من الزّندقة مرّتين » و از سفيان ثورى كه گفته است :
« استتبت ابا حنيفة من الكفر مرّتين » و به اين مفاد ( استتابهء از زندقه - يا كفر - يك بار و دو بار ) از اشخاص زياد نقل كرده است .
و در زير عنوان سيزدهم به اسناد از اوزاعى ( از طرق مختلف ) و عبد الله بن مبارك و ابو اسحاق فزارى و ابو عوانه و سفيان ثورى و ابو يوسف اين مفاد را كه ابو حنيفه « رأى به خروج » و « راى به سيف » مىداشته آورده است . ابو عوانه مىگفته است « كان ابو حنيفة مرجئا يرى السّيف » .
ابو اسحاق فزارى اين مضمون را گفته است :
« از عراق خبر مرگ برادرم كه با ابراهيم بن عبد الله طالبى خروج كرده بود به من رسيد به كوفه رفتم گفته شد كه او پيش از خروج و كشته شدن ، با سفيان ثورى و ابو حنيفه مشاوره كرده نزد سفيان رفتم و از او پرسيدم كه برادرم از او استفتاء كرده ؟
گفت : آرى نزد من آمد و از من فتوى خواست . گفتم : تو چه فتوى دادى ؟ پاسخ داد بوى گفتم : من نه ترا به خروج مىگويم و نه از آن نهيت مىكنم .
« پس به نزد ابو حنيفه رفتم و گفتم شنيدهام برادرم ترا استفتاء كرده گفت : آرى گفتم : او را چه فتوى دادى ؟ گفت : به خروج ، فتوى دادم . من به او رو كردم و گفتم :
« لا جزاك الله خيرا » گفت : راى من اينست . من حديثى از پيغمبر ( ص ) در ردّ اين راى خواندم گفت : اين خرافه است ! » سعيد بن سالم گفته است : « به قاضى القضاة ابو يوسف گفتم : اهل خراسان مىگويند
ابو حنيفه جهمى مرجئ است . او به من گفت : راست مىگويند « و يرى السّيف ايضا » من گفتم : پس تو چرا چنين به او پيوستهاى ؟ گفت : ما نزد او مىرفتيم و او بما فقه درس مىداد و ما او را در دين خود تقليد نمىكرديم » در زير عنوان چهاردهم اقوالى كه حاكى است از بىاعتنايى ابو حنيفه به اخبار و آثار و جرأت و جسارت او بر مخالفت احاديث و اقاويل پيغمبر ( ص ) به اسناد از كسانى مانند يوسف بن اسباط و ابو اسحاق فزارى و على بن عاصم و بشر بن مفضّل و عبد الوارث و يحيى بن آدم و سفيان بن عيينه و فضل بن موسى سينانى[1]و وكيع و حماد بن سلمة و ابو عوانه و اضراب اينان آورده .
از جمله ، در زير اين عنوان ، به اسناد از يوسف بن اسباط ، اين مضمون را نقل كرده است :
« ابو حنيفه چهار صد حديث را - يا بيشتر - بر پيغمبر ردّ كرده كه از آن جمله پيغمبر ( ص ) گفته « للفرس سهمان و للرّجل سهم » و ابو حنيفه گفته است : من سهم بهيمه را بيشتر از سهم مؤمن قرار نمىدهم ! و از آن جمله پيغمبر و اصحابش بدنه ها را اشعار كردهاند و ابو حنيفه گفته است « الإشعار مثلة » و پيغمبر ( ص ) گفته است :
« البيّعان بالخيار ما لم يفترقا » و ابو حنيفه گفته است : « اذا وجب البيع فلا خيار » و پيغمبر ( ص ) هر گاه مىخواست به سفرى بيرون رود ميان زنان خود قرعه
[1]ابن اثير در « اللباب » سينانى را بكسر سين مهمله و سكون ياء آخر حروف و نونى پيش از الف و نونى ديگر بعد از آن ضبط كرده و اين نسبت را به « سينان » از ديههاى مرو گفته و ابو عبد اللَّه فضل بن موسى را مشهور و منسوب بدانجا آورده و گفته است : فضل در سن و علم از اقران عبد اللَّه مبارك است . از اعمش و ابو حنيفه روايت دارد و اسحاق بن راهويه از او روايت مىكند . فضل به سال يك صد و پنجاه ( 150 ) ولادت و به سال يك صد و نود و يك ( 191 ) يا نود و دو وفات يافته است . ابن اثير قضيهاى در بارهء انتقال فضل از سينان بديه ديگرى به نام « راما شاه » آورده كه عبرت را مراجعه به آن بىجا نيست » .
< فهرس الموضوعات > 18 - سخنان نابجا وزننده أبو حنيفه < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 19 - جرأت أبو حنيفه بر افتاء < / فهرس الموضوعات > مىافكند اصحاب همچنين مىكردند و ابو حنيفه گفته است « القرعة قمار » .
« و هم ابو حنيفه گفته است : لو ادركنى النّبيّ ( ص ) و ادركته لأخذ بكثير من قولى ! ! و هل الدّين الَّا الرّأى الحسن ؟ » بشر بن مفضّل گفته است : ابو حنيفه را از نافع از ابن عمر حديث كردم كه پيغمبر گفته است : « البيّعان بالخيار ما لم يتفرّقا » گفت : « هذا رجز » عبد الوارث گفته است : در مكَّه بودم ابو حنيفه هم آنجا بود نزد او رفتم نفرى چند نزد او بودند مردى چيزى پرسيد ابو حنيفه پاسخ داد : آن مرد گفت : پس روايت عمر بن خطاب چيست ؟ ابو حنيفه گفت : آن گفتهء شيطان است . من به تعجب گفتم :
سبحان الله ! . مردى به من گفت : از اين گفته تعجب مىكنى همانا از اين پيش مردى آمد و مسألهاى پرسيد و چون پاسخ شنيد روايتى حديث كرد و ابو حنيفه را گفت : با اين روايت پيغمبر چه مىگويى ؟ گفت : « هذا سجع » يحيى بن آدم گفته است : بر ابو حنيفه اين حديث « الوضوء نصف الإيمان » را خواندند . گفت : « لتتوضّأ مرّتين حتّى تستكمل الايمان » سفيان بن عيينه اين مضمون را گفته است :
هيچ كس را از ابو حنيفه بر خدا جريتر نديدم : روزى مردى از اهل خراسان نزد او آمد و گفت : صد هزار مسأله آوردهام كه مىخواهم آنها را از تو بپرسم . گفت بياور .
آيا كسى با جراتتر از اين شنيدهايد ؟ ! عطاء بن سائب برايم گفت كه : ابن ابى ليلى مىگفت يك صد و بيست تن صحابى را از انصار ادراك كردم كه اگر يكى از ايشان را مسألهاى مىپرسيدند به ديگرى حوالت مىداد و او به ديگرى و همين گونه تا بأوّل باز مىگشت و اگر يك كدام از ايشان پاسخى مىداد با ترس و لرز مىبود و اين - ابو حنيفه - مىگويد : صد هزار مسأله را بياور ! آيا كسى را جريتر از او شنيدهايد ؟ .
خطيب به اسناد از محمّد بن زيد واسطى آورده كه دو شعر زير را از احمد بن معذّل انشاء كرده است :