< فهرس الموضوعات > 11 - اعتراض أبو حنيفه بر ابن أبي ليلى در اجراء حدّ و منع والي ، أبو حنيفه را از افتاء < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 12 - تعبّد و تهجّد أبو حنيفه < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 13 - داستان كفّاش همسايه أبو حنيفه < / فهرس الموضوعات > زن را ايستاده حدّ زده با اين كه زنان را نشسته بايد حدّ زده شود ، براى پدر يك حدّ و براى مادر حدّى ديگر زده با اين كه اگر كسى چندين تن را با هم قذف كند يك حدّ دارد ، و ميان دو حدّ جمع كرده با اين كه بايد ميان آنها فاصله مىداد تا رنج حدّ نخست تخفيف يابد ، و ديوانه را حدّ زده با اين كه بر ديوانه حدّى نيست ، و براى پدر و مادر كه حاضر نبوده ، و ادّعايى بر زن نكردهاند حدّ جارى كرده است .
« ابن ابى ليلى چون از گفتهء ابو حنيفه آگاه شده شكايت او را به امير برده است و ابو حنيفه از فتوى ممنوع و محجور گرديده و مدتى بر اين حال بوده تا اين كه . . » در زير عنوان هشتم كثرت عبادت و نماز خواندن او را آورده و نقل كرده كه « كان يحيى اللَّيل بقراءة القرآن فى ركعة ! ! ثلاثين سنة » و باز به اسناد از اسد ابن عمر آورده كه « صلَّى ابو حنيفة فى ما حفظ عليه صلاة الفجر بوضوء صلاة العشاء أربعين سنة فكان عامّة اللَّيل يقرأ جميع القرآن فى ركعة واحدة . . » ابو يوسف گفته است با ابو حنيفه مىرفتيم . مردى به ديگرى گفت : اين ابو حنيفه است كه شبها را احياء مىدارد و نمىخوابد ابو حنيفه چون اين سخن بشنيد گفت : « و الله لا يتحدّث عنّى بما لا افعل ، فكان يحيى اللَّيل . . » در زير عنوان نهم مطالبى از معاملات ابو حنيفة و جمع ارباح آنها و تفريق ارباح در حوائج اشياخ محدّثين و اقوات و كسوه و ديگر حوائج ايشان آورده و در ذيل آن ، حكايت همسايهء كفشدوز را كه به اين خلاصه است نقل كرده :
« مردى كفشگر در كوفه ، ابو حنيفه را همسايه بود . همهء روز را كار مىكرد و چون شب مىشد گوشت يا ماهى مىگرفت و آن را مىپخت يا بريان مىكرد و به مىگسارى مىپرداخت و چون سرش از باده گرم مىشد به آواز مىخواند :
< شعر > اضاعونى و أيّ فتى اضاعوا ليوم كريهة و سداد ثغر[1]< / شعر >
[1]« اما سداد القارورة و سداد الثغر بالكسر لا غير و اما قولهم : فيه سداد من عوز و أصيبت به سدادا من عيش ما تسد به الخلة بفتح السين و كسرها و الكسر افصح » ( صراح اللغة ) براى چگونگى ضبط اين كلمه حكايتى ميان مأمون خليفهء عباسى و ميان نضر بن شميل رخ داده كه ابن خلكان و دميرى و ديگران آن را آوردهاند در آن شكايت ، نضر بحديث على ( ع ) از پيغمبر ( ص ) به اين عبارت « اذا تزوج الرجل ، المرأة لدينها و جمالها فهو سداد من عوز » كه آن را بكسر خوانده استناد كرده است .
پيوسته اين آواز را مىداشت تا خواب بر وى چيره مىشد و مىخوابيد .
ابو حنيفه كه در خانهء خود به نماز مىبود اين آواز را مىشنيد .
شبى چند گذشت كه ابو حنيفه آوازى نشنيد پرسيد چه پيش آمده ؟ گفتند :
چند شب است عسس آن مرد را گرفته و به زندان افكنده است .
ابو حنيفه بامداد فردا بر استر خويش سوار شد و از امير كوفه اذن ملاقات خواست و امير احترام او را دستور داد و چون بر او در آمد خود نيز سخت گراميش داشت و حاجت را پرسيد . ابو حنيفه گرفتارى همسايه را گفت و آزادى او را خواست امير فرمود به احترام ابو حنيفه همهء كسانى را كه آن شب به زندان افتادهاند رها سازند . چنين كردند ابو حنيفه سوار شد وبرگشت و كفشدوز هم پياده روانه شد .
ابو حنيفه چون به منزل رسيد به نزد همسايه رفت و گفت : « يا فتى أضعناك ؟ » جوان همسايه پاسخ داد : نه بلكه حفظ كردى و مراعات نمودى خدايت براى اين حفظ جوار و رعايت حق همسايه ، پاداش نيك دهاد . آنگاه جوان توبه كرد و به گذشته باز نگشت » در زير عنوان دهم از اشخاصى مانند سفيان ثورى سخنانى از اين قبيل « ادركت النّاس فما رأيت احدا اعقل . . من ابى حنيفة » آورده و حكاياتى هم مناسب با اين عنوان نقل كرده است از جمله :
« منصور ، خليفهء عباسى ، ابو حنيفه را خواسته ربيع ، حاجب منصور ، كه با ابو حنيفه دشمنى مىداشته گفته است ابو حنيفه با جدّت ، عبد الله بن عباس ، مخالفت مىكند چه او گفته است : هر گاه كسى سوگندى ياد كند و پس از يكى دو روز استثناء
< فهرس الموضوعات > 15 - « مُرجئ » و « جهمي » بودن أبو حنيفه بگفته شاگردش < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 16 - استتابه أبو حنيفه < / فهرس الموضوعات > بر آن وارد سازد جائز است و ابو حنيفه مىگويد : استثناء بايد به سوگند متّصل باشد و گر نه جائز نيست . ابو حنيفه گفت : يا امير المؤمنين ربيع را گمان چنان است كه ترا بر گردن سپاهيانت بيعتى نيست چه ايشان سوگند ياد مىكنند و چون به خانهء خود باز مىگردند استثناء بر آن وارد مىآورند پس سوگندهاى آنان باطل مىگردد . منصور خنديد و ربيع را گفت : متعرّض ابو حنيفه مشو .
چون ابو حنيفه بيرون شد ربيع ، وى را گفت : مىخواستى خون مرا بريزى ؟
گفت : نه ، تو ريختن خون مرا آهنگ كرده بودى ليكن من هم تو و هم خودم را نجات دادم » در زير عنوان يازدهم راجع به « ايمان » و « ارجاء » و « خلق قرآن » و « جهمى بودن ابو حنيفه » سخنانى زياد از اين قبيل آورده :
« مردى در مسجد الحرام از ابو حنيفه پرسيده است كه اگر بگويد شهادت مىدهم كه كعبه حق است ليكن نمىدانم كعبه همين خانهء مكه است يا جايى ديگر ؟ ابو حنيفه پاسخ داده است كه « مؤمن حقّا » و از اين قبيل كه از ابو يوسف پرسيده شده است « أكان ابو حنيفة مرجئا ؟ » جواب داده است « نعم » باز سؤال شده « أكان جهميّا » در جواب باز هم گفته است « نعم » پس ابو يوسف را پرسيدهاند « فاين أنت منه ؟ » در پاسخ گفته است :
« انّما كان ابو حنيفة مدرّسا فما كان من قوله حسنا قبلناه و ما كان قبيحا تركناه عليه » خطيب گفته است : ما را در اين شكى نيست كه ابو حنيفه در « وعيد » با معتزله مخالف است چه ابو حنيفه « مرجى » است و هم در خلق افعال با ايشان مخالف است چه او اثبات « قدر » مىكند .
و باز اين مضمون را گفته است :
« و امّا قول بخلق قرآن ، گفته شده است كه ابو حنيفه را اين مذهب نبوده ليكن مشهور اينست كه او اين را مىگفته و توبه داده شده است . . ابو يوسف گفته است
« شش ماه با ابو حنيفه مناظره كردم تا در آخر گفت : « من قال القرآن مخلوق فهو كافر » ! سخنانى زياد هم در زير عنوان دوازدهم آورده كه ابو حنيفه قرآن را مخلوق دانسته و حتى به اسناد نقل كرده كه سلمة بن عمرو قاضى بر منبر گفته است :
« لا رحم الله ابا حنيفة فانّه اوّل من زعم انّ القرآن مخلوق » و از شريك بن عبد الله قاضى كوفه نقل كرده كه گفته است :
« انّ ابا حنيفة استتيب من الزّندقة مرّتين » و از سفيان ثورى كه گفته است :
« استتبت ابا حنيفة من الكفر مرّتين » و به اين مفاد ( استتابهء از زندقه - يا كفر - يك بار و دو بار ) از اشخاص زياد نقل كرده است .
و در زير عنوان سيزدهم به اسناد از اوزاعى ( از طرق مختلف ) و عبد الله بن مبارك و ابو اسحاق فزارى و ابو عوانه و سفيان ثورى و ابو يوسف اين مفاد را كه ابو حنيفه « رأى به خروج » و « راى به سيف » مىداشته آورده است . ابو عوانه مىگفته است « كان ابو حنيفة مرجئا يرى السّيف » .
ابو اسحاق فزارى اين مضمون را گفته است :
« از عراق خبر مرگ برادرم كه با ابراهيم بن عبد الله طالبى خروج كرده بود به من رسيد به كوفه رفتم گفته شد كه او پيش از خروج و كشته شدن ، با سفيان ثورى و ابو حنيفه مشاوره كرده نزد سفيان رفتم و از او پرسيدم كه برادرم از او استفتاء كرده ؟
گفت : آرى نزد من آمد و از من فتوى خواست . گفتم : تو چه فتوى دادى ؟ پاسخ داد بوى گفتم : من نه ترا به خروج مىگويم و نه از آن نهيت مىكنم .
« پس به نزد ابو حنيفه رفتم و گفتم شنيدهام برادرم ترا استفتاء كرده گفت : آرى گفتم : او را چه فتوى دادى ؟ گفت : به خروج ، فتوى دادم . من به او رو كردم و گفتم :
« لا جزاك الله خيرا » گفت : راى من اينست . من حديثى از پيغمبر ( ص ) در ردّ اين راى خواندم گفت : اين خرافه است ! » سعيد بن سالم گفته است : « به قاضى القضاة ابو يوسف گفتم : اهل خراسان مىگويند
ابو حنيفه جهمى مرجئ است . او به من گفت : راست مىگويند « و يرى السّيف ايضا » من گفتم : پس تو چرا چنين به او پيوستهاى ؟ گفت : ما نزد او مىرفتيم و او بما فقه درس مىداد و ما او را در دين خود تقليد نمىكرديم » در زير عنوان چهاردهم اقوالى كه حاكى است از بىاعتنايى ابو حنيفه به اخبار و آثار و جرأت و جسارت او بر مخالفت احاديث و اقاويل پيغمبر ( ص ) به اسناد از كسانى مانند يوسف بن اسباط و ابو اسحاق فزارى و على بن عاصم و بشر بن مفضّل و عبد الوارث و يحيى بن آدم و سفيان بن عيينه و فضل بن موسى سينانى[1]و وكيع و حماد بن سلمة و ابو عوانه و اضراب اينان آورده .
از جمله ، در زير اين عنوان ، به اسناد از يوسف بن اسباط ، اين مضمون را نقل كرده است :
« ابو حنيفه چهار صد حديث را - يا بيشتر - بر پيغمبر ردّ كرده كه از آن جمله پيغمبر ( ص ) گفته « للفرس سهمان و للرّجل سهم » و ابو حنيفه گفته است : من سهم بهيمه را بيشتر از سهم مؤمن قرار نمىدهم ! و از آن جمله پيغمبر و اصحابش بدنه ها را اشعار كردهاند و ابو حنيفه گفته است « الإشعار مثلة » و پيغمبر ( ص ) گفته است :
« البيّعان بالخيار ما لم يفترقا » و ابو حنيفه گفته است : « اذا وجب البيع فلا خيار » و پيغمبر ( ص ) هر گاه مىخواست به سفرى بيرون رود ميان زنان خود قرعه
[1]ابن اثير در « اللباب » سينانى را بكسر سين مهمله و سكون ياء آخر حروف و نونى پيش از الف و نونى ديگر بعد از آن ضبط كرده و اين نسبت را به « سينان » از ديههاى مرو گفته و ابو عبد اللَّه فضل بن موسى را مشهور و منسوب بدانجا آورده و گفته است : فضل در سن و علم از اقران عبد اللَّه مبارك است . از اعمش و ابو حنيفه روايت دارد و اسحاق بن راهويه از او روايت مىكند . فضل به سال يك صد و پنجاه ( 150 ) ولادت و به سال يك صد و نود و يك ( 191 ) يا نود و دو وفات يافته است . ابن اثير قضيهاى در بارهء انتقال فضل از سينان بديه ديگرى به نام « راما شاه » آورده كه عبرت را مراجعه به آن بىجا نيست » .
< فهرس الموضوعات > 18 - سخنان نابجا وزننده أبو حنيفه < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 19 - جرأت أبو حنيفه بر افتاء < / فهرس الموضوعات > مىافكند اصحاب همچنين مىكردند و ابو حنيفه گفته است « القرعة قمار » .
« و هم ابو حنيفه گفته است : لو ادركنى النّبيّ ( ص ) و ادركته لأخذ بكثير من قولى ! ! و هل الدّين الَّا الرّأى الحسن ؟ » بشر بن مفضّل گفته است : ابو حنيفه را از نافع از ابن عمر حديث كردم كه پيغمبر گفته است : « البيّعان بالخيار ما لم يتفرّقا » گفت : « هذا رجز » عبد الوارث گفته است : در مكَّه بودم ابو حنيفه هم آنجا بود نزد او رفتم نفرى چند نزد او بودند مردى چيزى پرسيد ابو حنيفه پاسخ داد : آن مرد گفت : پس روايت عمر بن خطاب چيست ؟ ابو حنيفه گفت : آن گفتهء شيطان است . من به تعجب گفتم :
سبحان الله ! . مردى به من گفت : از اين گفته تعجب مىكنى همانا از اين پيش مردى آمد و مسألهاى پرسيد و چون پاسخ شنيد روايتى حديث كرد و ابو حنيفه را گفت : با اين روايت پيغمبر چه مىگويى ؟ گفت : « هذا سجع » يحيى بن آدم گفته است : بر ابو حنيفه اين حديث « الوضوء نصف الإيمان » را خواندند . گفت : « لتتوضّأ مرّتين حتّى تستكمل الايمان » سفيان بن عيينه اين مضمون را گفته است :
هيچ كس را از ابو حنيفه بر خدا جريتر نديدم : روزى مردى از اهل خراسان نزد او آمد و گفت : صد هزار مسأله آوردهام كه مىخواهم آنها را از تو بپرسم . گفت بياور .
آيا كسى با جراتتر از اين شنيدهايد ؟ ! عطاء بن سائب برايم گفت كه : ابن ابى ليلى مىگفت يك صد و بيست تن صحابى را از انصار ادراك كردم كه اگر يكى از ايشان را مسألهاى مىپرسيدند به ديگرى حوالت مىداد و او به ديگرى و همين گونه تا بأوّل باز مىگشت و اگر يك كدام از ايشان پاسخى مىداد با ترس و لرز مىبود و اين - ابو حنيفه - مىگويد : صد هزار مسأله را بياور ! آيا كسى را جريتر از او شنيدهايد ؟ .
خطيب به اسناد از محمّد بن زيد واسطى آورده كه دو شعر زير را از احمد بن معذّل انشاء كرده است :
< شعر > ان كنت كاذبة الَّذى حدّثتنى فعليك اثم ابى حنيفة أو زفر المائلين إلى القياس تعمّدا و الرّاغبين عن التّمسّك بالخبر < / شعر > در زير عنوان پانزدهم ( آن چه علماء در ذمّ « رأى » ابو حنيفه و تحذير از آن گفتهاند ) كه آخرين عناوين و شايد مفصّلترين آنها است باز هم از سفيان ثورى و مالك بن انس و شافعى و احمد بن حنبل و سفيان بن عيينه و محمد بن سلمة و شريك بن عبد الله و اوزاعى و ابن عون و ابو عوانه و زفر و عبد الله بن مبارك و قيس بن ربيع و حتى خود ابو حنيفه و گروهى ديگر از علماء در مذمّت از ابو حنيفه و انتقاد از او به طرقى متعدّد و به عبارات و بلكه مفادهاى مختلف آورده است .
قسمتى از آنها به اين مفاد است . كه :
« اين امر - امر دين - مستقيم بود تا ابو حنيفه در كوفه و ربيعه در مدينه و بتّى[1]در بصره پيدا شدند » سفيان ثورى پس از اين سخن گفته است علَّت آن را در سخن عروة بن زبير يافتيم كه گفت :
« امر بنى اسرائيل پيوسته معتدل و مستقيم مىبود تا در ميان آنان ابناء سباياى امم پديد شدند و « راى » را به كار بستند پس گمراه شدند و گمراه كردند » سفيان گفت : چون نظر افكنديم ديديم ربيعه « ابن سبى » و بتى ، ابن سبى و ابو حنيفه هم ابن سبى است پس دانستيم كه اين پريشانى در كار دين از آن جهت است » قسمتى ديگر بمفاد اين است كه آراء ابو حنيفه چون شيطانى و دجّال بوده با اين كه به شهرهاى ديگر راه يافته به مدينه سرايت نكرده چون پيغمبر در حق مدينه گفته است :
« على كلّ نقب من أنقابها ملك يمنع الدّجّال من دخولها »
[1]بت بفتح باء يك نقطه و در آخرش تاء دو نقطه ، به گفته ابن اثير ، جايى است در نواحى بصره كه از آنجا است عثمان بتى . عثمان بتى انس بن مالك را ديده و از حسن بصرى روايت دارد .
قسمتى به اين مفاد است كه « فتنهاى در اسلام زيان آورتر از فتنهء ابو حنيفه ، - يا راى او - پيدا نشده - يا مولودى در اسلام مشئومتر - يا به گفتهء شافعى : شرّتر - از ابو حنيفه متولد نشده است » قسمتى ديگر كه شافعى از مالك بن انس و هم منصور بن ابى مزاحم از او نقل كرده به اين عبارت است كه « ابو حنيفة كاد الدّين و من كاد الدّين ليس له دين » قسمتى ديگر از خود ابو حنيفه ، و از غير او ، بمفاد عدم يقين او بآراء و نظرهايى كه داشته و كثرت تغيير و تبديل آرايش . از ابو عوانه نقل شده كه اين مضمون را گفته است :
« نزد ابو حنيفه براى استفاده مىرفتم تا در كلام او مهارت يافتم پس به مكَّه رفتم چون برگشتم دوباره به مجلس درس او در آمدم شاگردانش مسائلى را از من مىپرسيدند كه من از ابو حنيفه شنيده و به ياد داشتم به همان قرار پاسخ مىدادم و آنان مخالفت مىكردند و من مىگفتم : آن چه مىگويم از ابو حنيفه شنيدهام . آنگاه از خود ابو حنيفه آنها را پرسيدم گفت : من از آراء پيش برگشتهام و اين آراء را از آنها بهتر دانستهام . با خود گفتم : دينى كه با چنين تحوّلى همراه شود مرا به آن نيازى نيست پس دامن بر چيدم و به مجلس ابو حنيفه باز نگشتم » مزاحم بن زفر به ابو حنيفه گفته است : « آيا اين فتاوى كه مىدهى و اين مطالب كه در كتابهاى خود مىنهى حقّ است و شكَّى در آن نيست ؟ پاسخ داده است « به خدا سوگند نمىدانم ، شايد باطلى باشد كه در آن شكَّى نباشد » باز زفر گفته است :
« با ابو يوسف و محمد بن حسن به درس ابو حنيفه مىرفتيم و آن چه مىگفت مىنوشتيم روزى ابو حنيفه به ابو يوسف گفت « و ويحك يا يعقوب ! لا تكتب كلّ ما تسمعه منّي فانّى قد ارى الرّأي اليوم فاتركه غدا وارى الرّأي غدا و اتركه بعد غد » حفص بن غياث از پدر خود نقل كرده كه گفته است :