بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 752


و لم يرض فهو حمار » شافعى مدتى علم نجوم و مدتى علم طبّ و فرا گرفتن شعر و علم فراست را دنبال مىداشته است . ابو نعيم حكايت زير را از او آورده است :
« به يمن رفتم تا كتابهايى در فراست بدست آورم . چندين نسخه در آنجا نوشتم و كتابهايى در اين موضوع فراهم آوردم چون آهنگ باز گشت كردم در راه به مردى برخوردم كه در پناه ديوار خانه خود زانو ببغل گرفته بود چشمانى ازرق و جبهه‌اى برآمده و چانه‌اى بىمو و كوسه داشت . از او پرسيدم منزل دارى ؟ گفت : آرى .
مرا فرود آورد و به خانهء خود برد و مرا بسيار گرامى داشت و گرم پذيرايى كرد . شب برايم شام فرستاد و عطر فرستاد و علوفه براى مركوبم داد و فراش و لحاف آورد . آن شب از اين پذيرايى گرم و مهربانى بىحدّ او خوابم نمىبرد و از اين پهلو به آن پهلو مىشدم و با خود مىگفتم : اين كتابها را مىخواهم چه كنم ؟ اينك اين مرد با آن اوصاف پليد اين گونه كريم است پس اين كتب ياوه است و بايد به دورش افكنم با اين خيالات شبرا به صبح آوردم . صبح غلام خود را گفتم : مركوب را آورد و سوار شدم و بر آن مرد صاحب منزل گذشتم و او را گفتم : چون به مكَّه درآيى در « ذى طوى » خانهء محمد بن ادريس شافعى را بپرس . گفت :
« آيا من بنده و نوكر پدرت بوده‌ام ! ؟ گفتم : نه . گفت : آيا ترا حق نعمتى بر من بوده ؟ گفتم : نه . گفت : پس زحمات ديشب من چه مىشود ؟ گفتم : بگو چه اندازه است ؟ گفت : دو درهم طعامت و فلان مبلغ خورش سه درهم عطر دو درهم علف مركوب دو درهم كرايهء فرش و لحاف است .
« من به غلام گفتم : آن چه را اين مرد گفت : بوى بده . داد . پس گفتم : آيا چيزى باقى مانده است ؟ گفت : آرى كرايهء خانه زيرا من با خود تنگ و سخت گرفتم تا تو در وسعت و آسايش باشى ! « چون اين وصف را از آن مرد ديدم بر آن كتابها افسوس خوردم و بوى گفتم :
آيا باز هم چيزى مانده كه بايد بدهم ؟ گفت : برو خدا ترا رسوا كند كه من از تو بدترى نديده‌ام ! »


صفحه 753


و هم در فراست ( تيزبينى ) شافعى اين حكايت را به اسناد از ربيع بن سليمان آورده كه گفته است :
« نزد شافعى بودم كه مردى در آمد و نامه‌اى بوى داد و او نامه را خواند و چيزى در آن نوشت و آن مرد برگشت . من او را دنبال كردم و گفتم : به خدا سوگند نخواهم گذاشت فتوايى از شافعى بدست من نيايد و از من فوت گردد . پس به او رسيدم و نامه را گرفتم و در آن چنين ديدم :
< شعر > سل العالم المكىّ هل من تزاور و ضمّة مشتاق الفؤاد ، جناح ؟
< / شعر > و شافعى در آن چنين توقيع كرده بود :
< شعر > فقلت معاذ الله ان يذهب التّقى تلاصق اكباد بهنّ جراح < / شعر > « مرا ناپسند افتاد كه شافعى جوانى را چنين فتوائى بدهد پس او را گفتم : يا ابا عبد الله به جوانى اين گونه فتوايى مىدهى ؟ گفت : اى ابو محمد اين جوان مردى است هاشمى كه در اين ماه عروسى كرده ( ماه رمضان ) و او جوان است و نورس از من پرسيده است كه آيا روا است همسر خود را به خود بچسباند و بوسه از وى برگيرد بىاين كه نزديكى به عمل آيد ؟ پس من اين فتوى را به او داده‌ام .
« من چون اين سخن از شافعى شنيدم خود را به آن جوان رساندم و حال را از وى جويا شدم همان را به من گفت كه شافعى گفته بود . پس من فراستى از اين بهتر و برتر نديدم » از سننى كه ابو نعيم به اسناد از شافعى آورده است نمونه را چند حديث فقهى زير ياد مىگردد :
1 - « لا يحلّ لامرأة تؤمن با لله و اليوم الآخر ان تسافر مسيرة يوم و ليلة الَّا مع ذى محرم » 2 - « عبد الله عمر گفته است : پيغمبر هنگامى كه نماز را افتتاح مىكرد دو دست


صفحه 754


< فهرس الموضوعات > 23 - چند حديث ، بأسناد از شافعي < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 24 - مسئله ولوغ كلب < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 25 - شافعي بمذهب « جبر » ميگفته است < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 26 - مناظره شافعي با حفص در مخلوق نبودن قرآن < / فهرس الموضوعات > خود را تا برابر شانه هاى خود بلند مىكرد و چون سر از سجده بر مىداشت چنين مىكرد . » 3 - اذا ولغ الكلب فى اناء احدكم فليغسله سبع مرّات أولاهنّ او اخراهنّ بالتّراب » از حيله هاى فقهى شافعى نقل كرده كه در بارهء مردى كه خرمايى در دهان خود بگذارد و بزن خويش بگويد : « أنت طالق ، ان اكلتها او طرحتها » گفته است :
نيمى از آن را بخورد و نيم ديگر آن را بيرون افكند .
چند مسألهء كلامى كه از سالها پيش و برخى از آنها شايد از اواخر زمان صحابه مورد نظر و توجّه بلكه موضوع بحث و گفتگو قرار گرفته بوده است و در زمان شافعى هم ميان اهل علم مطرح مىشده و در زمان هارون رواج يافته و از اواخر زمان مأمون چنان كه در ترجمهء احمد حنبل خواهد آمد ، به اوج خود رسيده و از زمان هارون رشيد و شايد پيش از آن ، جنبهء فقهى هم پيدا كرده ، يعنى مسألهء « تكفير » و « كفّاره » به ميان آمده است . از شافعى نقل شده ( حليه جلد 9 - صفحه 112 - ) كه گروهى را ديده است كه جلو روى او در « قدر » مجادله مىكنند پس گفته است : در كتاب خدا « مشيئت » غير از « خلق » او است چنان كه گفته است : « و ما تشاؤن الَّا ان يشاء الله » پس بخلق خويش فهمانده است كه « مشيّت » براى او است » و به گفتهء ابو نعيم « كان الشّافعي يثبت القدر . و قال فى كتاب « من حلف باسم من اسماء الله فحنث فعليه كفّارة لأنّه حلف به غير مخلوق » .
و هم به اسناد از ربيع از شافعى نقل شده كه گفته است : « من قال القرآن مخلوق فهو كافر » حرملة بن يحيى گفته است ( حليه جلد 9 - صفحه 113 - ) :
« نزد محمّد بن ادريس شافعى بوديم حفص فرد كه از علماء كلام بود حضور داشت و گفت : « القرآن مخلوق » پس شافعى او را گفت : كفرت » ربيع گفته است ( همان صفحه از همان كتاب ) :
« محمّد بن ادريس را شنيدم كه مىگفت :


صفحه 755


« هر گاه كسى به نامى از نامهاى خدا سوگند ياد و آن را حنث كند بايد كفّاره بدهد چه اسماء الله غير مخلوقه است و هر گاه به كعبه يا صفا يا مروه سوگند ياد كند او را كفّاره نيست چه آنها مخلوق است » ابو شعيب مصرى ( همان كتاب صفحه 112 ) گفته است :
« به مجلس شافعى در آمدم ديدم عبد الله بن عبد الحكم در دست راست و يوسف بن عمرو بن يزيد در دست چپ او نشسته‌اند و حفص فرد نيز حضور دارد پس حفص بن عبد الله بن عبد الحكم گفت : در بارهء قرآن چه مىگويى ؟ پاسخ داد : مىگويم :
كلام خدا است . . آنگاه يوسف بن عمرو را پرسيد او نيز همين پاسخ را گفت .
« مردم حفص را اشاره كردند كه از شافعى بپرسد . حفصى از او پرسيد كه در بارهء قرآن چه مىگويى ؟ گفت : مىگويم : قرآن كلام خدا و « غير مخلوق » است پس با هم به مناظره و مجادله پرداختند و در پايان ، شافعى وى را تكفير كرد و حفص خشمگين برخاست . من فردا در بازار مرغ فروشان به حفص برخوردم به من گفت : ديدى شافعى را كه ديروز با من چه كرد : مرا كافر خواند و تكفير نمود . . » شافعى در مسائل فقهى تجدّد راى و تبدّل اجتهاد داشته و در دو كتاب خود در مسائل فقهى عقيده و نظر مختلف اظهار كرده و از اين رو فقيهان بعد از وى در بعضى مسائل كه در دو كتاب او اختلاف به همرسيده در مقام نقل گفته‌اند : شافعى در كتاب قديم چنان گفته و در كتاب جديد چنين . و كتاب قديم آن بوده كه هنگام اقامت در بغداد نوشته و كتاب جديد آنست كه پس از رفتن بمصر در مصر نوشته است و به عقيدهء برخى كتاب جديد او محكمتر است و بهر حال چون آرايى است متأخّر ، از نظر فقهى بايد عمل پيروانش طبق آن باشد .
خطيب بغدادى ( جلد دوم - صفحه 57 - ) چنين آورده است :
« و كتاب الشّافعي الَّذى يسمّى « القديم » هو الَّذى عند البغداديين خاصّة ، عنه » ابو نعيم از قول محمّد بن مسلم بن واره آورده ( جلد 9 - صفحه 97 - ) كه اين مضمون را گفته است :


صفحه 756


< فهرس الموضوعات > 28 - عقيده احمد حنبل نسبت بكتب قديم و جديد شافعي < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 29 - سبب مرگ شافعي < / فهرس الموضوعات > و از مصر برگشته و نزد احمد بن حنبل رفتم تا او را سلامى كنم از من پرسيد كتب شافعى را نوشتى ؟ گفتم : نه . گفت : تفريط كرده و مهمّى را از دست داده‌اى . ما ، مجمل را از مفصّل و ناسخ حديث پيغمبر ( ص ) را از منسوخ نشناختيم مگر پس از مجالست با شافعى . چون اين را از احمد شنيدم بمصر برگشتم و كتابهاى او را نسخه برگرفتم و ببغداد مراجعت كردم » باز همو از همان محمد بن مسلم بن واره آورده ( همان كتاب و همان صفحه ) كه اين مضمون را گفته است :
« از احمد بن حنبل پرسيدم كدام كتابها را شايسته مىدانى من براى فهم و فتح آثار مطالعه كنم . راى مالك يا ثورى يا اوزاعى ؟ احمد سخنى گفت كه من رعايت مقام اينان را بازگو نمىكنم آنگاه گفت : بر تو باد به شافعى كه رسيدنش به صواب از ايشان برتر و پيرويش از آثار نسبت به آنان بيشتر است . از او پرسيدم در بارهء كتابهاى شافعى چه مىگويى ؟ آيا كتابهايى از وى كه در نزد عراقيان است بهتر و محبوبتر است در نزد تو يا كتابهايى كه در نزد مصريان است ؟ پاسخ چنين داد :
« بر تو باد به كتابهايى كه در مصر نوشته چه كتبى را كه در عراق نوشته محكم و متقن نكرده و بمصر رفته پس آنها را در آنجا پخته و محكم ساخته است . . » ياقوت در « معجم الادباء » شرح حال شافعى را به تفصيل آورده كه سه امر زير از آنجا نقل مىگردد :
1 - كتاب « الرّساله » را در جوانى به خواهش عبد الرحمن بن مهدى ، كه از او خواسته كتابى كه شامل معانى قرآن و جامع قبول اخبار و حجّت بودن اجماع و بيان ناسخ و منسوخ از قرآن و سنت باشد برايش وضع كند ، نوشته است .
2 - علَّت مرگ او را حكايتى آورده بدين خلاصه : « مردى از شاگردان مالك بن انس به نام فتيان در مصر بوده و با شافعى مناظره مىداشته روزى در مسأله‌اى اختلاف ايشان بدانجا كشيده كه فتيان زبان به ناسزا گشوده و شافعى را فحش داده و زشت گفته خبر به امير مصر رسيده شافعى را از واقعه پرسيده و چون حقيقت امر را دانسته دستور داده است فتيان را تازيانه زده و بر شتر سوار كرده و در شهر گردانده‌اند . آنگاه گروهى


صفحه 757


از مردم مصر تعصب ورزيده و به حلقهء درس شافعى رفته و چون شاگردانش باز گشتند و شافعى تنها مانده بر او هجوم آورده و او را به سختى زده‌اند پس به خانه برده شده و بيمار گرديده تا در گذشته است .
3 - قريب صد و پنجاه كتاب براى شافعى نام برده كه همان كتابهاى معروف فقهى يعنى ابواب و مباحث فقه است و از جمله كتب او كتابى به نام « كتاب ابطال الاستحسان » و « كتاب حبل الحبله » و « كتاب خلاف مالك و الشافعي » ياد شده است .


صفحه 758


< فهرس الموضوعات > امام احمد بن محمّد بن حنبل :
1 - سال ولادت و سال وفات احمد حنبل < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 2 - تأليفا احمد < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 3 - مسند احمد و احتوائش بر متجاوز از چهل هزار حديث < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 4 - احمد بن محمد بن حنبل < / فهرس الموضوعات > - 4 - احمد بن حنبل 164 - 241 ابو اسحاق شيرازى در « ذكر فقهاء بغداد » نخستين كسى را كه ياد كرده احمد بن محمد بن حنبل است و او را چنين عنوان و ترجمه كرده است :
« ابو عبد الله احمد بن محمد بن حنبل بن هلال شيبانى رضى الله عنه .
« احمد به سال يك صد و شصت و چهار ( 164 ) متولد شده و در روز جمعه از ماه رجب از سال دويست و چهل و يك در گذشته است . قتيبة بن سعيد گفته است : اگر احمد بن حنبل عصر مالك و ثورى و اوزاعى و ليث بن سعد را ادراك كرده بود او بر ايشان مقدم مىبود . پس به قتيبه گفته شده است : تو احمد را به « تابعان » ملحق مىسازى و از ايشان بشمار مىآورى ! ! پاسخ داده است آرى به بزرگان تابعان . و ابو ثور گفته است : احمد بن حنبل از ثورى اعلم و افقه است » محمد بن اسحاق ، ابن نديم ، او را به نام ابو عبد الله احمد بن حنبل ياد كرده و كتابهاى زير را براى او نام برده است .
« كتاب العلل ، كتاب التّفسير ، كتاب النّاسخ و المنسوخ ، كتاب الزّهد ، كتاب المسائل ، كتاب الفضائل ، كتاب الفرائض ، كتاب المناسك ، كتاب الايمان ، كتاب الاشربة ، كتاب طاعة الرّسول ، كتاب الرّدّ على الجهميّة ، كتاب المسند و يحتوى على نيّف و اربعين الف حديث » مهمترين كتب احمد همين كتاب مسند است كه چندى پيش در حجاز با تصحيح و چاپى بسيار خوب در مجلَّداتى متعدّد به چاپ رسيده و مورد استفاده شده است .
ابو نعيم در بارهء احمد بن محمد بن حنبل هم پس از اين كه او را بعنوان « و منهم الامام المبجّل و الهمام المفضل ابو عبد الله احمد بن حنبل » ياد كرده به تفصيل سخن رانده


صفحه 759


< فهرس الموضوعات > 4 - قضيه « محنت » < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 5 - سختگيري مأمون درباره مخلوق بودن قرآن < / فهرس الموضوعات > تاريخ ولادت و وفات او را از گفتهء پسرانش ، موافق نقل بالا از ابو اسحاق ، آورده و جلالت و نبالت او را در نزد علماء و محدّثان و فقيهان ذكر كرده و شمّه‌اى در بارهء زهد او گفته و احاديثى به اسناد از او چون « كلّ مولود يولد على الفطرة فابواه يهوّدانه و ينصّرانه » و « كلّ مسكر خمر و كلّ خمر حرام » ، مسند به پيغمبر ( ص ) نقل نموده قضيهء « محنت » را هم از چند طريق ( كه « اصحّ روايات در قضيهء محنت را » آن دانسته كه از طريق ابو الفضل صالح بن احمد حنبل حكايت كرده ) آورده است قضيهء « محنت » كه از جنبهء فقهى هم بسيار قابل توجّه است و طبرى و ابن اثير و غير اين دو ، آن را به تفصيل در كتب خويش آورده‌اند . از اين كتب ، خلاصه و در اينجا ياد مىگردد .
چنان كه در ذيل ترجمهء شافعى اشاره شد چند مسألهء كلامى از سالها پيش از مأمون ، و شايد برخى از آنها از اواخر زمان صحابه ، مورد توجّه و بلكه گفتگو قرار گرفته ، يكى از آنها مسألهء قضا و قدر و به عبارت مشهور جبر و اختيار و ديگرى مسألهء مخلوق بودن يا نبودن قرآن مجيد بوده است . اين دو موضوع از زمان هارون و شايد مدتها پيش از هارون ميان فقيهان هم بحث در آن باره به ميان آمده و از لحاظ فقهى حكم « تكفير » و دادن « كفّاره » تحقق يافته است .
در زمان مأمون و بخصوص در اواخر عهد وى گفتگو در مسأله « مخلوق » بودن يا مخلوق نبودن قرآن مجيد بالا گرفته و سخت مورد توجّه و بحث گرديده به طورى كه در سال دويست و هجده ( 218 ) كه آخرين سال خلافت و حيات مأمون بوده و خود به مخلوق بودن قرآن ، اعتقاد و ايمان مىداشته و مردم را به اين عقيده مىخواسته در اين باره فرمانى صادر كرده و اشخاص مهم را از دانشمندان دينى و قاضيان و محدثان نامى به اين اعتقاد مىخوانده و با ايشان مناظره و مباحثه مىكرده و بالاخره آنان را به اقرار و اعتراف به مخلوق بودن قرآن وا مىداشته و بر اين ايمان و اعتقاد امتحان مىكرده است و به لحاظ همين امتحان بوده كه اين واقعه در زبان تاريخ به نام « محنت » ياد گرديده است .
در ماه ربيع الاول سال دويست و هجده ( 218 ) مأمون از « رقه » ببغداد