بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 755


« هر گاه كسى به نامى از نامهاى خدا سوگند ياد و آن را حنث كند بايد كفّاره بدهد چه اسماء الله غير مخلوقه است و هر گاه به كعبه يا صفا يا مروه سوگند ياد كند او را كفّاره نيست چه آنها مخلوق است » ابو شعيب مصرى ( همان كتاب صفحه 112 ) گفته است :
« به مجلس شافعى در آمدم ديدم عبد الله بن عبد الحكم در دست راست و يوسف بن عمرو بن يزيد در دست چپ او نشسته‌اند و حفص فرد نيز حضور دارد پس حفص بن عبد الله بن عبد الحكم گفت : در بارهء قرآن چه مىگويى ؟ پاسخ داد : مىگويم :
كلام خدا است . . آنگاه يوسف بن عمرو را پرسيد او نيز همين پاسخ را گفت .
« مردم حفص را اشاره كردند كه از شافعى بپرسد . حفصى از او پرسيد كه در بارهء قرآن چه مىگويى ؟ گفت : مىگويم : قرآن كلام خدا و « غير مخلوق » است پس با هم به مناظره و مجادله پرداختند و در پايان ، شافعى وى را تكفير كرد و حفص خشمگين برخاست . من فردا در بازار مرغ فروشان به حفص برخوردم به من گفت : ديدى شافعى را كه ديروز با من چه كرد : مرا كافر خواند و تكفير نمود . . » شافعى در مسائل فقهى تجدّد راى و تبدّل اجتهاد داشته و در دو كتاب خود در مسائل فقهى عقيده و نظر مختلف اظهار كرده و از اين رو فقيهان بعد از وى در بعضى مسائل كه در دو كتاب او اختلاف به همرسيده در مقام نقل گفته‌اند : شافعى در كتاب قديم چنان گفته و در كتاب جديد چنين . و كتاب قديم آن بوده كه هنگام اقامت در بغداد نوشته و كتاب جديد آنست كه پس از رفتن بمصر در مصر نوشته است و به عقيدهء برخى كتاب جديد او محكمتر است و بهر حال چون آرايى است متأخّر ، از نظر فقهى بايد عمل پيروانش طبق آن باشد .
خطيب بغدادى ( جلد دوم - صفحه 57 - ) چنين آورده است :
« و كتاب الشّافعي الَّذى يسمّى « القديم » هو الَّذى عند البغداديين خاصّة ، عنه » ابو نعيم از قول محمّد بن مسلم بن واره آورده ( جلد 9 - صفحه 97 - ) كه اين مضمون را گفته است :


صفحه 756


< فهرس الموضوعات > 28 - عقيده احمد حنبل نسبت بكتب قديم و جديد شافعي < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 29 - سبب مرگ شافعي < / فهرس الموضوعات > و از مصر برگشته و نزد احمد بن حنبل رفتم تا او را سلامى كنم از من پرسيد كتب شافعى را نوشتى ؟ گفتم : نه . گفت : تفريط كرده و مهمّى را از دست داده‌اى . ما ، مجمل را از مفصّل و ناسخ حديث پيغمبر ( ص ) را از منسوخ نشناختيم مگر پس از مجالست با شافعى . چون اين را از احمد شنيدم بمصر برگشتم و كتابهاى او را نسخه برگرفتم و ببغداد مراجعت كردم » باز همو از همان محمد بن مسلم بن واره آورده ( همان كتاب و همان صفحه ) كه اين مضمون را گفته است :
« از احمد بن حنبل پرسيدم كدام كتابها را شايسته مىدانى من براى فهم و فتح آثار مطالعه كنم . راى مالك يا ثورى يا اوزاعى ؟ احمد سخنى گفت كه من رعايت مقام اينان را بازگو نمىكنم آنگاه گفت : بر تو باد به شافعى كه رسيدنش به صواب از ايشان برتر و پيرويش از آثار نسبت به آنان بيشتر است . از او پرسيدم در بارهء كتابهاى شافعى چه مىگويى ؟ آيا كتابهايى از وى كه در نزد عراقيان است بهتر و محبوبتر است در نزد تو يا كتابهايى كه در نزد مصريان است ؟ پاسخ چنين داد :
« بر تو باد به كتابهايى كه در مصر نوشته چه كتبى را كه در عراق نوشته محكم و متقن نكرده و بمصر رفته پس آنها را در آنجا پخته و محكم ساخته است . . » ياقوت در « معجم الادباء » شرح حال شافعى را به تفصيل آورده كه سه امر زير از آنجا نقل مىگردد :
1 - كتاب « الرّساله » را در جوانى به خواهش عبد الرحمن بن مهدى ، كه از او خواسته كتابى كه شامل معانى قرآن و جامع قبول اخبار و حجّت بودن اجماع و بيان ناسخ و منسوخ از قرآن و سنت باشد برايش وضع كند ، نوشته است .
2 - علَّت مرگ او را حكايتى آورده بدين خلاصه : « مردى از شاگردان مالك بن انس به نام فتيان در مصر بوده و با شافعى مناظره مىداشته روزى در مسأله‌اى اختلاف ايشان بدانجا كشيده كه فتيان زبان به ناسزا گشوده و شافعى را فحش داده و زشت گفته خبر به امير مصر رسيده شافعى را از واقعه پرسيده و چون حقيقت امر را دانسته دستور داده است فتيان را تازيانه زده و بر شتر سوار كرده و در شهر گردانده‌اند . آنگاه گروهى


صفحه 757


از مردم مصر تعصب ورزيده و به حلقهء درس شافعى رفته و چون شاگردانش باز گشتند و شافعى تنها مانده بر او هجوم آورده و او را به سختى زده‌اند پس به خانه برده شده و بيمار گرديده تا در گذشته است .
3 - قريب صد و پنجاه كتاب براى شافعى نام برده كه همان كتابهاى معروف فقهى يعنى ابواب و مباحث فقه است و از جمله كتب او كتابى به نام « كتاب ابطال الاستحسان » و « كتاب حبل الحبله » و « كتاب خلاف مالك و الشافعي » ياد شده است .


صفحه 758


< فهرس الموضوعات > امام احمد بن محمّد بن حنبل :
1 - سال ولادت و سال وفات احمد حنبل < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 2 - تأليفا احمد < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 3 - مسند احمد و احتوائش بر متجاوز از چهل هزار حديث < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 4 - احمد بن محمد بن حنبل < / فهرس الموضوعات > - 4 - احمد بن حنبل 164 - 241 ابو اسحاق شيرازى در « ذكر فقهاء بغداد » نخستين كسى را كه ياد كرده احمد بن محمد بن حنبل است و او را چنين عنوان و ترجمه كرده است :
« ابو عبد الله احمد بن محمد بن حنبل بن هلال شيبانى رضى الله عنه .
« احمد به سال يك صد و شصت و چهار ( 164 ) متولد شده و در روز جمعه از ماه رجب از سال دويست و چهل و يك در گذشته است . قتيبة بن سعيد گفته است : اگر احمد بن حنبل عصر مالك و ثورى و اوزاعى و ليث بن سعد را ادراك كرده بود او بر ايشان مقدم مىبود . پس به قتيبه گفته شده است : تو احمد را به « تابعان » ملحق مىسازى و از ايشان بشمار مىآورى ! ! پاسخ داده است آرى به بزرگان تابعان . و ابو ثور گفته است : احمد بن حنبل از ثورى اعلم و افقه است » محمد بن اسحاق ، ابن نديم ، او را به نام ابو عبد الله احمد بن حنبل ياد كرده و كتابهاى زير را براى او نام برده است .
« كتاب العلل ، كتاب التّفسير ، كتاب النّاسخ و المنسوخ ، كتاب الزّهد ، كتاب المسائل ، كتاب الفضائل ، كتاب الفرائض ، كتاب المناسك ، كتاب الايمان ، كتاب الاشربة ، كتاب طاعة الرّسول ، كتاب الرّدّ على الجهميّة ، كتاب المسند و يحتوى على نيّف و اربعين الف حديث » مهمترين كتب احمد همين كتاب مسند است كه چندى پيش در حجاز با تصحيح و چاپى بسيار خوب در مجلَّداتى متعدّد به چاپ رسيده و مورد استفاده شده است .
ابو نعيم در بارهء احمد بن محمد بن حنبل هم پس از اين كه او را بعنوان « و منهم الامام المبجّل و الهمام المفضل ابو عبد الله احمد بن حنبل » ياد كرده به تفصيل سخن رانده


صفحه 759


< فهرس الموضوعات > 4 - قضيه « محنت » < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 5 - سختگيري مأمون درباره مخلوق بودن قرآن < / فهرس الموضوعات > تاريخ ولادت و وفات او را از گفتهء پسرانش ، موافق نقل بالا از ابو اسحاق ، آورده و جلالت و نبالت او را در نزد علماء و محدّثان و فقيهان ذكر كرده و شمّه‌اى در بارهء زهد او گفته و احاديثى به اسناد از او چون « كلّ مولود يولد على الفطرة فابواه يهوّدانه و ينصّرانه » و « كلّ مسكر خمر و كلّ خمر حرام » ، مسند به پيغمبر ( ص ) نقل نموده قضيهء « محنت » را هم از چند طريق ( كه « اصحّ روايات در قضيهء محنت را » آن دانسته كه از طريق ابو الفضل صالح بن احمد حنبل حكايت كرده ) آورده است قضيهء « محنت » كه از جنبهء فقهى هم بسيار قابل توجّه است و طبرى و ابن اثير و غير اين دو ، آن را به تفصيل در كتب خويش آورده‌اند . از اين كتب ، خلاصه و در اينجا ياد مىگردد .
چنان كه در ذيل ترجمهء شافعى اشاره شد چند مسألهء كلامى از سالها پيش از مأمون ، و شايد برخى از آنها از اواخر زمان صحابه ، مورد توجّه و بلكه گفتگو قرار گرفته ، يكى از آنها مسألهء قضا و قدر و به عبارت مشهور جبر و اختيار و ديگرى مسألهء مخلوق بودن يا نبودن قرآن مجيد بوده است . اين دو موضوع از زمان هارون و شايد مدتها پيش از هارون ميان فقيهان هم بحث در آن باره به ميان آمده و از لحاظ فقهى حكم « تكفير » و دادن « كفّاره » تحقق يافته است .
در زمان مأمون و بخصوص در اواخر عهد وى گفتگو در مسأله « مخلوق » بودن يا مخلوق نبودن قرآن مجيد بالا گرفته و سخت مورد توجّه و بحث گرديده به طورى كه در سال دويست و هجده ( 218 ) كه آخرين سال خلافت و حيات مأمون بوده و خود به مخلوق بودن قرآن ، اعتقاد و ايمان مىداشته و مردم را به اين عقيده مىخواسته در اين باره فرمانى صادر كرده و اشخاص مهم را از دانشمندان دينى و قاضيان و محدثان نامى به اين اعتقاد مىخوانده و با ايشان مناظره و مباحثه مىكرده و بالاخره آنان را به اقرار و اعتراف به مخلوق بودن قرآن وا مىداشته و بر اين ايمان و اعتقاد امتحان مىكرده است و به لحاظ همين امتحان بوده كه اين واقعه در زبان تاريخ به نام « محنت » ياد گرديده است .
در ماه ربيع الاول سال دويست و هجده ( 218 ) مأمون از « رقه » ببغداد


صفحه 760


< فهرس الموضوعات > 6 - أمر مأمون بأمتحان قاضيان و فقيهان < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 7 - نامه مأمون بوالي بغداد و دستور بأمتحان < / فهرس الموضوعات > به اسحاق بن ابراهيم[1]نوشته كه قضاة و شهود و محدّثان را در بارهء قرآن ، امتحان كند پس هر كس به مخلوق بودن آن اقرار كند دست از او بردارد و رهايش سازد و هر كس اقرار نكند به مأمون بنويسد تا به آن چه در باره اش صلاح بداند وى را بدان امر فرمايد اين نامه و فرمان مفصّل است و به گفتهء طبرى نخستين نامه ايست كه مأمون در اين باب نوشته است .
اين نامه كه آن را طبرى در تاريخ خود آورده است و چون بر وضع حال قاضيان آن زمان و استدلال فقهى مأمون بر ايشان اشعار دارد ، با اندك تلخيص ، ترجمه و آورده مىشود :
« همانا خدا را بر پيشوايان و خلفاء مسلمين حق است تا دين را ، كه نگهدارى آن از ايشان خواسته شده ، و مواريث نبوّت را كه ايشان به ارث برده ، و اثر علم را كه نزد آنان به وديعه نهاده ، اقامه كنند و به پا دارند و در ميان رعيت حقرا به كار بندند و فرمان خدا را در ايشان به راه برند و امير المؤمنين از خدا توفيق در اين كار را مىخواهد و به رحمت و منّت وى اميد دارد .
« امير المؤمنين دانسته است كه جمهور اعظم و سواد اكثر از سفلهء عامّه و اراذل رعيّت از آنان كه داراى رويّه و فكر و نظر و استدلال و روشنايى بنور علم نيستند بلكه به خدا جاهل و از شناختن او كور و از راه حقيقت دين و توحيد و ايمان به او منحرف و . . و در همهء اقطار و آفاق پراكنده‌اند گمراه گشته و به ضلالت افتاده پس اينان خدا و قرآنى را كه فرستادهء او است مساوى و برابر دانسته و اجتماع و اتّفاق كرده‌اند بر اين كه قرآن هم قديم و ازلى است و او را خدا خلق و احداث و اختراع نكرده است با اين كه خدا در محكم كتاب مقدّس خود كه آن را شفاء صدور مؤمنان و هدى و رحمت


[1]اسحاق بن ابراهيم بن حسين بن مصعب مصعبى برادر زادهء طاهر بن حسين معروف به ذو اليمينين سردار مشهور مأمون است . اسحاق بتعبير ابن اثير : « و كان صاحب الشرطة ببغداد ايام المأمون و المعتصم و الواثق و المتوكل » و در سال دويست و سى و پنج در گذشته و متوكل در مرگ او به جزع آمده است .


صفحه 761


بر ايشان قرار داده گفته است : * ( « إِنَّا جَعَلْناه قُرْآناً عَرَبِيًّا » ) * و روشن است كه مجعول خدا مخلوق او است و بازگفته است : * ( « الْحَمْدُ لِلَّه الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ ، وَجَعَلَ الظُّلُماتِ وَالنُّورَ » ) * و گفته است * ( « كَذلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ » ) * پس خبر داده است كه در قرآن قصه هايى است از امورى كه آنها را بعد احداث كرده و از امور پيش از آنها حكايت كرده است . و باز گفته است : * ( « الر كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُه ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ » ) * و هر محكمى كه تفصيل داده شده باشد آن را محكم كننده و تفصيل دهنده‌اى لازم است و خدا است كه كتاب خود را محكم كرده و تفصيل داده پس او است خالق و ابتداع - كنندهء آن .
آنگاه آنان كسانى هستند كه مجادله بباطل كرده و مردم را بسوى گفتهء خود خوانده و خود را به سنّت نسبت داده ( سنّى خوانده ) و حال اين كه در هر فصلى از كتاب خدا حكايت است از بطلان قول ايشان و تكذيب است از ادعاء آنان كه ردّ مىكند گفته و نحلهء آنان را .
« بعلاوه ايشان اظهار مىدارند كه آنان بر حقّند ، و اهل دين ، و اهل جماعت ، و ديگر مردم اهل باطل و كفر و افتراق پس به اين ادّعاء بر مردم برترى خواستند و جاهلان را مغرور ساختند و فريب دادند تا اين كه گروهى از تظاهر كنندگان بدين و خاشعان براى غير خدا هم با ايشان در اين باره موافق شدند و در اين آراء فاسده خود را موافق آنان نشان دادند و بدان گفته ها ميل كردند تا در نزد ايشان آبرو يابند و رياست و عدالت خود را ثابت دارند پس حق را رها كردند و بباطل ايشان رو آوردند و از خدا برگشتند و به گمراهى رفتند پس شهادت اينان به واسطهء تزكيهء آنان پذيرفته گرديد و ، با همه تباهى و فسادى كه در دين داشتند و بدى و نادرستى كه در نهاد ايشان بود و سستى و خرابى كه در يقين و نيّت آنان راه داشت ، احكام به شهادت ايشان نفوذ مىيافت و همين هم منظور ايشان بود كه از موافقت و متابعت باطل و دروغ بستن بر خدا و رفتن از راه فاسد و حال اين كه خدا از ايشان پيمان گرفته كه جز حق نگويند و بر خدا افتراء


صفحه 762


نزنند ايشان كه خدايشان كر و كور ساخته . آيا قرآن را تدبّر نمىكنند يا اين كه دلهاى ايشان قفل زده شده است ؟
« پس امير المؤمنين چنان مىداند كه اينان بدترين امّت و رؤساء ضلالت هستند بهرهء آنان از خداشناسى و توحيد ، ناقص و نصيبشان از ايمان ، خسيس و فرومايه است ايشان اوعيهء جهالت و اعلام دروغ و زبان شيطانند در ميان پيروان و دوستان او . .
و اينان سزاوارترين كسانند كه به راستگويى ايشان اعتماد نشود و شهادت ايشان پذيرفته نگردد و گفتار و كردارشان مورد اعتبار نباشد چه عملى درست نيست مگر پس از يقين و يقينى نيست مگر پس از استكمال حقيقت اسلام و اخلاص در توحيد و آن كس كه از رشد و حظَّ در ايمان به خدا و توحيد او كور باشد از ديگر امور : عمل باشد يا قصد ، در شهادتش كورتر و گمراه تر است .
« و به جان امير المؤمنين سوگند كه حريصترين مردم بر كذب در گفتار و دروغ گفتن بباطل ، در مقام شهادت ، كسى است كه بر خدا و وحى او دروغ بندد و چنان كه شايسته است خدا را نشناسد و شايسته ترين كسان به اين كه شهادت او در حكم خدا و دين او طرح و ردّ گردد كسى است كه شهادت خدا را بر كتاب او ردّ كند و نپذيرد و حق خدا را بباطل خود از ميان برد .
« پس به رسيدن اين نامه همه قضاة را كه در آنجا هستند فراهم آور و اين نامه را بر ايشان بخوان و ايشان را در آن چه مىگويند امتحان كن و اعتقاد آنان را در بارهء مخلوق و محدث بودن قرآن كشف كن و به ايشان بفهمان و اعلام فرما كه امير المؤمنين در كار خود از ايشان استعانت نمىجويد و در آن چه خدا به او واگذاشته و نگهدارى امور رعايا را به او سپرده به كسانى كه بدين و خلوص توحيد و يقين آنان وثوق ندارد اعتماد نمىكند .
« پس اگر به مخلوق بودن قرآن ، اقرار كردند و با امير المؤمنين در اين عقيده موافق بودند و به راه هدايت و نجات گام برداشتند ايشان را بفرما شهودى را كه بر مردم شهادت مىدهند حاضر كنند و از ايشان اين مسأله را بپرسند و هر كدام اقرار بر محدث