بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 791


كرده و غرائب و فوائد در آن آورده جز اين كه در ترجمهء اشخاص سخت به اختصار رفته و بسا كه به نام شخص اكتفا كرده است .
« سپس امام شيخ الاسلام ابو اسحاق ابراهيم بن على شيرازى متوفى به سال 476 مختصر خود را در اين باب تأليف كرده و بعد از وى خلقى بسيار آمده‌اند كه در مختصر او يادى از ايشان نيست . بعد از آن ، بنقل از سمعانى ، و ابن صلاح ، حافظ ابو محمّد عبد الله بن يوسف گرگانى متوفّى به سال 489 تأليف كرده ليكن من خودم آن را نديده‌ام بعد از آن قاضى ابو محمد عبد الوهاب بن محمد شيرازى متوفّى به سال 500 تاريخ الفقهاء نوشته كه باز هم من آن را نديده‌ام . بعد محدث ابو الحسن على بن ابى القاسم بيهقى معروف به « ابن فندق » متوفى به سال 656 كتابى در اين باب به نام « وسائل الالمعىّ فى فضائل اصحاب الشافعىّ » تأليف كرده كه آن را نيز نديده‌ام . . » چلپى همين طور از سبكى مؤلَّفات اين باب را تا سال 644 نقل كرده آنگاه خود كاتب چلپى ادامه داده و گفته است :
« پس از آن قاضى تاج الدين بن سبكى متوفى به سال 771 در اين باب سه كتاب بزرگ و كوچك و ميانه تأليف كرده كه جامعترين كتابهاى تأليف شده در اين باب و چنان است كه خود او گفته « . . اميدوارم كه فقيه نامى را در كتابهاى متداول امروز نيابد مگر اين كه در اين طبقات موجود باشد و ببيند » . . » پس چند كتاب ديگر را تا سال 780 ، از نوع كتب « طبقات شافعيّه » كاتب چلپى ياد كرده است ، و در ذيل عنوان « طبقات المالكيّة » تنها تأليف برهان الدين ابراهيم بن على بن محمد مدنى متوفّى به سال 799 را كه به نام « الدّيباج المذهّب فى علماء المذهب » ناميده شده و آن را قاضى عياض بن موسى يحصبى ، تذييلى به نام « ترتيب المدارك » و قرافى تذييلى به نام « توشيح الدّيباج » نوشته‌اند ياد كرده است . و در ذيل « طبقات الحنبليّة » كتابى به همين نام تأليف قاضى ابو حسين محمد بن محمّد بن حسين ابو يعلى حنبلى فرّاء ( شهيد به سال 526 ) را ياد كرده و گفته است .
« اين كتاب را بر شش طبقه ترتيب داده كه دو طبقه نخست به ترتيب حروف


صفحه 792


معجم و چهار طبقه بعد به ترتيب عمر و وفات است و به سال 512 خاتمه يافته است .
چند تن از علماء حنبلى بر آن تذييل نوشته‌اند كه آخرين ايشان ، تا زمان كاتب چلپى ، ابن مفلح قاضى حنبلى متوفى به سال 803 بوده است .
به نظر چنان مىرسد كه مناسب است در اين اوراق از اصحاب مذاهب مزبوره هم يادى به ميان آيد تا چنان كه اصل مذاهب و مؤسسان و امامان آنها دانسته و شناخته شده اصحاب و مروّجان آنان نيز تا حدّى دانسته و شناخته گردند .
پس در اين كار هم كتاب « طبقات الفقهاء » ابو اسحاق شيرازى را كه مختصر و جامع مذاهب ياد شدهء در اين اوراق است مورد استفاده قرار داده و اصحاب مذاهب مزبوره را به ترتيب زير از آن كتاب ياد مىكنم :
1 - اصحاب ابو حنيفه .
2 - اصحاب مالك 3 - اصحاب شافعى 4 - اصحاب احمد حنبل 5 - اصحاب داود بن على اصفهانى 6 - اصحاب محمّد بن جرير طبرى


صفحه 793


1 اصحاب و شاگردان ابو حنيفه ابو اسحاق شيرازى در كتاب « طبقات الفقهاء » بزرگان اصحاب ابو حنيفه را كه تا زمان او ( بعد از سال چهار صد قمرى ) وجود يافته و به مذاهب او گرويده و پرچمدار آن مذهب بشمار رفته و هر كدام از ايشان در زمان خويش به شهرت رسيده‌اند تحت عنوان « و امّا ابو حنيفة ، رحمه الله تعالى ، فقد انتقل فقهه إلى جماعة من اصحابه منهم . . » در هفت طبقه ياد كرده و نزديك پنجاه كس از اكابر و مشاهير آنان را در طىّ اين هفت طبقه نام برده است[1].
در اين اوراق كسانى را كه ابو اسحاق آورده ، به همان ترتيب ، و در حدود ترجمهء آن چه وى گفته ، ياد مىگردند و چند كس از مقدّمان ايشان كه شهرتى بيشتر و آثارى زيادتر در فقه مىداشته‌اند بيشتر مورد معرفى قرار مىگيرد .
از طبقهء نخست ، اشخاص زير را نام برده است :
1 - ابو يوسف ، يعقوب بن ابراهيم ، قاضى مشهور .
2 - ابو هذيل ، زفر بن هذيل عنبرى .


[1]ابن نديم ، استادان و هم عدهء بسيارى از شاگردان و اصحاب ابو حنيفه را ، در فن دوم از مقالهء ششم كتاب « الفهرست » تحت عنوان « فى اخبار العلماء و اسماء ما صنفوه من الكتب ، فى اخبار ابى حنيفه و اصحابه العراقيين ، اصحاب الرأي » بى اين كه طبقه بندى كرده باشد آورده است .


صفحه 794


3 - ابو سليمان ، داود بن نصر طائى ، كه نخست از اصحاب و مروّجان ابو حنيفه بوده و از آن پس زهد و انزوا بر وى چيره گشته و به سال يك صد و شصت ( 160 ) و به قولى يك صد و شصت و پنج ( 165 ) در كوفه وفات يافته است .
4 - ابو عبد الله ، محمّد بن حسن شيبانى .
5 - حسن بن زياد لؤلؤى[1]كه به سال يك صد و هشتاد و چهار ( 184 ) وفات يافته و يحيى بن آدم در باره اش گفته كه : « كسى را فقيهتر از لؤلؤى نديده است » لؤلؤى شغل قضاء را مىداشته و از آن استعفاء داده است .
6 - يوسف بن خالد سمتى[2].
7 - ابو اسماعيل ، حمّاد بن ابو حنيفه 8 - حفص بن غياث ( عبد الله بن مبارك از شاگردان و اصحاب اين حفص بوده ليكن از مذهب او برگشته و او را ترك گفته است ) .
از اين طبقه چهار شخص زير كه مشهورترند و آثار ايشان بيشتر است مناسب مىنمايد كه بيشتر در بارهء ايشان سخن به ميان آيد :
1 - ابو يوسف . 2 - زفر 3 - شيبانى 4 - حفص بن غياث


[1]ابن نديم كنيهء حسن را ابو على آورده كه گفته است : « حسن از كسانى است كه بىواسطه از خود ابو حنيفه شنيده و فقه آموخته و مردى فاضل و به مذاهب و آراء فقهى ابو حنيفه عارف بوده و به سال دويست و چهار ( 204 ) وفات يافته و به گفتهء طحاوى ، كتاب « المجرد لأبي حنيفة » بروايت او است ، و كتاب « ادب القاضي » و « كتاب الخصال » و « كتاب معانى الايمان » و « كتاب النفقات » و « كتاب الخراج » و « كتاب الفرائض » و « كتاب الوصايا » هم تأليف داشته است .
[2]« بفتح سين و سكون ميم و در آخرش تاء دو نقطه ، اين نسبت به سمت ( هيئت ) است و جماعتى به اين نسبت شهرت يافته‌اند كه از ايشانست ابن خالد يوسف بن خالد بن عمر سمتى متوفى به سال يك صد و هشتاد و هفت ( 187 ) كه او را بخاطر ريش و هيئت وى سمتى گفته‌اند » ( اللباب )


صفحه 795


[ طبقه اول ] - 1 - ابو يوسف ابو اسحاق او را بدين مضمون ياد كرده است :
« ابو يوسف يعقوب بن ابراهيم بن حبيب بن سعد بن حميد انصارى از اولاد ابو دجّانه انصارى صحابى است كه به سال يك صد و هشتاد و دو ( 182 ) در بغداد وفات يافته است .
« ابو يوسف نخست از اصحاب حديث بوده از آن پس « رأى » بر او غلبه كرده وى در آغاز فقه را از محمد بن عبد الرحمن ، ابو ليلى ، گرفته و پس از آن از ابو حنيفه از طرف هارون ، خليفهء عباسى مقام قضاء را مىداشته است » ابن نديم جدّ اعلى ابو يوسف را « حبته »[1]ضبط كرده و گفته است : سعد ، بزرگ و سيّد بنى حبته بوده و ابو يوسف از اعمش و هشام بن عروه روايت مىكرده و حافظ حديث مىبوده كه ملازمت ابو حنيفه را يافته و به « راى » گراييده و « راى » بر او غالب شده است و در بغداد در خلافت رشيد قضا را تا سال يك صد و هشتاد و دو كه در گذشته


[1]خطيب هم در تاريخ « حبته » ضبط كرده و آن را نام مادر سعد گفته و پدر سعد را بجير ياد كرده و چنين گفته است « و كان سعدا فى من عرض رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و سلَّم يوم احد فاستصغره و حبته اللَّه ، و هو سعد بن بجير بن و ام سعد ، حبتة بنت مالك بن بنى عمرو بن عوف » ابن خلكان « حبته » را بفتح حاء مهمله و سكون باء موحده و بعد آن تاء مثناة از فوق و بعد هاء ساكنه ضبط كرده و گفته است « و كشفت عن معنى هذا الاسم فى عدة مواضع من كتب اللغة و غيرها فلم اجده » و « بجير » را بفتح باء موحده و كسر حاء مهمله ضبط كرده آنگاه گفته است « و قيل : هو بضم الباء و بالجيم المفتوحة . و الاول اصح »


صفحه 796


تصدّى مىداشته است و او را پسرى به نام يوسف بوده كه در حيات پدر ، قاضى شده و در سال يك صد و نود و دو ( 192 ) وفات يافته است .
باز ابن نديم چنين گفته است :
« ابو يوسف را در اصول و امالى كتبى است به اين قرار : كتاب الصّلاة ، كتاب الزّكاة ، كتاب الصّيام ، كتاب الفرائض ، كتاب البيوع ، كتاب الحدود ، كتاب الوكالة ، كتاب الوصايا ، كتاب الصّيد و الذّبائح ، كتاب الغصب و الاستبراء » .
« و هم او را املائى است كه بشر بن وليد آن را روايت كرده و اين املاء برسى و شش كتاب از آن چه ابو يوسف آنها را تفريع كرده محتوى است . و از جمله كتب او است :
كتاب اختلاف الامصار ، كتاب الرّد على مالك بن انس ، كتاب رسالته فى الخراج إلى الرّشيد ، كتاب الجوامع كه آن را براى يحيى بن خالد تأليف كرده و بر چهل كتاب محتوى است و در آن اختلاف مردم و هم راى مختار خويش را ياد كرده است و معلَّى بن منصور رازى ، ابو يعلى ، از جمله كسانى است كه از ابو يوسف روايت كرده‌اند .
ابو يعلى فقه و اصول و كتب او را روايت كرده و سال دويست و يازده ( 211 ) در بغداد وفات يافته است » خطيب در تاريخ ( جلد 14 صفحه 242 ) بيش از دوازده صفحه در بارهء ابو يوسف نوشته و در آغاز ، كسانى را كه ابو يوسف از ايشان سماع داشته مانند ابو اسحاق شيبانى و سليمان تيمى و يحيى بن سعيد انصارى و سليمان اعمش و هشام بن عروه ، و عطاء بن سائب و حسن بن دينار و ليث بن سعد و چند كس ديگر نام برده و هم كسانى را كه از وى روايت كرده‌اند مانند محمد بن حسن شيبانى و بشر بن وليد كندى و علىّ بن جعد و احمد بن حنبل و يحيى بن معين و گروهى ديگر از اين قبيل ياد كرده است و گفته است : موسى بن مهدى قضاء بغداد را به او ، كه در آنجا ساكن بوده ، وا گذاشته و بعد از موسى هادى ، خليفهء عباسى ، هارون هم ولايت قضاء را به او داده و او نخستين كسى است كه در اسلام بعنوان « قاضى القضاة » خوانده شده است چنان كه اول كسى كه


صفحه 797


به لقب « قاضى » در اسلام شناخته شده سليمان بن ربيعهء باهلى بوده است[1]خطيب قضايايى از ابتداء ورود ابو يوسف به كار تحصيل علم و مجالس تدريس و بحث و هم مجالس و مباحث علمى او آورده است كه برخى از آنها طرز تفقه و اجتهاد او را مىنماياند در اين اوراق هم مناسب است شمه‌اى از آن چه خطيب آورده ياد گردد :
در بارهء ابتداء ورود او به دانش آموزى به اسناد از خود او چنين آورده كه گفته است :
« پدرم ، ابراهيم ، هنگامى كه من كودكى در دامان مادر بودم مرد . مادرم مرا به قصّارى ( جامه شو ) سپرد تا او را خدمتگزار باشم . من آن كار را رها مىكردم و به حلقه درس ابو حنيفه مىرفتم و سخنان او را گوش مىدادم . مادرم از دنبال من مىآمد و مرا از آنجا مىگرفت و به نزد قصّار مىبرد . ابو حنيفه به اين كار توجّه داشت و حرص مرا بر فرا گرفتن علم مىديد . چون فرار من بسيار شد و مادرم بدين كار گرفتار گرديد ناچار با ابو حنيفه به عتاب بر آمد و گفت : اين كودك را جز از راه تو فسادى نيست . اين كودكى است يتيم و بىچيز كه من او را از ريسندگى خود نان مىدهم و آرزويم اينست كه بتواند دانگى بدست آورد و خود را به نانى برساند . ابو حنيفه مادرم را گفت : اى زن به زودى اين كودك از نتيجهء علم اندوزى فالوذج ( نوعى حلوا است ) با روغن پسته نصيبش مىگردد . پس مادرم باز گشت و ابو حنيفه را گفت : تو پيرى هستى كه خرف شده‌اى و خردت از سر رفته است ! « آنگاه من ابو حنيفه را ملازم شدم و خداوند مرا از علم بهره مند ساخت و مقامى بلند يافتم به طورى كه متصدّى قضاء گشتم و با هارون بر خوان او مىنشستم و با وى غذا مىخوردم . روزى چنان افتاد كه براى هارون فالوده آوردند به من گفت : از اين بخور


[1]« القاضي ، هذه النسبة إلى القضاء بين الناس و الحكومة . و اول من عرف بهذا اللقب سلمان بن ربيعة الباهلى و هو اول قاض بالكوفة استقضاه عمر بن الخطاب و ابو يوسف يعقوب بن ابراهيم القاضي صاحب ابى حنيفة و هو اول من سمى قاضى القضاة و به انتشر مذهب ابى حنيفة » ( اللباب )


صفحه 798


زيرا چنان نيست كه هر روز براى ما چنين چيزى ساخته شود . گفتم : يا امير المؤمنين مگر اين چيست ؟ گفت : اين فالوده است با روغن پسته . من خنديدم . گفت : چرا خنديدى ؟ قضيه كودكى خودم را از آغاز تا انجام و گفته ابو حنيفه را ، به مادرم برايش بازگو كردم . تعجب كرد و گفت : به جانم سوگند علم ، آدمى را بالا مىبرد و در دنيا و آخرت او را سود مىدهد » .
باز به اسناد آورده كه محمد بن عماره گفته است :
« روزى ابو يوسف و زفر را نزد ابو حنيفه ديدم كه مسأله‌اى را عنوان و طرح كرده بودند و از هنگام بر آمدن خورشيد تا هنگام ظهر مباحثه داشتند و چون ابو حنيفه به سود يكى حكم مىكرد ديگرى دليل و حجّت از وى مىخواست و او حجّت مىآورد تا اين كه اذان ظهر بلند شد ابو حنيفه جانب ابو يوسف را گرفت و حقرا به جانب او داد و دست بر ران زفر نهاد و گفت : لا تطمعنّ فى الرّياسة بأرض يكون هذا بها . » و به اسناد از اسماعيل پسر حمّاد بن ابو حنيفه چنين آورده كه گفته است :
« اصحاب ما ، سى و شش مردند كه بيست و هشت كس از ايشان قضاء را صالح و شايسته‌اند و شش كس فتوى را و دو كس چنان هستند كه مىتوانند قضاة و اصحاب فتوى را تربيت و تأديب كنند پس به ابو يوسف و زفر اشاره كرد » و هم آورده است كه مردى در مجلس درس ابو يوسف حاضر مىشد ليكن هيچ گاه سخنى نمىگفت . روزى ابو يوسف وى را پرسيد كه چرا سخن نمىگويد ؟ آن مرد به سخن در آمد و چنين گفت : كسى كه روزه دارد چه وقت مىتواند افطار كند ؟ ابو يوسف پاسخ داد : هنگامى كه خورشيد غائب گردد . آن مرد گفت : اگر خورشيد تا نيمهء شب غائب نگردد و غروب نكند ! ؟ ابو يوسف خنديد و گفت تو در خاموشى و سكوت خويش ، راهى صواب رفتى و من در اين كه خواستم به سخن درآيى و چيزى بگويى بر خطاء رفتم . آنگاه به اين دو بيت تمثّل جست :
< شعر > عجبت لإزراء العيىّ بنفسه و صمت الَّذى قد كان للقول اعلما < / شعر >