بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 805


آب پيدا كنى . و سفيان گفته است : جامه ات را بشوى چه اگر در واقع نجس باشد به شستن طاهر مىگردد و اگر پاك باشد نظافت او افزون مىگردد . و شريك گفته است : بر جامه ات بشاش و آنگاه آن را بشوى و تطهير كن ! . » ابن خلَّكان پس از نقل قضيهء فوق چنين اظهار نظر كرده است :
« و قد احسن زفر فى فصله بين هذه الثّلاثة فى ما افتى به فى هذه المسألة و فى ما ضربه لسائله من الأمثلة » در اينجا اين ياد آورى شايد به جا باشد كه طرح اين سؤال بر مبناى حلال بودن شرب نبيذ است كه آن فقيهان عقيده مىداشته‌اند ليكن بهر حال اين مسأله از نظر مبانى فقهى شيعه از چند جهت قابل توجه است يكى اين كه نبيذ در فقه شيعه بخصوص كه مسكر هم بوده حرام است ديگر اين كه اجراء عقود و ايقاعات در حال مستى و عدم توجّه و قصد بىتأثير است سه ديگر اين كه در طلاق حضور دو عادل شرط صحت آنست پس مسأله با رعايت مبانى و مدارك استنباطى و تقيّد به آنها وضعى دارد و از لحاظ آزادى رأى و عمل به قياس وضعى ديگر و بهر حال آن چه ابو حنيفه گفته و فتوى داده است با اصول و مبانى موافقت دارد و الله العالم .
- 3 - شيبانى ابو اسحاق ، شيبانى را بدين مضمون عنوان و ياد كرده است .
« ابو عبد الله محمّد بن حسن شيبانى مولى بنى شيبان در سال يك صد و هشتاد و هفت ( 187 ) به سنّ پنجاه و هشت ( 58 ) سالگى در رى وفات يافته است .


صفحه 806


« شيبانى چند سال به مجلس درس ابو حنيفه حاضر مىشده و پس از او نزد ابو يوسف فقه فرا گرفته و كتابهايى بسيار تأليف كرده و علم ابو حنيفه را نشر داده است .
« شافعى گفته است : از علم شيبانى به اندازه بار شترى حمل كردم . و همو گفته است هيچ كس را نديدم كه از وى مسأله‌اى را بپرسند كه به نظر و فكر نياز داشته باشد و در چهرهء او كراهت و ناراحتى نبينم مگر محمد بن حسن شيبانى را .
« ربيع بن سليمان گفته است : شافعى به شيبانى نامه نوشته و چند كتاب او را از وى خواسته كه برايش بفرستد تا از آنها براى خويش نسخه برگيرد . شيبانى فرستادن آنها را بتأخير انداخته پس شافعى بوى چنين نوشته است :
< شعر > قل لمن لم تر عين من رآه ، مثله و من كأنّ من رآه قد رأى من قبله العلم ينهى اهله ان يمنعوا اهله لعلَّه يبذله لأهله لعلَّه < / شعر > چون اين نامه به شيبانى رسيد همان دم بىدرنگ كتابها را براى شافعى فرستاده است . شيبانى و كسائى در رى مرده‌اند پس هارون گفته است : « دفنت الفقه و العربيّة بالرّي » ابن نديم پس از عنوان شيبانى به همان قرار كه از ابو اسحاق نقل شد اين مضمون را آورده است :
« . . در واسط تولَّد و در كوفه نشو و نما يافته و حديث فرا گرفته است .
از مسعر بن كدام و مالك بن مسعود و عمر بن ذر و اوزاعى و ثورى سماع داشته و در مجلس ابو حنيفه حضور مىيافته و از او علم گرفته پس « راى » بر وى غالب شده و ببغداد رفته و در آنجا منزل گزيده و هارون رشيد قضاء رقّه را به او داده و بعد او را معزول ساخته و چون هارون به خراسان رهسپار شده شيبانى را با خود همراه برده و شيبانى در رى به سال يك صد و هشتاد و نه در همان سال كه كسائى هم وفات يافته در گذشته است و هنگام مرگ پنجاه و هشت سال داشته است . . »


صفحه 807


« ابن نديم قريب هفتاد كتاب براى محمد بن حسن شيبانى از قبيل كتاب الصّلاة كتاب الزّكاة ، كتاب المناسك ، و ديگر كتب فقهى از اين گونه نام برده و « كتاب - الحيل » و « كتاب اجتهاد الرأي » و « كتاب الاستحسان » و « كتاب اصول الفقه » و « كتاب الرّد على اهل المدينة » هم در جمله كتابهايى است كه ابن نديم آنها را از تأليفات شيبانى ياد كرده است .
خطيب هم در ترجمهء شيبانى مطالبى آورده ( جلد دوم - صفحه 172 - 182 ) كه مضمون برخى از آنها ياد مىگردد :
« ابو عبيد گفته است با محمد بن حسن شيبانى نشسته بوديم كه هارون رشيد در آمد پس حاضران همه احترام خليفه را به پا خاستند جز محمد بن حسن كه نشسته بود و بر نخاست . هارون به جايگاه خود رفت و پس از اندك مدّتى محمد بن حسن به حضور خواسته شد اصحاب وى نگران شدند و بيمناك بودند تا برگشت و دل خوش و شادمان بود و چنين گفت : هارون به من گفت : چرا تو مانند ديگر مردم قيام نكردى ؟ گفتم :
خوش نداشتم از آن كه مرا در آن قرار داده‌اى بيرون روم : تو مرا اهل علم دانسته و در اين طبقه‌ام مقرّر داشته‌اى نخواستم خود را در طبقه خادمان قرار دهم و همانا پسر عمّت صلَّى الله عليه و سلَّم گفته است :
« من احبّ ان يتمثّل له الرّجال قياما فليتبوّأ مقعده من النّار » و همانا مراد وى از اين گفته ، علماء بوده پس كسى كه به حق خدمت قيام و ملك را اعزاز كند كارى براى هيبت و وحشت دشمن انجام داده و كسى كه سنّتى را كه از شما گرفته به كار بندد و از سنّت پيروى نمايد زينت و اعتبار شما خواهد بود . هارون گفت راست گفتى . . » همو ، به اسناد ، نقل كرده كه شيبانى در سن بيست سالگى در مسجد كوفه مجلس درس داشته و تدريس مىكرده است و به اسناد از مجاشع بن يوسف آورده كه اين مضمون را گفته است :
« من در مدينه نزد مالك بن انس بودم و او مردم را فتوى مىداد كه محمّد بن


صفحه 808


حسن صاحب ابو حنيفه ، در حالى كه جوانى نورس بود ، بر او در آمد و پرسيد چه مىگويى در اين مسأله كه شخصى جنب آب نمىيابد جز در مسجد ؟ مالك گفت : جنب نبايد به مسجد درآيد . محمد گفت : پس او را در حالى كه هنگام نماز در رسيده و آب را هم مىبيند چه بايد كرد ؟ مالك دوباره و سه باره تكرار كرد و گفت : نبايد به مسجد درآيد چون اين سؤال و جواب بسيار شد مالك او را گفت : تو در اين باره چه مىگويى ؟
شيبانى گفت : بايد تيمّم كند و به مسجد درآيد و آب بر گيرد و بيرون رود و غسل كند و نماز بگزارد . مالك پرسيد : تو اهل كجايى ؟ شيبانى گفت : اهل اينجا و به زمين اشاره كرد . مالك گفت : در مدينه كسى نيست كه من او را نشناسم . شيبانى گفت :
چه بسيارند كسانى كه تو آنان را نمىشناسى و از جا برخاست . حاضران ، مالك را گفتند اين محمد بن حسن صاحب بو حنيفه بود . مالك با شگفتى گفت : محمد بن حسن چه گونه دروغ مىگويد از اهل مدينه است ؟ گفتند : او نگفت اهل مدينه است بلكه به زمين اشاره كرد . مالك گفت : اين كار او بر من گرانتر و سختتر است از آن سؤال و جواب .
محمد بن حسن علاوه بر مراتب فقهى كه به گفتهء حسن بن داود بيست و هفت هزار مسأله در حلال و حرام استخراج كرده و از اين رو مايهء افتخار مردم كوفه شده مردى سخنور و بسيار فصيح بوده است .
خطيب ، به اسناد ، از شافعى نقل كرده كه مىگفته است :
« ما رأيت سمينا اخفّ روحا من محمد بن الحسن ، و ما رأيت افصح منه كنت اذا رايته يقرأ كأنّ القرآن نزل بلغته » و هم خطيب به اسناد از حسن بن داود آورده كه اين مضمون را گفته است :
« اهل بصره به چهار كتاب ، افتخار مىكنند : كتاب البيان و التبيين تأليف جاحظ و كتاب الحيوان تأليف همو و كتاب سيبويه و كتاب « العين » تأليف خليل و ما افتخار مىكنيم به بيست و هفت هزار مسأله در حلال و حرام كه آنها را مردى از اهل كوفه به نام محمد بن حسن با قياسات عقلى استخراج كرده و چنانست كه مردم را جهل به آنها


صفحه 809


روا نيست و كتاب قرّاء در معانى و كتاب . . » از احمد بن حنبل سؤال شده است كه : اين مسائل دقيق را از كجا بدست آورده‌اى ؟
پاسخ گفته است : از كتابهاى محمد بن حسن . » ابن خلَّكان هم شمه‌اى از ترجمهء شيبانى را آورده و گفته است :
« شيبانى هماره ملازمت رشيد را مىداشته تا اين كه در نخستين سفر هارون به خراسان چون برى رسيده‌اند شيبانى در « رنبويه » كه از ديههاى رى بوده به سال يك صد و هشتاد و نه ( 189 ) در گذشته است . ولادتش به سال يك صد و سى و پنج ( 135 ) و به قولى يك صد و سى و يك ( 131 ) و بقول سيم يك صد و سى و دو ( 132 ) بوده است و سمعانى گفته است : شيبانى و كسائى در يك روز در رى وفات يافته‌اند » - 4 - حفص خطيب در ترجمهء حفص بن غياث بن طلق ، ابو عمرو نخعى كوفى پس از اين كه او را به همين عبارت عنوان كرده و سماع او را از اشخاص متعدد از قبيل ابو اسحاق محمد بن حسن شيبانى و سليمان اعمش و ابن جريج و سفيان ثورى گفته و هم روايت كسانى مشهور مانند فضل بن ركين و احمد حنبل و يحيى بن معين و اسحاق بن راهويه و عامّهء كوفيين را از وى ياد كرده شرحى ، به نسبت مفصل ، در باره اش آورده كه شمه‌اى از آن چه خطيب در بارهء « قضاء » او آورده و چگونگى حال او را در اين شغل مهمّ مىرساند در اين اوراق ايراد مىگردد .
هارون رشيد سه كس : عبد الله بن ادريس ، حفص بن غياث و وكيع بن جراح را براى تصدّى شغل قضاء احضار كرده چون اين سه تن بر او درآمده‌اند ابن ادريس


صفحه 810


گفته است : السّلام عليكم و خود را مانند كسى كه مفلوج است به زمين افكنده هارون فرموده است : اين پير را ببريد كه نيروى اين كار در او نيست وكيع هم انگشت بر چشم خود نهاده و گفته است : يا امير المؤمنين به خدا سوگند سالى است كه من به اين ( انگشت خود را اراده كرد ) نمىبينم او را نيز معاف داشته حفص بن غياث گفته است : اگر نبود زيادت بدهكارى و بسيارى اهل و عيال نمىپذيرفتم .
مردى نزد حفص رفته و از مسائل قضاء از او پرسيده حفص او را گفته است :
شايد اراده دارى قاضى شوى پس بدان كه آدمى انگشت خود را به چشم خويش فرو كند تا آن را بيرون آورد و به دور اندازد برايش بهتر است تا به كار قضاء پردازد .
روزى در مجلس قضاء بوده كه خليفه او را خواسته است گفته است : من اجير مردم هستم و كار ايشان را مىكنم تا كار اصحاب دعوى تمام شود و فراغ حاصل آيد من به نزد خليفه خواهم آمد و نرفت تا مراجعان و ارباب دعوى متفرق شدند .
عبيد بن غنام بن حفص ( نوهء حفص ) گفته است : حفص پانزده روز مريض شده بود مرا صد درهم داد و گفت : اين را ببر و به عامل بده و بگو اين روز ( حقوق ) پانزده روز است كه من در آن پانزده روز ميان مسلمين حكمى نكرده‌ام پس حقى در آن ندارم ! و از بيت المال است :
مردى از مردم خراسان چند شتر به سى هزار درهم به مرزبان مجوسى پيشكار امّ جعفر ( زبيده زن هارون ) فروخت مرزبان در پرداخت وجه مسامحه و مماطله مىكرد اين مماطله به درازا كشيد مرد خراسانى نزد يكى از اصحاب حفص رفت و واقعه را به او گفت و نظر از او خواست آن شخص گفت : به نزد مرزبان برو و بگو مىخواهم به خراسان بروم هزار درهم از طلب را اكنون بده باقى مانده را بعد به تو حواله خواهم كرد اگر پذيرفت و پرداخت بيا به نزد من تا باز رهنماييت كنم . آن مرد رفت و گفت و مرزبان هم پذيرفت و هزار درهم به او داد پس مرد خراسانى برگشت و قضيه را به آن شخص باز گفت .
آن شخص دستور داد كه نزد مرزبان برگرد و او را بگو : فردا كه سوار مىشوى


صفحه 811


راهت از سوى قاضى است به آن جا حاضر شو تا من كسى را وكيل كنم كه باقى مانده را بعد از تو بگيرد . آنگاه چون فردا در محضر حاضر شود تو نسبت به باقيمانده طرح دعوى كن پس چون اقرار كند قاضى او را حبس خواهد كرد و طلبت را خواهد گرفت خراسانى به نزد مرزبان رفت و خواهش خود را اظهار داشت و او پذيرفت و گفت :
جلو خانهء قاضى به انتظارم باش .
چون فردا شد و مرزبان به آن جا رسيد آن مرد گفت : خوب است پياده شوى و به نزد قاضى رويم و من در آنجا وكيلى براى گرفتن پول معيّن كنم و بيرون روم .
مرزبان فرود آمد و با هم به مجلس حفص حاضر شدند پس آن مرد گفت : اصلح الله القاضي مرا بيست و نه هزار درهم از اين مرد طلب است . حفص به مرزبان گفت :
چه مىگويى ؟ پاسخ داد : راست است اصلح الله القاضي . حفص به آن مرد گفت :
اقرار كرد اكنون تو چه مىگويى ؟ پاسخ داد مالم را مىخواهم . حفص مرزبان را گفت :
چه پاسخ دارى ؟ جواب داد : اين مال بر ملكه است . قاضى گفت : احمق كه تو باشى اقرار مىكنى بعد مىگويى مال بر سيّده است ! پس رو به طلبكار كرد و گفت : اكنون چه مىگويى اى مرد ؟ گفت : اصلح الله القاضي مالم را بدهد و گر نه حبسش كن . باز قاضى مرزبان را پرسيد : چه مىگويى ؟ پاسخ داد : مال بر سيّده است . حفص فرمود دستش را بگيريد و به زندانش ببريد - معمول چنان بوده كه قضاة بدهكاران را حبس مىكرده‌اند .
چون اين خبر به امّ جعفر ، زبيده ، رسيد خشمگين شد و به سندى فرمود مرزبان را نزدم بياور . سندى شتاب زده رفت و مرزبان را از زندان قاضى بيرون آورد .
حفص از قضيه آگاه شد گفت : من حبس كنم و سندى از حبس بيرون كند من ديگر در اين مجلس نخواهم نشست مگر مرزبان به حبس برگردانده شود سندى نزد زبيده رفت و گفت : الله ا لله اين حفص است و من از امير المؤمنين مىترسم كه بگويد : به فرمان چه كسى او را از حبس بيرون آوردم . پس به فرمان او را به حبس برگردانند و من هم در اين باره با حفص گفتگو مىكنم . زبيده ناچار پذيرفت و مرزبان به حبس برگشت .


صفحه 812


پس زبيده با هارون گفت : اين قاضى تو احمق است وكيل و پيشكار مرا سبك شمرده و حبس كرده پس او را بفرما در كار مداخله نكند و كار را به ابو يوسف واگذار هارون به خواهش زبيده دستور داد چنين نامه‌اى به حفص نوشته شد .
از آن سوى حفص آگاه شد و مرد خراسانى را گفت : شهود را حاضر كن تا من مال طلب تو را بر مرزبان مسجّل دارم . حفص در مجلس قضاء نشست و طلب را مسجّل كرد . در اين اثناء خادم هارون با نامه در آمد و گفت : اين نامه را از امير المؤمنين برايم آورده‌ام . حفص گفت : همان جا كه هستى بنشين ما در كارى هستيم تا از آن فارغ شويم . خادم گفت : نامهء امير المؤمنين است . حفص گفت : ببين من چه مىگويم :
پس چون كار ضبط و ثبت و سجّل تمام شد حفص نامه را از خادم گرفت و خواند و گفت : امير المؤمنين را سلام برسان و بگو نامه هنگامى رسيد كه من حكم را انفاذ كرده بودم . خادم گفت : به خدا سوگند دانستى چه مىكنى نامه را از من نگرفتى تا كار خود را به انجام رسانى . به خدا سوگند امير المؤمنين را از اين كار تو خبر خواهم داد .
حفص گفت : هر چه دلت مىخواهد به او بگو .
خادم رفت و واقعه را به هارون گفت . هارون خنديد و حاجب را فرمود سى هزار درهم به حفص بن غياث بدهد . يحيى بن خالد كه اين قضيه را شنيد سوار شد و به استقبال حفص كه از مجلس قضاء بر مىگشت رفت و گفت : امروز امير المؤمنين را شادمان كرده‌اى و سى هزار درهم براى تو دستور داده است سبب چه بوده ؟ گفت : خداى شادى امير المؤمنين را بيفزايد و او را از بديها به خوبى نگه دارد من كارى جز كار همه روزه نكرده‌ام آنگاه گفت : شايد به واسطهء مسجّل كردن امر بر مرزبان بوده كه بايد اين كار مىشد . .
حفص مىگفته است : به خدا سوگند من شغل قضا را متصدى نشدم مگر هنگامى كه اكل ميته بر من حلال بود . روزى كه حفص مرده يك درهم از او باقى نمانده و نهصد درهم بدهكارى داشته است ! ! عمر پسر حفص گفته است : هنگام مرگ پدرم حال اغماء بر او رخ داد من گريه