المعتبرة » و « الترغيب فى العلم » و « كتاب الوثائق » امام شافعى در حقّ اين شاگرد خود گفته است : « المزني ناصر مذهبى » مزنى به سال دويست و شصت و چهار ( 264 ) وفات يافته است .
و ابو محمد ربيع بن سليمان بن عبد الجبار مؤذّن مرادى كه كتب امام شافعى را روايت كرده و امام در باره اش گفته است « الرّبيع روايتى » . ربيع در سال دويست و هفتاد ( 270 ) در مصر وفات يافته است .
و ابو يعقوب يوسف بن يحيى بويطى[1]كه در سال دويست و سى و يك ( 231 ) در زندان بغداد وفات يافته است . بويطى را در فتنهء قرآن ( محنت ) از مصر ببغداد برده و چون از اقرار و اعتراف به مخلوق بودن قرآن اباء و امتناع كرده به زندان افتاده و در زندان مرده است . .
از شافعى نقل كرده كه گفته است « ليس احد احقّ بمجلسي من يوسف بن يحيى و ليس احد من اصحابى اعلم منه » و هم از او روايت شده كه « ابو يعقوب لسانى » .
و ابو حفص حرملة بن يحيى بن عبد الله تجيبى[2]كه حافظ حديث بوده و مبسوط و مختصر را تصنيف كرده و به سال يك صد و شصت و شش ( 166 ) متولد گشته
[1]ابن اثير در « اللباب » آن را بضم باء و فتح واو و سكون ياء ضبط كرده و گفته است : بويط ديهى است از صعيد مصر كه « امام ابو يعقوب يوسف بن يحيى مصرى بويطى صاحب شافعى كه بعد از شافعى جانشين و خليفه او بر اصحابش شده و مردى زاهد و متعبد بوده و در قضيهء « محنت » سال دويست و سى و يك ( 231 ) ببغداد برده شده و به زندان افتاده و در زندان معلول و مقيد در گذشته » از همين بويط بوده است .
[2]ابن اثير در « اللباب » كلمه را بضم تاء دو نقطه در بالا و كسر جيم و سكون ياء دو نقطه در زير و در آخر باء يك نقطه ضبط كرده و گفته است « اين نسبت به دو گونه است : يكى به شخص واو مادر عدى و سعد بوده و ديگر به محلهاى در مصر از قسم اول است ( قبيله ) حرملة بن عمرو ، ابو حفص ، تجيبى صاحب شافعى كه به سال يك صد و شصت و شش ( 166 ) متولد شده و به سال دويست و چهل و سه ( 243 ) در گذشته است »
و در سال دويست و چهل و سه ( 243 ) در مصر در گذشته است .
و ابو موسى بن يونس صدفى كه در همان سال فوت مزنى ( 264 ) وفات يافته است .
و ابو عبد الله محمد بن عبد الله بن حكم بن اعين بصرى كه از ابن وهب و اشهب از اصحاب مالك فقه گرفته و با شافعى مصاحبت داشته و از او فقه آموخته و در واقعهء « محنت » از مصر ببغداد نزد قاضى ابن ابى داود برده شده و خواستهء او را در باب « خلق قرآن » اجابت نكرده پس بمصر عودت يافته و رياست فقهى را در مصر داشته تا به سال دويست و شصت و اندى در گذشته است .
و از جمله اصحاب و شاگردان شافعى ، در مكه ، ابو بكر عبد الله بن زبير بن عيسى حميدى مكَّى است كه فقه را از مسلم بن خالد زنجى[1]و درآوردى[2]و ابن عيينه شيوخ و استادان شافعى ، گرفته و با شافعى بمصر رفته و تا زمان مرگ شافعى ملازمت او را داشته و بعد از مرگ شافعى به مكه برگشته و به سال دويست و نوزده ( 219 ) در مكَّه وفات يافته است .
و ابو وليد موسى بن ابو جارود مكَّى كه حديث و هم كتاب الامالى و كتب ديگر از او روايت شده و در مكَّه بمذهب شافعى فتوى مىداده است .
و از جمله شاگردان و اصحاب شافعى در بغداد است :
ابو عبد الله احمد بن محمد بن حنبل كه حسن بن محمد صباح زعفرانى در بارهء
[1]در بحث از فقيهان تابعى مكه ترجمهء اين شخص و توضيح اين نسبت آورده شده .
[2]ابن اثير اين كلمه را بفتح دال و راء مهمله و سكون و فتح واو و سكون راء دوم و بعد از آن دالى مهمله ضبط كرده و گفته است : « اين نسبت براى عبد العزيز بن محمد در آوردى است كه از اهل مدينه بوده و از يحيى بن سعيد انصارى و عمرو بن ابو عمرو روايت مىكند و احمد حنبل و يحيى بن معين از وى روايت مىكنند و به سال يك صد و هشتاد و شش ( 186 ) در گذشته است . پدر او از مردم دارابجرد و مولى جهينه بوده و چون گفتن « دارابجردى » بر زبان ايشان سنگين و گران بوده تخفيف را به « درآوردى » تبديل كردهاند .
وى گفته است : « ما قرأت على الشّافعي حرفا الَّا و احمد حاضر و ما ذهبت إلى الشّافعي ( ره ) مجلسا الَّا وجدت احمد فيه » و ابو على حسن بن محمّد بن صباح زعفرانى[1]كه دروازهء زعفرانى بغداد بوى منسوب است و هم مسجد شافعى ( ابو اسحاق در زمان خود در اين مسجد تدريس مىكرده ) زعفرانى به سال دويست و شصت[260]در گذشته است .
و ابو ثور ابراهيم بن خالد بن ابو يمان كلبى كه خود او چنين گفته است :
« من از اصحاب محمّد بن حسن شيبانى بودم تا اين كه شافعى ببغداد آمد من به قصد استهزاء به مجلس او رفتم و مسألهء « دور » ( مراد خانه هاى مكه است كه در آن دوره موضوع بحث فقهى مىبوده ) را از وى پرسيدم مرا پاسخ نداد و گفت : به هنگام نماز دستهاى خود را چگونه بلند مىدارى ؟ گفتم : چنين . گفت : خطا است . دوباره گفتم : چنين . باز گفت : خطا كردى . پرسيدم پس چگونه بايد بلند كنم ؟ گفت :
سفيان از زهرى از سالم از پدرش مرا حديث كرد كه گفت : پيغمبر ( ص ) دستهاى
[1]ابن اثير پس از ضبط كلمه گفته است : اين نسبت گاهى بديهى است نزديك بغداد به نام زعفرانيه و گاهى به مناسبت بيع زعفران است و گاهى به مدهبى از نوع اول است نسبت ابو على حسن بن محمد بن صباح زعفرانى كه يكى از ائمهء مسلمين و از اعيان اصحاب شافعى است و از ابن عيينه روايت مىكند و ابو داود سيستانى و ترمذى ، و جز اين دو ، از وى روايت مىكنند و او به سال دويست و چهل و نه ( 249 ) در ماه ربيع الاخر در گذشته است » تاريخى كه ابن اثير بر وفات زعفرانى ضبط كرده با آن چه ابو اسحاق و هم ابن نديم و غير اين دو ، گفتهاند اختلاف فاحش دارد . ابن نديم در ترجمهء زعفرانى پس از اين كه گفته است : « كتاب مبسوط شافعى را زعفرانى به همان ترتيب كه ربيع از شافعى روايت كرده با اختلافى اندك از شافعى روايت كرده و ليكن مردم بروايت او ميلى نشان نداده و بر آن عمل نمىكنند و فقيهان بروايت ربيع عمل مىكنند و چون كتب زعفرانى كم و مندرس و متروك شده حاجتى به نام بردن از آنها نيست » گفته است زعفرانى به سال دويست و شصت
[260]وفات يافته است .
خويش را تا برابر شانه هايش بلند مىكرد چه آن هنگام كه بسوى ركوع مىرفت و چه هنگامى كه از ركوع بلند مىشد .
« سخنان شافعى چنان در من اثر كرد كه از رفتن به مجلس شيبانى كاستم و بر حضور در مجلس شافعى افزودم . روزى شيبانى مرا گفت : گمانم اينست كه اين حجازى بر ما غلبه كرد و تو را از ما گرفت . گفتم : آرى . حق با او است پرسيد : چرا ؟ گفتم :
دستهاى خود را در نماز چه گونه بلند مىكنى ؟ همان را پاسخ داد كه من به شافعى گفته بودم . من خطايش را ياد كردم و حديث شافعى را برايش باز گفتم .
« از اين واقعه يك ماه گذشت و شافعى دريافت كه من تعلَّم از او را خواستار و ملازمتش را دوست دارم پس مرا گفت : اكنون پاسخ خود را در مسألهء « دور » ( خانه ها ) بشنو ، چه آن روز كه پرسيدى كه با عناد و سركشى بود از اين رو پاسخت نگفتم » .
ابن نديم در ترجمهء ابو ثور كلبى[1]اين مضمون را آورده است :
« كلبى فقيه ، فقه را از شافعى گرفته و از او روايت كرده و در مواردى با وى مخالفت داشته و از مذاهب شافعى براى خويش مذهبى در آورده و احداث نموده و او را مبسوطى است به ترتيب كتب شافعى بيشتر مردم آذربايجان و مردم ارمينيّه بر مذهب او تفقّه مىكنند . كلبى به سال دويست و چهل ( 240 ) وفات يافته است » و حارث بن سريج بقّال ( هكذا )[2]كه الرّساله تصنيف شافعى ، را كه به خواهش عبد الرحمن بن مهدى نوشته شده او براى عبد الرحمن برده است . حارث به سال دويست و سى و شش ( 236 ) در گذشته است .
[1]ابن اثير پس از ضبط « كلبى » ، بفتح كاف و سكون لام ، گفته است : « اين نسبت است به چند قبيله كه از آنهاست قبيلهء كلب يمن كه به آن منسوب است و وحيد بن ظيفهء كلبى صحابى مشهور ، و ابو ثور ابراهيم بن خالد كلبى ، صاحب شافعى »
[2]صحيح « نقال » بفتح نون و تشديد قاف است . ابن اثير ، كه آن را چنين ضبط كرده گفته است « حارث بن شريح ( هكذا ) نقال اصلش از خوارزم بوده و در بغداد ساكن شده سمعانى در باره اش گفته است : چنان پندارم كه شهرت او بعنوان « نقال » از آن رو است كه رسالهء شافعى را براى عبد الرحمن بن مهدى حمل و نقل كرده است . حارث به سال دويست و سى ( 230 ) در بغداد وفات يافته است » . در اين كلام ابن اثير از دو جهت ، كه شايد از ناسخ باشد ، اشتباه ديده مىشود يكى نام پدر حارث كه سريج است ( نه شريح ) و ديگر تاريخ وفات چه خطيب بغدادى هم نام پدر و تاريخ وفات نقال را مانند ابو اسحاق ضبط كرده است . خطيب ، فقال را ، كه به گفتهء او كنيه اش ابو عمرو است ، « واقفى » يعنى از متوقفان در مسأله « مخلوق بودن يا مخلوق نبودن قرآن » دانسته و چنين گفته است « فقال ، در اين مسأله كه آيا قرآن مخلوق است يا نه توقف داشته و در اين باره بيش از اين كه « قرآن ، كلام خدا است » كلامى نمىگفته است » .
و ابو على حسين عن على كرابيسى[1]كه متكلم و بحديث ، عارف بوده و در اصول و فروع فقه تصنيفاتى بسيار داشته و به سال دويست و چهل و هشت ( 248 ) از دنيا رفته است .
ابو اسحاق از اصحاب شافعى چند فقيه بالا را نام برده و به همين اختصار كه آورديم ترجمه كرده چنين گفته است :
[1]بفتح كاف و راء مهمله و بعد از الف باء موحده مكسوره و ياء ساكنه و سين مهمله به گفتهء ابن اثير اين نسبت است به فروشنده كرباس ، كه كرابيسى جمع آنست ، و گروهى بدان نسبت شناخته شدهاند كه از ايشانست حسين بن على كرابيسى بغدادى صاحب شافعى كه در فقه و حديث عالم بوده و در جرح و تعديل ، تصانيف داشته است . خطيب در ترجمهء كرابيسى اين مضمون را گفته است : « فقيه و عالم و فهيم بوده و در فقه و اصول ، تصانيفى بسيار دارد كه همه بر غزارت علم و حسن فهم او دلالت مىكند . ميان او و احمد حنبل در « مسألهء لفظ » يعنى كلمات ملفوظ قرآن سخن به ميان آمده و موجب بدبينى و بد گويى ايشان در بارهء هم شده است » ( در ترجمهء احمد حنبل در اين اوراق به اين موضوع اشاره شد )
« فهؤلاء هم المشهورون من اصحابه و قد اخذ عنه الفقه خلق كثير غير هؤلاء » آنگاه اشخاص ديگر را كه از اصحاب شافعى بودهاند نام برده بدين قرار :
ابو عبد الرحمن احمد بن يحيى كتابى ( هكذا ) مكَّى متكلَّم[1]كه از « كبّار اصحاب شافعى » بوده است .
و حسين فلاس[2]فقيه بغدادى كه از اصحاب حديث و حافظ مذهب شافعى بوده است .
و عبد العزيز بن يحيى كتابى مكَّى متكلَّم[3]كه با بشر مرّيسى[4]در حضور
[1]خطيب او را بعنوان احمد بن يحيى بن عبد العزيز ، ابو عبد الرحمن الشافعي « المتكلم » آورده و به اسناد از دار قطنى نقل كرده است « از كبار اصحاب شافعى كه در بغداد ملازمت وى را مىداشتهاند بوده است ليكن بعد مصاحبت ابن ابى داود را اختيار و متابعت از رأى او را انتخاب كرده است .
[2]خطيب ، ذيل عنوان « حرف القاف ، من اباء الحسينيين » چنين آورده است : « الحسين الفلاس صاحب ابى عبد اللَّه محمد بن ادريس الشافعي » آنگاه از داود بن على اصفهانى آورده كه گفته است : « كان من علية اصحاب الحديث و حفاظهم له و لمقاله الشافعي »
[3]نسخهء چاپى « اختلاف الفقهاء » ابو اسحاق در هر دو ابن يحيى « كتابى متكلم » آمده و درست آن چنان كه در تاريخ بغداد در ذيل عنوان عبد العزيز آمده « كنانى با دو نون ( نه با تاء و باء ) است . خطيب در ترجمهء عبد العزيز چنين آورده است : « در ايام مأمون ببغداد آمده و ميان او و ميان بشر مريسى در بارهء قرآن مناظره شده و « كتاب الحيدة » از تصنيفات اوست و مصنفات ديگر نيز دارد . از اهل فضل و علم و از شاگردان فقهى شافعى و از مشهوران به مصاحبت او بوده است . نامهء عمر به ابو موسى ( اما بعد ، فان القضاء فريضة محكمة و سنة متبعة . الحديث ) از طريق او هم روايت شده . داود بن على اصفهانى در كتاب فضائل الشافعي ( بنقل على بن عمر ) گفته است « عبد العزيز يكى از اتباع و استفاده - كنندگان و معترفان بفضل شافعى است مصاحبت و متابعت او از شافعى مدتى طولانى بوده و با شافعى به يمن رفته . آثار شافعى در كتب عبد العزيز نمايان است بحث عموم و خصوص و بيان را از شافعى گرفته است . عبد العزيز بسيار زشت بود وقتى بر مأمون در آمده معتصم كه آنجا بوده خنديده عبد العزيز به مأمون گفته است : يا امير المؤمنين چرا اين خنديد خدا يوسف را براى زيبايى او برنگزيده بلكه براى دين و بيانش برگزيده است چنان كه خود خبر داده است « فلما كلَّمه قال : انك اليوم لدينا مكين امين » و نگفت « لما راى جماله » پس بيان من از رخسار اين ( معتصم ) احسن است مأمون بر اين سخن خنديد و خوشش آمد پس عبد العزيز ، معتصم را گفت : همانا چهرهء من با تو سخن نمىگويد بلكه زبان من است كه ترا سخن مىگويد .
[4]« بفتح ميم و كسر راء و سكون ياء و بعد از آن سين مهمله نسبت به مريس كه ديهى است در مصر ( چنان كه ابو سعد آبى و زير در كتاب « النتف و الطرف » ياد كرده و به گفتهء سمعانى ابو عبد الرحمن بشر بن غياث مريسى بدان ده منسوب است و او و فقه را از ابو يوسف قاضى گرفته و بعلم كلام پرداخته و قول بخلق قرآن را تجويد كرده و اقوالى شنيعه از او نقل شده و از « مرجئان » بوده و طايفهء مريسيهء از مرجئه بوى نسبت داده شدهاند و به سال دويست و هيجده ( 218 ) و به قولى 19 وفات يافته است » ( اللباب ) خطيب در ترجمهء مريسى سخنان بسيار كه همه مبنى بر تكفير و تفسيق و مهدور دم بودن وى دلالت دارد آورده و ليكن آن چه از آنها همه مفهوم است اينست كه مريسى مردى صريح اللهجة قوى الجثه بوده و مخلوق بودن قرآن را اعتقاد مىداشته و در آن دوره به صراحت آن را مىگفته از اين رو آن سخنان را معاصرانش در باره اش گفتهاند بهر حال خطيب هم سال وفات او را دويست و هيجده ( 218 ) دانسته و قول به « 19 » را نيز نقل كرده است .
مأمون در بارهء « خلق قرآن » مناظره داشته و از « نامخلوق بودن آن » كه بدان اعتقاد مىداشته دفاع كرده و به گفتهء داود بن على اصفهانى در كتاب « فضائل الشّافعي » زمانى دراز مصاحب شافعى بوده و از او فقه آموخته و به يمن رفته است .
« و ابو زيد ، عبد الحميد بن وليد بن مغيرهء مصرى نحوى معروف به « كبد » ( هكذا ) كه از اصحاب مصرى او و به گفتهء دار قطنى ، در كتاب خود ، از كسانى بوده كه از شافعى روايت كرده است .
و علىّ بن عبد الله بن جعفر مدينى[1]كه كتاب الرّسالهء شافعى را نوشته و براى عبد الرّحمن بن مهدى برده است .
ابو اسحاق در اين موضع چنين گفته است :
« و امّا من روى عنه الحديث فخلق كثير ، ذكر هم الدّارقطنى فى جزئين » و از آن پس چنين آورده است :
« ثمّ قام بفقهه بعد هؤلاء جماعة » و از اين گروه اشخاص زير را نام برده است :
ابو القاسم عثمان بن سعيد بن بشر انماطى[2]كه فقه را از ربيع و مزنى گرفته و به سال دويست و هشتاد و هشت ( 288 ) در بغداد وفات يافته و همو است كه موجب توجّه مردم بغداد به كتب فقه شافعى شده و فقه او را حفظ كرده است .
« و ابو يحيى ، زكريّا بن يحيى ساجى[3]بصرى كه او نيز فقه را از ربيع و مزنى
[1]مدينى بفتح ميم و كسر دال و سكون ياء آخر حروف و بعد از آن نون ، اين نسبت به چند مدينه است كه نخستين آنها مدينهء پيغمبر ( ص ) است كه بيشتر در نسبت به آن « مدنى » به اسقاط ياء گفته مىشود گاهى با ثبات آن كه از اين قبيل است نسبت ابو الحسن على بن عبد اللَّه بن جعفر بن نجيح سعدى معروف به ابن مدينى كه اصلش از مدينه بوده و در بصره منزل گزيده است . مدينى از ابن عيينه و غير او روايت مىكند و بخارى و غير او از ائمه از وى روايت مىكنند . مدينى به علل حديث پيغمبر ( ص ) از همهء اهل زمان خود اعلم بوده و در سال دويست و سى و چهار ( 234 ) وفات يافته و در « عسكر » دفن شده ولادت او در سال يك صد و شصت و دو ( 162 ) بوده است و دومين آنها مدينه داخلى مرو كه بدان منسوب است و سيمين آنها مدينه نيشابور » ( اللباب )
[2]« انماطى ، بفتح همزه و سكون نون و فتح ميم و كسر طاء مهمله ، نسبت است به فروش « انماط » فرشهائى كه گسترده مىشود » ( اللباب )
[3]« بفتح سين مهمله و بعد از الف جيم ، اين نسبت است به عمل و بيع « ساج » كه چوبى است معروف . از جمله گروهى كه اين نسبت را دارند » ( اللباب ) . ابن نديم براى ابو يحيى بن ساجى تأليفى به نام كتاب « الاختلاف فى الفقه » ياد كرده است .