3 شاگردان و اصحاب شافعى ابو اسحاق شيرازى چون خودش مذهب شافعى مىداشته اصحاب شافعى را تحت اين عنوان « فامّا الشّافعي رحمه الله تعالى فقد انتقل فقهه إلى اصحابه رحمهم الله تعالى » در ابتداء بحث از مذاهب آورده و رعايت تقدّم و تاخّر زمانى را در حدوث مذاهب و وجود ائمهء آنها نكرده و بهر حال متجاوز از صد تن از شاگردان و اصحاب شافعى را كه تا زمان خودش طبقاتى متعاقب داشتهاند در طى پنج طبقه نام برده و آورده است :
از طبقه نخست اشخاص زير را ياد كردهاند :
ابو ابراهيم اسماعيل بن يحيى بن اسماعيل مزنى[1]كه عالمى زاهد و مجتهد و مناظر و احتجاج بر معانى دقيقه را توانا و قادر بوده . كتب بسيار تصنيف كرده مانند « الجامع الكبير » و « الجامع الصغير » و « مختصر المختصر » و « المنثور » و « المسائل
[1]مزنى به گفتهء صاحب « اللباب » آنجا كه بضم ميم و سكون زاء باشد نسبت بديهى است از سمرقند به نام مزن و آنجا كه بضم ميم و فتح زاء باشد نسبت است به مزينه دختر كلب ( قبيله ايست ) كه از اين قبيله است ابو ابراهيم اسماعيل بن يحيى مزنى صاحب شافعى . ابن نديم هم در ترجمهء اين مزنى گفته است : « از مزينه است كه يكى از قبائل يمن مىباشد و در اصحاب شافعى كسى افقه از اين مزنى و اصلح از بويطى نبوده و از جمله كتب مزنى كتاب مختصر صغير است كه در دست مردم و مورد اعتماد اصحاب شافعى است و همان را مىخوانند و بر آن شرح مىزنند . و از جمله كتب بويطى است « كتاب الفرائض » كتاب « المختصر الكبير » و كتاب « المختصر الصغير » .
المعتبرة » و « الترغيب فى العلم » و « كتاب الوثائق » امام شافعى در حقّ اين شاگرد خود گفته است : « المزني ناصر مذهبى » مزنى به سال دويست و شصت و چهار ( 264 ) وفات يافته است .
و ابو محمد ربيع بن سليمان بن عبد الجبار مؤذّن مرادى كه كتب امام شافعى را روايت كرده و امام در باره اش گفته است « الرّبيع روايتى » . ربيع در سال دويست و هفتاد ( 270 ) در مصر وفات يافته است .
و ابو يعقوب يوسف بن يحيى بويطى[1]كه در سال دويست و سى و يك ( 231 ) در زندان بغداد وفات يافته است . بويطى را در فتنهء قرآن ( محنت ) از مصر ببغداد برده و چون از اقرار و اعتراف به مخلوق بودن قرآن اباء و امتناع كرده به زندان افتاده و در زندان مرده است . .
از شافعى نقل كرده كه گفته است « ليس احد احقّ بمجلسي من يوسف بن يحيى و ليس احد من اصحابى اعلم منه » و هم از او روايت شده كه « ابو يعقوب لسانى » .
و ابو حفص حرملة بن يحيى بن عبد الله تجيبى[2]كه حافظ حديث بوده و مبسوط و مختصر را تصنيف كرده و به سال يك صد و شصت و شش ( 166 ) متولد گشته
[1]ابن اثير در « اللباب » آن را بضم باء و فتح واو و سكون ياء ضبط كرده و گفته است : بويط ديهى است از صعيد مصر كه « امام ابو يعقوب يوسف بن يحيى مصرى بويطى صاحب شافعى كه بعد از شافعى جانشين و خليفه او بر اصحابش شده و مردى زاهد و متعبد بوده و در قضيهء « محنت » سال دويست و سى و يك ( 231 ) ببغداد برده شده و به زندان افتاده و در زندان معلول و مقيد در گذشته » از همين بويط بوده است .
[2]ابن اثير در « اللباب » كلمه را بضم تاء دو نقطه در بالا و كسر جيم و سكون ياء دو نقطه در زير و در آخر باء يك نقطه ضبط كرده و گفته است « اين نسبت به دو گونه است : يكى به شخص واو مادر عدى و سعد بوده و ديگر به محلهاى در مصر از قسم اول است ( قبيله ) حرملة بن عمرو ، ابو حفص ، تجيبى صاحب شافعى كه به سال يك صد و شصت و شش ( 166 ) متولد شده و به سال دويست و چهل و سه ( 243 ) در گذشته است »
و در سال دويست و چهل و سه ( 243 ) در مصر در گذشته است .
و ابو موسى بن يونس صدفى كه در همان سال فوت مزنى ( 264 ) وفات يافته است .
و ابو عبد الله محمد بن عبد الله بن حكم بن اعين بصرى كه از ابن وهب و اشهب از اصحاب مالك فقه گرفته و با شافعى مصاحبت داشته و از او فقه آموخته و در واقعهء « محنت » از مصر ببغداد نزد قاضى ابن ابى داود برده شده و خواستهء او را در باب « خلق قرآن » اجابت نكرده پس بمصر عودت يافته و رياست فقهى را در مصر داشته تا به سال دويست و شصت و اندى در گذشته است .
و از جمله اصحاب و شاگردان شافعى ، در مكه ، ابو بكر عبد الله بن زبير بن عيسى حميدى مكَّى است كه فقه را از مسلم بن خالد زنجى[1]و درآوردى[2]و ابن عيينه شيوخ و استادان شافعى ، گرفته و با شافعى بمصر رفته و تا زمان مرگ شافعى ملازمت او را داشته و بعد از مرگ شافعى به مكه برگشته و به سال دويست و نوزده ( 219 ) در مكَّه وفات يافته است .
و ابو وليد موسى بن ابو جارود مكَّى كه حديث و هم كتاب الامالى و كتب ديگر از او روايت شده و در مكَّه بمذهب شافعى فتوى مىداده است .
و از جمله شاگردان و اصحاب شافعى در بغداد است :
ابو عبد الله احمد بن محمد بن حنبل كه حسن بن محمد صباح زعفرانى در بارهء
[1]در بحث از فقيهان تابعى مكه ترجمهء اين شخص و توضيح اين نسبت آورده شده .
[2]ابن اثير اين كلمه را بفتح دال و راء مهمله و سكون و فتح واو و سكون راء دوم و بعد از آن دالى مهمله ضبط كرده و گفته است : « اين نسبت براى عبد العزيز بن محمد در آوردى است كه از اهل مدينه بوده و از يحيى بن سعيد انصارى و عمرو بن ابو عمرو روايت مىكند و احمد حنبل و يحيى بن معين از وى روايت مىكنند و به سال يك صد و هشتاد و شش ( 186 ) در گذشته است . پدر او از مردم دارابجرد و مولى جهينه بوده و چون گفتن « دارابجردى » بر زبان ايشان سنگين و گران بوده تخفيف را به « درآوردى » تبديل كردهاند .
وى گفته است : « ما قرأت على الشّافعي حرفا الَّا و احمد حاضر و ما ذهبت إلى الشّافعي ( ره ) مجلسا الَّا وجدت احمد فيه » و ابو على حسن بن محمّد بن صباح زعفرانى[1]كه دروازهء زعفرانى بغداد بوى منسوب است و هم مسجد شافعى ( ابو اسحاق در زمان خود در اين مسجد تدريس مىكرده ) زعفرانى به سال دويست و شصت[260]در گذشته است .
و ابو ثور ابراهيم بن خالد بن ابو يمان كلبى كه خود او چنين گفته است :
« من از اصحاب محمّد بن حسن شيبانى بودم تا اين كه شافعى ببغداد آمد من به قصد استهزاء به مجلس او رفتم و مسألهء « دور » ( مراد خانه هاى مكه است كه در آن دوره موضوع بحث فقهى مىبوده ) را از وى پرسيدم مرا پاسخ نداد و گفت : به هنگام نماز دستهاى خود را چگونه بلند مىدارى ؟ گفتم : چنين . گفت : خطا است . دوباره گفتم : چنين . باز گفت : خطا كردى . پرسيدم پس چگونه بايد بلند كنم ؟ گفت :
سفيان از زهرى از سالم از پدرش مرا حديث كرد كه گفت : پيغمبر ( ص ) دستهاى
[1]ابن اثير پس از ضبط كلمه گفته است : اين نسبت گاهى بديهى است نزديك بغداد به نام زعفرانيه و گاهى به مناسبت بيع زعفران است و گاهى به مدهبى از نوع اول است نسبت ابو على حسن بن محمد بن صباح زعفرانى كه يكى از ائمهء مسلمين و از اعيان اصحاب شافعى است و از ابن عيينه روايت مىكند و ابو داود سيستانى و ترمذى ، و جز اين دو ، از وى روايت مىكنند و او به سال دويست و چهل و نه ( 249 ) در ماه ربيع الاخر در گذشته است » تاريخى كه ابن اثير بر وفات زعفرانى ضبط كرده با آن چه ابو اسحاق و هم ابن نديم و غير اين دو ، گفتهاند اختلاف فاحش دارد . ابن نديم در ترجمهء زعفرانى پس از اين كه گفته است : « كتاب مبسوط شافعى را زعفرانى به همان ترتيب كه ربيع از شافعى روايت كرده با اختلافى اندك از شافعى روايت كرده و ليكن مردم بروايت او ميلى نشان نداده و بر آن عمل نمىكنند و فقيهان بروايت ربيع عمل مىكنند و چون كتب زعفرانى كم و مندرس و متروك شده حاجتى به نام بردن از آنها نيست » گفته است زعفرانى به سال دويست و شصت
[260]وفات يافته است .
خويش را تا برابر شانه هايش بلند مىكرد چه آن هنگام كه بسوى ركوع مىرفت و چه هنگامى كه از ركوع بلند مىشد .
« سخنان شافعى چنان در من اثر كرد كه از رفتن به مجلس شيبانى كاستم و بر حضور در مجلس شافعى افزودم . روزى شيبانى مرا گفت : گمانم اينست كه اين حجازى بر ما غلبه كرد و تو را از ما گرفت . گفتم : آرى . حق با او است پرسيد : چرا ؟ گفتم :
دستهاى خود را در نماز چه گونه بلند مىكنى ؟ همان را پاسخ داد كه من به شافعى گفته بودم . من خطايش را ياد كردم و حديث شافعى را برايش باز گفتم .
« از اين واقعه يك ماه گذشت و شافعى دريافت كه من تعلَّم از او را خواستار و ملازمتش را دوست دارم پس مرا گفت : اكنون پاسخ خود را در مسألهء « دور » ( خانه ها ) بشنو ، چه آن روز كه پرسيدى كه با عناد و سركشى بود از اين رو پاسخت نگفتم » .
ابن نديم در ترجمهء ابو ثور كلبى[1]اين مضمون را آورده است :
« كلبى فقيه ، فقه را از شافعى گرفته و از او روايت كرده و در مواردى با وى مخالفت داشته و از مذاهب شافعى براى خويش مذهبى در آورده و احداث نموده و او را مبسوطى است به ترتيب كتب شافعى بيشتر مردم آذربايجان و مردم ارمينيّه بر مذهب او تفقّه مىكنند . كلبى به سال دويست و چهل ( 240 ) وفات يافته است » و حارث بن سريج بقّال ( هكذا )[2]كه الرّساله تصنيف شافعى ، را كه به خواهش عبد الرحمن بن مهدى نوشته شده او براى عبد الرحمن برده است . حارث به سال دويست و سى و شش ( 236 ) در گذشته است .
[1]ابن اثير پس از ضبط « كلبى » ، بفتح كاف و سكون لام ، گفته است : « اين نسبت است به چند قبيله كه از آنهاست قبيلهء كلب يمن كه به آن منسوب است و وحيد بن ظيفهء كلبى صحابى مشهور ، و ابو ثور ابراهيم بن خالد كلبى ، صاحب شافعى »
[2]صحيح « نقال » بفتح نون و تشديد قاف است . ابن اثير ، كه آن را چنين ضبط كرده گفته است « حارث بن شريح ( هكذا ) نقال اصلش از خوارزم بوده و در بغداد ساكن شده سمعانى در باره اش گفته است : چنان پندارم كه شهرت او بعنوان « نقال » از آن رو است كه رسالهء شافعى را براى عبد الرحمن بن مهدى حمل و نقل كرده است . حارث به سال دويست و سى ( 230 ) در بغداد وفات يافته است » . در اين كلام ابن اثير از دو جهت ، كه شايد از ناسخ باشد ، اشتباه ديده مىشود يكى نام پدر حارث كه سريج است ( نه شريح ) و ديگر تاريخ وفات چه خطيب بغدادى هم نام پدر و تاريخ وفات نقال را مانند ابو اسحاق ضبط كرده است . خطيب ، فقال را ، كه به گفتهء او كنيه اش ابو عمرو است ، « واقفى » يعنى از متوقفان در مسأله « مخلوق بودن يا مخلوق نبودن قرآن » دانسته و چنين گفته است « فقال ، در اين مسأله كه آيا قرآن مخلوق است يا نه توقف داشته و در اين باره بيش از اين كه « قرآن ، كلام خدا است » كلامى نمىگفته است » .
و ابو على حسين عن على كرابيسى[1]كه متكلم و بحديث ، عارف بوده و در اصول و فروع فقه تصنيفاتى بسيار داشته و به سال دويست و چهل و هشت ( 248 ) از دنيا رفته است .
ابو اسحاق از اصحاب شافعى چند فقيه بالا را نام برده و به همين اختصار كه آورديم ترجمه كرده چنين گفته است :
[1]بفتح كاف و راء مهمله و بعد از الف باء موحده مكسوره و ياء ساكنه و سين مهمله به گفتهء ابن اثير اين نسبت است به فروشنده كرباس ، كه كرابيسى جمع آنست ، و گروهى بدان نسبت شناخته شدهاند كه از ايشانست حسين بن على كرابيسى بغدادى صاحب شافعى كه در فقه و حديث عالم بوده و در جرح و تعديل ، تصانيف داشته است . خطيب در ترجمهء كرابيسى اين مضمون را گفته است : « فقيه و عالم و فهيم بوده و در فقه و اصول ، تصانيفى بسيار دارد كه همه بر غزارت علم و حسن فهم او دلالت مىكند . ميان او و احمد حنبل در « مسألهء لفظ » يعنى كلمات ملفوظ قرآن سخن به ميان آمده و موجب بدبينى و بد گويى ايشان در بارهء هم شده است » ( در ترجمهء احمد حنبل در اين اوراق به اين موضوع اشاره شد )
« فهؤلاء هم المشهورون من اصحابه و قد اخذ عنه الفقه خلق كثير غير هؤلاء » آنگاه اشخاص ديگر را كه از اصحاب شافعى بودهاند نام برده بدين قرار :
ابو عبد الرحمن احمد بن يحيى كتابى ( هكذا ) مكَّى متكلَّم[1]كه از « كبّار اصحاب شافعى » بوده است .
و حسين فلاس[2]فقيه بغدادى كه از اصحاب حديث و حافظ مذهب شافعى بوده است .
و عبد العزيز بن يحيى كتابى مكَّى متكلَّم[3]كه با بشر مرّيسى[4]در حضور
[1]خطيب او را بعنوان احمد بن يحيى بن عبد العزيز ، ابو عبد الرحمن الشافعي « المتكلم » آورده و به اسناد از دار قطنى نقل كرده است « از كبار اصحاب شافعى كه در بغداد ملازمت وى را مىداشتهاند بوده است ليكن بعد مصاحبت ابن ابى داود را اختيار و متابعت از رأى او را انتخاب كرده است .
[2]خطيب ، ذيل عنوان « حرف القاف ، من اباء الحسينيين » چنين آورده است : « الحسين الفلاس صاحب ابى عبد اللَّه محمد بن ادريس الشافعي » آنگاه از داود بن على اصفهانى آورده كه گفته است : « كان من علية اصحاب الحديث و حفاظهم له و لمقاله الشافعي »
[3]نسخهء چاپى « اختلاف الفقهاء » ابو اسحاق در هر دو ابن يحيى « كتابى متكلم » آمده و درست آن چنان كه در تاريخ بغداد در ذيل عنوان عبد العزيز آمده « كنانى با دو نون ( نه با تاء و باء ) است . خطيب در ترجمهء عبد العزيز چنين آورده است : « در ايام مأمون ببغداد آمده و ميان او و ميان بشر مريسى در بارهء قرآن مناظره شده و « كتاب الحيدة » از تصنيفات اوست و مصنفات ديگر نيز دارد . از اهل فضل و علم و از شاگردان فقهى شافعى و از مشهوران به مصاحبت او بوده است . نامهء عمر به ابو موسى ( اما بعد ، فان القضاء فريضة محكمة و سنة متبعة . الحديث ) از طريق او هم روايت شده . داود بن على اصفهانى در كتاب فضائل الشافعي ( بنقل على بن عمر ) گفته است « عبد العزيز يكى از اتباع و استفاده - كنندگان و معترفان بفضل شافعى است مصاحبت و متابعت او از شافعى مدتى طولانى بوده و با شافعى به يمن رفته . آثار شافعى در كتب عبد العزيز نمايان است بحث عموم و خصوص و بيان را از شافعى گرفته است . عبد العزيز بسيار زشت بود وقتى بر مأمون در آمده معتصم كه آنجا بوده خنديده عبد العزيز به مأمون گفته است : يا امير المؤمنين چرا اين خنديد خدا يوسف را براى زيبايى او برنگزيده بلكه براى دين و بيانش برگزيده است چنان كه خود خبر داده است « فلما كلَّمه قال : انك اليوم لدينا مكين امين » و نگفت « لما راى جماله » پس بيان من از رخسار اين ( معتصم ) احسن است مأمون بر اين سخن خنديد و خوشش آمد پس عبد العزيز ، معتصم را گفت : همانا چهرهء من با تو سخن نمىگويد بلكه زبان من است كه ترا سخن مىگويد .
[4]« بفتح ميم و كسر راء و سكون ياء و بعد از آن سين مهمله نسبت به مريس كه ديهى است در مصر ( چنان كه ابو سعد آبى و زير در كتاب « النتف و الطرف » ياد كرده و به گفتهء سمعانى ابو عبد الرحمن بشر بن غياث مريسى بدان ده منسوب است و او و فقه را از ابو يوسف قاضى گرفته و بعلم كلام پرداخته و قول بخلق قرآن را تجويد كرده و اقوالى شنيعه از او نقل شده و از « مرجئان » بوده و طايفهء مريسيهء از مرجئه بوى نسبت داده شدهاند و به سال دويست و هيجده ( 218 ) و به قولى 19 وفات يافته است » ( اللباب ) خطيب در ترجمهء مريسى سخنان بسيار كه همه مبنى بر تكفير و تفسيق و مهدور دم بودن وى دلالت دارد آورده و ليكن آن چه از آنها همه مفهوم است اينست كه مريسى مردى صريح اللهجة قوى الجثه بوده و مخلوق بودن قرآن را اعتقاد مىداشته و در آن دوره به صراحت آن را مىگفته از اين رو آن سخنان را معاصرانش در باره اش گفتهاند بهر حال خطيب هم سال وفات او را دويست و هيجده ( 218 ) دانسته و قول به « 19 » را نيز نقل كرده است .
مأمون در بارهء « خلق قرآن » مناظره داشته و از « نامخلوق بودن آن » كه بدان اعتقاد مىداشته دفاع كرده و به گفتهء داود بن على اصفهانى در كتاب « فضائل الشّافعي » زمانى دراز مصاحب شافعى بوده و از او فقه آموخته و به يمن رفته است .
« و ابو زيد ، عبد الحميد بن وليد بن مغيرهء مصرى نحوى معروف به « كبد » ( هكذا ) كه از اصحاب مصرى او و به گفتهء دار قطنى ، در كتاب خود ، از كسانى بوده كه از شافعى روايت كرده است .