8 - دورهء اموى از لحاظ فقهى
< فهرس الموضوعات > 8 - خاندان اموي :
1 - معاويه 1 - تحوّل اوضاع ديني پس از شهادت علي ( ع ) 2 - بعد از پيغمبر سي سال خلافت است و پس از آن سلطنت جابرانه ( حديث ) 3 - حكومت معاويه « ملك عضوض » و از اخلافش « جبروت و فساد في الأرض » بوده است ( حديث ) 4 - معاويه خودش هم حكومت خود را « ملك و سلطنت » خوانده 5 - نشأه معاويه 6 - حقيقي نبودن ايمان ابو سفيان ( پدر معاويه ) ( احوال و اقوال او ) 7 - كلام علي ( ع ) در بي ايماني ابو سفيان ( و كلام خود او در عدم اعتقاد به دوزخ و بهشت ) 8 - هند مادر معاويه در اسلام « آكلة الأكباد » خوانده ميشده و در جاهليّت هم سخناني درباره اش بوده 9 - معاويه و مادرش از « طُلَقاء » بشمارند 10 - عدم رسوخ ايمان در ابوسفيان و هند 11 - خودپسندي و بلندپروازي معاويه و بگفته خليفه دوم رفتار كسرى منشانه او 12 - دگرگوني اوضاع حكومت اسلامي بوسيله معاويه ( مقايسه معاويه با خلفاء ) 13 - با ابوسفيان معامله « مؤلّفة قلوبهم » ميشده 14 - سياستمداري و بي حقيقتي معاويه ( اقوال و اعمال مخالف او با اسلام كه تأويل بردار نيست ) 15 - بيعت عمروعاص با معاويه به شرط امارت مصر ( و فريبكاري آن دو ، در عهدنامه مصر ) 16 - نامه نويسي معاويه به بزرگان مدينه و مكّه براي فريب آنها و جواب عبد الله عمر به او ( و هم نامه علي به او و تصريح بطليق بودن وي ) 17 - مخالفت اهل بيت جائز نيست و « طليق » مانند « مهاجر » و « مُحِقّ » مانند « مُبطل » نيست 18 - خطبه هاي خلفاء راشدين در آغاز خلافت و مقايسه آنها با خطبه معاويه در آغاز سلطنت 19 - سخن سعد وقاص بمعاويه راجع بلعن علي ( ع ) و نامه امّ سلمه ، امّ المؤمنين ( رض ) ، بوي در همين زمينه ( بعد از 93 - 223 شهادت حسن بن علي ) 20 - استلحاق زياد بن سميّه و سابقه سميّه 21 - مذاكره معاويه با عبد الله زبير براي ولايتعهدي يزيد وبالأخره روش بيعت گرفتن 22 - نيرنگ تاريخي معاويه در مكه براي بيعت با يزيد 23 - آغاز كار بيعت بوسيله مغيره و خريدن دين از دينفروشان كوفه 24 - خريد و فروش دين در نظر معاويه 25 - كلام پسر ابوبكر ( رض ) بمروان « كذّبت والله يا مروان وكذب معاوية ، ما الخيار اردتمالأمة محمد ولكنّكم تريدون ان تجعلوها هرقليّة كلّما مات هرقل قام هرقل » 26 - فرستادن معاويه صد هزار درهم براي عبد الله عمر و پس دادن او ، و تهديد معاويه مخالفان بيعترا بقتل 27 - فريب دادن معاويه ، مروان حكم را در بيعت با يزيد 28 - سخن كفر آميز معاويه بنقل صحابي عادل ! مغيره ، از او 29 - وادار ساختن معاويه مردمرا بلعن عليّ و بخشيدن دراهم و دنانير فراوان براي وضع وجعل حديث ( ابو هريره و نظر امام ابوحنيفه درباره او ) 30 - گفتگوي زنان با ايمان در نكوهش از معاويه و ستايش از علي ( اروى ، سوده و دارميّه ) 31 - معاويه و پسرش ، يزيد ، مال مسلمين را از خود ميدانسته و بميل خويش بخشش ميكرده اند .
32 - نامه قيس بن سعد ، صاحب شرطه پيغمبر ( ص ) به معاويه ( يا وثنيّ بن وثنى . . . ) < / فهرس الموضوعات > < فهرس الموضوعات > 33 - عمال معاويه هم ، بامور ديني بي علاقه بودند 34 - رواج ناسزاگويي بوسيله عمّال معاويه به علي و كشتار ناهنجار در مدينه 35 - زياد بن سميه و سختگيريهاي او بر مسلمين 36 - نمونه اي از ايمان و اعتقاد راسخ پيروان علي ( ع ) 37 - سمرة بن جندب ( باعث صدور قاعده لا ضرر ) و مظالم او و معامله گرانبهاي صحابي با معاويه براي دو حديث راجع بذم علي و مدح قاتلش 38 - كشتن معاويه صحابي فقيه و بزرگوار حُجر بن عدي و يارانشرا 39 - گفته حسن بصري : معاويه چهار كاركرد كه هر يك به تنهايي براي هلاك او كافي است :
تسليط اشرار و جبابره بر امّت . اخذ بيعت براي يزيد ميگسار . الحاق زياد . كشتن حُجر بن عدي .
40 - كلمات و حركات معاويه بهنگام مرگ < / فهرس الموضوعات > امويان و حكومت ايشان خاندان اموى از سال چهلم هجرى ، سال شهادت على عليه السّلام ، كه بحسب طرح اين اوراق ، آخرين سال عهد صحابه قرار داده شده ، زمام كار حكومت را بدست آوردهاند و تا سال يك صد و سى و دو ، كه نخستين خليفه عباسى ابو العباس سفّاح به روى كار آمده و در آن سال با وى به خلافت بيعت شده ، چند تن ( 14 نفر ) از ايشان زمامدارى را عهده دار شدهاند كه معاوية بن ابى سفيان نخستين ايشان و مروان بن محمد بن مروان حكم آخرين آنان است .
در دورهء اين خاندان بر روى هم از جانب ايشان بشئون دينى و احكام فقهى و ترويج فقيهان حقيقى عنايت و توجّهى نبوده و بطور كلَّى دستگاه امارت و حكومت اموى از لحاظ توجه بدين و احكام آن با دورهء خلفاء پيش و هم با دورهء فرمانروايان بعد ( عباسيان ) بسيار فرق داشته . و در چهل پنجاه سال آغاز اين دوره ، كه از معاويه شروع و به مرگ عبد الملك مروان ، در سال هشتاد و شش ( 86 ) پايان يافته اوضاع و احوال دستگاه امارت و حكومت نسبت بعهد صحابه به كلى تغيير پيدا كرده است .
در آغاز تأسيس سلطنت و تشكيل دولت ، به تحصيل نفوذ و اعمال قدرت و تحكيم مبانى حكومت و هم به تغيير عادات و افكار و عقايد و آراء مردم نيازى زيادتر مىبوده و معاويه كه اين جهات را بسيار آگاه و مواظب و مراقب بوده در توجيه آنها بسوى هدف خويش كوتاه نيامده بلكه بيش از آن چه ضرورى مىنموده در اين راه پيش رفته و در اين باره كار كرده است .
چون على ، عليه السّلام ، در ماه رمضان از سال چهلم به شهادت رسيده عالم
اسلام را از همه روى تحوّلى عظيم پيش آمده از همه مهمتر اين كه خلافت كه به مفهومى عالى و شريف و مقدس در اذهان جاى گرفته بوده و با معنى عبوديّت الهى و عبادت و پرهيزكارى و صفا و وفا و درستى و يك رنگى و ورع و زهد و ايمان و صداقت و اخلاص و فداكارى و خدمتگزارى در راه تهذيب اخلاق و تحكيم اساس اجتماع و آزادگى و آزادمنشى و آزادىخواهى حقيقى و مساوات جويى دينى و كوشش در راه آرامش و آسايش دين داران همراه و توأم شده مفهومى ديگر يافته و براى اغراضى ديگر به كار رفته و سيمايى از نو به خود گرفته و قيافه اش دگرگون گشته است پس حقيقت ولايت و امامت دينى چهره اش عوض شده و رياست و سلطنت دنيوى ، كه جاه طلبى و هوى - پرستى و دنيا دوستى و مكَّارى و حيله بازى و نيرنگ سازى و فريبكارى و دو رويى و نفاق و سياست و تظاهر و ديگر صفات ناستوده و زشت از قبيل اينها ، كه همه از توابع خود خواهى و خود بينى و دنيا طلبى و بالجمله ، سست ايمانى مىباشد ، جايگزين آن معانى عاليه و صفات پسنديدهء راقيه گرديده و حقيقت كلام معجز نظام پيغمبر اسلام صلَّى الله عليه و آله بظهور رسيده است :
جلال الدين سيوطى[1]در كتاب « تاريخ الخلفاء » از پيغمبر ( ص ) چنين حديث كرده است :
« الخلافة ثلاثون عاما ثمّ يكون بعد ذلك ، الملك » باز همو در همان كتاب حديثى ديگر از پيغمبر صلَّى الله عليه و سلَّم بدين عبارت آورده است :
[1]عبد الرحمن بن ابى بكر بن محمد شافعى از افاضل علماء و مؤلف كتب بسيار در علوم متنوع است . از جمله تأليفات اوست كتاب « الاتقان » و كتاب « الاشياء و النظائر » و كتاب « الاقتراح فى علم اصول النحو » كه آن را به اسلوب « اصول الفقه » تدوين كرده است . سيوطى به سال نهصد و ده ( 910 ) وفات يافته است . سيوط ( بر وزن هبوط ) و هم اسيوط ( بر وزن اسبوع ) شهرى است در مصر .
« انّ اوّل دينكم بدء نبوّة و رحمة ثمّ يكون خلافة و رحمة ثمّ يكون ملكا و جبريّة » در كتاب « البدء و التأريخ » ( جلد دوم صفحه 23 - ذيل « ذكر مماليكه ، ص ، و عبيده » چنين آمده است :
« سفينة يقال : اسمه مهران و يقال : رباح و سمّاه رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم سفينه لأنّهم كلَّوا فى سفر فكان كلّ من اعيى و كلّ ، القى عليه بعض متاعه و يقال : بل عبّر بهم نهرا . و هو الَّذى روى : الخلافة بعدى ثلاثون ، ثمّ الملك » .
و در همان كتاب ( صفحه 338 از همان جلد ) چنين آمده است :
« و صحّت رواية سفينة عن النّبيّ صلَّى الله عليه و سلَّم : الخلافة بعدى ثلاثون ، ثمّ الملك » .
شيخ كمال الدين دميرى ( متوفّى به سال هشتصد و هشت 808 - ه . ق ) در ذيل خلافت حسن بن على ( ع ) در كتاب « حياة الحيوان » پس از اين كه گفته است : « و كانت خلافته ستّة اشهر و خمسة ايّام و قيل : ستّة اشهر الَّا ايّاما » چنين گفته است :
« . . و هى تكملة ما ذكر رسول الله ، صلَّى الله عليه و سلَّم ، من مدّة الخلافة :
ثمّ تكون ملكا عضوضا ثمّ تكون جبروتا و فسادا فى الأرض » و كان كما قال رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم »[1]احمد بن محمد بن عبد ربّه قرطبى اندلسى مروانى مالكى ( متوفى به سال سيصد
[1]شگفتا : دميرى با آن دقتى كه در مدت خلافت حسن بن على ( ع ) داشته و آن را « تكمله » كلام پيغمبر ( ص ) دانسته چه گونه ، بلا فاصله ، دورهء معاويه را با عبارت « خلافت امير المؤمنين معاوية بن ابى سفيان » عنوان كرده است ! ! دميره ( بر وزن جزيره ) ديهى است بزرگ در مصر نزديك به « دمياط » كه كمال الدين بدانجا منسوب است . دميرى بر سنن ابن ماجه و منهاج نووى شرح نوشته است .
و بيست و هشت - 328 - ه . ق ) در كتاب « العقد الفريد » حديث نبوى را به اين عبارت روايت كرده است :
« الا انّ من آمن با لله ، حكم بكتابه و سنّة نبيّه . و انّكم اليوم على خلافة نبوّة و مفرق محجّة و سترون بعدى ملكا عضوضا و ملكا عنودا و أمّة شعاعا و دما مباحا » شايد به همين گونه احاديث نظر داشته و اشاره به آن كرده است صحابى مشهور سعد بن ابى وقّاص آنجا ، كه پس از صلح حسن بن على ( ع ) و استقرار امر حكومت و سلطنت بر معاويه ، چون بر وى در آمده او را بعنوان « ملك » مخاطب ساخته و سلام گفته است :
ابن اثير در « الكامل » ( جزء سيم صفحه 205 ) چنين آورده است :
« و لمّا استقرّ الأمر لمعاوية دخل عليه سعد بن ابى وقّاص فقال : السّلام عليك أيّها « الملك »[1]فضحك معاويه و قال : ما كان عليك يا ابا اسحاق لو قلت يا امير المؤمنين ؟ فقال : أتقولها جدلان ضاحكا ؟ و الله ما احبّ انّي ولَّيتها بما ولَّيتها به » معاويه خودش هم گاهى از حكومت خويش بملك تعبير مىكرده است .
طبرى در تاريخ خود ( جزء چهارم - صفحه 249 - ) و ابن اثير در « الكامل » ( جزء 3 - ص 263 ) چنين آوردهاند .
« اغلظ لمعاوية رجل فاكثر .
فقيل له : أتحلم عن هذا ؟
« فقال : انّي لا احول بين الناس و بين ألسنتهم ما لم يحولوا بيننا و بين ملكنا »
[1]« اخرج ابن ابى شيبة فى « المصنف » عن سعيد بن جمهان قال : قلت لسفينة ان بنى أمية يزعمون ان الخلافة فيهم . قال : كذب بنو الزرقاء ، بل هم ملوك من اشد الملوك و اول الملوك معاوية » تاريخ الخلفاء - ص 199 - )
باز هم طبرى ( جزء چهارم ص 247 ) ، به اسناد ، آورده است :
« انتقل معاوية من بعض كور الشام إلى بعض عمله فنزل منزلا بالشام فبسط له على ظهر اجّار[1]مشرف على الطَّريق .
« فأذن لي فقعدت معه . فمرّت القطرات[2]و الرّحائل[3]و الجوارى و الخيول فقال :
« يا ابن مسعدة رحم الله أبا بكر لم يرد الدّنيا و لم يرده الدّنيا . و امّا عمر او قال : ابن حنتمه ، فارادته الدّنيا و لم يردها و امّا عثمان فأصاب من الدّنيا و اصابت منه .
« و امّا نحن فتمرّغنا فيها .
« ثمّ كأنّه ندم فقال : و الله انّه لملك آتانا الله إيّاه » .
در چند مورد هم حكومت خويش را « سلطنت » خوانده و از خود بعنوان سلطان ياد كرده است . از آن جمله هنگامى كه مغيرة بن شعبه را امارت كوفه داده و بوى نسبت به كارهاى آنجا سفارشها مىكرده اين كلمه و عنوان را آورده و خوب پرورانده است .
مغيره هم در كوفه زمانى كه صعصعة بن صوحان را اندرز مىداده و نصيحت مىكرده همان عنوان و همان كلمه را به كار برده است ( عين عبارات معاويه و مغيره بعد از اين نقل خواهد شد ) .
به شهيد شدن على ( ع ) ، كه از كودكى هم چون فرزندى در دامان تربيت و تعليم پيغمبر ( ص ) نشو و نما يافته و بر وجهى كه پيغمبر ( ص ) اراده داشته بار آمده و تربيت پذيرفته و دانش فرا گرفته و نمونهء كامل علم و تقوى و فضيلت گرديده و در خدا شناسى و خدا پرستى و حقجويى و حقيقتخواهى و ، بالاجمال ، ديندارى حقيقى
[1]بر وزن نجار ، بام خانه .
[2]قطار ( بر وزن كنار ) « يك رشته شتر . قطر و قطرات ، جمع آن »
[3]جمع رحيلة يقال : « ناقة رحيلة اى قوية على السير » .
و صميمى مثل اعلى شده ، دورهء سى ساله « خلافت » پايان يافته و ( بعد از خلافت چند ماههء حسن بن على كه مكمّل سى سالهء خلافت شده ) نوبهء « ملك عضوض » و « ملك عنود » و از آن پس دورهء « جبروت و فساد فى الارض » رسيده پس معاويه بر مسند حكومت اسلامى نشسته و زمينه را براى مسند نشينى اخلاف فاسد خويش آماده ساخته است .
معاويه كه پدرش ، ابو سفيان ، مردى خود پسند ، دنيا پرست ، جاه طلب ، بى حقيقت و بىايمان مىبوده و مادرش ، هند ، نيز در اتّصاف به اين گونه اوصاف از پدرش دست كم نمىداشته و ، به همه معنى ، زوج و قرين او بوده است ، مردم را با زر و زور و فريب و غرور به زير بار سلطنت جابرانه و فرمانروايى غاصبانهء خويش در آورده و بعنوان « خليفهء پيغمبر » و « امير مؤمنان » به جاى پيغمبر ( ص ) و خلفاء راشدين نشسته و زمام كارهاى مسلمين را بدست گرفته و هر چه مىخواسته و مىتوانسته به كار مىبسته است .
براى اين كه پيوند معاويه با دين و علاقهء او به احكام اسلام اندازه گيرى شود و از توجّه به مقدمات ، دريافت نتيجه بحصول پيوندد و لاحقهء حاصله ، از سابقه شناخته آيد مناسب است به تربيت خانوادگى معاويه و چگونگى ايمان و اعتقاد پدر و مادر او توجّه شود از اين رو اندكى از سوابق احوال و اعمال و اقوال آنان ، بنقل از كتبى مانند تاريخ طبرى و « الكامل » تأليف ابن اثير جزرى كه اعتبار آنها را سنّى و شيعه اعتراف دارند و از مدارك و مآخذ مورد وثوق و اعتماد همهء دانشمندان است در اينجا مىآوريم
[ معاويه ] معاويه و نسب و حسب او