مگر كف . و نيز خداوند در آيه تيمم در قرآن كريم حد دستها را براى مسح نمودن معين و مقيد به مرفقين و آرنجها نكرده است ، زيرا در اين باره فرمود * ( « فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ » ) * ( نساء / 43 ) ولى در آيه وضوء حد دستها را براى شستن معين و مقيد به مرفقين نمود و گفت * ( « إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ . » ) * دوم - اختلاف اخبار ، زيرا از برخى احاديث كه از طرق جامعه اهل سنت و شيعه نقل شده چنين استفاده مىشود كه در تيمم ، مسح پشت دو دست كفايت مىكند ، مانند روايتى كه از پيامبر در بداية المجتهد ( ج 1 ص 69 ) نقل شده كه فرمود : « انما يكفيك ان تضع بيديك ثم تنفخ فيهما ثم تمسح بهما وجهك و كفيك » و از برخى روايات استفاده مىشود كه در تيمم مسح پشت دو دست كفايت نمىكند ، بلكه بايد تا آرنجها مورد مسح قرار گيرد ، مانند : روايتى كه از پيامبر در همان كتاب نقل شده است كه فرمود : « و ان تمسح بيديك إلى المرفقين » بايد دو دست خود را تا آرنجها مسح كند . و از برخى ديگر استفاده مىشود كه در تيمم مسح از سر انگشتان تا آرنجها كفايت نمىكند ، بلكه بايد تا منكبها مسح شود ، مانند : حديث عمار كه در همان كتاب صفحه 7 نقل شده است و مىگويد : « تيممنا مع رسول الله فمسحنا بوجوهنا و أيدينا إلى المناكب » روزى با رسول خدا ( ص ) تيمم نموديم بدين گونه كه صورتها و دستهايمان را تا منكبها مسح كرديم .
ط - تيمم بر صعيد اصل وجوب تيمم بر صعيد ( خاك و يا مطلق روى زمين ) از ظاهر آيه مباركه ( 43 / نساء ) * ( « . . فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً » ) * و نيز از روايات بسيارى استفاده مىشود كه از آن جملهاند : روايتى كه از پيامبر خدا ( ص ) در كتاب وسائل الشيعه ( ج 2 ، باب 20 از ابواب تيمم ) روايت شد : « يا ابا ذر يكفيك الصعيد عشر سنين » و در باب 23 حديث 1 : « عليك بالصعيد فهو يكفيك » و نيز روايتى كه از امام صادق در باب 23 ، حديث 15 روايت شده : « ان رب الماء رب الصعيد فقد فعل احد الطهورين » و نيز از روايت ديگر در باب 25 ، حديث 3 : « يتيمم بالصعيد و يستبقى الماء فان الله عز و جل جعلها طهورا » و . . و بدين جهت گفته شده است در اصل تيمم بر صعيد جاى اجتهاد نيست ، زيرا دليل آن از نظر سند و دلالت تمام است و به همين سبب فقيهان مذاهب اسلامى در
اين مسأله اختلافى ندارند و همهء آنان نسبت به اصل وجوب تيمم بر صعيد يك رأيند .
ولى چون دلالت آنها بر معنا و مصداق صعيد مسلم نشده ، از اين رو در موضع اجتهاد است كه آيا مراد از صعيد خاك خالص است ؟ و يا مطلق روى زمين ؟ و يا . . ؟ و لذا فتاواى فقها در اين باره مختلف است :
گروه كثيرى از فقهاى بزرگ اماميه گفتهاند كه مراد از آن مطلق روى زمين است . از اين رو تيمم بر خاك ، ريگ ، كلوخ ، سنگ گچ ، سنگ آهك ، سنگ مرمر ، سنگ سياه و ساير اقسام سنگها و نيز تيمم بر آن چه اسم زمين بر آن صادق باشد ، جايز دانستهاند . ولى تيمم بر چيزهايى را كه اسم زمين بر آنها صدق نمىكند جايز ندانستهاند ، اگر چه منشأ آنها زمين باشد ، مانند نوره ، خاكستر ، نمك ، زرنيخ ، سرمه و هم چنين چيزهايى كه از زمين مىرويد و نيز معادن مانند طلا و نقره .
بنا به نقل ابن رشد قرطبى در بداية المجتهد ( ج 1 ، ص 71 ) حنفيان نيز همين قول را برگزيدهاند . حنابله گفتهاند كه مراد از صعيد تنها خاك خالص است ، نه مطلق روى زمين ، از اين رو جايز ندانستهاند تيمم بر ريگ و سنگ و . . را . بعضى از فقيهان اماميه ، مانند شيخ طوسى همين قول را برگزيدهاند ، ولى به هنگام ضرورت تيمم بر سنگ و ريگ را جايز دانستهاند .
شافعيان گفتهاند مراد از صعيد خاك است و بايد بر آن تيمم نمود از اين رو تيمم را بر سنگ جايز ندانستهاند ، اين گفته در بداية المجتهد ( ج 1 ، ص 71 ) نقل شده است .
مالكيان از صعيد معناى عام فهميدهاند ، از اين رو تيمم بر هر چيزى را كه در روى زمين باشد جايز دانستهاند ، حتى در قولى تيمم بر يخ و هر چيز معدنى را ، البته در صورتى كه از مقرشان نقل نشده باشند ، چون از جهت صعود بر زمين به آن در مقام تسميه صعيد مىگويند ( بداية المجتهد ، ج 1 ص 71 ) و تنها چيزى كه تيمم بر آن را جايز ندانستهاند طلا و نقره و جواهرات است .
سبب اختلاف ما بين فتاواى فقهاى مذاهب اسلامى در اين مورد دو چيز است :
1 - اشتراك معناى صعيد در زبان عرب ، زيرا هم اطلاق بر خاك خالص شده و هم بر همهء چيزهايى كه بر روى زمين است .
2 - وجود اخبار متفاوت ، زيرا در برخى از آنها زمين به عنوان طهور ذكر شده و در بعضى خاك خالص . از جمله اخبار گروه اول ، خبرى است در وسائل الشيعه ( ج 2 ، باب 7
از ابواب تيمم ، حديث 3 ) و نيز در بداية المجتهد ( ج 1 ، ص 71 ) از پيامبر ( ص ) كه فرمود :
« . . جعلت لي الارض مسجدا و طهورا . . » . و از جمله اخبار گروه دوم : در همان كتاب ( باب 23 ، حديث 1 ) از امام صادق ( ع ) كه فرمود : « ان الله جعل التراب طهورا كما جعل الماء طهورا » و در كتاب مستدرك الوسائل ( باب 43 از ابواب نجاسات ) از رسول خدا ( ص ) كه فرمود : « التراب طهور المسلم » و در حديث ديگر از پيامبر ( ص ) كه فرمود : « جعلت لي الارض مسجدا و جعلت لي تربتها طهورا . » ى - زدن كف دستها بر زمين گفتهاند اصل زدن كف دستها بر روى زمين جهت تيمم ، چون دليل آن از نظر سند و دلالت تمام است جاى اجتهاد نيست . و اما كميت آن چون دليل قطعى و مسلم ندارد از اين رو در موضع اجتهاد است ، لذا فتواى فقيهان در اين باره مختلف است . بيشتر فقهاى اماميه قائل شدهاند كه يك مرتبه كفايت مىكند . اوزاعى و سعيد بن المسيب كه از بزرگان فقهاى جامعه اهل سنت مىباشند همين قول را برگزيدهاند .
حنفيان ، شافعيان و مالكيان گفتهاند كه بايد دستان را دو مرتبه به زمين زد : يك مرتبه به عنوان مسح صورت و يك مرتبه به عنوان مسح دو دست . بعضى از فقهاى شيعه نيز اين قول را برگزيدهاند و نيز حسن بصرى و شعبى و ليث بن سعد و سفيان ثورى ( كه از پيشوايان مذاهب متروكه مىباشند . ) بعضى از فقهاى جامعه اهل سنت گفتهاند بايد دستها را سه مرتبه بر روى خاك زد : يك مرتبه براى مسح صورت و يك مرتبه براى مسح دست راست و يك مرتبه براى مسح دست چپ .
و از بعضى ديگر نقل شده كه گفتهاند دو مرتبه براى مسح صورت و دو مرتبه براى مسح دست . اين اقوال را ابن رشد قرطبى در بداية المجتهد ( ج 1 ) نقل نموده است .
سبب اختلاف فقهاى مذاهب اسلامى در اين مسأله را دو چيز يادآور شدهاند .
1 - مجمل بودن آيه * ( « فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ » ) * .
2 - اختلاف احاديثى كه در اين زمينه نقل شده است .
بخش دوم ادوار كيفيت بيان فقه
مدخل فقه عبارت است از مجموعهء قوانين و احكامى كه خداوند متعال براى مردم تنظيم فرموده تا بتوانند به طور شايسته اى او را پرستش و ستايش كنند ، و در زندگى مادى و معنوى خويش از آسايش و آرامش كاملى برخوردار شوند ، و از خطر گمراهى و انحراف مصون و در امان باشند .
فقه تنها يك جنبه از ابعاد گوناگون زندگى انسان را در نظر ندارد ، بلكه ناظر به تمامى جوانب زندگانى است . از اين رو هر چه با زندگى انسان رابطه دارد ، به گونه اى در فقه مورد بحث و بررسى قرار گرفته و حكمى براى آن بيان شده است . اين ويژگى موجب گشته كه علم فقه به عنوان يكى از مهمترين و مقدسترين علوم اسلامى به شمار آيد كه بيانگر همه جوانب و گستردهء اسلام است .
هدف از بعثت پيامبران آشنا ساختن مردم با احكام دين و اصول زندگى است ، آنها آمدهاند تا شيوهء تعهد و اطاعت و بندگى را به مردم بياموزند . و يك سلسله دستورات الهى را در اختيار جامعه بگذارند تا از آن طريق ، مشكلات دينى ، علمى ، فرهنگى و اقتصادى مردم حل شود و در هيچ يك از امور زندگى با مانعى رو به رو نشوند و از مسير حق و عدالت منحرف نگردند . پيامبران آمدهاند تا دين را تبليغ كنند و انسانها را با فرامين دينى انس دهند . فراگيرى احكام دين و پايبندى به مسائل فقه ، رابطهء انسان را با معبودش مستحكم مىسازد و او را به راه مستقيم هدايت مىكند . و به همين جهت است كه پيشوايان دين از راههاى مختلف و با شيوههاى گوناگون مردم را به فراگيرى مسائل
فقه تشويق كردهاند كه در اينجا شايسته است به پاره اى از آنها اشاره شود :
امام صادق ( ع ) فرمود : و هل يسأل الناس عن شىء افضل من الحلال و الحرام ؟ يعنى آيا چيزى ارزنده تر از فراگيرى مسائل حلال و حرام هست كه مردم در بارهء آن پرسش نمايند ؟[1]و نيز فرمود : حديث فى حلال و حرام تأخذه من صادق خير من الدنيا و ما فيها من ذهب و فضة : يعنى آموختن سخنى پيرامون حلال و حرام از فردى راست گو ، بهتر است از دنيا و سيم و زرى كه روى آن نهفته است .[2]و از امام باقر ( ع ) روايت شده كه فرمود : لو أتيت بشاب من شباب الشيعة لا يتفقه فى الدين لأوجعته إياه . يعنى اگر جوان شيعه اى را نزد من آورند كه در صدد فراگيرى مسائل دينى خود نباشد او را به سختى تنبيه خواهم كرد .[3]و در حديث ديگر فرمود : من لم يتفقه فى دين الله لم ينظر الله اليه يوم القيامة و لم يزك له عملا ، يعنى كسى كه احكام الهى را نياموخته باشد ، در روز رستاخيز خداوند به او نظر نمىافكند ، و هيچ يك از اعمالش او را سودى نمىرساند .[4]و امام صادق ( ع ) در حديث ديگرى فرمود : لوددت ان اصحابى ضربت رؤسهم بالسياط حتى يتفقهوا ، يعنى خوش داشتم كه با تازيانه بر سر اصحابم زده شود تا احكام دين خدا را بياموزند .[5]در همين راستا ، فقهاى اسلام هم در پياده شدن اين خواسته از هيچ كوششى دريغ نورزيدند ، و به شيوههاى مختلف مردم را به آموزش فقه اسلامى و احكام الهى فرا خواندند ، و چه بسا از راه تهديد ، مردم را به تعلم فقه وادار ساختند ، تا آنجا كه بعضى فقهاء فردى را كه بر يادگيرى فقه توانايى داشته باشد و از آن سر بتابد ، محكوم به فسق نمودهاند .
اينها همه نشانگر اهميت فراوان اين رشته از علوم اسلامى است كه ما را وا مىدارد تا
[1]. المحاسن برقى ج 1 ، ص 229 .
[2]. المحاسن برقى ج 1 ، ص 229 .
[3]. سفينة البحار ج 1 ، ص 680 .
[4]. المحاسن برقى ج 1 ، ص 228 .
[5]. المحاسن برقى ج 1 ، ص 229 .
بيش از پيش به بررسى جوانب گوناگون آن بپردازيم ، و آن را از ديدگاههاى مختلف مورد بحث و كنكاش قرار دهيم . اينك در اين مقوله سخن از كيفيت بيان فقه به ميان مىآوريم و ادوار مختلف آن را معرفى مىكنيم .
الف - بيان مراحل ششگانه كيفيت بيان فقه بدون ترديد از آغاز پيدايش اسلام ، مسائل فقهى براى مردم تبيين و تفهيم مىشد تا مردم در بر خورد با مسائل مورد ابتلاء خود دچار حيرت و سرگردانى نشوند . اين امر در زمان رسول اكرم ( ص ) توسط خود آن حضرت و اصحاب گراميش ، در زمان امامان ( ع ) به وسيلهء خود آن بزرگواران ، در زمان غيبت صغراى امام عصر ( ع ) توسط نوّاب خاص حضرت ، و در زمان غيبت كبرى به دست فقهاى اسلام كه احكام را از منابع آن استنباط نمودهاند صورت مىپذيرفت .
گو اين كه در همهء اين مراحل ، مسائل فقهى بيان مىگشته ، ليكن در هر دوره اى از زمان ، به گونهء خاصى بوده است . به عنوان مثال مسائل فقهىاى كه در اين زمان بيان مىشود گر چه در اصل با فقه زمان تشريع تفاوتى ندارد ، ولى طبعا كيفيت بيان آن در اين دو عصر كاملا با هم متفاوت است ، و در اين زمان امكان آن وجود ندارد تا فقه به صورت زمان رسول الله ( ص ) بيان شود . پهناور شدن قلمرو اسلام و گستردگى دامنهء مباحث فقهى موجب شده كه فقه در اين زمان به گونه اى متفاوت از شيوههاى بيان در دورههاى پيش تبيين گردد . و همين طور است كيفيت بيان در هر دوره نسبت به دورههاى ديگر .
ما در پى بررسيهاى مختلف در بارهء كيفيت بيان فقه در مراحل گوناگون به اين نتيجه رسيديم كه از آغاز اسلام تا كنون مىتوان زمان را به شش مرحله تقسيم نمود كه فقه در هر دوره به شيوه اى خاص بيان مىشده است . اين شش مرحله عبارتند از :
دورهء اول : زمان رسول اكرم ( ص ) ، از بعثت تا رحلت .
دورهء دوم : از زمان على ( ع ) تا عصر فقيه بزرگ شيخ طوسى ( ره ) .
دورهء سوم : از زمان شيخ طوسى تا زمان نابغهء دهر مرحوم شيخ بهائى ( ره ) .
دورهء چهارم : از زمان شيخ بهائى تا عصر شيخ اعظم انصارى ( ره ) .
دورهء پنجم : از عصر شيخ انصارى تا زمان ميرزا محمد تقى شيرازى و سيد كاظم يزدى ( قدس سرهما ) .