بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 102

شهامت‌ كه ضد آن‌ كودنى‌ است‌

درك‌ كه ضد آن‌ كُند فهمى‌ است‌

شناخت‌ كه ضد آن‌ نپذيرفتن‌ است‌

مدارا كه ضد آن‌ بى پروايى‌ است‌

سلامت‌نيّت‌در غيب‌ديگران‌ كه ضد آن‌ مكرآلودى‌ است‌

پوشاندن‌ كه ضد آن‌ آشكار كردن‌ است‌

نماز كه ضد آن‌ بى‌نمازى‌ است‌

روزه‌ كه ضد آن‌ افطار است‌

جهاد كه ضد آن‌ سرباززدن‌ است‌

حج‌ كه ضد آن‌ كنار نهادن پيمان‌ است‌

نگهداشتن سخن‌ كه ضد آن‌ سخن چينى‌ است‌

نيكى به پدر و مادر كه ضد آن‌ عقوق‌ است‌

حقيقت‌ كه ضد آن‌ رياء ست‌

كار نيك‌ كه ضد آن‌ كار زشت‌ است‌

حجاب‌ كه ضد آن‌ زينت نمايى (در برابر نامحرمان) است‌

تقيه‌ كه ضد آن‌ نشر اسرار است‌

انصاف‌ كه ضد آن‌ تعصّب‌ است‌

خدمت‌ كه ضد آن‌ تجاوز است‌

پاكيزگى‌ كه ضد آن‌ پليدى‌ است‌

شرم‌ كه ضد آن‌ بى حيايى‌ است‌

ميانه روى‌ كه ضد آن‌ پا فراتر نهادن‌ است‌

آسايش‌ كه ضد آن‌ خستگى‌ است‌

آسانى‌ كه ضد آن‌ دشوارى‌ است‌


صفحه 103

بركت‌ كه ضد آن‌ كاهش‌ است‌

عافيت‌ كه ضد آن‌ دردمندى‌ است‌

اعتدال‌ كه ضد آن‌ زياده‌طلبى‌ است‌

حكمت‌ كه ضد آن‌ هوس‌ است‌

وقار كه ضد آن‌ سبكى‌ است‌

نيك بختى‌ كه ضد آن‌ نگون بختى‌ است‌

توبه‌ كه ضد آن‌ اصرار (برگناه) است‌

آمرزش خواهى‌ كه ضد آن‌ خود فريفتگى‌ است‌

خويشتن دارى‌ كه ضد آن‌ سستى‌ است‌

دعا كه ضد آن‌ بى‌اعتنايى‌ است‌

پويايى‌ كه ضد آن‌ تنبلى است‌

شادى‌ كه ضد آن‌ غم‌ است‌

الفت‌ كه ضد آن‌ جدايى‌ است‌ و

بخشش‌ كه ضد آن‌ بُخل‌ است.

همه اين ويژگيها از سپاهيان عقل گرد نمى‌آيد مگر در پيامبر، يا جانشين پيامبر و يا مؤمنى كه خداوند قلبش را براى ايمان آزموده است...»[1]تا پايان حديث شريف كه از خلال نكات روشنگرانه آن راه حل بسيارى از مشكلات فلسفى بيرون آورده شده است و ما را به ضرورت آگاهى به بينشهاى اسلامى رهنمود مى‌نمايد تا آدمى در انتخاب راه خود تدبّر كند، پس اگر خير باشد سود برده است، در نتيجه در بينشهاى قرآنى، احاديث پيامبر و امامان عليهم السلام براى انسان هدايتى در رسيدن به حقيقت، نهفته است.

[1]- بحارالانوار، ج 1، ص 109، روايت 7.


صفحه 104

فصل سوم: حدود علم‌

عقل و معيارهاى انديشه‌

در آغاز شايسته است بگويم: عقل آدمى آفريده‌اى است برخوردار از امكانات قابل توجّهى نسبت به ديگر آفريده‌ها، ليكن همزمان، محكوم قوانين و سنتهايى است كه بايد براساس آنها ره بپيمايد و در غير اين صورت آفريده‌اى بى اهميّت خواهد بود و چه بسا بارگرانى بر دوش صاحبش باشد. دقيقاً چونان شاگردى در مدرسه ابتدايى كه مى‌كوشد مسائل رياضى دانشگاهى را در حالى حل كند كه هنوز مسائل مرحله خود را به خوبى فرا نگرفته است. چنين شخصى به علاوه ناتوانى از حل اين گونه مسائل آنچه را هم در آغاز در مدرسه آموخته بود به تشويق و تباهى مى‌كشاند. يا مانند كسى كه توان او حمل وزنه يكصد كيلوگرمى است، ولى مى‌كوشد با يك جهش، پانصد كيلوگرم را بر دوش بكشد، غافل از اين كه در جستجوى انجام امر محالى است و در ستون فقرات خود گونه‌اى نارسايى جدّى به وجود خواهد آورد، تا جايى كه ديگر نخواهد توانست همان صد كيلوى نخستين را هم بر دوش حمل كند.

انسان نيز چنين است، او هرگاه بخواهد علمى را فرا بگيرد كه بالاتر از سطح عقل اوست نه تنها نخواهد توانست به اين علم احاطه يابد بل علوم گذشته خود را نيز به بوته فراموشى خواهد نهاد، زيرا در پيمودن راه تكامل بر معيارهايى،


صفحه 105

نادرست تكيه ورزيده است. اين معيارها مى‌توانند بر كلّ انديشه‌هاى او و سطحى كه از آن برخوردار بوده اثر بگذارند.

بر اين اساس چشم دوختن به كسب علم مقتضى فراهم آمدن بستر عقلىِ مناسب آن است، پس همان گونه كه محدوديت ذهنى مانع از رسيدن به علوم پيشرفته است، گسترش افق فكرى و عقلى نيز اگر در بستر مناسبش به كار گرفته نشود بارگرانى خواهد بود بر دوش صاحب آن.

شمارى از فلاسفه كوشيده‌اند با عقل خود به آن سوى غيب بجهند در حالى كه پيش از آن از حل ساده‌ترين مسائل طبيعى كه مردم عادى هم آنها را درك مى‌كردند ناتوان بودند، زيرا تركيب عقول ايشان متزلزل و فاسد شده بود.

براى مثال؛ فلاسفه يونان معتقد بودند كه آسمان نمى‌تواند تبديل و تغيير پذيرد و آسمانى كه ما آن را مى‌بينيم از جهانى است برتر از جهان مادّه. آنها مى‌گفتند ستارگان و اختران همچون ميخهايى سيمين هستند كه آسمان را نگه مى‌دارند.

ارسطو طاليس معتقد بود كه مرد برتر از زن است، زيرا تعداد دندانهاى او بيشتر است. اين اعتقاد در روزگار ما نوعى ديوانگى تلقّى مى‌شود.

باورها و انديشه‌هاى خرافى بسيارى ديده مى‌شود كه دانشمندان برجسته بدان گرفتار آمدند، زيرا مى‌كوشيدند چيزى را درك كنند كه بديشان داده نشده بود و به آن سوى معيارهاى انديشه درست بجهند، به علاوه اين تصوّر خطاى آنها كه گمان مى‌كنند به مرحله‌اى از علم رسيده‌اند كه نمى‌توانند در انديشه‌هاشان بازنگرى كنند و جاى پاى خود را بكاوند.

بحث پيرامون ذات خداوند، ناتوانى است‌

برخى در كندوكاو پيرامون ذات مقدّس خداوند خود را به رنج مى‌افكنند، در حالى كه حتّى از شمارش نشانه‌هاى خداوند كه در اطراف آنهاست بكلّى ناتوانند، لذا هم خود گمراه شده‌اند و هم با دروغ پردازيهاى باطلشان بسيارى از خلايق را به‌


صفحه 106

گمراهى كشاندند كه از جمله آنها اين سخن بود كه خداوند جاهل است، زيرا در امور مخلوقاتش تجاهل مى‌كند و اين امور را تا جايى به حال خود واگذاشته است كه ديگر نسبت به آنها هيچ گونه آگاهى ندارد.

سپس گفتند؛ خداوند به سبب كبريايى و عظمتى كه پس از فراغت از آفرينش او را از دخالت در امور مخلوقات باز مى‌دارد از انجام هرگونه عملى ناتوان است:

وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ...[1].

«و يهود گفتند كه دست خدا بسته است‌، دستهاى خودشان بسته باد، و بدين سخن كه گفتند ملعون گشتند، دستهاى قدرت خدا گشاده است‌، به هر سان كه بخواهد (از قدرت خود) بخشش و انفاق مى‌كند.»

برخى ديگر ادّعا مى‌كنند كه خداوند تنها كليات را مى‌داند و از جزئيات، بى‌خبر است، زيرا اينها شايستگى علم خداوندى را ندارند. او مى‌داند كه خير، خير و شر، شر و حق، حق و باطل، باطل است، امّا جزئيات عملى و خارجىِ خير، شر، حق و باطل را نمى‌داند.

آنها مى‌خواهند خدايشان را با انديشه‌ها و قابليتهاى محدود خود بسنجند. امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد: «اگر يك مورچه بخواهد خدا را تصوير كند براى او دو شاخ قائل مى‌شود» با آگاهى از اين كه يهود چهره خداونى را به شكل سالمندى ترسيم كرده‌اند كه همچون علماى يهود ريشى سفيد و طولانى در چهره‌اش ديده مى‌شود.

آنها مى‌گويند: اين خداوند است. آنها با گرفتار كردن خويش در علمى كه مكلّف بدان نيستند خود را در گمراهىِ عميقى در افكنده‌اند و به جاى آن كه در امور مربوط به مخلوق ژرف انديشى كنند درباره خالق مى‌انديشند.

من ترديدى ندارم دهريهايى كه وجود خداوند سبحان را انكار مى‌كردند در

[1]- سوره مائده، آيه 64.


صفحه 107

حقيقت از آن رو به انكار خداوند پرداختند كه طالب خدايى بودند كه بادستشان او را حس كنند و به آزمونهاى حسى و عقلى ساده او را آزمايش كنند و هنگامى كه چنين چيزى براى آنها ميسّر نشد مطلقاً به عدم وجود خدا اطمينان يافتند و اظهار مى‌داشتند كه اگر خدايى در كار بود او را مى‌ديديم و لمسش مى‌كرديم. آنها مى‌خواستند پيرامون خداى خود به ژرف انديشى پردازند ولى گمراه شدند و به كفر ره يافتند.

اسلام از تفكّر در ذات خداوند عزّوجلّ، اين كه خداوند چگونه مى‌دهد و چگونه مى‌گيرد و چگونه مى‌داند بر حذر داشته است، زيرا اينها در بستر عملكردهاى الهى پرسشهايى خطااند، زيرا مستقيماً به فعل مخلوقات مى‌مانند، به علاوه آن كه اين كار به مشابه مشبيه و تصوير قدرت الهى است و تشبيه به سهم خود به انكار مى‌انجامد. در حديثى آمده است كه مردى به اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد:

خداى را براى ما چنان توصيف كن كه گويى او را آشكارا مى‌بينيم تا دوستى و شناخت ما از او فزونى گيرد. اميرالمؤمنين عليه السلام خشمگين شد و در ميان مردم خطبه‌اى مفصّل ايراد فرمود كه در آن آمده است: «اى پرسش كننده!. نيك بنگر، هر صفتى از صفات او را كه قرآن به تو راهنمايى كرده پيروى نما و به نور هدايت قرآن روشنايى را به دست آور و آنچه راه كه شيطان به آموختن آن تو را واداشته و در كتاب خدا، دانستن آن بر تو واجب نمى‌باشد و در سُنَّت پيغمبر اكرم و ائمه هدى‌ اثرى از آن نيست علم و دانستن آن را به خداوند سبحان واگذار، زيرا نهايت حقِ خداى تعالى‌ بر تو همين است.»[1]

آرى! توصيف خداوند براى آدمى كه بخواهد آن را از پيش خود ببافت امكان ندارد، زيرا اين كار او را در دام شيطان گرفتار مى‌سازد و دچار وسوسه‌هاى نفسانى و ناتوانيهاى فكرى مى‌گرداند. درست‌ترين سخن در اين چارچوب همان چيزى‌

[1]- نهج البلاغه، خطبه 91.


صفحه 108

است كه امير المؤمنين عليه السلام براى آن پرسشگر روشن كرد و به او توصيه كرد كه صفات خدا را از قرآن فرابگيرد و در آن، از كتاب خدا، سنّت پيامبر و ائمه هدى‌ عليه السلام پا فراتر ننهد.

استوارى در علم‌

امام على عليه السلام سپس مى‌افزايد: اى بنده خدا بدان كه راسخان در علم همان كسانى هستند كه خداوند آنان را از وارد شدن به درهايى كه غيب را پوشانده است، بى‌نيازشان كرده و اقرار مى‌كنند به ندانستن آنچه از غيبِ پوشيده، تفسيرش را نمى‌دانند و چنين است كه مى‌گويند: «ما به همه آن ايمان آورديم، همه از طرف پروردگار ماست.»[1]

بنابراين امورى غيبى در ميان است كه موانعى از رسيدن بدانهاست و اين در حالى است كه انسان، ناتوان از درك ماهيت خود، مى‌كوشد با جهل آن را به جنگ آورَد و در همين زمان خداوند تبارك و تعالى‌ اقرار بعضى از بندگان خود را (راسخان در علم) به ناتوانى از به چنگ آوردن آنچه علم ايشان بدان احاطه ندارد و كنار گذاشتن ژرف انديشى در كنه الهى كه خداوند آنها را مأمور جستجوى آن نكرده، ستوده است:

هُوَالَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرَ مُتَشَابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبَابِ‌[2].

«اوست كه اين كتاب را برتو نازل كرد، بعضى از آيه‌ها محكمات‌اند، اين آيه‌ها

[1]- بحارالانوار، ج 3، ص 257، روايت 1: «وَاعْلَمْ يا عَبْدُاللَّهِ؛ إِنَّ الرّاسِخِينَ فِي الْعِلْمِ هُمُ الَّذِينَ أَغْناهُمُ اللَّهُ عَنْ الاقْتِحَامِ عَلَى السُّدُدِ الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيوبِ، إِقْراراً بِجَهْلِ مَا جَهِلُوا تَفْسِيرَهُ مِنَ الْغَيْبِ الْمَحْجُوبِ، فَقَالُوا: آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا.»

[2]- سوره آل عمران، آيه 7.


صفحه 109

امّ الكتابند، و بعضى آيه‌ها متشابهات‌اند، امّا آنها كه در دلشان ميل به باطل است به سبب فتنه جويى و ميل به تأويل از متشابهات پيروى مى‌كنند، در حالى كه تأويل آن را جز خداى نمى‌داند، آنان كه قدم در دانش استوار كرده‌اند مى‌گويند، ما بدان ايمان آورديم‌، همه از جانب پروردگار ماست و جز خردمندان پند نمى‌گيرند.»

براين اساس مى‌توان گفت كه استوارى در علم بازايستادن از كندو كاو پيرامون امورى است كه عقل از رسيدن بدان ناتوان است و اگر براى مثال در روزگار ما از يكى از راسخان در علم پرسش شود كه در آسمان هفتم چه مى‌گذرد او بدون هيچ گونه دشوارى اظهار بى اطّلاعى مى‌كند، زيرا آگاهى او از اين امور تنها همان چيزى است كه قرآن كريم و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به آگاهى او رسانده‌اند. مفهوم و تأكيد اين سخن آن است كه راسخان در علم، نيك مى‌دانند كه در كام جايگاههاى شناخت، گام را از رفتن بازدارند و اين خود بيانگر بلند پايگى و برترى آنها بر ديگرانى است كه امور برايشان مشتبه‌است ولذا براى خود خيال وخرافه را به‌شكل حقيقت مى‌بافند.

يكى از زنديقان از امام صادق عليه السلام پرسيد: خدا چيست؟ حضرت عليه السلام پاسخ فرمود: «... او چيزى است متفاوت با ديگر چيزها...، نَه اوهام او را درك مى‌كنند و نَه گذشت روزگار از او مى‌كاهد و نَه زمان او را دگرگون مى‌سازد.»[1]

در روايت ديگرى از امام باقر عليه السلام آمده است كه به زياد- كه از اصحاب امام بود- فرمود: «اى زياد! از مجادله بر حذر باش كه شك به بار مى‌آورَد و اعمال را خنثى مى‌كند و صاحبش را به نابودى مى‌كشاند و چه بسا آدمى سخنى بگويد كه به سبب آن آمرزيده نگردد. اى زياد! اقوامى در گذشته علم به آنچه را مأمور آن بودند كنار نهادند و علمى را طلبيدند كه از آن بر حذر داشته شده بودند تا جايى كه سخن آنها به محدوده خداوند عزّوجلّ كشيده شد و لذا حيران و سرگردان ماندند، گويى كه مردى را از جلو بخوانند و او به پشت سر پاسخ دهد، يا از پشت سر بخوانند و او به‌

[1]- بحارالانوار، ج 3، ص 259، روايت 3.