بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 117

كارى را در پيش مى‌گيرند بهتر است.»

اين آيات، راه را براى آدمى روشن مى‌سازند تا در پرتو انديشه خود از افق محدودش، فاصله بسيار بگيرد، او را به سوى آزادى و رهايى سوق مى‌دهد تا با افكار و رويكردهايش به آفاتى بس والاتر از بينوايى و پستى روى آورَد و البته در اين ميان لازم نيست بهره خود را از دنيا فراموش كند، بلكه آيات قرآنى، او را به سوى رستگارى در پرتو حياتى والا از خلال همين زندگى دنيوى فرامى‌خوانَد:

وَابْتَغِ فِيَما آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ...[1].

«در آنچه خدايت ارزانى داشته سراى آخرت رابجوى‌...»

زيرا هنگامى كه قرآن نور عقل را به ياد آدمى مى‌آورَد و در حقيقت ريسمانى را براى آدمى مى‌فرستد تا با چنگ زدن بدان از اين سطح تفكر پست كه به حبّ زندگى دنيوى محدود است بيرون كشيد و نجاتش بخشد و او را به سوى رسيدن به انديشه‌اى بالا بَرد كه ميان زندگى پست دنيا و زندگى والا، بين زندگى اين جهانى و آخرتى كه در انتظار اوست، يعنى زندگى همراه با علوّ و جاودانگى، پيوندى استوار برقرار سازد، لذا از او مى‌خواهد كه به بركت انديشه و آزادى از دوستىِ كور كورانه اين جهان به دوستىِ والاى معنوى يعنى زندگى اخروى ره بيابد: «براى آخرتت چنان باش كه گويى فردا مى‌ميرى»[2]و در اين هنگام است كه يكى از گردنه‌ها از ميان مى‌رود و آدمى، طى كردن راه تكامل را آغاز مى‌كند.

گردنه دوم- تكبّر

اگر چه مفهوم «تكبر» بزرگ بينى خود نسبت به ديگران است، ولى در عين حال انسان متكبر خود را نيز نمى‌شناسد و نسبت به ذاتش جاهل است و از ذهن او

[1]- سوره قصص، آيه 77.

[2]- بحارالانوار، ج 44، ص 139، روايت 6.


صفحه 118

مفهوم اين سخنان گذر نمى‌كند كه:

وَهُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِن نَفْسٍ وَاحِدَةٍ...[1].

«او خدايى است كه تنها را از يك نفر آفريد...»

و «همه شما از آدم هستيد و آدم از خاك.»[2]

بدون ترديد، تكبر عواملى دارد كه نتايجى نيز بر آن مترتب است، زيرا آدمى هنگامى كه به خويش باز مى‌گردد و در مى‌يابد كه موجودى است بغايت ناتوان كه نمى‌تواند زمينى را كه بر آن زندگى مى‌كند بشكافد و هرگز نمى‌تواند قامتى چون كوه يابد، هر چند بر هم‌جنسان خود فخر فروشد. خداوند سبحان مى‌فرمايد:

وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولًا[3].

«و از روى سرمستى در زمين راه مرو كه هرگز نخواهى توانست زمين را بشكافى و هرگز قامتت به كوهها نخواهد رسيد.»

ولى جهل بدين مفهوم كه شخص متكبر از درك آن ناتوان بوده و همان عاملى است كه او را به تظاهر به امورى وا مى‌دارد كه عملًا در او موجود نيست و از همين رو نمى‌تواند به استقبال حقايق برود، لذا به لاف زنى، خيره سرى و لجبازى توسّل مى‌جويد، به عقب ماندگى، واپسگرايى و وارونگى مى‌گرايد. اين نشانه عقب ماندگانى است كه به عقب ماندگى خود مى‌بالند و به آبهاى متعفنى كه در آن دست و پا مى‌زنند افتخار مى‌كنند.

پس شگفت نيست اگر افرادى را مى‌بينيم كه به عقب ماندگى افتخار مى‌كنند، مستقيم و يا غير مستقيم به گناهان خود مى‌بالند، لذا قلب آنها چونان صخره‌اى سخت و يا حتّى سخت‌تر از آن مى‌گردد، زيرا گاهى از دل سنگى چشمه‌اى‌

[1]- سوره انعام، آيه 98.

[2]- بحارالانوار، ج 76، ص 350، روايت 13.

[3]- سوره اسراء، آيه 37.


صفحه 119

مى‌جوشد، ليكن از دل متكبّر جز كينه چيز ديگرى فوران نمى‌يابد كه از احساس عقب ماندگى او سرچشمه مى‌گيرد و به نظر مى‌رسد ولى چنان فرو بسته دارد كه آذرخشهاى عذاب هم با گونه‌هاى مختلفش بر او نشانى نمى‌نهد:

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ‌[1].

«پس از آن دلهاى شما چون سنگ‌، سخت گرديد، حتّى سخت‌تر از سنگ‌، كه از سنگ گاه جويها روان شود و چون شكافته شود آب از آن بيرون جهد و گاه از ترس خدا از فراز به نشيب فرو غلتد و خدا از آنچه مى‌كنيد غافل نيست.»

از همين جاست كه روان شخص متكبّر به چراگاهى مى‌گرايد كه سپاهيان جهل در آن مى‌چرند و در آن جا نَه مفهوم مهرورزى به مردم را در مى‌يابند و نَه توجه بديشان را. رحمت راهى به قلب ايشان نمى‌يابد و بر اين اساس، تكبّر گردنه‌اى بر سر راه پيشرفت آدمى است‌.

نورافشان اين راه همان قرآن كريم است كه عقل را به ياد آدمى مى‌آورَد و اين واقعيت را براى انسان خاطرنشان مى‌كند كه او آفريده‌اى است ناتوان و در عين حال شريف و والا، البته اين در صورتى است كه حقايق را تعقّل و درك كند. قرآن كريم آمده است تا بندهاى سينه آدمى را بگسلد و به او ياد آورَد شود كه جزئى از جامعه بشرى است و بر او همان است كه بر مردم وهمان مسؤوليتى را دارد كه ايشان و او را به فروتنى فرامى‌خوانَد:

وَلَاتُصَعِّرْ خَدَّكَ‌لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ في الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ[2].

«به تكبّر از مردم روى مگردان و به خود پسندى بر زمين راه مرو، زيرا خدا هيچ به‌

[1]- سوره بقره، آيه 74.

[2]- سوره لقمان، آيه 18.


صفحه 120

ناز خرامنده فخر فروشى را دوست ندارد.»

و او را از گردن فرازى و سركشى باز مى‌دارد:

كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى‌* أَن رَآهُ اسْتَغْنَى‌[1].

«هرگز چنين نيست‌، آدمى همين كه خود را بى نياز ببيند سركشى مى‌كند.»

و راه را براى او روشن مى‌كند و بدين ترتيب گردنه تكبر از ره زدوده مى‌شود و آدمى ارجمندى و عظمت مى‌يابد.

گردنه سوم- حسد

عوامل متعددى در روح آدمى جمع مى‌شوند سپس از لابلاى رفتار و عملكرد او خود را مى‌نمايانند. حسد نيز چيزى جز پديده‌اى زشت نيست كه عامل نخستين و بنيادين آن همان آز و طمع است و بلكه مى‌توان آن را نوميدى از رحمت خدايى دانست كه همه چيز را در بر گرفته است، هنگامى كه آدمى از رحمت پروردگار خويش نوميد مى‌شود به قعر ظلمات طمع فرو مى‌افتد، كه خود پرستى، حرص، خود محورى و در پس آن همراهى و هماهنگى با شرور، ظلم و ستم است و در نتيجه ناسپاسى به نعمتهاى خدا را به دنبال خود يدك مى‌كشد.

آيا خود پرستى و خود محورى چيزى جز خشم و عدم رضايت به موهبتهاى خداوندى است؟ و آيا نوميدى چيزى جز بى تفاوتى و خاموشى در كوشش براى بدست آوردن رحمت الهى است؟ و آيا مفهوم خود بينى چيزى جز گرايش به منافع فردى است؟ چنانچه ظلم و ستم چيزى جز سرقت آمال و اموال ديگران و سلب آزادى و اميدهاى ايشان نيست؟

تمامى اين عوامل و ويژگيها هنگامى كه در آدمى گردآنيد، درخت حسد را در جان او مى‌نشانند و حسد، عامل شرى است كه هرگاه بر امّت حاكميت يابد

[1]- سوره علق، آيات 6- 7.


صفحه 121

موجب پراكندگى و از هم پارگى آن مى‌گردد و در اين هنگام هر گروهى مى‌كوشد آنچه را در نزد گروههاى ديگر است به خود اختصاص دهد و به انحصار خود در آورد، در نتيجه دشمنى و ستيزه‌جويى، اختلاف و ناهمسازگارى در ميان امّت رواج مى‌يابد، ويژگيهاى خير فروپاشيده مى‌شود و كمالات روحى و معنوى از ميان مى‌رود و به تبع آن امكانات مادّى نيز نابود مى‌گردد.

قرآن كريم با آيات نورانى خود حسد را از دل آدمى بر مى‌كند و عقل را به ياد مى‌آورد كه:

... وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوَاباً وَخَيْرٌ مَّرَدّاً[1].

«... و نزد پروردگار تو پاداش و نتيجه كردارهاى شايسته‌اى كه باقى ماندنى‌اند بهتر است‌.»

إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ إِنَّهُ كَانَ بِعِبَادِهِ خَبِيراً بَصِيراً[2].

«خدا به هر كه بخواهد روزى را گشاده مى‌گيرد و به هر كه بخواهد تنگ و او نسبت به بندگانش آگاه و بيناست‌.»

آدمى را هدايت مى‌كند تا از تفكر در آنچه در دست ديگران است روى برتابد، زيرا آنچه در دست خداست فراوانتر، برتر و ماندگارتر است:

... وَمَا كَانَ عَطَاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً[3].

«... بخشش خدايت هرگز از كسى منع نشده است‌.»

قرآن‌كريم‌آدمى‌را تشويق مى‌كند كه درخواسته‌هاى خود تنها به‌خداوند روآورَد:

وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكاً...[4]

[1]- سوره مريم، آيه 76.

[2]- سوره اسراء، آيه 30.

[3]- همان، آيه 20.

[4]- سوره طه، آيه 124.


صفحه 122

«هر كه از ياد من روى برتابد زندگانى تنگى خواهد داشت‌...»

جمود و خوارى را كنار نهد:

وَأَن لَّيْسَ لِلْانسَانِ إِلَّا مَا سَعَى‌[1].

«براى انسان، جز ثمره تلاش او نيست‌.»

و از او مى‌خواهد براى رسيدن به‌رحمت‌الهى و توكّل به‌خداوند سبحان بكوشد:

وَلَوْلَا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ إِن تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنكَ مَالًا وَوَلَداً* فَعَسَى‌ رَبِّي أَن يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِن جنَّتِكَ وَ يُرْسِلَ عَلَيْهَا حُسْبَاناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعِيداً زَلَقاً[2].

«چرا آنگاه كه به باغ خود در آمدى نگفتى: هر چه خداوند خواهد، و هيچ نيرويى جز نيروى خدا نيست؟ اگر مى‌بينى كه دارايى و فرزند من كمتر از توست شايد پروردگار من مرا چيزى بهتر از باغ تو دهد. شايد بر آن باغ صاعقه‌اى بفرستد و آن را به زمينى صاف و لغزنده بدل سازد.»

گردنه چهارم- بى دانشى‌

در زير بى علمى و بى عقلى سه صفت مندرج است: آرزوهاى طولانى، تمنّى (ارزهاى بى تلاش و كوشش داشتن) و پنداره‌پردازى لذا هر يك از اين صفات، ذاتاً پليد هستند و صفات پليد ديگرى را در پى دارند.

مفهوم آرزوهاى طولانى يعنى گريز از حقيقت به سوى وهم و فرار از عرصه واقعيت به غار رؤياها، اين همان بى دانشى است و هنگامى كه آدمى در اين دنياى فناپذير با آرزوهاى جاودانه زندگى كند، در واقع با آرزوهايى همنفس است كه با حقيقت و واقعيت تناقض دارد. در حقيقت خداوند مى‌گويد:

كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ...[3].

[1]- سوره نجم، آيه 39.

[2]- سوره كهف، آيات 39- 40.

[3]- سوره انبياء، آيه 35.


صفحه 123

«هر جانى چشنده مرگ است‌...»

و اين كاروانيان مردگان است كه خداوند با آنها به انسان هشدار مى‌دهد كه از رفتن گريزى نيست، ليكن دلهاى بيمار و چشمان غبار گرفته اين حقيقت را در نمى‌يابند و كسانى هستند كه گمان مى‌كنند براى هميشه و تابى نهايتِ تاريخ، همچنان جاودان خواهند ماند، ولى اين مفهوم را بر زبان جارى نمى‌كنند و ما اين مفهوم را از لابلاى عملكردهاى ايشان در مى‌يابيم. تفاوت فراوانى است بين كسى كه در برابر خدا مى‌ايستد و همه اعضا و جوارحش روى به خدا دارند و او نمازش را چونان كسى بگزارد كه گويى در حال وداع است و يقين دارد كه بازگشت او به سوى خداوند سبحان است:

وَأَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لَّا رَيْبَ فُيهَا...[1].

«روز رستخيز مى‌آيد و ترديدى در آن نيست‌...»

و اين كه:... إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلَا يَستَقْدِمُونَ‌[2].

«... چون زمانشان فرا رسد نه يك ساعت تأخير كنند و نه يك ساعت پيش افتند.»

ولذا نمازى مى‌گزارد با رويكرد خالص به سوى خداوند عزّوجلّ، و مى‌داند كه اين نماز مى‌تواند آخرين نمازى باشد كه در اين جهان مى‌گزارد و در اين هنگام نماز چونان از معراجى معنوى و ستوده برخوردار است، فرا رفته به سوى خداى متعال و در برابر، كسى را مى‌بينيم كه با اختلاف فراوان نسبت به چنين نماز گزارى، روى به قبله مى‌ايستد، امّا حواس او به چندين جهت پراكنده است و انديشه‌هايش بسى پريشان و نمى‌داند نماز صبح را دو ركعت به جاى آورده يا هشت ركعت، زيرا آرزوها و روياهاى او براى يك لحظه، يا يك ساعت و يا هزار سال پس از اين نماز، همچنان به صف ايستاده‌اند. اين فرار از حقيقت است و اين است تفاوت ميان علم‌

[1]- سوره حجّ، آيه 7.

[2]- سوره يونس، آيه 49.


صفحه 124

و جهل. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ميان اجل (مرگ) و بنى آدم خطى مى‌كشد و مى‌فرمايد:

اين بنى آدم است و اين آرزوهاى او و خطى ميان آن دو مى‌كشد و مى‌فرمايد: و اين اجل اوست كه ميان انسان و آرزوهايش فاصله مى‌افكند.

مفهوم تمنّى آن است كه آدمى هنگام خواستن چيزى تصميم خود را با عمل درهم نياميزد، زيرا روشن است كه رسيدن به هدف جز با تلاش و تكاپو حاصل نمى‌آيد «و هنگامى كه اراده از عمل تهى گردد تمنى ناميده» مى‌شود.

تمنّى حالتى از خاموشى و تنبلى است و چيزى جز گريز از حقيقت نيست و در نتيجه تمنّى را بايد بى دانشى دانست:

وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لَايَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلَّا أَمَانِيَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ‌[1].

«و پاره‌اى از آنان عوامانى هستند كه كتاب خدا را جز يك مشت خيالات و آرزوها نمى‌دانند و تنها به پندارهايشان دل بسته‌اند.»

وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى‌ أَلْقَى‌ الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ‌[2].

«ما پيش از تو هيچ رسول يا نبى را نفرستاديم مگر آن كه هرگاه آرزو مى‌كرد، شيطان القاءاتى در آن مى‌كرد، اما خداوند القاء است شيطان را از بين مى‌برد، سپس آيات خويش را استوارى مى‌بخشيد، خدا دانا و حكيم است.»

كسى كه در حالت توهم و نا آگاهى زندگى كند تنها از قافله عقب نمى‌مانَد، بلكه به وضعى بدتر و وخيم‌تر كشانده مى‌شود، زيرا بدون آن كه خود را به زحمت بياندازد يا ساكنى را به حركت وا دارد انتظار تغييرات و تحولات سترگى در زندگى خود دارد. هنگامى كه آدمى به جاى زندگى در فضايى آكنده از والايى، رشد و پيشرفت، با عقب ماندگى‌از سقوط زيست كند، هرچه عمرش فزونى‌يابد دوريش‌از

[1]- سوره بقره، آيه 78.

[2]- سوره حجّ، آيه 52.