زندگى به يادگار نهد، به روز رستخيز ديوارى بلندى ميان او و آتش دوزخ باشد.
2- نبايد يكى از ما چنين بپندارد كه عرصه كار او با تحصيل علم و پرداختن به معرفت، نا همسو و ناهمساز است، زيرا علم در انحصار هيچ كس نيست و نبايد آن را نژادى و يا طبقاتى دانست. پيامبر عظيم الشأن اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «طلب دانش، فريضهاى است بر هر زن و مرد مسلمان.»[1]
3- اصل ديگرى نيز در كار است كه در پيگيرى پژوهش و دستيابى به پاسخهاى فراگير هر پرسشى نمايانده مىشود كه ذهن انسانها را از حركت باز مىدارد.
اين پاسخ ممكن است با خواندن كتابى ديگر، يا حاضر شدن در محفل درسى و يا گفتگو با استادى آگاه، حاصل آيد:
... فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَاتَعْلَمُونَ[2]. «... اگر نمى دانيد از اهل ذكر بپرسيد.»
انتقاد
در پى آنچه براى شما بسان يك پژوهشگر خوانده مىشود نوبت به نقش انتقاد مىرسد، به ويژه در عرصه عرفان اسلامى كه حتماً بايد نقشى داشته باشيد فعّال بدون بسنده كردن به نقشى انفعالى، فرض زياد آن است كسى كه به اين عرصه در مىآيد به سخنان ديگران گوش مىكند تا برگزيند:الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ...[3]«آنها كه به سخن گوش مىكنند و از بهترين آنها پيروى مىكنند...»،... وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ[4]«... و گوشهايى آگاه آن را در يابد و بفهمند».
پس گزينش در اينجا امرى واجب است و مجادله بايد به بهترين شكل صورت
[1]- بحار الانوار، ج 1، ص 177، روايت 54.
[2]- سوره نحل، آيه 43.
[3]- سوره زمر، آيه 18.
[4]- سوره حاقه، آيه 18.
پذيرد بى آن كه به مرز كشمكش نزديك شود و هر گاه حقيقت آشكار شد ناگزير بايد آن را پذيرفت و بدون هيچ گونه شرم خيرهسرى و غرور در برابر آن سر تسليم فرود آورد.
4- آخرين شرط اين است كه با موضوع مورد كاوش تأثير و تأثّر متقابل در كار باشد. كافى است بدانيم كه گاهى عرفان اسلامى و حكمت الهى بارِ گرانى بر دوش ماست، زيرا مسؤوليت بزرگى را بر ما تحميل مىكند كه هوى، هوسها و شياطين ما گرايشى به حمل آن ندارند. در حديث شريف آمده است كه: «امر ما، دشوارى است كه دشوار شمرده مىشود و جز فرشته مقرّب، يا پيامبر مرسل و يا بنده مؤمنى كه خداوند قلب او را براى ايمان آزموده، كسى ديگر تاب تحمّل آن را ندارد.»[1]ما نَه رسول هستيم و نَه فرشته، امّا بايد مؤمنانى باشيم كه خداوند دلهايى ايشان را براى ايمان آزموده است، چرا كه نَه؟ چرا نبايد توقّع آن را داشته باشيم كه مؤمنانى باشيم امتحان پس داده تا مسؤوليتى را كه امامان معصوم عليهم السلام به عهده ما قرار دادهاند، بر دوش كشيم؟
در پايان اين ديباجه به پرسش ديگرى منتقل مىشويم: طبيعت مباحثى كه به آنها مىپردازيم كدام است؟ و فصول اين مباحث بر گرد چه محورى مىگردد؟
اين كتاب بخشهاى متعدّدى در بر دارد. بخش اوّل به مسأله تفاوتهاى بنيادين ميان فلسفه و دين مىپردازد و در اين زمينه از تاريخ فلسفه و برجستگىهاى آن و نيز برجستگىهاى حكمت الهى سخن مىگويم و در پى آن، ابعاد اين حكمت را به بحث مىكشيم، اين بحث را بخش دوم نيز در بر دارد، به ويژه هنگامى كه سخن از شناخت، عقل، توحيد و ابعاد آن به ميان مىآيد. سپس در بخش سوم به بحث پيرامون زواياى منفى فلسفه و دستاوردهاى مثبت حكمت الهى منتقل مىشويم.
[1]- بحار الانوار، ج 2، ص 71، روايت 30.
از لا بلاى همه اين مباحث براى ما آشكار مىشود كه قرآن كريم، سنّت شريف پيامبر، اهل بيت و دعاهاى معصومين عليهم السلام به جا مانده از عميقترين، پيچيدهترين مسائل، استار، بزرگترين معماها و پنهانترين غيبها، سخن مىگويند و سخن آنها در اين پيرامون با چنان زبانى آسان و وجدانى بيان مىشود كه يك انسان خردمند مىتواند از آنها به همراه بَرد.
تلاوت هر آيهاى از آيات قرآن كريم، خواندن هر روايت و دعايى كه بر زبان رسول اكرم و اهل بيت نبوّت جارى شده است ما را به تلاوت و قرائت بيشتر فرا مىخواند. متأسفانه ما از اين سرچشمههاى غنى علمى به رغم نزديكى آنها به ما بسى دور هستيم و از بهره بردن از آنها بر كناريم، زيرا با مفهوم قرآنى كه تلاوت مىكنيم يا دعايى كه مىخوانيم يا روايتى كه مىشنويم آشنا نيستيم، در حالى كه اگر عرفان اسلامى را بشناسيم و پژوهش نمايم همين آيات به نردبان و همين دعاها به مكتب و احاديث رسيده از پيامبر اكرم و اهل بيت عليهم السلام به دانشگاهى معنوى- علمى بدل مىشوند كه بر ايمان، تربيت، دانش و اخلاق نيكوى هر يك از ما مىافزايند.
فصل اوّل: چرا حكمت؟
آدمى حق دارد كه از راز و رمز نهفته و در صورت لزوم، تلاش براى پژوهش در مسائل عرفان اسلامى پرسش به ميان آوَرد. اين پرسش پيش از فرو رفتن در عمق مباحث عرفان اسلامى كه دامنههايى فراخ دارد خود را به ذهن ما تحميل مىكند.
در پاسخ اين پرسش مىگوييم:
يك انسان مسلمان بسيارى اوقات دستخوش امواج فكرى ناپاكى مىگردد كه در سلب هويت دينى از شخصيت انسان مؤمن، در كارند و مادامى كه آدمى خود و رفتارش را در برابر جوانب شيطانى و نابراه اين خيزابهاى امواج خروشان فكرى در دژ و پناهگاه ننهد، در فرهنگ و باورهاى دينى ضرباتى بس خطرناك را دريافت خواهد كرد.
مردم بر فطرت زاده مىشوند، ليكن برخى از راه مستقيم منحرف مىشوند واين هميشه به وراثت و يا تربيت، بستگى ندارد بل عامل ديگرى نيز در كار است كه نبايد اهميت و تأثيرش را بر رفتار، فرهنگ و آدابِ شخص، از اين دو كمتر شمرد، اين عامل همان چيزى است كه برخى از فلاسفه آن را «بتهاى بازار» خواندهاند، يعنى افكارى كه به دليل هجوم امواج فرهنگ بيگانه بر طبيعت و ساختار شخص، وارد مىشود.
برخى از مسلمانانى كه به سوى فلسفه غرب و يا شرق انحراف يافتهاند به دليل
تربيت نادرست و يا بى توجّهى خانواده آنها به كژ راهه نيفتادهاند، زيرا در جوامع مسلمانان بيشتر اوقات، پدران نسبت به فرزندان خود عاطفهاى دارند كه موجب مىشود به وظيفه تعليم و تربيت آنها عنايت داشته باشند، ليكن نسل جديد با روشنى بسيار باز و بدون هيچگونه مرز و بصيرتى باز دارنده و نگهدارنده، به سوى جريانهاى فكرى يورشگر رفته و از همين رو در معرض وزش گرد و بادهاى مسمومى قرار گرفته است كه فرهنگ بىدينى غرب و يا شرق بر آنها مىدمد و اين بر نسل جديد اثر نهاده است و در پايان كار به فسق، انحراف و احتمالًا كفر و الحاد كشيده مىشود.
كودك در سرزمين اسلامى خود، با ايمان رشد مىكند، ولى هنگامى كه راهىِ مراكز آموزشى جديد مىشود نخستين چيزى كه بدو مىرسد، شك در ايمان خالصانهاى است كه با خود به آن مركز آموزشى برده، زيرا شيوههاى آموزشى وارداتى هدفى جز مسخ هويت فرزندان مؤمن ما ندارد و بدين ترتيب اين شك خيلى زود با پشت سر نهادن مراحل تحصيلى به طرح ترديدها، مغالطهها و آنگاه به فسق و انحراف منجر مىشود و در برخى موارد جوان، سر نوشتى نخواهد داشت، مگر سقوط در پرتگاه كفر و بىدينى.
ما نيز به سهم خود در معرض اين امواج قرار داريم. شايد امروز فرهنگ اسلامى، ما را در بر گرفته باشد، ولى آيا مىتوانيم استمرار اين احاطه فرهنگى را ضمانت كنيم؟ اين احتمال وجود دارد كه شرايط تغيير كند و منابع فرهنگى- دينى كه از آنها الهام مىگيريم از دسترس ما بيرون رود و در آينده با شرايط فكرى واژگونهاى زندگى كنيم، كه ممكن است در سرزمينى ماندگار شويم كه از ما، انديشههاى ما، آداب و اخلاق ما فاصله بسيار داشته باشد و در آنجاست كه نسبتِ گرايش ما به سوى فساد و فرهنگ بى دينى فزونى مىيابد، چرا كه اسلام از ما گرفته شده است و ديگر چگونه خواهيم توانست بدون سلاح از خويش دفاع كنيم؟
برخى مىگويند من مؤمن هستم و مؤمن خواهم مرد، ليكن پرسش ما پيرامون
ضمانت اين امر است. آيا كسى كه به محدوده جذاميان وارد مىشود، اگر خويش را به آنتىبيوتيكهاى لازم مجهّز نكند، مىتواند ضمانت كند كه از آنجا به سلامت بيرون مىآيد؟ روح، قلب، تغذيه (فكرى، فرهنگى و معرفتى) آنها دقيقاً همين گونه است.
البته صرف نظر از اينكه آنچه امروز به عنوان منابع فرهنگ اسلامى خوانده مىشود، منابعى كامل و خالص فرهنگى و دينى شمرده نمىشوند، زيرا كتابها و پژوهشهاى بسيارى در دسترس است كه نويسندگان مسلمان آنها را نگاشتهاند ولى ما نمىتوانيم مطلقاً سلامت آنها را از انديشههاى وارداتى تضمين كنيم و بسيار پيش مىآيد كه انديشههاى صحيح با فرهنگهاى وارداتى و ديدگاههاى شخصى در هم مىآميزد و براى جدا كردن آنها از يكديگر، يك مؤمن ناگزير بايد معيارى در دست داشته باشد تا بتواند به كمك آن نادرست را از درست باز شناسد و او را از در افتادن به لغزشگاههاى فكرى و كژ راهههاى معرفتى نگه دارد.
با در اختيار داشتن اين معيار، فرد مسلمان مىتواند به عرصههاى دلخواه در معارف اسلامى و غير اسلامى تحقيق و بررسى كند، مادامى كه از عاملى برخوردار است كه او را از كژ راهه و سرگردانى نگه مىدارد، زيرا مسئله، تنها مربوط به يك نكته فرعىِ فقهى نيست تا اگر مثلًا يكى از ما در واجبى از واجبات نماز خطا كرد قضا و يا احتياط آن را به جا آورَد و يا اگر در روزه او خللى ايجاد شد كفّاره دهد، بلكه مسئله به ايمان نسبت به خاستگاه وجود و آفريننده آن مربوط است و خداوند بارها از شرك بر حذر داشته و آن را ظلمى بزرگ شمرده است و اين كه همه گناهان بخشايش پذيرند جز شرك و كفر به او و جزئيات كيفر او را مخلوق ناتوان، تاب تحمّل ندارد و حتّى نمىتواند آن را تصوّر كند.
دقيقاً از همين جاست كه به برادران مؤمن تأكيد فراوان مىكنيم كه مباحث عرفان اسلامى را پىگيرند؛ مباحثى كه طبيعتاً كليدى براى پژوهشهاى ژرفتر، فراگيرتر و كاملتر به شمار مىآيند.
ضرورت نهفته در اين پىگيرى، از انديشههاى التقاطى و درهم آميختهاى نشأت مىگيرد كه در روزگاران امامان اهل بيت عليهم السلام منتشر بوده و در روزگار ما خطرساز گشته است و ما بايد با تسلّط در برابر اين انديشهها بايستيم و با درخشندهترين و نيرومندترين دلايل، خط بطلان بر آنها كشيم.
بسيارى موارد از امامان عليهم السلام درباره انديشههاى الحادى پرسش مىكردند كه در روزگاران آنها انتشار داشته است و امامان عليهم السلام نيز در رويارويى با اين انديشهها در وجود ضرورتِ در اختيار داشتن معيارى سليم تأكيد مىورزيدند. اين معيار عبارت از آن است كه بدانيم سنگرهاى علم، درهاى رحمت و پرتوى ولايت در كجا نهفته است. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ميان مردم پيغام را رسانيد و رسانيد و رسانيد و ما اهل بيت سنگرهاى علم، درهاى حكمت و پرتو ولايت هستيم.»[1]
پس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و امامان اهل بيت عليهم السلام، سنگرهاى علم، درهاى حكمت و پرتوى ولايتاند و در نتيجه، ايشان همان معيارى سليمى شمرده مىشوند كه مؤمن بايد بدان رجوع كند. پس يك مؤمن بايد نخست از معيارها و سنجههاى سليم استنباط شده از حجّت الهى برخوردار گردد و آن پس زيانى ندارد كه انديشه خود را به روى فرهنگهاى ديگر بگشايد تا پس از كاويدن آنها لايههاى تباه و الحادى اين انديشهها را پس زند و بدون مجهّز شدن به اين سنجهها (معيارها) او نبايد به سراغ فرهنگهاى ديگر رود، زيرا اين خود موجب خواهد شد كه بر شك، تباهى و انحراف او افزوده گردد.
شناخت خدا، والاترين دانشها
دليل ديگرى كه اقتضا دارد انسان مسلمان به پژوهش عرفان بپردازد، اين است
[1]- بحار الانوار، ج 2، ص 214، روايت 1.
كه والاترين دانشها، دانش خداشناسى است، زيرا خداوند عزّ وجلّ، خاستگاه وجود و منشأ خير است و هموست كه هر چيزى را آفريده و مقدّر كرده است و اوست آغازگر آفرينش و بازگردان آن و او آفرينشگرى است روزى رسان، اسماء حُسنى در جهان تكوين، تشريع، فرهنگ و انديشه از آنِ اوست، پس خداوند سبحان، محور است و ايمان بدو پيش از ايمان است.
امام على عليه السلام در نخستين خطبه نهج البلاغه مىفرمايد: «حمد و سپاس خداوندى را سزاست كه همه گويندگان از مدح و ثناى او عاجزند، شمارندگان و حسابگران از شمارش نعمتها و بخشهاى او درمانده و كوشش كنندگان نمىتوانند حق نعمت او را ادا كنند، خداوندى كه حقيقت او را صاحبان همت بلند درك نمىكنند زيركيها و هوشهاى ژرف بين به او دست نيابند، خداوندى كه صفتش را نهايتى نيست و نَه خود او را صفتى است موجود و ثابت، او را وقت و زمانى نيست كه معيّن شده باشد و نَه او را مدّت درازى است، خلايق را به قدرت و توانايى خود بيافريد، بادها را به سبب رحمت و مهربانيش پراكنده كرد، حركت و جنبش زمين را به سنگهاى بزرگ، كوهها ميخ كوب و استوار گردانيد.» امام عليه السلام سپس مىفرمايد:
«اساسِ دين، شناختن او است.»
پس علم دين از ايمان به خداوند سبحان آغاز مىشود كه خاستگاه اين وجود است و نخستين پلّه دين، شناخت خاستگاه اين وجود است و كمال شناخت اقرار و تصديق بدوست و كمال تصديق بدو يگانه دانستن اوست و كمال يگانه دانستن او خالق كردن عمل است براى او و كمال اخلاص براى او نفى صفتها از اوست، پس آن گونه كه سرور پرهيزكاران على بن ابىطالب عليه السلام تأكيد مىفرمايد:
«أَوّلُ عِبَادةِ اللَّهِ مَعْرِفَتُهُ.[1]»
گاهى مخلوق، خالق خود را با اداى فريضه نماز، يا روزه و يا زكات پرستش
[1]- «سر آغاز پرستش خدا، شناختن او است.» بحارالانوار، ج 4، ص 253، روايت 6.