پس علم و دانايى، نشانه عقل است، نشانهاى كه امام براى هشام بن حكم روشن كرده است، زيرا عقل همان موهبت خداست براى بندگانش، ليكن چگونه آدمى مىتواند آن را رشد دهد و بر آن بيفزياد؟ اين چيزى نيست مگر علم:
وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ.
اى هشام! خداوند سپس كسانى را كه عقل خود را به كار نمىگيرند نكوهيده و فرموده است:
وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَايَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلَا يَهْتَدُونَ[1].
آية الله العظمى السيد محمد تقي المدرسي(دام ظله)، اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - قم، چاپ: اول، 1379.
چون به ايشان گفته شود كه از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد، گويند، نه، ما به همان راهى مىرويم كه پدرانمان مىرفتند، حتّى اگر پدرانشان بيخرد و گمراه بودهاند.»
پس خداوند سبحان از بندگان خود مىخواهد بارشد دادن عقل و افزودن بر آن به وسيله نور علم، خود را به پيشرفت و تكامل رسانند.
فروبستگى، ركودى كه پدران و نياكان بر آن بودهاند تنها گونهاى حماقت بوده است و حماقت از جهل است و اين تنها نوعى واپسگرايى است كه از گردنههاى دشوار شمرده مىشود كه مسير زندگى آدمى را سد كرده است.
در پايان، حضرت كاظم عليه السلام از قول خداوند متعال مىفرمايد:
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَايَعْقِلُونَ[2].
«بدترين جنبندگان نزد خدا افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمىكنند.»
وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ للَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ
[1]- سوره بقره، آيه 170.
[2]- سوره انفال، آيه 22.
لَا يَعْلَمُونَ[1].
«اگر از آنها بپرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است مىگويند خدا، بگو سپاس از آنِ خداست، ولى بيشتر آنها نمىدانند.»
خداوند سپس اكثريت را نكوهش مىكند و مىفرمايد:
وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ[2].
«و اگر از بيشتر كسانى كه در روى زمين هستند اطاعت كنى تو را از راه خدا به اكژراهه مىكشانند.»
خداوند مىفرمايد: بيشتر مردم عقل خود را به كار نمىگيرند و بيشترين ايشان نمىفهمند.[3]
[1]- سوره لقمان، آيه 25.
[2]- سوره انعام، آيه 116.
[3]- بحارالانوار، ج 1، ص 132.
فصل ششم: منابع فلسفه اسلامى
پيش از آن كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به ملكوت اعلى بپيوندد خطبهاى ايراد كرد كه بيشتر مسلمانان در آن حاضر بودند و راويان، با سندهاى گوناگون و تعابير مشابه و نزديك به هم آن را ثبت كردهاند. تقريباً همه آن خطبه بر محور خلافت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دور مىزد كه در شريعت و امام جلوهگر بود. مسلم در صحيح خود به نقل از زيدبن ارقم روايت مىكند كه گفت: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ميان ما به خطبه برخاست. او خطبه پيامبر را مىآوَرد و مىگويد كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«امّا بعد، اى مردم! من هم بشرى هستم و نزديك است كه پيك خدا نزد من نيز بيايد و من هم او را پاسخ گويم. من در ميان شما دو امر مهم را به يادگار مىنهم، نخستين آن دو كتاب خداست كه در آن نور نهفته است، پس كتاب خدا را بگيريد... تا آن كه فرمود: و اهل بيت من.»
ابن داوود در صحيح خود و نيز ترمذى باسندشان از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آوردهاند كه فرمود: «من در ميان شما دو امر مهم به يادگار مىنهم كه تا آن هنگام كه به اين دو چنگ زنيد پس از من هرگز گمراه نشويد، يكى از آن دو بزرگتر از ديگرى است و آن كتاب خداست كه ريسمانى است كشيده شده از آسمان به زمين و خاندان من كه همان اهل بيت من هستند و اين دو از يكديگر جدايى نپذيرند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد آيند، پس بنگريد كه پس از من با عترتم چگونه رفتار مىكنيد.»
احاديث رسيده پيرامون اين مضمون، متواتر است، ليكن اين سؤال مطرح مىشود كه وجود كتاب در ميان ما به چه معناست؟ و جانشينى پيامبر اكرم يعنى چه؟ پيش از پاسخ به اين پرسش ناگزير بايد به بحث پيرامون اين مسأله بپردازيم كه چه چيز در زندگى انسان مهم است. آيا مهم- آن چه است- ديدگاه آدمى نسبت به زندگى و آنچه در اين جهان پيرامون او قرار دارد، يا تنها رفتار اوست؟ و به ديگر سخن آيا مهم، نماز، زكات، راستگويى و وفادارى انسان است به عنوان پارامترهاى رفتارى، يا باور اوست به روز رستخيز، رسالت و ضرورت تقوى به عنوان اصولى عقيدتى؟
اصول و فروع
بدون ترديد راستى، وفادارى، نماز، زكات و نظاير آن همگى فروع عقايد و برخاسته از ديدگاههاى انسان هستند، زيرا نماز بدور از زير ساز ايمانى تنها ورزشى جسمى است، زكات بدور از بستر عقيدتى تنها يك بخشش ناقص است و هنگامى كه انسان، به آخرت و به جزا، ايمان نداشته باشد، هنگامى كه زندگيش بر اساس تقوى و مسؤوليت استوار نباشد، ديگر صفات خير همچون راستى، وفادارى و نظاير آن را از دست خواهد داد.
از لابلاى اين مسائل روشن مىشود كه جانشينى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه در كتاب و عترت جلوهگر است و در اين دو ثقل بزرگ تجلّى مىيابد، صرفاً به مفهوم گرفتن احكام شرعى از اين دو نيست، بلكه به مفهوم آن است كه معارف الهى، ديدگاههاى آفرينش، استنباط فرهنگ صحيح و درست نسبت به زندگى از اين دو الهام گرفته شود. از اين جا است كه پيامبر اكرم بر استمرار شيوه خود، پيروى از سيره و عملكرد خويش تأكيد مىورزد، زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به سوى خدا دعوت مىكرد:وَدَاعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ...[1]
[1]- سوره الاحزاب، آيه 46.
«با اذن پروردگار به سوى خدا دعوت مىنمود...»
هم از آن رو كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله «چراغ پرتوفشان» بود، ولى نَه تنها نسبت به نماز، بلكه نسبت به همه آفرينش، ديگر اين كه حضرتش صلى الله عليه و آله بر انگيخته شد تا آيات خداوندى را تلاوت كند، جانها را تزكيه نمايد و بديشان كتاب را بياموزد:
هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْامِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ[1].
«اوست خدايى كه به ميان مردمى بى كتاب پيامبرى از خودشان مبعوث داشت تا آياتش را بر آنها بخواند و آنها را تزكيه كند، كتاب و حكمتشان بياموزد، اگر چه پيش از آن در گمراهى آشكار بودند.»
پس پاكسازى و تزكيه جانها و آموزش دادن قرآن از مهمترين مسؤوليتهاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود تا مردم را از داشتن ديدگاههاى وارونه نسبت به زندگى بر حذر دارد، زيرا اگر ديدگاه انسان از زندگى وارونه باشد، ميان خود و حيوان تفاوتى نبيند، يا دهرى مذهبى باشد كه در آن سوى اين جهان، جهان ديگرى را باور نداشته باشد و آن را پايان خط و طبيعت بپندارد، يا انسانى باشد منكر حقايق عقيدتى، براى جزا و كيفر، وجودى قايل نباشد در اين حال نماز او مفهومى نخواهد داشت، زكات مال و نظاير آن براى او از هرگونه سودى تهى خواهد بود.
از اين جاست كه مفهوم جانشينى پيامبر اكرم براى هر فرزانهاى رخ مىنمايد و ابعاد بى حدّ و مرز آن آشكار مىشود و دانسته مىآيد كه آن تنها در فروع احكام خلاصه نمىشود، بلكه پيش از آن ريشه در اصول دارد، چنانكه ولايت و دوستى اهل بيت عليهم السلام صرفاً به مفهوم پيروى ايشان در مسائل فرعىِ فقهى نيست، بلكه اعتقاد به ولايت و دوستى اهل بيت عليهم السلام يعنى اعتقاد به شيوه و سيره آنها در زندگى و پيروى از بينشها و ديدگاههاى ايشان، زيرا كه رهنمودها دقيقاً همچون رهنمودها
[1]- سوره جمعه، آيه 2.
و سخنان پيامبر اكرم كه تنها فروع را در بر نمىگيرند، فروع احكام تنها بخش ناچيزى از احاديث ايشان را تشكيل مىدهد، اكثريت سخنان ايشان عليه السلام بر محور عقايد، هدايت انسان به سوى خداوند، تفسير آفرينش، بيان هستى، طبيعت انسان و اخلاق نيكو، توجه دادن به آخرت و فلسفه روز رستخيز، بيان حكمت آفرينش و ديگر ديدگاههايى گردش دارد كه در كلام، سيره رسول اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه اهل بيت عليهم السلام تجلّى مىيابد.
حقيقت دوستى و ولايت
اگر يك دوستدار و پيرو اهل بيت درباره حقيقت دوستى و پيروى خود از ايشان عليه السلام از خويش پرسش كند بدون ترديد در مىيابد كه ارادتش به ايشان عليه السلام صرفاً از آن روى نيست كه آنها خاندان پيامبر هستند. او هنگامى كه از احساساتش فاصله مىگيرد و به حقيقت خود باز مىگردد، در مىيابد كه اهل بيت را از اين رو دوست مىدارد و بديشان ارادت مىورزد كه نشان زندگى خود را نزد ايشان مىيابد و در ميان آنها عنوانى بدست مىآورَد تا هويت اسلامى خود را براساس آن شكل دهد. از اين رو ما اگر از طرفداران و شيعيان اهل بيت هستيم ناگزير بايد در جستجوى سخنان تابناك ايشان باشيم، زيرا ولايت با صِرف دوست داشتن اهل بيت عليهم السلام تحقق نمىيابد، بدون همخوانى عملى زندگى انسان بآنها و آنچه ايشان مىكردهاند و در پيش گرفتن شيوهاى كه آنها تعقيب مىنمودهاند ميسّر نمىشود.
شايد از موارد اشكال بر كسى كه به ولايت اهل بيت معتقد است آن باشد كه او ادّعاى ولايت ايشان را كند، در همان زمان از زندگى آنها، رفتار، عملكردشان، حتّى فرهنگ و ديدگاهشان نسبت به زندگى و بينش آنها پيرامون هستى بدور باشد و در نتيجه در فلسفه خود نيز از آنها فاصله بسيارى داشته باشد.
شگفت است كه آدمى خود را بفريبد و صفات امامى را پيوسته بر زبان جارى كند و ايشان را مخاطب سازد كه:
«كَلامُكُمْ نُورٌ، وَامَرُكُمْ رُشْدٌ، وَوَصِيَّتَكُمُ التَّقْوى، وَفِعْلُكُمْ الْخَيْرُ[1]»
ولى از حقيقت آنچه مىگويد بغايت دور باشد. عجيبتر از همه اينها آن كه آدمى حبّ اهل بيت را ادّعا كند و اظهار دارد كه:
«انى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ، وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ، وَوَلِىٌّ لِمَنْ والاكُمْ.[2]»
ولى اين ادّعا تنها لقلقه زبان اوست، زيرا به هنگام پرسش از شيوهاى كه او بدان ايمان دارد ناتوان و سرگردان از پاسخ همچنان خاموش مىمانَد، او از فلسفه اهل بيت دور است و با مفاهيم مربوط به هستى، زندگى و خود انسان، به طور كلى نا آشناست.
شايد كسى ادّعا كند كه در رهنمودها و احاديث اهل بيت عليهم السلام فلسفهاى نهفته نيست، ولى آيا آدمى مىتواند به دينى ايمان آورَد كه از هرگونه فلسفهاى تهى است؟
فلسفه قرآن
ما به اين جماعت مىگوييم: اين قرآن از آغاز تا انجام، فلسفه است، ولى فلسفه آن با فلسفه يونان باستان تفاوت دارد، زيرا فلسفه قرآن، برونش زيبا و درونش ژرف است.
ظاهر آن حكمت و باطن آن دانش است، لايههايى دارد كه هر يك از آن لايهها از لايههاى ديگرى برخوردار است، هفت اندرون دارد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در واپسين لحظات زندگى خود فلسفه قرآن را به على عليه السلام آموخت و اين همان است كه امام على عليه السلام درباره آن مىفرمايد: «پيامبر خدا درى از دانش را به من آموخت كه از آن هزار در براى من گشوده مىشود، اين درها تنها در نماز و روزه خلاصه نمىشود.»
[1]- «سخن شما نور است و امرتان موجب رشد، سفارشتان تقوى و عملكردتان نيك.»
[2]- «من با هر كه در برابر شما صلح در پيش گيرد صلح در پيش مىگيرم و با هر كه با شما بستيزد مىستيزم و دوستدار كسى هستم كه شما را دوست بدارد»
اين همان چيزى است كه سخن امام عليه السلام كه در برابر ديدگان ما جلوه گر است بدان گواهى مىدهد. خطبه ايشان درباره صفات خدا، درباره طاووس، درباره زنبور عسل، درباره درخت خرما و سخنانى كه روشن كننده ديدگاه ايشان به زندگى است و آفاق از آن آكنده است، همان حقايقى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بهامام عليه السلام آموخت.
همه اديان الهى و فرهنگهاى بشرى ناگزير بايد بر زير ساز فلسفه خاص خود استوار باشد، اين همان چيزى است كه ما را به هشيارى و انديشه فرا مىخوانَد.
گاهى آدمى به فلسفه دينى قايل نمىشود، ولى اين بدان مفهوم نيست كه او هرگز به فلسفهاى ايمان نمىآوَرد، زيرا تفكر و ديدگاه او نسبت به زندگى و عملكرد خود ناگزير بايد بر ديدگاهى مشخّص استوار باشد.
نخستين مفهوم ولايت اهل بيت، همان در پيش گرفتن اخلاق ايشان و ستاندن علوم و معارف از اين خاندان عليهم السلام است. در حديثى به نقل از امام باقر عليه السلام آمده است كه فرمود: «هر كه بدون شنيدن واقعيت از انسانى صادق و راستگو به دين خدا در آيد خداوند تا روز رستخيز او را گرفتار سرگردانى و سر در گمى كند.»[1]منظور از علم اهل بيت عليهم السلام علوم تكنولوژى، رياضيات و يا علوم آزمايشگاهى نيست، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله طلب كردن اين علوم را از هر شخصى و در هر مكانى تشويق مىكرد، تا جايى كه فرمود: «علم را اگر چه در چين باشد بطلب.»[2]، و «حكمت، گمشده مؤمن است و آن را هر جا كه بيابند مىستاند.»[3]، بلكه مقصود از علم، همان است كه جز از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله ستانده نمىشود و آن عبارت از: علم توحيد، علم عقايد، علم فرهنگ و معارف الهى است.
صرف اظهار حبّ اهل بيت به هيچ روى توجيه نمىشود و بى معناست كه انسانى آنها را دوست بدارد و بديشان ايمان داشته باشد، ولى بيشتر كوشش خود را
[1]- بحارالانوار، ج 2، ص 93، روايت 24.
[2]- همان مأخذ، ج 1، ص 177.
[3]- همان مأخذ، ص 148.