اين همان چيزى است كه سخن امام عليه السلام كه در برابر ديدگان ما جلوه گر است بدان گواهى مىدهد. خطبه ايشان درباره صفات خدا، درباره طاووس، درباره زنبور عسل، درباره درخت خرما و سخنانى كه روشن كننده ديدگاه ايشان به زندگى است و آفاق از آن آكنده است، همان حقايقى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بهامام عليه السلام آموخت.
همه اديان الهى و فرهنگهاى بشرى ناگزير بايد بر زير ساز فلسفه خاص خود استوار باشد، اين همان چيزى است كه ما را به هشيارى و انديشه فرا مىخوانَد.
گاهى آدمى به فلسفه دينى قايل نمىشود، ولى اين بدان مفهوم نيست كه او هرگز به فلسفهاى ايمان نمىآوَرد، زيرا تفكر و ديدگاه او نسبت به زندگى و عملكرد خود ناگزير بايد بر ديدگاهى مشخّص استوار باشد.
نخستين مفهوم ولايت اهل بيت، همان در پيش گرفتن اخلاق ايشان و ستاندن علوم و معارف از اين خاندان عليهم السلام است. در حديثى به نقل از امام باقر عليه السلام آمده است كه فرمود: «هر كه بدون شنيدن واقعيت از انسانى صادق و راستگو به دين خدا در آيد خداوند تا روز رستخيز او را گرفتار سرگردانى و سر در گمى كند.»[1]منظور از علم اهل بيت عليهم السلام علوم تكنولوژى، رياضيات و يا علوم آزمايشگاهى نيست، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله طلب كردن اين علوم را از هر شخصى و در هر مكانى تشويق مىكرد، تا جايى كه فرمود: «علم را اگر چه در چين باشد بطلب.»[2]، و «حكمت، گمشده مؤمن است و آن را هر جا كه بيابند مىستاند.»[3]، بلكه مقصود از علم، همان است كه جز از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله ستانده نمىشود و آن عبارت از: علم توحيد، علم عقايد، علم فرهنگ و معارف الهى است.
صرف اظهار حبّ اهل بيت به هيچ روى توجيه نمىشود و بى معناست كه انسانى آنها را دوست بدارد و بديشان ايمان داشته باشد، ولى بيشتر كوشش خود را
[1]- بحارالانوار، ج 2، ص 93، روايت 24.
[2]- همان مأخذ، ج 1، ص 177.
[3]- همان مأخذ، ص 148.
صرف كندوكاو در كتب اين و آن كند و به خواندن كتابهاى (راسل وژان رَاك روسو، ولتر، ويليام جيمس، كارت، كونت، ماركس، ماكس، و بر و ديگران) روى آورَد و نهج البلاغه، صحيفه سجاديه و ديگر دعاهاى رسيده از امامان عليهم السلام را با درونمايههاى معرفتىِ آنها، دانش فراوان و بينش عميق نهفته در هريك، به كنارى نهد. چگونه ممكن است انسانى خود را دوستدار اهل بيت بداند و فلسفهاش را از ديگران بستاند؟!
ما در قرآن كريم مىخوانيم:
فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَى طَعَامِهِ[1].
«پس بايد آدمى به خوراك و طعام خود بنگرد.»
و در تفسير اين آيه در حديث شريفى از امام باقر عليه السلام آمده است كه از امام درباره «طعام» پرسش كردهاند و حضرت عليه السلام فرمود: «علم اوست كه فرا مىگيرد، از چه كسى فرا مىگيرد؟»
همان گونه كه جانهاى تشنه از آشاميدن آب گنديده سر باز مىزنند و مشتاق سيراب شدن از آب پاك و تغذيه از خوراك سالمى هستند كه جانمايه جسم به شمار مىآيد، نفس مؤمن نيز از انحرافات، خرافات و اساطير سرباز مىزند و به انديشهاى سالم مىگرايد كه از هرگونه آلايش تهى باشد؛ انديشهاى كه به سهم خود، خوراك روح را تشكيل مىدهد، در غير اين صورت خداوند متعال تا روز رستخيز او را گرفتار سردرگمى مىكند، كه حتّى يك انديشه مىتواند آدمى را به دورىِ آسمان از زمين، به كژراهه ببرد.
هنگامى كه ما در نماز خود روى به خدا مىكنيم و از او مىخواهيم:
اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ* صرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا الضَّآلِّينَ[2].
[1]- سوره عبس، آيه 24.
[2]- سوره فاتحه، آيات 6- 7.
«ما را به راه راست هدايت كن؛ راه كسانى كه به آنها نعمت دادى، نه راه خشمديدگان و نه راه گمراهان.»
در واقع از مقام كبريايش مىخواهيم كه ما را از سرگردانى و گمراهى نجات دهد و از هرگونه لغزشى حفظمان كند و بدون ترديد چنين چيزى در ره يافتن از شيوه پيامبر اكرم و خاندان ارجمندش جلوه گر است.
دوستىِ تنها، كافى نيست
از اين جايگاه ما مىتوانيم بگوييم: ولايت و دوستى ما نسبت به اهل بيت عليهم السلام به مفهوم حبّ تنها نيست، چنانكه بدين معنانست كه تنها نشانههاى دين خود را در امور فرعى از ايشان مىستانيم، بلكه پيش از اينها همه بايد فرهنگ خود را از فرهنگ آنها و فلسفه خود را از بينش آنها بگيريم.
اين درست است كه در اصول دين نبايد تقليد كرد، ولى مفهوم آن نيز اين نيست كه از شيوه پيامبر و خاندان او دور بيفتيم، بلكه يك مؤمن بايد به سخن آنها گوش دهد، حديتشان را بخواند و سپس ايمان و اعتقاد از روى دليل خواهد بود، و نه چيز ديگر، امّا اگر آدمى حرف آنها را نخواند و به سخن ايشان گوش ندهد، يا با سخن آنها سطحى، بدور از ژرف انديشى و آگاهى برخورد كرد، از ثروت سترگى از معارف پيامبر و خاندان او عليهم السلام بركنار خواهد بود كه اين امرى مردود است.
از اين خاستگاه است كه ما بياد برخى از احاديث بويژه آن دسته از احاديث را كه به بحث ما مربوط مىشوند در پيش رو آوريم. ابو سعيد خدرى مىگويد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «من در ميان شما دو امر مهم به يادگار نهم كه يكى از آن دو بزرگتر است از ديگرى: كتاب خدا كه ريسمانى است كشيده شده از آسمان به زمين و خاندان من كه همان اهل بيت من هستند و اين دو از هم جدا نشوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد آيند»، ولى ما مسلمانان امروز به چپ و راست گمراه
شدهايم و دهها فرقه، پارهپاره گشتهايم، زيرا به هدايت الهى چنگ نزدهايم و به كتاب ارجمند خداوندى توسّل نجستهايم كه ريسمان كشيده شده ميان انسان و خداى اوست. خداوند متعال مىفرمايد:
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً...[1].
«همگى به ريسمان خدا چنگ در زنيد...»
چنانكه خاندان پيامبر را كه هرگز از كتاب خدا جدا نيست كنار نهادهايم. شايد كسى بگويد: من سخن خاندان اهل بيت را مىستانم و قرآن را كنار مىنهم، يا قرآن را مىستانم و اهل بيت پيامبر را كنار مىنهم. ولى اميرالمؤمنين على عليه السلام مىفرمايد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «من انسانى هستم كه خواهم مُرد و نزديك است كه خوانده شوم و پاسخ گويم، من در ميان شما دو امر مهم نهادهام كه يكى از آن دو برتر از ديگرى است: كتاب خدا و عترتم كه همان اهل بيت من هستند، اين دو از يكديگر جدايى نپذيرند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد آيند.» و اين همان لحظه ديدار مسلمانان با پيامبر اكرم در كنار حوض كوثر است كه از عطش مىسوزند و خواهان آشاميدن اين آب پاك از دست رسول اكرم صلى الله عليه و آله هستند، پيامبر برخى از آنها را از اين آب سيراب مىكند و گروهى را از آن منع مىكنند، زيرا با آموزشهاى نبوى به مخالفت برخاستهاند.
زيدبن ارقم مىگويد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «من در ميان شما دو امر مهم مىنهم: كتاب خدا و خاندانم كه همان اهل بيت من هستند و اين دو از يكديگر جدايى نپذيرند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد آيند.»
جابربن عبداللَّه مىگويد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «من در ميان شما چيزى را مىنهم مادامى كه بدان چنگ زنيد پس از من هرگز گمراه نشويد: كتاب خداوند عزّوجلّ و عترت من كه همان اهل بيت من هستند.»، سپس فرمود: «خدايا گواه
[1]- سوره آل عمران، آيه 103.
باش، خدايا گواه باش، خدايا گواه باش»، پس پيامبر اكرم طى بيست و سه سال از تبليغ به هر طريق ممكنى تلاش نمود تا پس از خود برنامه كاملى را به يادگار نهد تا مسلمانان پس از او به گمراهى كشانده نشوند و خداى را سه بار به گواهى گرفت، پس هر كس آن را پذيرفت مطلوب است و هركس از پذيرش آن سرباز زد، زر و وبال آن بردوش خود اوست.
جابر انصارى يكى از صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله مىگويد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «اى مردم! من در ميان شما دو ثقل مىنهم: ثقل اكبر و ثقل اصغر كه مادامى كه به اين دو چنگ زنيد هرگز گمراه نشويد و دگرگونى به ميان شما راه نيابد و من از خداوند آگاه و دانا خواستم كه اين دو از يكديگر دور نيفتند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد آيند و اين دعاى من اجابت شد.» عرض شد: ثقل اكبر كدام است و ثقل اصغر كدام؟
فرمود: «ثقل اكبر، كتاب خداوندى است كه ريسمانى است يك طرف آن به دست خدا وطرف ديگر آن بهدست شما و ثقل اصغر، همان عترت و خاندان من است.»
امام كاظم عليه السلام اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را تفسير مىكند و مىفرمايد: كتاب خدا مجمل است و به تفسير و تأويل نيازمند است و تأويل جز در نزد اهل بيت عليهم السلام يافت نمىشود.
روايات رسيده در اين مورد بسيار زياد است ولى آنچه گفته شد براى اداى مقصود كافى است، زيرا جوهره همه يكى است و تعابير آنها نزديك به هم و شمار آنها افزون بر دويست حديث است كه به صحابه بزرگ پيامبر، تابعان، تابعانِ و تابعان مستند مىباشد. اين سندها زنجيرهاى طلايى و صحيح است كه همه مسلمانان از همه فرقهها بر آن اجماع دارند و انديشمندان اسلامى كه مدّتى طولانى اين گنجينه سترگ علمى را به كنارى نهادهاند؛ بايد به اين گنجينه كه در احاديث و ادعيه نهفته باز گردند ديدگاهها، بينشها و مصارف الهى را از آنها استنباط كنند.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
بخش سوّم: بنيانهاى حكمت
فصل اوّل: در گستره معرفت الهى
بنده چگونه مىتواند خداى خود را بشناسد؟ بويژه آن كه ما مىدانيم حواس ظاهرى، از درك خداوند يكتا ناتوانند؛ خدايى كه نَه مىشود او را حس كرد و نَه كاويد. پس آيا عقل و علم ابزار شناخت خداوند هستند و يا وسيله ديگرى در كار است؟
گونههاى شناخت
پيش از پاسخ به اين پرسش بايد شناخت را به دو گونه تقسيم كرد:
اول- اقرار و تسليم در برابر اين واقعيت كه هستى اداره كنندهاى، تدبير كنندهاى، سازنده و قدرت چيرهاى دارد، آنگاه بايد بدانيم كه هر محتاجى نمىتواند ذاتاً بى نياز باشد، آن كه به خوراك، پوشاك سلامتى و امنيت نيازمند است، نياز مبرم به زمان، مكان و ديگران دارد و آن كه چنين وضعى داشته باشد نمىتواند خدا باشد، زيرا فرض ما آن است كه خدا از هرگونه نيازى غنى است. اين حقايق بسيط و جز آن را با عقلى شناسايى مىكنيم كه خداوند سبحان در ما به وديعت نهاده است كه عقل بر اين باور سرشته شده كه هر پديده حادثى، سببى و هر معلولى، علّتى دارد اين مقدار از شناخت را عقل مىتواند درك كند.
دوم- شناختى كه براى ما شهود است، حضور و به تعبير قرآنى يقين را محقّق