بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 190

چهارم- انسان، حيوان متكلّم‌

اين فلسفه انسان را به حيوانى متكلّم بدل مى‌كند كه جز سخن گفتن هيچ صفت ديگرى از صفات انسانى را همراه ندارد، اين سخن گفتن هم مادامى كه اراده انسان خاموش است نه فايده‌اى دارد و نه بارى از دوش بر مى‌گيرد، در حالى كه ديدگاه اسلامى به آدمى اوج مى‌دهد و او را در رده فرشتگان و بلكه بالاتر از ايشان مى‌نهد.

هنگامى كه اسلام مردم را مخاطب قرار مى‌دهد و تأكيد مى‌كند كه اراده، تصميم و گزينش آنها هستى را تغيير مى‌دهد- چه رسد به تغيير خود آنها-، ملكوت آسمانها و زمين را بديشان‌ارمغان مى‌كند، مشروط به‌اين كه موصوف به‌ايمان وراستى‌باشند.

پنهان نماند كه فلسفه اسلامى در تربيت مردم، رشد موهبتهاى ايشان، به آزاد كردن پتانسيلهاى آنها و اصلاح امورشان مهمترين و بزرگترين تأثير مثبت را دارد و اين از آن روست كه اسلام اميد به پيشرفت را به آنها عطا مى‌كند و تشويقشان مى‌كند تا براى رسيدن به وجود مطلق باريتعالى‌ بكوشند.

هر كه قرآن را بخواند و در آيات آن ژرف بيانديشد به وضوح در مى‌يابد كه خداوند متعال همه هستى و موجودات را به قدرت خود نسبت مى‌دهد و نه به قدرت ديگرى، مگر يك مقوله كه همان اعمال آدميان است، بدين مفهوم كه خداوند بر هر چيزى تواناست و از نشانه‌هاى توانايى او اين است كه مسير و سرنوشت انسان را به خود او واگذارده است. خداوند سبحان مى‌فرمايد:

... إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى‌ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ...[1].

«... همانا خداوند، امور قومى را تغيير نمى‌دهد مگر آنچه را در خود دارند تغيير دهند...»

[1]- سوره رعد، آيه 11.


صفحه 191

فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ* وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ‌[1].

«هر كه يك مثقال خوبى كند آن را مى‌بيند و هر كه يك مثقال بدى كند آن را مى‌بيند.»

يعنى نخستين مقياس در سطح حركت بشرى و چگونگى سرنوشت ايشان، همان عمل آنهاست در زندگى و تقدير الهى بسته و جامدى در كار نيست كه سرنوشت آدميان را رقم زند.

براى روشنتر كردن اين انديشه بنيادين اسلامى ناگزير بايد به احاديث امامان عليهم السلام و مناظره‌هاى ايشان با مخالفين و توضيحات آنها براى شاگردانشان باز گرديم. از جمله اين مناظره‌ها، سخنان امام رضا عليه السلام است كه در زمان مأمون زندگى مى‌كرد و با دوره ترجمه و ترويج مكاتب فلسفىِ هند، يونان باستان، ايران، و مانوى، زرتشتى و نو افلاطونى، همروزگار بود. اين مكاتب فلسفى، جامعه اسلامى آن روز را به سه دليل مورد يورش قرار مى‌دادند:

1- به سبب برنامه‌هاى غلط و شكست خورده در چگونگى وارد كردنشان.

2- به سبب سياست عمدى و آگاهانه مأمون كه مى‌خواست جامعه مسلمان را با مسائلى دست به گريبان كند كه نيازى بدان نداشتند، قصد مأمون از اين امور، استوار كردن پايه‌هاى حكومت خود و از ميان بردن مخالفان سياسى و با پوشش انحراف فكرى بود.

3- به سبب آزاديهاى گسترده‌اى كه به يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان داده شده بود، تا در پرتو سركوب كردن صداى اصيل اسلامى كه از گلوى امامان اهل بيت و پيروان آنها بيرون مى‌آمد ترويج انديشه‌ها و باوريشان بپردازند.

يكى از مناظره‌هاى امام رضا عليه السلام با عمران صابى بود. او از فرقه صائبه بود كه ستارگان را مى‌پرستيدند. عمران به حضرت عرض كرد: سرورم! آيا درباره خالق به‌

[1]- سوره زلزال، آيات 7- 8.


صفحه 192

من نمى‌گويى، آنگاه كه يكى بود و چيزى ديگر همراه او نبود و آيا با آفريدن خلق تغيير نيافت؟[1]

امام رضا عليه السلام فرمود: «خداوند عزّوجلّ با آفريدن خلق تغيير نيافت، ليكن اين خلق است كه با تغيير او تغيير مى‌يابد.»

عمران عرض كرد: ما خدا را با چه شناخته‌ايم؟

امام رضا عليه السلام فرمود: «با جز او.»

عمران عرض كرد: جز او چيست؟

حضرت عليه السلام فرمود: «مشيت، اسم، صفت او و نظاير آن كه همگى حادث هستند، آفريده و تدبير شده‌اند.»

عمران عرض كرد: سرورم! پس او چيست؟

امام عليه السلام فرمود: «او نور است، يعنى هدايتگر خلق خود است از آسمانيان و زمينيان و تو از من سخنى بيش از اعتقاد من به يكتياى او نخواهى شنيد.»

عمران عرض كرد: سرورم! مگر نه اين است كه خدا پيش از اين كه خلق را بيافريند خاموش بوده است و سپس به سخن آمد؟

امام رضا عليه السلام فرمود: «سكوت گفته نمى‌شود، مگر اين كه سخن گفتنى پيش از آن باشد و اين چنان است كه به چراغ گفته نمى‌شود: او ساكت است و سخن نمى‌گويد، چنانكه در مورد عملكرد چراغ گفته نمى‌شود كه چراغ، پرتوى را براى ما مى‌فشانَد، زيرا پرتو چراغ از عملكرد و ساختار آن نيست، بلكه اساساً چيزى غير از چراغ نيست و هنگامى كه براى ما روشن مى‌شود مى‌گوييم: آن به ما نور افشاند و ما از آن پرتو ستانديم و بدين ترتيب كار برتو آشكار شد.»[2]

[1]- تعبير و دقّت سؤال را ببينيد كه چگونه اين نكته را به ذهن مى‌آورَد كه پرسشگر معتقد است يا تصوّر مى‌كند كه خالق نيز همچون خورشيد يا شمع با نور افشانى و احتراق رو به كم سو شدن دارد.

[2]- بحارالانوار، ج 10، ص 312، روايت 1.


صفحه 193

همانا خدا از ازل ناطق بوده است و قدرت بر نطق براى او قدرتى ذاتى است، ذات او، ازل اندر ازل است و مقصود از نطق، تكلّم نيست بل آفريدن كلام است.

در مناظره ديگرى امام رضا عليه السلام به سليمان مروزى كه از طرفداران فلاسفه وارداتى بود فرمود:

اى سليمان! آيا درباره اراده به من نمى‌گويى كه آيا فعل است و يا غير فعل؟ او گفت: فعل است. امام عليه السلام فرمود: بنابراين مخلوق است، زيرا همه افعال مخلوق هستند.

سليمان گفت: فعل نيست.

امام عليه السلام فرمود: پس از ازل چيزى جز او با او بوده؟

سليمان گفت: اراده همان انشاء است.

امام عليه السلام فرمود: اى سليمان! اين همان چيزى است كه بر ضرار و اصحاب او اشكال گرفته بوديد، زيرا آنها مى‌گفتند: هر چه را خدا آفريده اعم از آسمان، زمين، دريا، خشكى، سگ، خوك، ميمون، انسان و يا جنبنده، همگى اراده خداوندى است و اين اراده خداوندى است كه زنده مى‌شود، مى‌ميرد. مى‌رود، مى‌خورد، مى‌آشامد، ازدواج مى‌كند، مى‌زايد، ستم مى‌كند، بدكارى، كفر و شرك به جا مى‌آورَد كه ما از اين (شيوه تفكر) برائت مى‌جوييم و دشمنش مى‌داريم و اين حدّ اراده است.

سليمان از اين مناظره ترسيد و سخن خود را از سر گرفت كه: اراده همچون شنوايى، بينايى و علم است.

امام رضا عليه السلام فرمود: بارديگر به اين سخن بازگشتى، پس به من بگو آيا شنوايى، بينايى و علم مخلوق هستند؟

سليمان گفت: نَه.

امام رضا عليه السلام فرمود: پس چگونه آن را نفى مى‌كنيد؟ يكبار مى‌گوييد اراده نكرده‌


صفحه 194

است و يكبار مى‌گوييد اراده كرده است، ولى اراده ساخته او نيست؟

سليمان گفت: اين همچون سخن ماست كه يكبار مى‌گوييم مى‌داند و يكبار نمى‌داند.

امام رضا عليه السلام فرمود: «اين دو يكسان نيستند، زيرا نفى معلوم، نفى علم نيست و نفى مراد، نفىِ بودن اراده است.»[1]

در حديث ديگر آمده است: «محمد بن سنان از امام صادق عليه السلام روايت مى‌كند كه: از حضرت عليه السلام درباره نخستين چيزى پرسش كردم كه خداوند آفريد سؤال كردم. حضرت عليه السلام فرمود: همانا نخستين چيزى كه خداوند عزّوجلّ آفريد همان چيزى است كه همه چيز را از آن پديد آورد. عرض كردم: قربانت گردم، آن چيست؟ فرمود: آب، خداوند تبارك و تعالى آب را در دو دريا آفريد: يكى از آن شيرين و ديگرى شور بود، پس چون آن دو را بيافريد به درياى شيرين نظر كرد و فرمود: اى دريا! دريا پاسخ داد: لبيك بار پروردگارا! خداوند فرمود: بركت و رحمت خود را در تو نهادم و اهل طاعت و بهشت خود را از تو پديد مى‌آورم.

سپس به درياى ديگر نظر كرد و فرمود: اى دريا! و دريا پاسخى نداد و خداوند سه بار تكرار فرمود اى دريا! و آن پاسخ نداد. پس خداوند فرمود: نفرين من بر تو باد، اهل معصيت و دوزخيان خود را از تو بيافرينم، سپس به آن دو دستور داد با هم مخلوط شوند و آن دو به هم پيوستند. امام عليه السلام فرمود: از اين جاست كه مؤمن از كافر زاده مى‌شود و كافر از مؤمن.[2]

درباره پيوند مخلوقِ نخستين با خالقِ ازلى در حديثى منقول از امام رضا عليه السلام آمده است كه در پاسخ عمران صابى درباره موجود اوّل فرمود: «پرسشى كردى پس بدان كه خداوند يكتا پيوسته يكى بود و موجودى بود كه چيزى با او نبود و نَه حدّى داشت و نَه عرضى و پيوسته چنين بود كه براى نخستين بار خلقى را بيافريد

[1]- بحارالانوار، ج 10، صص 333- 334.

[2]- همان مأخذ، ج 5، ص 240، روايت 23.


صفحه 195

كه اعراض و حدود گوناگون داشت، بدان يكتايى كه بى هيچ تقدير و تحديدى برپاست خلقى را بيافريد كه به تحديد و تقدير، مقدّر است، آنچه بيافريد دوتا بود:

تقدير و مقدّر كه هيچ يك از آن دو، نه رنگى داشت نه وزنى و نه طعم. و هر يك به ديگرى درك مى‌گردد و هر دو را با خودشان قابل درك قرار داد.[1]»

آيت اللَّه مرواريد درباره مادّه نخستينى كه اصل وجود پديده‌هاست مى‌گويد:

«اين مادّه اگر چه وجود دارد- خداوند متعال پديدش آورده-، ليكن ذاتاً فاقد نور حيات، علم، قدرت و ديگر كمالات نورانى است و اين كه موجودى گشته زنده و عالم بسته به اين است كه آن نور را دريافته چنانكه مرگش با از دست دادن وفقدان همين نور است.

و ما هر بام و شام در خواب و بيدارى با اين كه در هر دو حالت موجود هستيم، اين دريافت و فقدان را در نفس خود مى‌يابيم.[2]»

در حديث آمده است نخستين مادّه‌اى كه پديده‌ها از آن پديد آمده (آب) است دين و علم خدايى را حمل كرده است.

در حديثى به نقل از داود رقى آمده است كه: از امام صادق عليه السلام درباره اين آيه شريفه:وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِپرسيدم و حضرت عليه السلام فرمود: «همانا خداوند دين و علمش را پيش از آن كه زمين، يا آسمان، يا جن، يا انس، يا خورشيد و يا ماه در كار باشد بر آب نهاد و چون خواست خلق را بيافريند آنها را در برابر خود بپراكند وبه ايشان فرمود: خداى شما كيست؟ نخستين كسى كه سخن گفت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، اميرالمؤمنين عليه السلام و امامان عليه السلام بودند. پس عرض كردند: تو خداى ما هستى، خداوند علم و دين خود را بر دوش آنها نهاد.[3]»

[1]- بحارالانوار، ج 57، صص 47- 48، به نقل از كتاب عيون و توحيد.

[2]- تنبيهات حول المبدأ و المعاد، ص 213.

[3]- بحارالانوار، ج 57، ص 95.


صفحه 196

آفرينش چيست؟

با درنگ در احاديث پيامبر و اهل بيت او به حقايق خلقت پى مى‌بريم؛ حقايقى كه پس از يادآوريهاى پيامبر و اهل بيت او با فطرت و وجدانمان نيز آنها را احساس مى‌كنيم، با آگاهى از اين كه سخن آنها شراره‌هايى هستند از نور قرآن كريم و هدايتى از آيات مباركه آن.

اينك آنچه را بيان مى‌داريم بخشى از همين احاديث است كه حقايق آفرنيش جهان را ياد مى‌آورَد و مشكلاتى را حل مى‌كند كه بشريت در آن سرگردان مانده و به ناكجا آباد كشيده شده است.

خدا بود و چيزى با او نبود

بشريت نتوانسته است اين حقيقت آسان را درك كند كه «اللَّه» تنها آفريننده‌اى است كه پيش از هر چيز بوده و همه چيز را از عدم آفريده است. اين از آن روست كه مردمان، خدا را با خلق او سنجيدند، لذا گمراه شدند، در حالى كه اگر ميان خالق و مخلوق تشابهى مى‌بود، ديگر نياز به خالق منتفى مى‌گشت، اگر چه هر پديده مخلوقى گواه آفريننده‌اى است كه آن را آفريده و ابداع كننده‌اى است كه آن را ابداع كرده.

اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره در خطبه‌اى مى‌فرمايد: «زمانها و روزگارها با او همراه نيستند، آلات و اسباب او را يارى نمى‌كنند، هستى او از زمانها، وجود او از عدم و نيستى، ازلى بودن و هميشگى او از آغاز، سبقت و پيشى گرفته- تا اين كه مى‌فرمايد- آرامش و جنبش بر او جارى نمى‌شود و چگونه آنچه را قرار داده بر او قرار مى‌گيرد و آنچه پديد آورده در او پديد آيد و آنچه احداث كرده در او حادث شود اگر چنين مى‌بود ذات او تغيير مى‌يافت و كنه از جزء جزء مى‌شد و حقيقت او


صفحه 197

از ازلى و هميشگى امتناع مى‌ورزيد- تا اين كه مى‌فرمايد- به هر چه اراده هستى او كند مى‌فرمايد: باش پس موجود مى‌شود، نَه به وسيله آوازى است كه (در گوشها) فرو رود و نه به سبب فريادى است كه شنيده شود، و جز اين نيست كه كلام خداوند فعلى است از او كه آن را ايجاد كرده و مانند آن پيش از آن موجود نبوده است و اگر مخلوق قديم بود هر آينه خداى دوم بود، گفته نمى‌شود (كه خداوند) به وجود آمد بعد از آنكه نبود، پس صفات خلف شده بر او جارى شود و بين خلق شده‌ها و او فرقى نباشد و او را بر آنها مزيت و برترى نماند، پس آفريننده و آفريده شده برابر شده و پديد آورنده و پديد آورده شده يكسان گردد.»[1]

درباره دليل وجدانى پيرامون آفرينش و حدوث پديده‌ها، امام صادق عليه السلام سخنى دارد، اين حديث از ابن ابى العوجاء نقل مى‌شود و آن هنگامى بود كه امام صادق عليه السلام با او گفتگو مى‌كرد و او در روز دوم و سوم بازگشت و عرض كرد: دليل مخلوق بودن اجسام چيست؟ امام عليه السلام فرمود: من چيزى خُرد و يا كلان نيافتم مگر آن كه به هنگام پيوستن به مانند خود بزرگتر مى‌گردد، در اين روند، زوال و انتقال از وضع نخست، نهفته است، در حالى كه اگر قديم مى‌بود نه زوال مى‌پذيرفت و نه تحوّل، زيرا آنچه زوال و تحوّل پذيرد مى‌تواند وجود يابد و يا باطل شود، پس با وجود يافتن پس از عدم در حدوث وارد مى‌شود و با ازلى بودنش در قديم گام مى‌نهد و حال آن كه صفت‌ازليت وعدميت در يك چيز باهم گرد نمى‌آيند.

عبدالكريم گفت: گيريم كه اين دو وضع و دو زمانى را كه بيان كردى و بر حدوث پديده‌ها استدلال نمودى دريافتيم، ولى فرض كنيم همه پديده‌ها همچنان خُرد باقى بمانند، اينك از كجا بر حدوث آنها استدلال مى‌كنيد؟ امام عليه السلام فرمود: ما درباره اين جهانِ ساخته شده سخن مى‌گوييم، ولى اگر آن را برداريم و جهان‌

[1]- بحارالانوار، ج 54، ص 30، روايت 6.