فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ* وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ[1].
«هر كه يك مثقال خوبى كند آن را مىبيند و هر كه يك مثقال بدى كند آن را مىبيند.»
يعنى نخستين مقياس در سطح حركت بشرى و چگونگى سرنوشت ايشان، همان عمل آنهاست در زندگى و تقدير الهى بسته و جامدى در كار نيست كه سرنوشت آدميان را رقم زند.
براى روشنتر كردن اين انديشه بنيادين اسلامى ناگزير بايد به احاديث امامان عليهم السلام و مناظرههاى ايشان با مخالفين و توضيحات آنها براى شاگردانشان باز گرديم. از جمله اين مناظرهها، سخنان امام رضا عليه السلام است كه در زمان مأمون زندگى مىكرد و با دوره ترجمه و ترويج مكاتب فلسفىِ هند، يونان باستان، ايران، و مانوى، زرتشتى و نو افلاطونى، همروزگار بود. اين مكاتب فلسفى، جامعه اسلامى آن روز را به سه دليل مورد يورش قرار مىدادند:
1- به سبب برنامههاى غلط و شكست خورده در چگونگى وارد كردنشان.
2- به سبب سياست عمدى و آگاهانه مأمون كه مىخواست جامعه مسلمان را با مسائلى دست به گريبان كند كه نيازى بدان نداشتند، قصد مأمون از اين امور، استوار كردن پايههاى حكومت خود و از ميان بردن مخالفان سياسى و با پوشش انحراف فكرى بود.
3- به سبب آزاديهاى گستردهاى كه به يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان داده شده بود، تا در پرتو سركوب كردن صداى اصيل اسلامى كه از گلوى امامان اهل بيت و پيروان آنها بيرون مىآمد ترويج انديشهها و باوريشان بپردازند.
يكى از مناظرههاى امام رضا عليه السلام با عمران صابى بود. او از فرقه صائبه بود كه ستارگان را مىپرستيدند. عمران به حضرت عرض كرد: سرورم! آيا درباره خالق به
[1]- سوره زلزال، آيات 7- 8.
من نمىگويى، آنگاه كه يكى بود و چيزى ديگر همراه او نبود و آيا با آفريدن خلق تغيير نيافت؟[1]
امام رضا عليه السلام فرمود: «خداوند عزّوجلّ با آفريدن خلق تغيير نيافت، ليكن اين خلق است كه با تغيير او تغيير مىيابد.»
عمران عرض كرد: ما خدا را با چه شناختهايم؟
امام رضا عليه السلام فرمود: «با جز او.»
عمران عرض كرد: جز او چيست؟
حضرت عليه السلام فرمود: «مشيت، اسم، صفت او و نظاير آن كه همگى حادث هستند، آفريده و تدبير شدهاند.»
عمران عرض كرد: سرورم! پس او چيست؟
امام عليه السلام فرمود: «او نور است، يعنى هدايتگر خلق خود است از آسمانيان و زمينيان و تو از من سخنى بيش از اعتقاد من به يكتياى او نخواهى شنيد.»
عمران عرض كرد: سرورم! مگر نه اين است كه خدا پيش از اين كه خلق را بيافريند خاموش بوده است و سپس به سخن آمد؟
امام رضا عليه السلام فرمود: «سكوت گفته نمىشود، مگر اين كه سخن گفتنى پيش از آن باشد و اين چنان است كه به چراغ گفته نمىشود: او ساكت است و سخن نمىگويد، چنانكه در مورد عملكرد چراغ گفته نمىشود كه چراغ، پرتوى را براى ما مىفشانَد، زيرا پرتو چراغ از عملكرد و ساختار آن نيست، بلكه اساساً چيزى غير از چراغ نيست و هنگامى كه براى ما روشن مىشود مىگوييم: آن به ما نور افشاند و ما از آن پرتو ستانديم و بدين ترتيب كار برتو آشكار شد.»[2]
[1]- تعبير و دقّت سؤال را ببينيد كه چگونه اين نكته را به ذهن مىآورَد كه پرسشگر معتقد است يا تصوّر مىكند كه خالق نيز همچون خورشيد يا شمع با نور افشانى و احتراق رو به كم سو شدن دارد.
[2]- بحارالانوار، ج 10، ص 312، روايت 1.
همانا خدا از ازل ناطق بوده است و قدرت بر نطق براى او قدرتى ذاتى است، ذات او، ازل اندر ازل است و مقصود از نطق، تكلّم نيست بل آفريدن كلام است.
در مناظره ديگرى امام رضا عليه السلام به سليمان مروزى كه از طرفداران فلاسفه وارداتى بود فرمود:
اى سليمان! آيا درباره اراده به من نمىگويى كه آيا فعل است و يا غير فعل؟ او گفت: فعل است. امام عليه السلام فرمود: بنابراين مخلوق است، زيرا همه افعال مخلوق هستند.
سليمان گفت: فعل نيست.
امام عليه السلام فرمود: پس از ازل چيزى جز او با او بوده؟
سليمان گفت: اراده همان انشاء است.
امام عليه السلام فرمود: اى سليمان! اين همان چيزى است كه بر ضرار و اصحاب او اشكال گرفته بوديد، زيرا آنها مىگفتند: هر چه را خدا آفريده اعم از آسمان، زمين، دريا، خشكى، سگ، خوك، ميمون، انسان و يا جنبنده، همگى اراده خداوندى است و اين اراده خداوندى است كه زنده مىشود، مىميرد. مىرود، مىخورد، مىآشامد، ازدواج مىكند، مىزايد، ستم مىكند، بدكارى، كفر و شرك به جا مىآورَد كه ما از اين (شيوه تفكر) برائت مىجوييم و دشمنش مىداريم و اين حدّ اراده است.
سليمان از اين مناظره ترسيد و سخن خود را از سر گرفت كه: اراده همچون شنوايى، بينايى و علم است.
امام رضا عليه السلام فرمود: بارديگر به اين سخن بازگشتى، پس به من بگو آيا شنوايى، بينايى و علم مخلوق هستند؟
سليمان گفت: نَه.
امام رضا عليه السلام فرمود: پس چگونه آن را نفى مىكنيد؟ يكبار مىگوييد اراده نكرده
است و يكبار مىگوييد اراده كرده است، ولى اراده ساخته او نيست؟
سليمان گفت: اين همچون سخن ماست كه يكبار مىگوييم مىداند و يكبار نمىداند.
امام رضا عليه السلام فرمود: «اين دو يكسان نيستند، زيرا نفى معلوم، نفى علم نيست و نفى مراد، نفىِ بودن اراده است.»[1]
در حديث ديگر آمده است: «محمد بن سنان از امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه: از حضرت عليه السلام درباره نخستين چيزى پرسش كردم كه خداوند آفريد سؤال كردم. حضرت عليه السلام فرمود: همانا نخستين چيزى كه خداوند عزّوجلّ آفريد همان چيزى است كه همه چيز را از آن پديد آورد. عرض كردم: قربانت گردم، آن چيست؟ فرمود: آب، خداوند تبارك و تعالى آب را در دو دريا آفريد: يكى از آن شيرين و ديگرى شور بود، پس چون آن دو را بيافريد به درياى شيرين نظر كرد و فرمود: اى دريا! دريا پاسخ داد: لبيك بار پروردگارا! خداوند فرمود: بركت و رحمت خود را در تو نهادم و اهل طاعت و بهشت خود را از تو پديد مىآورم.
سپس به درياى ديگر نظر كرد و فرمود: اى دريا! و دريا پاسخى نداد و خداوند سه بار تكرار فرمود اى دريا! و آن پاسخ نداد. پس خداوند فرمود: نفرين من بر تو باد، اهل معصيت و دوزخيان خود را از تو بيافرينم، سپس به آن دو دستور داد با هم مخلوط شوند و آن دو به هم پيوستند. امام عليه السلام فرمود: از اين جاست كه مؤمن از كافر زاده مىشود و كافر از مؤمن.[2]
درباره پيوند مخلوقِ نخستين با خالقِ ازلى در حديثى منقول از امام رضا عليه السلام آمده است كه در پاسخ عمران صابى درباره موجود اوّل فرمود: «پرسشى كردى پس بدان كه خداوند يكتا پيوسته يكى بود و موجودى بود كه چيزى با او نبود و نَه حدّى داشت و نَه عرضى و پيوسته چنين بود كه براى نخستين بار خلقى را بيافريد
[1]- بحارالانوار، ج 10، صص 333- 334.
[2]- همان مأخذ، ج 5، ص 240، روايت 23.
كه اعراض و حدود گوناگون داشت، بدان يكتايى كه بى هيچ تقدير و تحديدى برپاست خلقى را بيافريد كه به تحديد و تقدير، مقدّر است، آنچه بيافريد دوتا بود:
تقدير و مقدّر كه هيچ يك از آن دو، نه رنگى داشت نه وزنى و نه طعم. و هر يك به ديگرى درك مىگردد و هر دو را با خودشان قابل درك قرار داد.[1]»
آيت اللَّه مرواريد درباره مادّه نخستينى كه اصل وجود پديدههاست مىگويد:
«اين مادّه اگر چه وجود دارد- خداوند متعال پديدش آورده-، ليكن ذاتاً فاقد نور حيات، علم، قدرت و ديگر كمالات نورانى است و اين كه موجودى گشته زنده و عالم بسته به اين است كه آن نور را دريافته چنانكه مرگش با از دست دادن وفقدان همين نور است.
و ما هر بام و شام در خواب و بيدارى با اين كه در هر دو حالت موجود هستيم، اين دريافت و فقدان را در نفس خود مىيابيم.[2]»
در حديث آمده است نخستين مادّهاى كه پديدهها از آن پديد آمده (آب) است دين و علم خدايى را حمل كرده است.
در حديثى به نقل از داود رقى آمده است كه: از امام صادق عليه السلام درباره اين آيه شريفه:وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِپرسيدم و حضرت عليه السلام فرمود: «همانا خداوند دين و علمش را پيش از آن كه زمين، يا آسمان، يا جن، يا انس، يا خورشيد و يا ماه در كار باشد بر آب نهاد و چون خواست خلق را بيافريند آنها را در برابر خود بپراكند وبه ايشان فرمود: خداى شما كيست؟ نخستين كسى كه سخن گفت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، اميرالمؤمنين عليه السلام و امامان عليه السلام بودند. پس عرض كردند: تو خداى ما هستى، خداوند علم و دين خود را بر دوش آنها نهاد.[3]»
[1]- بحارالانوار، ج 57، صص 47- 48، به نقل از كتاب عيون و توحيد.
[2]- تنبيهات حول المبدأ و المعاد، ص 213.
[3]- بحارالانوار، ج 57، ص 95.
آفرينش چيست؟
با درنگ در احاديث پيامبر و اهل بيت او به حقايق خلقت پى مىبريم؛ حقايقى كه پس از يادآوريهاى پيامبر و اهل بيت او با فطرت و وجدانمان نيز آنها را احساس مىكنيم، با آگاهى از اين كه سخن آنها شرارههايى هستند از نور قرآن كريم و هدايتى از آيات مباركه آن.
اينك آنچه را بيان مىداريم بخشى از همين احاديث است كه حقايق آفرنيش جهان را ياد مىآورَد و مشكلاتى را حل مىكند كه بشريت در آن سرگردان مانده و به ناكجا آباد كشيده شده است.
خدا بود و چيزى با او نبود
بشريت نتوانسته است اين حقيقت آسان را درك كند كه «اللَّه» تنها آفرينندهاى است كه پيش از هر چيز بوده و همه چيز را از عدم آفريده است. اين از آن روست كه مردمان، خدا را با خلق او سنجيدند، لذا گمراه شدند، در حالى كه اگر ميان خالق و مخلوق تشابهى مىبود، ديگر نياز به خالق منتفى مىگشت، اگر چه هر پديده مخلوقى گواه آفرينندهاى است كه آن را آفريده و ابداع كنندهاى است كه آن را ابداع كرده.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره در خطبهاى مىفرمايد: «زمانها و روزگارها با او همراه نيستند، آلات و اسباب او را يارى نمىكنند، هستى او از زمانها، وجود او از عدم و نيستى، ازلى بودن و هميشگى او از آغاز، سبقت و پيشى گرفته- تا اين كه مىفرمايد- آرامش و جنبش بر او جارى نمىشود و چگونه آنچه را قرار داده بر او قرار مىگيرد و آنچه پديد آورده در او پديد آيد و آنچه احداث كرده در او حادث شود اگر چنين مىبود ذات او تغيير مىيافت و كنه از جزء جزء مىشد و حقيقت او
از ازلى و هميشگى امتناع مىورزيد- تا اين كه مىفرمايد- به هر چه اراده هستى او كند مىفرمايد: باش پس موجود مىشود، نَه به وسيله آوازى است كه (در گوشها) فرو رود و نه به سبب فريادى است كه شنيده شود، و جز اين نيست كه كلام خداوند فعلى است از او كه آن را ايجاد كرده و مانند آن پيش از آن موجود نبوده است و اگر مخلوق قديم بود هر آينه خداى دوم بود، گفته نمىشود (كه خداوند) به وجود آمد بعد از آنكه نبود، پس صفات خلف شده بر او جارى شود و بين خلق شدهها و او فرقى نباشد و او را بر آنها مزيت و برترى نماند، پس آفريننده و آفريده شده برابر شده و پديد آورنده و پديد آورده شده يكسان گردد.»[1]
درباره دليل وجدانى پيرامون آفرينش و حدوث پديدهها، امام صادق عليه السلام سخنى دارد، اين حديث از ابن ابى العوجاء نقل مىشود و آن هنگامى بود كه امام صادق عليه السلام با او گفتگو مىكرد و او در روز دوم و سوم بازگشت و عرض كرد: دليل مخلوق بودن اجسام چيست؟ امام عليه السلام فرمود: من چيزى خُرد و يا كلان نيافتم مگر آن كه به هنگام پيوستن به مانند خود بزرگتر مىگردد، در اين روند، زوال و انتقال از وضع نخست، نهفته است، در حالى كه اگر قديم مىبود نه زوال مىپذيرفت و نه تحوّل، زيرا آنچه زوال و تحوّل پذيرد مىتواند وجود يابد و يا باطل شود، پس با وجود يافتن پس از عدم در حدوث وارد مىشود و با ازلى بودنش در قديم گام مىنهد و حال آن كه صفتازليت وعدميت در يك چيز باهم گرد نمىآيند.
عبدالكريم گفت: گيريم كه اين دو وضع و دو زمانى را كه بيان كردى و بر حدوث پديدهها استدلال نمودى دريافتيم، ولى فرض كنيم همه پديدهها همچنان خُرد باقى بمانند، اينك از كجا بر حدوث آنها استدلال مىكنيد؟ امام عليه السلام فرمود: ما درباره اين جهانِ ساخته شده سخن مىگوييم، ولى اگر آن را برداريم و جهان
[1]- بحارالانوار، ج 54، ص 30، روايت 6.
ديگرى به جاى آن نهيم اين خود بزرگترين دليل حادث بودن است كه ما جهان را برداشتهايم و جهان ديگرى جاى آن نهادهايم. امّا اگر مرا ملزم به پاسخ كنى مىگويم: پديدهها مادامى كه كوچك هستند در و هم چنين مىآيند كه اگر با مانند خود جمع شوند بزرگتر مىگردند و همين جواز تغيير، آن را از قدم خارج مىكند چنانكه همين تغيير آن را در حدوث وارد مىسازد و ديگر براى تو چيزى نيست اى عبدالكريم! پس او سخنش را قطع كرد و خوار و خاموش ماند.»[1]
پرسشى كه بر زبان مردم تكرار مىشد اين بود كه خداوند پديدهها را از چه چيز آفريد؟ جواب امامان اين بود كه: خداوند آنها را از لاشيء آفريد. در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است كه پرسشگر عرض كرد: پس خداوند شيء را از شيء آفريده است و يا از لاشيء؟ امام صادق عليه السلام فرمود: «شيء آفريده شد ولى نه از شيئى كه پيش از آن بوده باشد و اگر شئى از شيئى آفريده شده بود پس براى هميشه انقطاع نداشت- اين زنجيره ادامه پيدا مىكرد- و اينچنين مىشد كه خداوند پيوسته بوده و شيئى همراه او بوده است ليكن خدا بود در حالى كه شيئى با او نبود، سپس شئي را آفريد كه همه پديدهها از آن پديد آمدند و آن آب بود.»[2]
امام صادق عليه السلام به هنگام استدلال با زنديقى همين سخن را گفت و آن چنانكه هشام بن حكم روايت مىكند چنين است: «شخص زنديق از امام صادق عليه السلام پرسيد: خداوند پديدهها را از چه چيز آفريد؟
امام عليه السلام فرمود: از لا شىء. او گفت: چگونه از لا شىء، شىء پديد مىآيد؟
امام عليه السلام فرمود: پديدهها، يا از شىء آفريده شدهاند و يا از لاشئي، پس اگر از شيئى پديد آمده كه با خدا بوده لذا اين شئي قديم است و قديم، مخلوق نيست و نابود نمىشود و دگرگونى نمىپذيرد و آن شئي بايد يك جوهر و يك رنگ داشته
[1]- بحارالانوار، ص 62، روايت 32.
[2]- همان، ج 54، ص 67، روايت 44.