بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 230

و زمانى عالم بوده كه معلومى نبوده است و زمانى شنوا بوده كه شنيده شده‌اى نبوده است.»[1]

پس خداوند سبحان همان است كه چارچوب وقت را مشخّص مى‌سازد، به پديده، بعد و قبل مى‌بخشد.

4- در چند روز

خداوند آسمانها و زمين را در شش روز آفريد و توشه آنها را در چهار روز مقدّر فرمود و زمين را در دو روز بيافريد. اينها حاكى از آن هستند كه آفرينش در ظرفى زمانى جاى گرفته و دلالت بر آن دارد كه عنصر زمان بخشى از آفرينش است. اينك بيائيد برخى از آيات را تلاوت كنيم:

الَّذِي خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى‌ عَلَى الْعَرْشِ الرَّحْمنُ فَسْأَلْ بِهِ خَبِيراً[2].

«آن كه آسمانها و زمين و هر چه را در ميان آنهاست به شش روز بيافريد، آنگاه به عرض، استيلا يافت اوست خداى رحمان و درباره او از كسى بپرس كه آگاه باشد.»

قُلْ ءَإِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ وَتَجْعَلُونَ لَهُ أَندَاداً ذلِكَ رَبُّ الْعَالَمِينَ* وَجَعَلَ فِيهَا رَوَاسِيَ مِن فَوْقِهَا وَبَارَكَ فِيهَا وَقَدَّرَ فِيهَا اقْوَاتَهَا فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَوَاءً لِلسَّائِلِينَ* ثُمَّ اسْتَوَى‌ إِلَى السَّماءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ* فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَى‌ فِي كُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا وَزَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَحِفْظاً ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ‌[3].

«بگو: آيا به كسى كه زمين را در دو روز آفريده است كافر مى‌شويد و براى او همتايان قرار مى‌دهيد؟ اوست پروردگار جهانيان. بر روى زمين كوهها پديد آورد و آن‌

[1]- همان مأخذ، صص 165- 166، روايت 104.

[2]- سوره فرقان، آيه 59.

[3]- سوره فصّلت، آيات 9- 12.


صفحه 231

را هر بركت ساخت و به مدّت چهار روز رزق همه را معين كرد، يكسان براى همه سائلان. سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود: پس به آسمان و زمين گفت: خواه يا ناخواه بياييد. گفتند: فرمانبردار آمديم. آنگاه هفت آسمان را در دو روز پديد آورد و در هر آسمانى كارش را به آن وحى كرد و آسمان فرودين را به چراغهايى بياراستيم و محفوظش داشتيم. اين است تدبير آن پيروزمند دانا.»

وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَ لَن يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَ إِنَّ يَوْماً عِندَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ‌[1].

«از تو به شتاب عذاب مى‌طلبند و خدا هرگز وعده خود را خلاف نمى‌كند، و يك روز از روزهاى پروردگار تو برابر با هزار سال است از آن سال كه مى‌شمريد.»

از آيات قرآن كريم استفاده مى‌شود كه مفهوم «يوم» قدر مشخصّى از زمان است خواه همچون روزهاى ما كه با طلوع و غروب خورشيد مشخص باشد و يا با رويدادى معيّن، مشخصّ شود، مثلًا هنگامى كه بعضى گفتند:

... لَاطَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ...[2].

«... ما امروز توان جالوت و سپاهيان او را نداريم...»

يا با حكمت ديگرى مشخص شده و همچون برپاداشتن داد و عدل:

مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ‌[3].

«مالك روز رستاخيز.»

و بدين ترتيب آفرينش، زمان مشخصى دارد. خداوند سبحان در آيه شريفه‌اى مى‌فرمايد:

أَوَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنفُسِهِم مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمّىً وَإِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ لَكَافِرُونَ‌[4].

[1]- سوره حج، آيه 47.

[2]- سوره بقره، آيه 249.

[3]- سوره فاتحه، آيه 4.

[4]- سوره روم، آيه 8.


صفحه 232

«آيا با خود نمى‌انديشند كه خدا آسمانها و زمين را و هر چه را ميان آنهاست جز به حق و تا مدّت و اجلى محدود، نيافريده است؟ و بسيارى از مردم به ديدار پروردگارشان ايمان ندارند.»

پس حق و اجل با آفرينش زمين و آسمان همراه بودند. آنچه از لابلاى تأمّل وجدانى و شناخت پاره‌اى حقائق از دانش فيزيك نوين و مهمتر از آن از لابلاى ژرف انديشى در ايات و احاديث، بر من معلوم شده اين است كه: حقيقت ابداع، آفرينش، رزق، همان حدوث، تغيير و دگرگونى است و آن حقيقت زمان است.

پس زمان يك حدث و رويداد است، ولى به لحاظ تحولات آن، لذا آفرينش آسمانها، زمين در زمانها، صورت پذيرفته است. اين دلالت بر آن دارد كه خلق، اندك اندك تحقّق يافته است، خداوند سبحان همان آفريننده، دستور دهنده و پرورنده تدبير كننده‌اى كه هنوز از امر آفرينش فارغ نگشته است.

آرى! ذات آفرينش، ذات مشيت ربانى و ذات فعل الهى كه به ربوبيت تعلّق دارد، زمان ندارد، ليكن موضوع آفرينش و پديد آوردن و آنچه آفرينش و ربوبيت بدان وابسته است، از زمان برخوردار مى‌باشد، زيرا محدَث و مخلوق است.

و شايد نصّى كه دلالت بر آن دارد كه نخستين آفريده (اراده) نَه وزنى دارد و نَه حركتى، به همين مفهوم باشد. امام رضا عليه السلام در آنچه نوفلى از ايشان روايت مى‌كند مى‌فرمايد: «نخستين آفريده خداوند عزّوجلّ همان ابداع است كه نه وزنى دارد و نه حركتى و نه شنوايى و نه رنگى و نه حسى و دومين آفريده همان حروف بوده است كه نه وزنى دارند و نه رنگى در حالى كه شنيده مى‌شوند و توصيف مى‌شوند و نمى‌توان آنها را ديد. سومين آفريده همه گونه‌هايى است كه محسوس و ملموس و چشيدنى هستند و مى‌توان آنها را ديد و خداوند تبارك و تعالى پيس از ابداع بوده است، زيرا پيش از او و همراه او چيزى نبوده است وابداع پيش از حروف بوده است و حروف جز بر خود بر چيزى دلالت ندارند.


صفحه 233

مأمون گفت: چگونه جز برخود بر چيزى دلالت ندارند؟ امام رضا عليه السلام فرمود:

«زيرا خداوند عزّوجلّ هرگز چيزى از آنها را بدون معنا گرد نمى‌آورَد و هر گاه چهار، يا پنج، يا شش حرف، يا بيشتر و يا كمتر را با هم جمع كند آنها را بدون معنا جمع نكرده است و معناى آنها مخلوق است كه پيشتر چيزى نبوده است.[1]»

به نظر مى‌رسد اين بينش معمّاى علمى را كه ديدگاههاى نوين رياضى در آن حيران مانده‌اند حل كند، زيرا دانشمندان لحظه انفجار بزرگ را در وقتى بسيار اندك مى‌دانند كه تقريباً به زمان صفر نزديك است و آن حاصل تقسيم ثانيه است به عددى كه در سمت راست آن چهل و پنج صفر قرار مى‌گيرد.

برخى از دانشمدان با انديشيدن به چنين رقمى گيج شدند تا جايى كه دو رياضيدان از بلژيك راهىِ مركز درمان بيماريهاى روانى گشتند و اين همان چيزى بود كه موجب شد ديگران پرونده آن را ببندند و آن را پايان توان عقل بشرى تلقّى كنند.

آرى! مخلوق نخستين همان مشيت وابداع است كه به‌رويدادهاى ديگر شباهتى ندارد، زيرا تهى از حركت است. و در واقع خلق مشيت نسبت به رويدادى كه پس از آن مى‌آيد، به لحظه‌اى شبيه زمان صفر مى‌مانَد و اين تقريباً اندازه زمان بين كاف و نون در امر الهى است كه هرگاه چيزى را بخواهد با كلمه «كن» آن تحقّق مى‌يابد.

5- نور محمّد صلى الله عليه و آله‌

از احاديث شريف استفاده مى‌كنيم كه خداوند نخستين چيزى را كه آفريد نور محمّد صلى الله عليه و آله بود و پس از آن انوار قدسى كه از نور محمّد صلى الله عليه و آله بر گرفته شدند. شايد برخى تفسير اين حقيقت را درك نكنند، چنانكه ما تفسير بسيارى از حقايق بزرگ را درك نمى‌كنيم، ليكن به هر روى حقايقى هستند كه روايات مستفيضه بر آنها تأكيد

[1]- اين حديث مفصّل است و ما تنها مورد شاهد را آورده‌ايم و آن در كتب حديث و از جمله بحارالانوار، ج 54، ص 51 موجود است.


صفحه 234

مى‌ورزند و ما بايد، تا آن هنگام كه خداوند، بشر را توفيق درك حقايق و فهم مضامين حيات بخششان را عطا فرمايد، در برابر شان تسليم گرديم. اينك شمارى از اين نصوص را در اين زمينه از نظر مى‌گذرانيم:

الف- از امام باقر عليه السلام روايت شده است كه به جابر جعفى فرمود: «اى جابر! خدا بود و چيزى جز او نبود، نَه معلومى و نَه مجهولى. نخستين چيزى كه آفرينش آن را آغازيد اين بود كه محمّد صلى الله عليه و آله را آفريد و ما را همراه او از نور و عظمت خود خلق كرد و ما چونان سايه‌هايى سبز در برابر او ايستاده بوديم و اين در حالى بود كه نه آسمانى وجود داشت و نه زمينى و نه مكانى و نه شبى و نه روزى و نه خورشيدى و نه ماهى، نور ما از نور خدايمان همچون پرتوى از خورشيد جدا مى‌شود، ما خداوند متعال را تسبيح، تقديس و تحميد مى‌كرديم و او را چنان كه بايد مى‌پرستيديم، سپس خداوند اراده نمود تا مكان را بيافريند و آن را بيافريد...

سپس ما را با آن نور در صُلْب آدم عليه السلام نهاد، اين نور همچنان از صُلبها و رحمها و از صُلبى به صُلبى ديگر منتقل مى‌شد و در صُلْبى جاى نمى‌گرفت، مگر آن كه انتقال آن مشخصّ مى‌شد و آن كه اين نور در صُلْب او قرار مى‌گرفت ارجمندى مى‌يافت تا آن كه به صُلب عبدالمطلب رسيد... و در اين هنگام آن نور به دو بخش تقسيم شد:

بخشى در عبداللَّه و بخشى در ابوطالب...»[1].

ب- مفضّل از امام صادق عليه السلام پرسيد: «شما، پيش از آن كه خداوند آسمانها و زمين را بيافريند، چه بوده‌ايد؟ امام عليه السلام فرمود: مانورهايى بوديم پيرامون عرش الهى كه خدا را تسبيح و تقديس مى‌كرديم، تا وقتى كه خداوند سبحان فرشتگان را بيافريد و به ايشان فرمود: تَسبيح بگوئيد، آنها گفتند: پروردگارا! ما علمى نداريم وخدا به ما فرمود: شما تسبيح بگوئيد، ما تسبيح گفتيم و فرشتگان پس از تسبيح ما تسبيح گفتند. آگاه باش كه ما از نور خدا آفريده شده‌ايم و شيعيان ما از نورى پايينتر

[1]- بحارالانوار، ج 25، ص 17، روايت 31.


صفحه 235

از آن نور آفريده شده‌اند، پس هنگامى كه روز رستخيز فرا رسد، نور پايين به نور بالا بپيوندد، سپس امام عليه السلام دو انگشت سبابه و ميانه خود را به يكديگر پيوند داد و فرمود: مثل اين دو. يعنى نور شيعيان اهل بيت در روز رستخيز.»[1]

ج- ابن عباس مى‌گويد: «از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه على عليه السلام را مخاطب قرار داده بود و مى‌فرمود: اى على! همانا خداوند متعال بود و چيزى با او نبود، پس من و تو را به صورت دو روح از نور جلال خويش آفريد و ما در برابر عرش خداوند جهانيان تسبيح مى‌گفتيم و تقديسش مى‌كرديم و سپاسش مى‌گزارديم و لا اله الا اللَّه مى‌گفتيم و اين پيش از زمانى بود كه خداوند آسمانها و زمينها را بيافريند. پس چون اراده فرمود آدم را بيافريند من و تو را از يك گِل آفريد كه همان گل عليّيّن است. ما را با آن نور مخلوط كرد و در همه نورها ورودهاى بهشت فرو برد. سپس خداوند آدم را آفريد و در صُلب او اين گل و نو را نهاد. پس چون او را بيافريد نسلش را از پشت او بيرون آورد و آنها را به سخن واداشت و از آنها به خدايىِ خود اقرار گرفت.

نخستين مخلوقى كه به خدايى خداوند اقرار كرد، من و تو و ديگر پيامبران- هر يك به قدر منزلت و قرب او به خداوند- بوديم، پس خداوند فرمود: اى محمّد و اى على! راست گفتيد و اقرار نموديد و در طاعت من بر ديگر خلايقم پيشى گرفتيد و در علم سابق من چنين بوديد، پس شما دو نفر و امامان از نسل شما و شيعيان شما برگزيدگان خلايق من هستيد و اين چنين شما را آفريدم. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى على آن گل در صلب آدم بود و نور من و تو ميان دو چشم او...»[2]

[1]- بحارالانوار، ص 21، روايت 34.

[2]- همان، ج 25، ص 3، روايت 5.


صفحه 236

فصل ششم: قضا و قدر

فلسفه قرار دادىِ بشرى، موضوع قضا و قدر را از درونمايه واقعى خود تهى كرده است و فايده ايمانى آن را از آن ستانده است، زيرا رو به سوى باورهايى فاسد كرده و از مفاهيم قرآن كريم و اهداف خداوند بزرگ، به كلى بركنار است.

پيش از آن كه با مفاهيم قضا، قدر، مشيت و اراده آشنا شويم، ناگزير بايد مقدمه‌اى را بيان داريم كه براى فرا گرفتن كل موضوع از اهميت فوق العاده‌اى برخوردار است.

هنگامى كه آدمى درباره خداوند سبحان سخن مى‌گويد بايد از جايى شروع كند كه خداوند، خود را در قرآن كريم معرفى كرده است. قرآن كريم بارها براين نكته تأكيد ورزيده كه الحاق يك صفت، يا نام به خداوند عزّوجلّ با الحاق يك نام و يا صفت به مخلوق تفاوت كلّى دارد و اين در پى تفاوت موجود ميان دو طرف است.

پس هنگامى كه مى‌گوييم: خداوند مهربان و بخشنده است، يا چنين و چنان اراده فرموده است، بايد اين را بدانيم كه مفهوم آن با اين كه فلانى مهران و بخشنده است، يا خشم مى‌گيرد و يا اراده مى‌كند تفاوت جدّى دارد.

تفاوت آن در اين نهفته كه سخن درباره خدا سخن از غايت يك فعل است در حالى كه سخن از انسان سخن از آغاز فعل است. هنگامى كه آدمى به كسى از مردم رحم مى‌كند اين كار باگذر از چند مرحله مشخص صورت مى‌پذيرد. او به اين‌


صفحه 237

شخص مى‌نگرد، ناتوانى و تنگدستى او را مى‌بيند، آنگاه دلش به درد مى‌آيد و جانش جوشش مى‌يابد و سپس مقدارى پول بر مى‌دارد و بدو مى‌دهد. ما هنگامى كه فرد مجروحى را مى‌بينيم كه ماشين او را زير گرفته، بدو رحم مى‌آوريم و كمكش مى‌كنيم و نجاتش مى‌دهيم و او را به نزديكترين بيمارستان مى‌رسانيم.

اين كه فعل چند مرحله را طى مى‌كند عبارتند از آن كه ما او را مى‌بينم، آنگاه اين صحنه بر دل ما اگر مى‌نهد و پس از آن جانمان جوشش مى‌گيرد و در پى آن تصميم به نجات دادن او مى‌گيريم و سر انجام او را به بيمارستان مى‌رسانيم. پس اگر گفته شود فلانى رحيم است يعنى رحمت، او از اين مجموعه مراحل پى در پى گذر كرده تا تحقّق يافته است.

امّا هنگامى كه مى‌گوييم: «خدا بر فلانى رحم گرفت» مقصود ما آن نيست كه خدا با چشم خود بدونگريست، زيرا خدا چشم ندارد و چنانكه مقصود ما آن نيست كه دل خدا از ديدن اين صحنه درد آور به درد آمد، زيرا خدا دل ندارد، پس خدا بدون چشم مى‌بيند و بدون آن كه دلش به درد آيد بر انسان رحم مى‌گيرد. پس آدمى نيازمند مراحل و مقدّماتى است تا در ذات خود به تحوّلى متكامل دست يابد، اما خداوند عزّوجلّ نيازى به تحوّل ندارد. پس مفهوم اين كه خداوند بر فلانى رحم گرفت اين است كه ماشين در شرف آن بود كه او را زير گيرد، ولى خدا راننده را آگاه كرد و راننده سمت خود را تغيير داد و او را زير نگرفت. پس خداوند همان كارى را كه انسان رحيم باگذر از ابزار و تحولّات گوناگون انجام مى‌دهد انجام داده است، ليكن بدون نياز به مقدّمات و مفهوم اين سخن آن است كه در چار چوب سخن از خداوند متعال بايد غايات را در نظر داشت نَه آغاز و مبدأ را.

اينك مثال ديگرى مى‌آوريم. هنگامى كه انسانى را به خشمگين بودن موصوف مى‌كنيم، منظور ما آن است كه خون در قلب او جوشيد، اعصابش به‌حركت در آمد و تشنج يافت و چشمش قرمز شد و رگهاى گردنش آشكار شد و حالتى استثنايى پيكر و روان او را در بر گرفت و آنگاه دستش را بالا بُرد و طرف مقابل را زد، يا در