بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 238

چهره او فرياد كشيد و يا كارى كرد كه حكايت از خشم او داشت.

آنها مقدّمه بودند و اين نتيجه، ليكن سخن از خشم خداوندى از وجود و يا حتّى تصوّر وجود اين مقدّمات بى‌نياز است، زيرا خدا نَه خون، و نَه قلب و نَه رگ دارد.

بنابراين مبادى و آغازها به انسان اختصاص دارند و نتيجه، به خدا.

هنگامى كه آدمى مى‌خواهد به كارى بپردازد انديشه مى‌كند و نقشه مى‌كشد و تصميم مى‌گيرد، مثل اين كه در خيابان مى‌ايستد و به اين سو و آن سو مى‌نگرد و از وقت مطمئن مى‌شود و لحظه‌اى به فكر فرو مى‌رود، سپس دفترچه يادداشتش را از نظر مى‌گذراند تا به مسائل برنامه ريزى خود اقدام نمايد و سر انجام به نقطه اوج تصميم‌گيرى خود مى‌رسد و به راه مى‌افتد.

ليكن كليه اين نقاطِ آغازين در محاسبه‌هاى خدايى راهى ندارد، زيرا او مطلقاً از آنها بى‌نياز است، چرا كه او آنها را براى ديگران آفريده است. او مشيت مى‌كند و مسأله به پايان مى‌رسد، ولى چگونگى مشيت خدا كدام است و چگونه آن را انجام مى‌دهد؟

اين دو پرسش از جمله پرسشهايى هستند كه پاسخ بدانها نه تنها تا كنون مجهول مانده، بلكه تا ابد همچنان ناشناخته باقى خواهد ماند، زيرا خداوند عزّوجلّ والاتر از آن است كه ديدگان آن را دريابند در حالى كه او ديدگان را در مى‌يابد. در حضور يكى از امامان عليه السلام آيه شريفه:لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَتلاوت شد و امام فرمود: مقصود ديده دلهاست كه اوهام مى‌باشند[1]. زيرا آدمى نمى‌تواند خدا را توهم كند و آنچه را او توهّم كرده مخلوقى است كه به خود او باز مى‌گردد. آنچه انسان بتواند آن را توهم كند خدا نيست و در دعا آمده است:

«بار خدايا! بلند پروازى آرزوها نقش بر آب شده است، مگر در درگاه تو و همّتهاى منزوى از كار بازماندند، مگر براى رسيدن به تو و آيين انديشه‌ها اوج‌

[1]- بحارالانوار، ج 3، ص 262، روايت 17.


صفحه 239

مى‌گيرند، مگر در نزد تو.[1]»، پس عملكرد آدمى اوج مى‌گيرد ليكن از رسيدن به پروردگار جهانيان ناتوان است.

مراحل آفرينش هستى‌

مسأله قضا و قدر را مى‌توان فرا گرفتن كامل مراحل آفرينش هستى، تصوّر كرد؛ مراحلى كه در آفرينش مشيتى جلوه مى‌يابد كه اراده، سپس تقدير، سپس قضا و سرانجام تحقّق را مى‌آفريند.

خداوند عزّوجلّ مشيت را آفريد و آنگاه پديده‌ها را با مشيت فعال خود (اراده) پديدار ساخت. پس مشيت آفريدن مخلوقى را مقرّر مى‌دارد و اين همان (اراده) است. اين مشيت آنگاه به طراحى، اندازه‌گيرى، شناخت ابعاد و مقدار آن از نظر مساحت، حجم، حرارت، برودت و قابليتها مى‌پردازد و اين همان مرحله (تقدير) و يا (قدر) است كه در طراحى، جلوه مى‌يابد و از آن پس نوبت (قضا) مى‌رسد، بدين معنا كه اين مخلوق شناخته شده و آماده مى‌گردد و در پى آن نوبت به تحقّق و امضاء مى‌رسد، يعنى وارد كردن اين مخلوق جديد به عرصه واقعيت و چهار چوب وجود مى‌باشد.

براى بيان اين مطلب مثالى مى‌آوريم- البته مثال آورده مى‌شود، ولى بدان قياس نمى‌شود و خداوند والاتر از امثال است-: رهبر سرزمينى مى‌خواهد به جنگ با دشمن خود برخيزد. او نخست تصميم مى‌گيرد فرمانده‌اى را براى عمليات بگمارد، آنگاه اين فرمانده با رهنمودهاى رهبر خود نيازهاى سپاه را اعم از جنگ‌افزار، نيرو و موقعيت مشخص مى‌سازد. اينها همه در چار چوب يك طرح تفصيلى فراگير جدول بندى مى‌شود و آنگاه ساعت آغاز عمليات را مشخص مى‌كند و نيروها ديگر به چيزى نياز ندارند، مگر به دستور يورش و پس از آن است‌

[1]- بحارالانوار، ج 84، ص 277، روايت 70.


صفحه 240

كه طبل جنگ نواخته مى‌شود.

تصميم به جنگ به مثابه همان مشيت است و تصميم به گماردن فرمانده به مثابه اراده و مشخص كردن نياز نيروها به مثابه تقدير و قدر و معيّن كردن لحظه يورش به مثابه قضا و نواختن طبل حمله، يا گفتن رمز عمليات، به منزله تحقق و امضاست.

مراحل اين چنين هستند: مشيت، اراده، قدر، قضا و امضاء. پس خداوند سبحان آنچه را مشيت كرده است اراده مى‌فرمايد و آنچه را اراده فرموده است مقدر مى‌كند و آنچه را مقدر مى‌كند قضاى آن را مشخص مى‌فرمايد و آنچه را قضايش مشخص فرموده است امضايش مى‌كند. اين مراحل قضا و قدر است.

بدون ترديد اين مراحل پنجگانه حادث و مخلوق هستند و با خداوند تبارك و تعالى قديم شمرده نمى‌شوند. آنچه به همراه خدا قديم است علم است كه ذات اوست، در حالى كه مشيت، اراده، قضا، قدر و امضاء، مخلوقاتى حادث هستند و «بداء» هم در مشيت، در اراده و هم در قدر موجود است، ليكن هرگاه قدر به قضا بدل شود، ديگر بداء در كار نيست، زيرا آن سوى قضا مستقيماً امضاء به ميان مى‌آيد و هرگاه خدا چيزى را امضاء كند كار به پايان رسيده است.

قضا و قدر در احاديث اهل بيت‌

در كتاب بحارالانوار در اين باره يونس به نقل از امام رضا عليه السلام روايت مى‌كند كه فرمود: «چيزى وجود نمى‌يابد، مگر آنكه خدا آن را مشيت و اراده كرده باشد، قدر و قضا بدان تعلّق گرفته باشد. عرض كردم: مفهوم اين كه خدا مشيت كرد چيست؟

امام عليه السلام فرمود: آغاز فعل. عرض كردم: مفهوم اين كه خدا اراده كرده است چيست؟ امام عليه السلام فرمود: ثبوت آن. عرض كردم: مفهوم اين كه خدا مقدّر كرده چيست؟

امام عليه السلام فرمود: اندازه‌گيرى يك پديده است در طول و عرض آن. عرض كردم:

پس مفهوم قضا چيست؟ امام عليه السلام فرمود: هرگاه قضاى الهى بر امرى تعلّق‌


صفحه 241

گيرد آن را امضاء مى‌كند و اين همان است كه ديگر بازگشتى ندارد.»[1]

پس آغاز يك فعل همان است كه از جانب فاعل حاصل مى‌شود و از او صادر مى‌گردد و اراده فعل يعنى ثبوت بر آن و تقدير يك پديده يعنى طراحى و اندازه‌گيرى آن و قضاى يك چيز يعنى امضايى كه ديگر بازگشتى در آن نيست.

امام رضا عليه السلام به يونس مولاى على بن يقطين فرمود: «اى يونس! از قدر سخن نگو. يونس گفت: من از قدر سخن نمى‌گويم، ليكن يك چيز را مى‌گويم: چيزى كه به وجود نمى‌آيد، مگر آن كه خداوند اراده و مشيت كرده باشد، قضا و قدرش بدان تعلّق گرفته باشد. امام رضا عليه السلام فرمود: من اين چنين نمى‌گويم، بلكه مى‌گويم:

چيزى به وجود نمى‌آيد، مگر آن كه خدا مشيت و اراده كند، قدر و قضا بدان تعلّق گيرد. سپس فرمود: آيا مى‌دانى مشيت چيست؟ يونس گفت: نه. امام عليه السلام فرمود:

آهنگ خدا چيزى را- و آن مانند آهنگ ما نيست-. آيا مى‌دانى اراده چيست؟

گفت: نَه امام عليه السلام: فرمود آيا مى‌دانى قدر چيست؟ گفت: نه. امام عليه السلام فرمود:

اندازه‌گيرى. سپس امام عليه السلام فرمود: همانا خداوند هرگاه چيزى را مشيت كند آن را اراده مى‌فرمايد و هرگاه اراده فرمايد مقدرش مى‌كند و هرگاه مقدرش كند قضاى او بدان تعلق مى‌گيرد و هرگاه قضاى او بدان تعلق گرفت اجرايش مى‌كند.»[2]

در وافى از كافى با سندى از يونس بن عبدالرحمان به نقل از يونس آمده است كه گفت: امام رضا عليه السلام به من فرمود: اى يونس آيا مى‌دانى مشيت چيست؟ عرض كردم: نه. فرمود: آن نخستين ذكر است. آيا مى‌دانى اراده چيست؟ عرض كردم:

نه. فرمود: همان تصميم است.

آيا مى‌دانى قدر چيست؟ عرض كردم: نه. فرمود: همان اندازه‌گيرى و نهادن حدود است از بقاء گرفته تا فنا، سپس فرمود: قضا همان استوار كردن حكم و بر پا نمودن آن است.

[1]- بحارالانوار، ج 5، ص 122، روايت 68.

[2]- همان، ج 5، ص 122، روايت 69.


صفحه 242

علم خداوندى مرز ندارد

بدون ترديد پيش از اين مراحل مرحله‌اى وجود دارد كه همان مرحله علم خداوندى است؛ علم قديمى كه نه تنها از ذات خداوند جدا نمى‌شود، بلكه همان ذات اوست.

به امام كاظم عليه السلام عرض شد: چگونه خدا را دانست؟ فرمود: «خدا دانست و مشيت نمود، اراده كرد و مقدر فرمود، قضا و امضاء (اجرا) كرد. پس آنچه را قضاى او بدان تعلّق گرفت اجرا كرد و آنچه را مقدر كرد قضايش بدان تعلّق گرفت و آنچه را اراده فرمود مقدر كرد. پس مشيت به واسطه علم او بوده است، و اراده با مشيت او تقدير با اراده او، قضا با تقدير او و سرانجام، امضاء با قضاى اوست.

پس علم با مشيت مقدم است و مشيت در مرحله دوم قرار دارد و اراده در مرحله سوم و تقدير قبل از قضاست و قضا همان امضا و اجراء است. خداوند تبارك و تعالى در آنچه مى‌داند هرگاه بخواهد «بداء» حاصل مى‌فرمايد و نيز در آنچه در تقدير اشياء اراده فرموده است، بداء پيش مى‌آورَد، مگر هنگامى كه قضا را امضاء كند كه ديگر بدايى در كار نيست... خداوند با علم پيش از به وجود آمدن پديده‌ها بر آنها آگاهى يافت، با مشيّت ويژگيها و حدود آنها را شناخت و پيش از ظاهر كردنشان ايجادشان نمود و با اراده، رنگ، ويژگيها و حدود، آنها را از يكديگر جدا كرد و با تقدير توشه آنها را مقدر فرمود و آغاز و انجام آن را بشناساند و جاى آنها را با قضا براى مردم آشكار كرد و با امضاء، دلايل آن را توضيح نمود و پرده از چگونگى امر برداشت. اين تقدير خداوند عزيز و آگاه است.[1]»

آنچه در اين مقام شرح و تفصيل آن را مى‌رسد همين است كه بگوئيم علم خداوندى مسأله‌اى است متفاوت با قدر و قضا، زيرا علم خدا عين ذات قدسى‌

[1]- بحارالانوار، ج 5، ص 102، روايت 27.


صفحه 243

اوست، در حالى كه قدر و قضا، هر دو حادث و مخلوق هستند كه پس از آفرينش مشيت و اراده به صحنه مى‌آيند.

پس علم خدا حد و مرزى ندارد، او مى‌داند كه چه خواهد كرد و چه رخ خواهد داد و دانش بشرى- هر چند فراوان و عميق باشد- از رسيدن به علم خداوند ناتوان است، مگر آنچه را خدا خود بدو آموخته باشد. در قرآن كريم از زبان پيامبر آمده است كه:

... وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ...[1].

«... اگر غيب مى‌دانستم خير را براى خود فراوان مى‌گرداندم...»

و فرشتگان به خداوند عزّوجلّ عرض كردند كه:

... لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا...[2].

«... ما علمى نداريم جز آنچه تو به ما آموختى...»

و خداوند به ما دستور داده است به درگاهش دعا كنيم:

... وَقُل رَبِّ زِدْنِي عِلْماً[3].

«... بگو؛ خدايا! بر علم من بيفزاى.»

و خداوند خلق را چنين توصيف مى‌فرمايد:

... وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا[4].

«... شما از علم جز اندكى داده نشديد.»

و در دعايى منقول از امامان عليهم السلام آمده است كه: «به حق اسم عظيم اعظمت كه نزد تو پوشيده و اندوخته است و هيچ فرشته مقرّب و پيامبر مرسلى را بر آن آگاه نكرده‌اى از تو مى‌خواهم...»

[1]- سوره اعراف، آيه 188.

[2]- سوره بقره، آيه 32.

[3]- سوره طه، آيه 114.

[4]- سوره اسراء، آيه 85.


صفحه 244

اين همان علم خداوندى است و همان غيبى است كه هيچ كس را جز پيامبر برگزيده بدان راهى نيست، ليكن هنگامى كه چيزى از علم خدا به مشيت او، يا از مشيت او به اراده، يا از اراده او به تقدير و يا قضا راه مى‌يابد اين امر ممكن مى‌شود كه فرشتگان، يا پيامبران، يا امامان، يا مؤمنان و يا حتى انسانهاى عادى از آن آگاه شوند.


صفحه 245

فصل هفتم: قضا و قدر، بحثى مقايسه‌اى‌

از اشتباهات فلسفه بشرى در رابطه با موضوع قدر و قضا اين است كه قضا را چنين تعريف مى‌كند: «صورتهاى علمى ذات مقدّس خداوندى، بدور از تأثير يا تأثّر و اين كه اين صورتها فاقد حيثيت‌هاى عدمى و يا امكانات واقعى هستند، پس قضا صورتى است از صورتهاى علم قديم خداوندى كه با بقاء ذات الهى باقى است وقدر به مثابه وجود صورتهاى پديده هائى در جهان نفسانى آسمانى كه با موارد خارجى و شخصى آن همخوانى دارد و به اسباب و عللش مستند است و وجودى ضرورى دارد و اوقات مشخّص و مكانهاى خاص خود ملازم است.»

يكى از فلاسفه مى‌گويد: موجود ممكن، اشرف، اقرب كه همان عقل اوّل است در واقع همان قلم مى‌باشد كه قضاى اجمالى خداوندى نيز هست وآن حقيقتى بسيط است در بر گيرنده همه صورتهاى پايينتر از به نحو بساطت، صورتهاى موجود با قلم وجوداتى هستند صادر شده با واسطه يابى واسطه، كه آن يا عقول است، زيرا در آن كثرت نوعى وجود دارد.

مشائيون مى‌گويند: قضا همان صور كلّى هستندكه به نحو ارتسام در عقل وجود دارند، اما صور جزئى انطباع يافته فلكى، كه در نفس جزئى وجود دارد و همان صورتهاى قدرى هستند.

از همين جا روشن مى‌شود كه فلسفه بشرى از آنچه قرآن روشن كرده وسنّن مطّهر