فقط براى خود دارد نه براى مردم و عواملى كه او را در برگرفتهاند، با در نظر گرفتن اين كه برخى از اعمال شايسته آدمى اساساً ارتباطى به او ندارد و تنها ابزارى بوده كه مورد استفاده قرار گرفته است.
شبهه نخست- تسلسل جبر
برخى از فلاسفه، حركت انسان را، در چارچوب زنجيرهاى از حلقات به ظاهر به هم پيوسته، ولى از هم گسسته در باطن، به جبر نسبت مىدهند، پس آنها مىگويند كه منبع حركت انسان همان اراده اوست، براى مثال او با اراده خود به آشاميدن آب اقدام مىكند، ولى اراده او تحقق نمىيابد، مگر به سبب عواملى ديگر، يعنى اراده او نمود اين عوامل است، او آب مىآشامد، زيرا كه اراده كرده و اراده كرده زيرا كه تشنه است و تشنه است زيرا كه جگرش تفتيده گشته، و جگرش تفتيده گشته زيرا كه مدتى در آفتاب راه رفته، و مدتى در آفتاب راه رفته، زيرا كه اراده اين كار را كرده است پس او بر اساس عوامل خارجى ديگرى چنين ارادهاى را كرده است، تا جايى كه مراتب، تسلسل مىيابند تا به اصل آفرينش او بازگردند و در نتيجه، او در دايرهاى سرگردان است كه سراسرش جبر مىباشد.
براى مثال آنها، زنا را به شهوت جنسى نسبت مىدهند و شهوت جنسى، طبيعتى است كه خداوند آن را درون انسان آفريده و بر اين اساس او مجبور به ارتكاب زناست.
آنها سرقت را به نياز نسبت مىدهند و نياز، مسألهاى است كه آدمى از سوى خداوند بدان سرشته شده و بر نياوردن نياز، فقر به بار مىآورَد و فقر هم كه مىرود به كفر بيانجامد.
پاسخ به اين شبهه، نمونهها و مصاديق كه براى آن ذكر كردهاند در يك مسأله نهفته است و آن وجود تفاوت است ميان فشارها و انگيزههايى كه انسان را به حركت وا مىدارد و ميان اراده فعّالى كه بنيان هر يك از عملكردهاى انسان به شمار
مىآيد، با آگاهى از اين كه انگيزهها و عوامل خارجى و مظاهر هستى در اين كه علّت تامه عملكردهاى آدمى را تشكيل نمىدهند يكى هستند، بلكه علّت تامّه، همان اراده و اختيار انسان است و بس.
ما مىبينيم كه هر كس تشنه است لزوماً آب نمىآشامد و كسى كه براى مثال به خونريزى مبتلاست به رغم نياز شديد به آب از آشاميدن آن پرهيز مىكند، يا شخص روزهدار آب نمىآشامد، چنانكه يك مرتاض نيز آب نمىآشامد، دليل آن چيست؟ و اين جماعت چگونه مىتوانند از خوردن آب خوددارى كنند؟ در حالى كه انسان ديگرى كه كمتر تشنه است از خوردن آب خوددارى نمىكند، زيرا او آب خوردن را اراده كرده و خواسته است.
هر كس كه شهوت جنسى او به جنبش درآيد به زناى حرام نمىپردازد. يك انسان مؤمن به رغم وجود فتنهها، ابتلاءات، نمودهاى جذاب و برهنگيها اساساً به آنچه خدا حرام كرده نگاه هم نمىكند. و جوانى كه در كار ساختن آينده خويش است اگر چه نياز به زنا دارد، ليكن آن را در پرتگاه پستى مىبيند و اگر چه گاهى هم از فراهم كردن لوازم اوّليه و گران قيمت ازدواج هم ناتوان است ولى به اين عمل زشت روى نمىآورد، چرا؟ اينها مىخواهند از حرام دورى گزينند در حالى كه ديگران چنين چيزى را نمىخواهند.
و نيز چنين نيست كه همه تهيدستان، كم توشگان، گرسنگان و كسانى كه نياز مبرم دارند به سرقت توسّل جويند، بلكه گاهى عكس آن صحيح است و سرقت و خيانت در ميان توانگران بيش از فقراست، زيرا تهيدستى، بسيارى اوقات قناعت و چشمپوشى از آنچه را دردست مردم است به همراه مىآورَد، در حالى كه فراوانىِ دارايى بويژه اگر بدون سخنى بدست آمده باشد گرايش به زياده خواهى و فزونطلبى را ايجاد مىكند و سرقت را به بار مىآورَد كه نزديكترين راه براى رسيدن به اين مقصود است و اينها همه به اراده آدمى بازگشت مىكند.
اگر چه اين صحيح است كه عوامل خارجى تأثير دارند، ليكن اين تأثير در مرز
اراده انسان توقف مىكند كه شاخص و مصداق حقيقىِ شخصيت اوست؛ انسانى كه با ديگر مخلوقات تفاوت و اختلاف كلّى دارد. پس اگر نياز و يا شهوت جنسى علّت تامّه اعمال مردم مىبود و ديگر تفاوت در ميان عملكردهاى همه مردمان از ميان مىرفت.
حرّ بن يزيد رياحى در ميان كسانى كه در قتل امام حسين عليه السلام و فرزندان، اصحاب ايشان- عليهم صلوات اللَّه جميعاً- شركت كردند حجّت الهى شد، زيرا اين سپاه آدمكش نمىتواند جنايت خود را با فشارهايى كه به دستور يزيدبن معاويه، عبيداللَّه بن زياد، يا عمر بن سعد و يا شمر بن ذى الجوشن- لعنت خدا بر همه آنها باد- بر آنان اعمال مىشد توجيه نمايند، زيرا حجّت خدا آنان را خاموش مىكند و آن حرّ بن يزيد رياحى است كه با موضعگيرى خود توانست از تاريكى رهايى يابد و امكان يافت از ابو عبداللَّه الحسين عليه السلام و اهل بيت رسول اكرم صلى الله عليه و آله به دفاع برخيزد عليرغم اين كه با ديگر سپاهيان علّت همسانى داشت و فشارهاى مشابهى را تحمل مىكرد.
بدون ترديد خداوند سبحان برخى از بندگان خود را بر برخى ديگر حجّت مىآورَد و اين احتجاجِ داد گرانه الهى تنها در صورت همسانى علل و شرايط مىباشد. افسونگران فرعون، كه بعداً از خالصترين مؤمنان به خداوند جهانيان گشتند، بيش از ديگر كافران به كفر و پرستش فرعون مىگراييدند، ستم و جنايات فرعون را بيشتر احساس مىكردند، ولى همين افسونگران هنگامى كه حقيقت را دريافتند به رغم همه شرايط و انگيزههايى كه بر ايشان فشار وارد مىآوردند و با اراده خالص خود به خداى هارون و موسى گرويدند.
جان سخن اين كه عوامل بيرونى، اراده را نمىآفرينند، بلكه ايجاد فشار مىكنند و ميان اين دو تفاوت بسيار است و آدمى مىتواند در آنِ واحد، يا سر تسليم فرود آورَد و يا به ستيز برخيزد، او مىتواند ثواب را برگزيند و يا عقاب را انتخاب كند.
فشارها همان فشارهاست، هيچ تغيير و تبديلى نمىيابند، خداوند سبحان با اراده آزادى و قدرت گزينشى كه به آدمى عطا فرموده او را مورد ابتلاء قرار مىدهد.
شبهه دوم- سرشت انسان
شبهه دوم مىگويد: نوع عملكرد آدمى به اصلى باز مىگردد كه از آن آفريده شده است. خداوند برخى از مردم را از سرشتى پاك آفريده و برخى را از سرشتى فاسد، پس هرگاه اصل انسانى پاك باشد رفتار او نيز نيكو خواهد بود و اگر فاسد باشد، عمل او نيز فاسد خواهد بود. بر اساس اين پندار، آدمى در آنچه از او سر مىزند قطعاً مسؤوليتى ندارد، زيرا اين سرشت اوست كه چگونگى عملكردش در زندگى را رقم مىزند.
امّا بر اساس ديدگاه اسلامى، اگر چه در اساس آفرينش تفاوتهايى وجود داشته باشد، ولى اين امر به مفهوم ادامه طبيعت در عملكردهاى انسان نيست و ضرورتاً چنين نمىباشد كه اگر طبيعت انسان با طبيعت (عليّيّن) مغايرت داشته باشد نتواند به مدارج ايشان دست يابد و اين خداوند سبحان است كه از پاك، ناپاك و از ناپاك، پاك بيرون مىآورَد.
ممكن است انسانى از (عليّيّن) باشد و خداى خود را عصيان كند و به اسفل سافلين درافتد و آن كه از (سِجّين) آفريده شده در پرتو فرمانبرى از خداى خود به اعلى عليّيّن اوج گيرد. شايد بسيارى از دعاهاى به منقول از امامان اهل بيت عليهم السلام كه به محتويات قرآن آشناترند به اين مطلب اشاره آشكار و مستقيم دارند، سياق كلّى و جزئيات دقيق اين ادعيه بر ضرورت چشم داشت انسان به اوج گرفتن به سوى ملكوت خداوند، تأكيد دارد. و بدون شك اين دعاها مخصوص گروه معينى از مردم نيست.
بر اين اساس، از عدالت الهى نخواهد بود كه خداوند به صرف اين كه انسانى از اين و يا آن اصل است حكم به بيچارگى او در آينده كند، چنانكه حكيمانه نخواهد
بود اگر انسانى- مثلًا- به صرف اعتماد به پاكى اصلش هر چه مىخواهد در دنيا انجام دهد. حتّى ستم خواهد بود اگر بر فرزند نامشروعى- كه از گناه پدر و مادرش مبرّاست- حكم قطعى صادر شود كه به دوزخ در خواهد افتاد، زيرا خداوند سبحان در او نيز چونان ديگر مردمان قابليتهايى نهاده كه مىتواند با تباهيها و سركشيها به مبارزه برخيزد، اگر چه نسبت به پاك نژادان ديگر، عشق به فساد را از پدر و مادر خود، بيشتر به ارث برده است.
آرى! گاهى پدر و مادر در تربيت فرزندشان كوتاهى مىكنند، گاهى جامعه و شرايط پيرامون او عوامل فشار را در خود دارد تا جايى كه زير ساز تربيتى اين فرزند، كج نهاده مىشود، ولى هرگز بدين مفهوم نيست كه اين عوامل، ضرورتاً به نمايندگى از عقل، وجدان و اراده انسان، مسير او را در زندگى رقم زنند.
بطور طبيعى كسى كه با اهرمهاى فشار به مقاومت بر مىخيزد به پاداشى دست مىيابد بيش از كسى كه فرصت مناسب در اختيار او نهاده شده، فضا و شرايط مطلوب براى شايسته بودن او فراهم آمده است. قاعده دينى در اين زمينه بر اين نكته اشاره و تأكيد دارد كه: «پاداش به قدر تحمل سختى است» و اين قاعده و سنّت با عقل انسان، همخوانى كامل دارد.
چكيده سخن اين كه طبيعت ثواب و عقاب به قاعده استصحاب، اهميت چندانى نمىدهد. يعنى چنين نيست كه اگر كسى روزى مؤمن بوده، اگر چه غرق در خطاها باشد، مُهر سعادت بر او خواهد خورد و هر كه روزى تبهكار بوده، براى هميشه مُهر نگونبختى بر پيشانى او خواهد خورد، حتى اگر او به درگاه الهى توبه و زاريها كرده باشد. قاعده زرّين در اين زمينه آن است كه ثواب و عقاب در گرو دستاوردهايى هستند كه آدمى به هنگام امتحان پيگير و روزانه الهى آن را به چنگ مىآورَد و اين چرخه تا پايان عمر او همچنان ادامه مىيابد.
فصل دهم: نه جبر و نه تفويض
پيش از آغاز اين بحث ناگزير بايد ياد آور شد كه پيروان فلسفههاى بشرى غالباً به جبر باور يافتند در حالى كه مردمان ساده انديش روى به سوى تفويض آوردند، ولى انسان آگاه و حليمى كه از هدايت خدايش پيروى مىكند، نه به جبر اعتقادى مىيابد و نه به تفويض، بلكه يه ميانه آن دو اعتقاد پيدا مىكند. در حديثى آمده است كه مردى از امام صادق عليه السلام پرسيد: آيا خداوند بندگان را بر ارتكاب گناهان مجبور كرده است؟ امام عليه السلام فرمود: «خير. آن مرد گفت: پس آيا كارشان را به خودشان واگذارده؟ امام عليه السلام فرمود: خير. آن مرد گفت: پس چه؟ امام عليه السلام فرمود:
لطفى است از سوى خداوند ميان آن دو.[1]»
مفضّل بن عمرو به نقل از امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه فرمود: «نه جبر است و نه تفويض، بلكه امرى است ميان دو امر[2].
اينك بايد ببينيم كه مفهوم اين سخن چيست؟ و ابعاد آن كدام است؟
امر ميان دو امر، به معناى موضع نگرفتن در برابر جبر يا تفويض نيست، بلكه عكس آن درست است. زيرا يك مؤمن بايد رنگ حقيقى و درستى بر اين دو سخن
[1]- بحارالانوار، ج 5، ص 83، به نقل از آن: ميزان الحكمة، ج 2، ص 7.
[2]- همان مأخذ، ج 5، ص 17.
بنهد و از آن زيرسازى بنيادين فرآورد كه در رفتار، گفتار، كردار و در طول سالها آن را سكوى حركت خود قرار دهد.
اين سخن به مفهوم آن است كه بايد جنبه مثبت اين دو واژه را فرا ستاند. جنبه مثبت سخن جبريه ايمان انسان است به وجود قانونى در آفرينش كه بر جهان سيطره دارد و آن را به پيش مىبَرد و جنبه مثبت انديشه تفويض اعتقاد انسان است به آزادى و قدرت گزينش خود و هر كه به راه حل ميانه اعتقاد يابد لاجرم بايد دو جنبه مثبت اين دو نظريه را به گونهاى ژرف و آگاهانه فراستاند، يعنى از يك سو به وجود قدرت مطلقهاى اعتقاد يابد كه بر مسير هستى، تمام حركات وسكنات آفرينش، چيره است و اين اعتقاد چنان در سويداى دل او ريشه دوانده كه به حديقين رسيده است و همزمان به آزادى و قدرت گزينش آدمى باورى ژرف و ترديدناپذير دارد، زيرا وجود اين بينش براى او ضرورى است كه خداوند بر مقدّرات وجود و سر نوشت هستى چيره است و اين كه خدا تاريكى و نور را برقرار مىسازد، و اوست كه شب را با روز و روز را با شب مىپوشاند و هموست كه زنده را از مرده و مرده را از زنده خلق مىكند و درباره خود به پيامبرش فرموده:
... وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللَّهَ رَمَى...[1].
«... و آنگاه كه تير مىانداختى تو تير نمىانداختى و خدا بود كه تير مىانداخت...» و اوست كه هر چه مىخواهد مىكند و به هر آنچه بخواهد حكم مىراند، همچنان او هست كه راهنمايى مىكند و روزى مىرساند و خوراك مىدهد و بهبودى مىبخشد و مىگرياند و مىخنداند و بالاخره اين خداوند هستى است كه همه چيز را در دست دارد و هر پديدهاى به امر او پيدايى مىيابد و بدون وجود چنين بينشى پيوسته انسان دستخوش وسوسههاى شيطانى و نفس بدفرمايى خواهد بود كه او را از محدوده فرمانبرى از خداى جهانيان بيرون مىكشند و از
[1]- سوره انفال، آيه 17.
محدوده هدف والايى كه خداوند پديدهها را براى آن آفريده و در اين آيه شريفه جلوه گر شده است:
وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ[1].
«من جن و انسان را نيافريدم مگر براى آن كه مرا بپرستند.»
بيرون مىآورند. از همين رو هنگام تلاوت قرآن كريم در مىيابيم كه از آغاز تا انجام تأكيدى پيگير وجود دارد كه خداوند سبحان آنچه بخواهد مىكند و خواست خود را با شيوههاى گوناگون به اجرا در مىآورد كه در پيشاپيش آنها ارائه صفات و اسماء الهى قرار دارد كه فاعليت مطلقه خداوندى دلالت مىكند.
پندارهاى نادرست
قرآن كريم هنگامى كه درباره شب و روز با ما سخن مىگويد نمىفرمايد كه شب در روز مىرود و يا روز در شب مىرود، بلكه نسبت فعل به خود را مورد تأكيد قرار مىدهد و مىفرمايد:
ذ لكَ بَأَنَّ اللَّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ[2].
«اين بدان سبب است كه خدا شب را در روز، و روز را در شب داخل مىكند، و خدا شنوا و بيناست.»
وهنگامى كه از پياپى آمدن شب وروز سخن مىگويد مىفرمايد:
... يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً...[3].
«شب را در روز مىپوشاند و روز شتابان آن را مىطلبد ...»
و هنگامى كه پيرامون خنده، گريه، مرگ و زندگى سخن مىگويد مىفرمايد:
[1]- سوره ذاريات، آيه 56.
[2]- سوره حج، آيه 61.
[3]- سوره اعراف، آيه 54.