و بلكه بايد عكس آن را صحيح دانست، زيرا رسالت محمّدى به عرصه آمد تا انسان را به سوى تكامل هدايت كند، زيرا قرآن كريم قرآنِ شبه جزيره نبود و از آن سرزمين نروييد و زاده آن جامعه نبود، بلكه از سوى خداوند چيره پاكى وحى مىشد كه هيچ چيز بر او پوشيده نبود و هوسى بر او اثر نمىنهاد در حالى كه انديشه بشرى چنين نيست و معمولًا زاده شرايط است.
برگرفتن انديشهها
انديشه بشرى از واقعيتى سرچشمه مىگيرد كه آدمى در آن سر مىكند و بنابراين پيرو اين واقعيتاست وبا دگرگونىِآن دگرگونى مىپذيرد. شرايط، در حقيقت همان است كه معمولًا بر انديشه بشرى حاكميت دارد و در نتيجه در همين انديشه جلوهگر مىشود. براى مثال اگر براى دو انسان كه در دو مكان و زمان دور از هم، شرايط يكسانى پديد آيد توقّع ما در اين هنگام آن است كه اين شرايطِ همسان دو انديشه همسان را به بار آوَرد و اين در حالى است كه كوچكترين تماسى ميان اين دو فرد نبودهاست وميان آندو قرنها فاصلهزمانى ومسافتهاى دور مكانىبودهكه كاروانهاى بازرگانى و يا وسايل علمى هم قادر به پيمودن آن نبودهاند. بنابراين دور نيست كه چند هزار سال پيش- مثلًا نُههزار سال پيش- در مصر انسانى همان انديشهاى را داشته كه شخصى امسال در هند آن را دارد، در صورتى كه ما شرايط آنها را همسان بيانگاريم بى آن كه يكى از آن دو اين انديشه را از ديگرى اقتباس كرده باشد.
براى مثال، انقلاب به دليل وجود شرايط خاص و عوامل معّينى پديد مىآيد، پس لاجرم هر جا ستمى در ميان باشد، مبارزهاى با آن ستم خواهد بود و هرگاه انديشهاى يافت كه اين چالش را ساماندهى كند و رهبريى كه اين چالش را تمركز بخشد و بدان سمت و سو دهد، پس همانجا انقلاب شكل خواهد گرفت.
در اختراعات نيز چنين است و چه بسا فردى در يكى از شهرهاى آلمان اختراعى كند و فرد ديگرى همان اختراع را در همان سال و حتّى همان ماه در يكى
از شهرهاى آمريكا ارائه كند، اين هرگز به آن مفهوم نيست كه يكى از آن دو اختراع خود را از ديگرى ستانده است.
ما اينسخنرا مىگوييم وتا تأكيد كرده باشيمبر اينكه هيچ دور نيست انديشههايى را يك نابغه يونان باستان فرا پيش نهد و بار ديگر يك فيلسوف مسلمان در سده ششم هجرى همان انديشه را مطرح كند و باور ما هرگز چنين نيست كه فيلسوف مسلمان، انديشههاى خود را از فيلسوف يونانى ستانده است. آرى، معمولًا تاريخ نگاران فلسفه و فرهنگ مىكوشند ميان انديشمندان، پيوند برقرار كنند و به محض وجود تشابه ميان دو انديشه و يا سبقت يكى بر ديگرى در ارائه اين انديشه ادّعا مىكنند كه اين انديشمند انديشههاى خود را از آن ديگرى ستانده است. ما به آنها مىگوييم انتقال يك انديشه از نسلى به نسل ديگر و از كشورى به كشور ديگر، امرى كاملًا شدنى است، به ويژه در روزگار ما كه آكنده از عوامل زمينهساز و ابزار علمى پيشرفته است، ليكن اين هرگز بدان معنا نيست كه هر كس، آن انديشد كه ديگران، ناگزير انديشه خود را از آنها ستانده و يا به تقليدشان پرداخته است.
گذرى تاريخى
هزاران سال پيش انديشمندانى در چين، هند و مصر مىزيستهاند، ولى آغاز سامان يافتگى فلسفه و تبديل آن به مكتبى شناخته شده در ميان ما در يونان باستان چهره بسته است. سقراط، بقراط، افلاطون، ارسطو و گروهى ديگر از فلاسفه در يونان مىزيستهاند. اينان همان كسانى هستند كه توانستند انديشه فلسفىِ دوران باستان را شكل دهند و آن را بنگارند و به نشرش بپردازند، هنگامى كه شرايط سياسى و نظامى به در گرفتن جنگ و كشمكش منجر شد و سپاهيان يونان در روزگار اسكندر با سپاهيان ايران رو در رو گشتند، شرايط آن روزگار به تماس انديشهها و تبادل افكار فلاسفه، يارى رساند. تماس فلسفه غرب با فلسفه شرق از نمونههاى همين قاعده است.
در دوران قبل از درخشيدن نور اسلام، عمدتاً در آسياى ميانه چهار مكتب فلسفى و يا چهار مركز فلسفى وجود داشت كه مهمترين آنها در اسكندريه و ديگرى در عراق و سومين در ايران- جندى شاپور- و سر انجام چهارمين آنها در سوريه قرار داشت. ما ميزان اثر پذيرى مسلمانان از اين مكاتب را به خوبى نمىدانيم، ليكن آنچه شايستگى درنگِ فراوان دارد همان مركز اسكندريه است، كه بايد آن را مركز بنيادينى دانست كه انديشه اسلامى با انديشه غربى به هم رسيد و از سده دوم ميلادى تا سده هفتم ميلادى- سده دوم هجرى- اسكندريه مركز فلسفه يونانى بود كه بعداً انديشه «نو افلاطونى» در آن جلوهگر شد.
فيلسوف يونانى (افلاطون)، شاگرد سقراط و استاد ارسطو بود و مكتب خاصى را در فلسفه بنيان نهاد كه مكتب اشراق ناميده مىشود. ظاهراً اين نامگذارى از آن رو صورت گرفته كه افلاطون به عالَم مُثُل (يا صور) و تابيدن عالَم حقيقت بر عالم مُثُل اعتقاد داشت و اين ديدگاه او بسى گستردهاست كه به خواست خدا در مباحث بعدى آن را ياد آور خواهيم شد، امّا ارسطو شاگرد افلاطون با اين مكتب، ناهمسو بود و خود مكتب ديگرى را بنيان نهاد كه آن را «مشائيه» يا «مشائين» ناميد.
مكتب نو افلاطونى
از آن جا كه اسكندريه در مصر مركز مهمى در تماس انديشه غربى با انديشه شرقى در خلال جنگهاى اسكندر به شمار مىآيد و پيش از درخشيدن نور اسلام مركز مهمى از مراكز فلسفه و مكتبى از مكاتب آن به شمار مىآمد، لذا طبيعى بود كه در اين مكتب انديشههايى نوين به عنوان نتيجه طبيعى فضاى فكرى ظهور كند كه بر اين مركز حاكميت داشت. در اسكندريه فلاسفه و متفكّرانى مىزيستند كه از جمله ايشان «امونيوس سكّاس»[1][نيمه نخست سده سوم ميلادى] بود كه تحت تأثير
[1]- امونيوس سكّاس يا امونيوس حمال كه برخى او را «حموروئيس» يا «حمونيوس» ناميدهاند.
انديشههاى افلاطون قرار داشت و در متحوّل كردن اين انديشهها تا آن جا كوشيد كه توانست آن را با مفاهيم ارسطويى و شرقى[1]هماهنگ كند و بدين ترتيب توانست مكتبى را بنيان نهد كه «نوافلاطونى» ناميده مىشود و «فلوطين»[2]از برجستهترين شاگردانامونيوس بود كهدر شكلدادن مكتباستادش «نوافلاطونى» بسيار كوشيد.
برخى او را از بنيانگذار اين مكتب مىدانند نَه استادش را. فلوطين تحت تأثير رسالت الهى حضرت عيسى بن مريم عليه السلام قرار داشت و از آن جا كه فيلسوف بود معتقد به انديشههاى افلاطون، لذا آهنگ آن كرد كه انديشههاى افلاطون را از يك سو و رسالت الهى را از سوى ديگر با هم در آميزد. نتيجه اين تلاشهاى او و ثمره درهم آميختن باورهاى او از انديشههاى افلاطون و تأثيراتش از رسالت الهى، اين شد كه بعداً پديدهاى رخ نمود كه اقانيم سه گانه ناميده مىشود. او مىگفت: خدا يكى نيست، بلكه سومينِ سه عنصر است، خدا (پدر، پسر و روح القدس) كه ميان پدر و پسر فاصله مىاندازد.
شايان ذكر است كه احبار (روحانيون مسيحيت) در آغاز با اين انديشه نوپديد، يعنى در هم آميختن معارف الهى و تعاليم آسمانى با فلسفه بشرى، به مخالفت برخاستند و به اين تحريف و افزايش در دين اعتراض كردند، ولى دگرگون شدن شرايط اجتماعى و سياسى، مسيحيان را از ترس فشار يهود بر ايشان و طمع در پيش گرفتن دين ايشان از سوى امپراطور، آنها را مجبور به بيعت با امپراطور روم كرد و از همين رو در برابر فلسفه نو افلاطونى تسليم شدند و همين خود عامل وارد شدن شرك و انديشههاى غنوصيه و حلوليه در آيين مسيحيت شد و اسكندريه به
[1]- طرفداران نو افلاطونى گمان مىكنند كه جهان فيضى است بر آمده از ذات والايى كه روح مىتواند، درحال كِشش روحى، با آن يكى شود. (دائرة المعارف عربى زبان المورد، ج 7، ص 115)
[2]- فلوطين يا افلوطين (205 تا 270 م) فيلسوفى است رومى كه در مصر رشد كرده است و شاگرد امونيوسسكّاس بوده است و از برجستهترين نمايندگان «نو افلاطونى» به شمار مىآيد. او راهى روم شد و «فرفوريوس» در سال 263 م شاگر او بوده است. (دائرة المعارف المورد، ج 8، ص 51)
دست امونيوس و به دست شاگردش فلوطين دروازهاى گشت براى راه يافتن نوافلاطونى به آيين مسيحيت.
پذيرش نو افلاطونى از سوى احبار و رهبان به دليل گرايش و تأكيد شديد ايشان در جلب مردم بود. اين گرايش و تأكيد اقتضاى آن را داشت كه اين جماعت از رهبان و احبار به آسان گيرى در احكام دين و شريعت، توسّل جويند و در نتيجه رسالت الهى را با فلسفه بشرى به گونهاى همسو با هوسهاى آدمى هماهنگ سازند و از همين رو نشانههاى بنيادين دين را دگرگون كردند و نتيجه آن پديد آمدن گونههاى جديد نحلههاى مسخ شده كاملًا به دور از رسالت الهى بود.
دين مبين اسلام نيز از بازى بازيگران در امان نبود چنان كه از هوى و هوسهاى بشرى نيز بر كنار نبود. براى مثال، از هنگامى كه اسلام به هند وارد شد و مردم، اسلام راستين را پذيرفتند جريانهاى تغيير دهنده و شيوههاى دگرگون كننده نقش خويش را در تحريف اين رسالت آسمانى ايفا مىكردند و بدين ترتيب آيين سيك كه در واقع همان تحريف اسلام است ظهور كرد و نحله قاديانى به دست قاديانى به منصّه ظهور رسيد، چنان كه در ايران نحله بهائيت به دست محمّد على بهاء ايجاد شد. مسئله منحصر به اينها نبود ومىتوان گفت همه مكاتب منحرفى كه از ديانتهاى مستقيم الهى بر آمدند به دليل درهم آميختگى انديشههاى بشرى با هدايتهاى خداوندى و رسالتهاى آسمانى صورت مىپذيرفت؛ آميزشى كه سبب ساز ظهور گونههاىنوين مكاتب ونحلههايى گشت كهاز رسالتهاى آسمانى فاصله بسيار داشت.
در اين جا ناگزير بايد به شمارى نه چندان اندك از علماى مسلمان اشاره كنيم كه همين راه انحرافى را پيمودند و به اين درد گرفتار آمدند، انگيزه آنها از اين كار آن بود كه ياران و ياورانى پيرامون خود گرد آورند و لذا دين را تغيير دادند و كلام الهى را از جايگاه خود تحريف كردند، احكام و واجبات دين را سبك نمودند و تكاليف شخص مكلّف را ناچيز جلوه دادند، براى ترغيب نسبت به پذيرش دين و جذب مردم به سوى آن، شريعت را آسان انگاشتند. آنها با اين عملكرد نه تنها مردم را از
دين دور مىكردند، بلكه خواسته و يا ناخواسته روحيه ايمانِ راستينى را به ضعف مىكشاندند كه در جانهاى مؤمن، جاى گرفته بود.
فلسفه و مسير انديشه اسلامى
از اواخر سده نخست و در خلال سده دوم و سوم هجرى مكتب اسكندريه در مسير تفكّر بشرى مؤثّر بود. اين تأثير در ايام خلافت عمر بن عبدالعزيز، هنگامى كه بنا به عوامل تاريخى، اين مكتب از اسكندريه به انطاكيه منتقل شد، تا حد فراوانى افزايش يافت. در اين دوران اين مكتب دوش به دوش مكتبهاى كه در حومه حلب مكتب انطاكيه، مكتب جندى شاپور در ايران و ديگر مكاتب فلسفى اثرى ملموس در تفكّر پارهاى از مسلمانان نهاد و بر مسير تفكّر اسلامى تأثير كرد. به نظر مىرسد مكتب اسكندريه از مكاتب همسنگ خود تأثيرى بيشتر و گستردهتر داشته است و ما اين نكته را در مباحث بعدى روشن خواهيم كرد.
براى پژوهش تاريخ فلسفه در ميان مسلمانان ناگزير بايد ميزان داده ستانى اعراب حجاز پيش از اسلام با فلسفه را روشن كنيم. در مقدمه چاپ دوم كتاب «شأة الفكر الفلسفى في الاسلام» نگاشته دكتر على سامى نشار- كه سخنش در اين موضوع حجّت تلقّى مىشود- و تاريخ نگار فلسفه اسلامى است، آمده است كه:
«خلافت به معاوية بن ابىسفيان رسيد در حالى كه مسلمانان هنوز پدر غنوصى او را فراموش نكرده بودند؛ اين دوگانه پرست مجوسى را كه هرگز ايمان نياورد»، او مىافزايد: «درباره معاويه هر چه كه گفته شود و هرچه علماى پيشين و اهل سنّت بكوشند كه او را در زمره صحابه رسول اكرم صلى الله عليه و آله به شمار آورند اين نكته پيداست كه او هرگز به اسلام ايمان نياورد و اگر چه فراوان دم از اسلام مىزد ليكن هرگز نتوانست گامى بيش از اين بردارد.»[1]
[1]- نشأة الفكر الفلسفي في الاسلام، ج 2، مقدمه چاپ دوم.
اين اتّهامى نيست كه دكتر نشار به سبب موضعگيريهاى خصمانه او نسبت به معاويه، متوجّه او كند، زيرا اين نويسنده به انديشههاى ضد شيعىِ تندرويى شناخته شده است كه آنها را از خاورشناسانى مىستاند كه به بحث پيرامون فرقهها و تاريخ سياسى شيعه مىپردازند. او در اين سخن بر مجموعهاى منابع تاريخى تكيه مىكند كه همگى يك سخن، اعتقاد او را اثبات مىكنند. دكتر ناجى تكرينى مىگويد: «در اين جا دلايل فراوانى يافت مىشود كه بر اساس آنها انتقال و آگاهى بر فلسفه يونان در عصر امويان به ويژه در آغازين آن بوده است.»[1]
بنابراين ابو سفيان با انديشههاى غنوصى، مجوسى و انديشههاى نو افلاطونى پيش از اسلام ارتباط داشته است و اين از آن روست كه اعراب با تمدّنها بده بستان داشتند، با جوامع و انديشههاى آن در تماس بودند. اين سخن تأكيدى است بر اين انديشه كه سلطههاى سياسى براى مبارزه با خط آشكار مكتبى، رويارويى با مفسران، فقهاى اهل بيت عليهم السلام و در نتيجه براى تقويت سلطه خود و ستيز با پرتو اسلام و هدايت قرآن به ترجمه انديشههاى فلسفى شرك آلود به زبان عربى پرداختهاند و ما به خواست خدا جزئيات بيشترى از اين واقعيت را بيان خواهيم كرد.
[1]- الفلسفة الاخلاقية الافلاطونية، ص 106.
فصل چهارم: فلسفه هلنيسم به زبان عربى
پيش از سخن پيرامون تاريخ فلسفهاى كه به سرزمينهاى اسلامى نفوذ كرد، از طريق پرداختن به فلسفه شيخ اشراق «سهروردى» كه داراى خط فلسفى مشخّصى به ويژه در سرزمينهاى شرقى اسلام بود، ناگزير بايد رويكردى به دو ملاحظه بنيادين داشته باشيم:
1- مقياس فرهنگ
معمولًا آدمى در جستجوى مقياس فرهنگ است تا بتواند به وسيله آن انديشههايى را مرز بندى كند كه به ذهن او راه مىيابد، تا بدين ترتيب بتواند انديشههاى زيانمند را از انديشههاى سودمند باز شناسد. ما بسيارى از اوقات در برابر اين سؤال قرار مىگيريم كه فرهنگ اصيل كدام و فرهنگ وارداتى كدام است؟
فرهنگى كه ما مىتوانيم بدون هيچ گونه دو دلى آن را بپذيريم كدام و فرهنگى كه بايد به كنارى نهيم كدام است؟
هر فرهنگى در پايان به خطوط اصلى بازگشت مىكند كه فلسفه، آنها را گرد مىآوَرد، پس هر فرهنگى در محدودهاى مشخّص جاى مىگيرد و از زير سازهاى بنيادين مشخصى بر مىخيزد. اين زير سازها همان امورى هستند كه بايد در آنها درنگ كنيم و براى درك طبيعت آن فرهنگ، آنها را به خوبى بفهميم.