هر گاه بر آن شديد كه تا طبيعت فرهنگ يك انسان را بشناسيد، بايد بر فلسفهاى آگاهى يابيد كه او باور دارد. براى مثال اگر به فلسفه مادّى اعتقاد دارد اين فلسفه همه بخشهاى تفكّر او را در بر مىگيرد، انديشه، فرهنگ و ديگر دادهها و معارف او در محدوده همين مرزهاى مادّى، قالب مىپذيرد و اگر به حكمت الهى ايمان داشته باشد اين حكمت، انديشههاى او را مرز بندى مىكند.
اگر اين حقيقت شناخته شده و آشكار است ناگزير بايد حقيقت ديگرى را نيز بر آن بنا كنيم و آن اين كه فرهنگ همه بشريت در پايان به دو خط اساسى منجر مىشود: يكى خط فلسفى الحادى و شركآلود و دوم خط فلسفه ايمانى و توحيدى و در نتيجه همه فرهنگهايى كه نزد آدميان است به يكى از اين دو ريشه بنيادين باز مىگردد كه ريشه شرك و يا ريشه يكتا پرستى دارد.
ريشه نوع اوّل كه همان شرك است در جهان امروز ما به يك رنگ از فرهنگها باز مىگردد. تاريخ نگار معروف «آرنولد توين بى» (1975- 1889 م) كه تمدّنهاى بشرى و فرهنگهايى را كاويده كه اين تمدّنها در آن عرصه روييده است و به يك نتيجه رسيده و آن اينكه در جهان، تمدنهاى متعدّدى وجود داشته است كه شايد شمار آنها افزون بر بيست بوده باشد ليكن در طول زمان از ميان رفته و نابود گشته است و تمدّن موجودِ كنونى تنها يكى از آن تمدّنها بوده كه هلنيسم ناميده مىشود و تمدّن نوين اروپا- اگر بتوانيم نام تمدّن بر آن نهيم- چيزى نيست مگر گستره همان تمدّن هلنيسم باستان[1]و اگر ما تمدّن هلنيسم را كتابى بيانگاريم، آنچه امروز تمدّن اروپا ناميده مىشود چيزى نيست مگر يك نسخه از اين كتاب.
يونانيان توانستند با تواناييهاى كافى خود كه از خيزابهاى تماس با سر زمينهاى گوناگون به دست آمده بود، انديشههايشان را بپراكنند.
انديشههاى آنها در خلال سدههاى ميانه به روم انتقال و تا مقطعى كه «دوران
[1]- تمدن هلنيسم () همان تمدن يونان باستان در سده چهارم پيش از ميلاد است.
رنسانس» ناميده مىشود ادامه و در اين دوران نيز تجديد حيات يافت. منطق ارسطو تا هم اينك در دانشگاهها اروپا تدريس مىشود و زبان يونانى ريشه زبان اروپائيان و تمدّن ايشان است. اگر تعابير و اصطلاحات علمىِ به كار رفته در كتب ايشان را باز بكاويم اين باور كاملًا آشكار و روشن مىگردد.
در هر كتاب عربى ناگزير با تعابيرى همچون لوژيك () روبرو مىشويم كه اصلًا واژهاى است لاتينى و به مفهوم شيوه و يا منطق است و در واژگان نوين اروپايى به مفهوم علم به كار مىرود مانند فيزيولوژى () به معناى علم وظايف اعضا و سيكولوژى () به مفهوم روانشناسى و سوسيولوژى () به مفهوم جامعه شناسى و ديگر اصطلاحاتى كه امروز در غرب به كار مىرود.
چنانكه فلاسفه مسلمان نيز از طريق مكتب اسكندريه تحت تأثير انديشههاى فلاسفه يونان قرار گرفتند و اين بدان مفهوم است كه فلسفه متأثر از فلسفه يونان نيز در حقيقت، ادامه تمدن هلنيسم است. ما اگر، قرآن كريم و آنچه از رسالتهاى الهى مسيحيان و يهوديان كه بر اصالت خويش باقى مانده استثنا كنيم، مىتوانيم بگوييم آنچه در جهان امروز هست همان تمدّن شرك آلود هلنيسمى است كه در دوران يونان باستان پديد آمده است.
از اين گذشته فرهنگ هر جامعهاى زاده فلسفهاى است كه اين جامعه بدان ايمان دارد و اين نكتهاى است كه در جوامع غربى آشكارا ديده مىشود. تعصّب نژاد پرستانه، خود محورى و خود دوستىِ ريشهدار در جاهليت غرب همگى از زير ساز شرك بر آمده است و شرك ثمرهاى جز جهل ندارد، بلكه شرك و جهل را بايد دو همانند دانست كه از يكديگر جدايى نمىپذيرند.
برخى از اين حقيقت غافل ماندهاند و در نتيجه اعتقاد دارند كه اروپا در عصر رنسانس (نوزايى) از ايمان و مذهب فاصله گرفته است، ولى اين خطاى بزرگى است، زيرا اروپا از زمانهاى بسيار دورتر از ايمانِ حقيقى بر كنار بوده است،
و اروپائيها از ايمان به خداوند يكتا، بىنياز، يگانه و بىهمتاى محروم بودهاند كه ما در پرتو انوار قرآن كريم بدان ايمان داريم، آنها به انديشههاى نو افلاطونى ايمان داشتند كه- آن گونه كه گفتيم- از طريق مكتب اسكندريه به مسيحيت راه يافته بود.
2- در هم آميختن بت پرستى با دين
پيشتر گفتيم كه يكى از ويژگيهاى نو افلاطونى در هم آميختن انديشههاى شرك آلود، با تعابير دينى است. يونانيان كهن به صادر اوّل و دوم اعتقاد داشتند. آنها معتقد بودند كه خداوند صدر اوّل را زائيد كه همان روح القدس است و او صدر دوم را زائيد كه همان عيسى بن مريم است و بدين ترتيب نظريه زايش كه نظريه فيض و يا صدور نيز ناميده مىشود به عرصه در آمد.
در اين جا سؤال مهمى رخ مىنمايد، زيرا ميان پديد آمدن نو افلاطونى نسبت به تولد حضرت مسيح عليه السلام و ميان چيرگىانديشههاى يونان باستان بر شيوههاى پارهاى از فلاسفه مسلمان، گونهاى سازگارى زمانى ديده مىشود.
نو افلاطونى كه آيين مسيحيت را با فلسفه يونان باستان در هم آميخت ودر طول سده دوم و سوم ميلادى به شكوفايى رسيد، در حالى كه پيدايش اين چيرگى و تسلّط بر محافل مسلمانان در سده دوم و سوم هجرى روى نمود و بدين ترتيب انديشههاى صدور و حلول پديد آمد به طورى كه آثار اين سيطره و اثر پذيرى را در رسائل اخوان الصفا مىيابيم كه انديشههاى مجموعهاى از فرقه اسماعيليه و باطنيه را تشكيل مىدهد؛ فرقهاى كه مىكوشيد نو افلاطونى را با تعبيرات اسلامى به خورد مخاطبان دهد. آنها معتقد بودند كه صادر اوّل، همان ولّى است و روح اللَّه در امامان اسماعيليه حلول مىكند. فاصله زمانى ميان بعثت حضرت محمد صلى الله عليه و آله و اين انديشههاى وارداتى، همان فاصله زمانى ميان بعثت حضرت عيسى بن مريم عليه السلام و نحله نو افلاطونى است. حال اين سؤال مهم پيش مىآيد كه:
اين سازگارى زمانى از چه روست؟ مهم آن است كه پيش از ورود به كژ راهههاى فلسفه و درگير شدن با اصطلاحات پيچيده و انديشههاى مشابه آنان، اين مقايسه را به خوبى درك كنيم.
ما با بازگشت به نفس خود در مىيابيم كه با فطرت خويش ايمان داريم و تودههاى مردم نيز با فطرت خود ايمان دارند و پيامبران با شيوه فطرى پا به عرصه نهادهاند و روحيه فطرت را در آنها بر انگيختهاند، آنها را به وجدان و فطرت خود، باز گرداندهاند «تا عهد و پيمان فطرى خداوند را از آنها بطلبند و گنجينههاى عقول را در آنها به ظهور رسانند.»، عقولى كه تلّى از خرافهها، اسطورهها و انحرافات فكرى آنها را پوشانده بود كه فلاسفه به ارمغانشان آورده بودند. و اگر ما بتوانيم عقول را مثل گنجينههايى كنيم كه زير زمين پنهان بودهاند و كسى از راه مىرسد كه از مكان اين گنجينهها آگاه است و خاك از آنها بر مىزدايد تا بيرونشان كشد، پس بر ما روا خواهد بود كه باور يابيم پيامبران آمدهاند تا اسطورهها و خرافههايى را از ميان بردارند كه عقول را پوشانده و در برابر ديدگان قرار گرفته است.
فلاسفهاى كه كوشيدهاند حكمت الهى را با انديشههاى شرك آلود قراردادى در يك بوته ذوب كنند تا اشكال خاصى را از آن بيرون كشند و در قالبهايى تنگ قرارشان دهند كه با اهدافشان سازگار است، همانهايى هستند كه به رويارويى با رسالتهاى انبياء برخاستهاند و در صف كسانى قرار مىگيرند كه بر مردم تسلّط دارند.
هنگامى كه عيسى بن مريم عليه السلام برانگيخته شد و با مردم بر اساس فطرتشان سخن گفت و فرمود كه من فرستاده خدا به سوى شما هستم و به شما مىگويم كه در خانه چه اندوختهايد و به اذن خدا مرده را زنده مىكنم و خداوند بيماران لا علاج را به دست من شفا مىبخشد و به اذن خدا كور و جذامى را بهبود مىبخشم و آن هنگام كه فرمود اين است معجزاتى كه با خود آوردهام و اين است اخلاق و رسالت من...
مردم تا سده سوم ميلادى اندك اندك به رسالت او ايمان آوردند و هنگامى كه فلاسفه در يافتند كه مردم با ايمانشان به مسيح از ايمان دور مىشوند و از تسلّط آنها
رهايى مىيابند، برخى از فلاسفه كوشيدند از يك سو تا تودهها را به سوى خود جذب كنند و از سوى ديگر گوهر انديشههاى فلسفى خويش را پاس دارند، لذا انديشههاى جاهلانه و بت پرستانه يونان باستان را با تعالى حضرت مسيح در هم آميختند و به اقانيم سه گانه قايل شدند.
آنها گفتند: ما به حضرت مسيح ايمان داريم، ليكن مسيح انسانى چونان ما نيست، بلكه او از تبار خداست و ما به مريم ايمان داريم، ولى مريم نيز انسانى همچون ديگر انسانها نيست، بلكه روح القدس است. پس عيسى فرزند خداست و روح القدس، واسطه وبدين ترتيب آيين مسيحيت را از روح توحيد تهى ساختند.
بار ديگر در ميان امّت اسلامى كه به رسالت محمّدى باور داشت تاريخ تكرار شد، كه، مردم قرآن را مىخواندند و بر اساس روايات و فهم خود از زبان عربى تفاسير سادهاى از آن مىكردند كه با سادگى و فطرتشان هماهنگ بود، ولى آنان كه با نام دين بر مردم تسلّط يافته بودند و خلافت شرعى را از اهلش ربوده بودند تصميم گرفتند بهتشويق انديشههاى فلسفى بپردازند كه مردم را از رسالت دين دور مىكرد، رسالتى كه تسليم شدن در برابر هر سلطهاى جز سلطه حق و عدالت را نفى مىكرد، لذا انديشههايى پديد آمد كه مردم را از رويارويى با سيطره جويان دور مىكرد.
بنابر اين بايد فرهنگ را از ريشه كاويد، درشناسايى اين ريشهها، منابع و اهداف آن كوشيده به ويژه آن كه متأسفانه هم اينك جريانهاى فرهنگى هلنيسم به بسيارى از نوشتهها و حتّى برخى كتب دينى كه به قلم اين فلاسفه نگاشته شده، نفوذ يافته است و ما بايد بدانيم كه ميان قرآن كريم و اين گونه فرهنگها پيوندى در ميان نيست، چنان كه ميان قرآن و جاهليت، زيرا قرآن نور و كتاب الهى است و اين فرهنگها چيزى نيستند مگر مجموعهاى خرافه كه دست ساز آدميان و با الهام از شيطان رجيم است.
شيخ اشراق و فرهنگهاى وارداتى
كند و كاو پيرامون ريشههاى تفكّرات وارداتى در اسلام چندين جلد كتاب را در برمىگيرد، ولى تمركز بر پژوهش شخصيت نخستين جلوداران آنها همچون حسن بصرى و واصل بن عطا كه پيشتر بخشى از شخصيت آن دو را بيان كرديم، در مورد زمينهاى كه انديشههاى فلسفى در محافل مسلمانان بر آن بنا شد، تصوّر روشنى به دست ما مىدهد. در اين جا درباره بنيانگذار انديشه اشراق ميان مسلمانان و دقيقاً سرزمينهاى شرقى همچون ايران، عراق، سوريه و تركيه سخن خواهيم گفت. اين بنيانگذار كسى نيست مگر شهاب الدين سهروردى، شيخ اشراق كه فرقههاى صوفيه و فلاسفه اشراقى همچون ملاصدراى شيرازى تحت تأثير او قرار گرفتند.[1]
سهروردى به سرزمينهاى مختلفى سفر كرده است، مدّتى را در زنجان زيسته و سپس به اصفهان رفته و فلسفه ابن سينا را آموخته است و از آنجا راهى آذربايجان شد و سپس در حلب رحل اقامت افكنده است و به حاكم آن ملك ظاهر بن صلاح الدين ايّوبى نزديك شده است، ولى از سوى فقهايى كه از بازگشت جنبشهاى باطنى بر حذر مىداشتند با مخالفت روبرو شد. نتيجه اين رويارويى آن بود كه فقها او را با اتهاماتى نظير كفر به خاتميت پيامبر و اعتقاد به امكان بر انگيخته شدن پيامبرى جديد پس از خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله، تكفيرش كردند. اگر چه برخى از تاريخ نگاران اين تهمت را از او منتفى دانستهاند، ليكن با توجه به انديشههاى او چنين چيزى را دور نمىدانيم. در نتيجه سهروردى به دستور ملك ظاهر به قتل رسيد و از همين جا بود كه واژه «مقتول» به او اطلاق شد و شاگردانش او را «شهيد» ناميدند، ولى شيخ اشراق كه در سومين دهه زندگى خود به قتل رسيد بر فرهنگ اسلامى اثر منفىِ سترگى داشت و از همين رو جا دارد كه در انديشههاى او درنگى كنيم.
[1]- مراجعه كنيد به كتاب رسائل فلسفى، ص 59.
سهروردى تحت تأثير سه شخصيت (افلاطون، زرتشت و هرمس) قرار داشت.
هرمس در نظر خيلىها حتّى تاريخ نگاران، چهرهاى تقريباً ناشناخته دارد، تا جايى كه مىگويند هرمس حكيم بزرگى در تاريخ بوده است و حتّى برخى از مسلمانان ادّعا كردند كه هرمس همان ادريس پيامبر است، ولى اين ادّعا كاملًا به دور از حقيقت است، زيرا انديشههاى هرمس از انديشههاى ادريس پيامبر فاصله بسيار دارد و در نتيجه با انديشههاى قرآن كريم كه به سهم خود بازگو كننده انديشههاى همه پيامبران است نا همسوست. اين نظير ادّعاى آن جماعتى است كه افلاطون را پيامبر دانستهاند كه اين نيز خطاى بزرگى است، زيرا انديشههاى افلاطون از انديشههاى آمده در قرآن دور است[1].
انديشههايى كه شيخ اشراق تحت تأثير آن قرار گرفته از خلال پارهاى عبارتهاى كتاب او آشكار مىشود، كه، او مىگويد: «در ايران باستان امّتى مىزيسته است كه از سوى خداوند اداره مىشده و حكيمان برجسته آن اختلاف كلّى با مجوس داشتهاند و من ريشههاى والاى اعتقادات ايشان را كه همان اصالت نور است نگاشتهام و تجربيات افلاطون، آنها را تا مرحله شهود، كمال بخشيده است و اين در كتاب من با عنوان «حكمة الاشراق» آمده است و هيچ كس در اين كار بر من پيشى نگرفته است.»
از اين سخن، به روشنى پيداست كه اين شخص از رسالت اسلام گذر كرده و با ايرانيان كهن ارتباط برقرار كرده است. اين حقيقتى است كه فيلسوف معروف، ملاصدراى شيرازى نيز بر آن تأكيد دارد. او مىگويد: «شيخ الاشراق سهروردى
[1]- به نظر مىرسد هرمس شخصيتى اسطورهاى است، اصل اين نام در ميان يونانيان نام عطارد و در ميان مصريان نام خدا واره ماه بوده است. و يونانيان هنگامى كه به مصر در آمدند كتابهاى فراوانى را با نام هرمس در آن جا نهادند و اين كتابها به زبان عربى ترجمه شد. آنها ادّعا مىكردند كه هرامسه سه تن هستند و شهرستانى گمان كرده است كه هرمسِ اكبر، همان ادريس پيامبر است. مراجعه كنيد به كتاب الفلسفة الاخلاقية الافلاطونيه، صص 95- 97.
تحت تأثير فلسفه نور در ميان مجوس قرار داشته است.»
اين از يك سو و از سوى ديگر اين شخص در برابر فرهنگهاى يونان باستان، خود باخته بوده است. ما مىتوانيم از خلال نوشتههاى او بر حقيقت و طبيعت اين بُعد از شخصيت سهروردى آگاهى يابيم. او مىگويد: ارسطو كه چون شبحى بر من نموده شد ديدم. از او پرسيدم نظرت درباره افلاطون چيست؟ و شبح ارسطو- كه قرنها پيش از سهروردى مرده بود- بدو پاسخ مىدهد كه: افلاطون بزرگترين فيلسوف و عارف است و بايد او را بنيانگذار فرهنگ انسانى دانست.»
سهروردى از زبان شبح ارسطو فضايلى را براى ارسطو بيان مىكند كه قابل شمارش نيست.
سپس شيخ اشراق از ارسطو درباره ميزان درك فلاسفه مسلمان از افلاطون پرسش مىكند و شبح ارسطو پاسخ مىدهد:- كه البته از زبان سهروردى بيان مىشود- ميزان درك فيلسوفان مسلمان از افلاطون همچون نسبت يك بر هزار است. اين نقل قول الهامى از شيخ اشراق نشان دهنده مقدار ذوب اين شخص در نحله افلاطونى است و مىكوشد چنين وانمود كند كه افلاطون در دنياى فلسفه، در اوج قرار دارد و اين فلاسفه مسلمان چيزى در دست ندارند. او براى توجيه باور خود اين الهام و رؤيا را از ارسطو بيان مىكند و آنچه او در مورد افلاطون حكايت مىكند وحى منزل از شبح ارسطو نيست، بل در حقيقت، بيانى است از آنچه در ذهن سهروردى خلجان دارد، زيرا او در برابر افلاطون احساس كوچكى مىكرد تا جايى كه گفته شده: سهروردى از جمله فلاسفه مسلمان است كه بيش از ديگران در تفسير سخنان افلاطون، وقت صرف كرده است.
بدين ترتيب با ميزان اثر پذيرى سهروردى از انديشههاى يونان باستان آشنا شديم؛ انديشههايى كه بسيارى از فلاسفه مسلمان نتوانستند از آن رهايى يابند و براى مثال فارابى عميقاً تحت تأثير فلسفه هلنيسم و در نتيجه انديشههاى افلاطون قرار داشت. آن جا كه فارابى ميان انديشههاى ارسطو و افلاطون اختلافات عميق