بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 58

فصل پنجم: خصوصيتهاى فلسفه بشرى‌

به دليل خطاى آدمى در درك آفرينش و شناخت چگونگى خلقت و به سبب راه يافتن پاره‌اى ديدگاههاى فلسفى كهن در فرهنگ بشرى، بسيارى از مردم به سوى مكاتب باطلى رفتند كه از حقيقت فاصله زيادى دارد. براى روشن كردن حقيقت اين مكاتب ناگزير بايد خصوصيتهاى فلسفه بشرى را توضيح دهم:

1- تحجّر در درك زندگى‌

از نگاه فلسفه بشرى، زندگى، جامد است و تحرّكى در آن وجود ندارد. اين از آن روست كه فلسفه، بدون ايمان به قدرت بى حدّ و مرز خداوند سبحان، چنين باور خواهد داشت كه قلم تقدير خشك شده است و نمى‌تواند چيزى را دگرگون كند. اين ديدگاه واهى با وجدان آدمى و صلاح او ناهمسوست و حتّى بايد آن را ديدگاهى واپسگرا و عقب مانده دانست، زيرا اگر آدمى باور يابد كه سامان دادن و تقدير طبيعت به پايان رسيده، اين به مفهوم آن است كه ديگر آدمى نخواهد توانست به هيچ روى در طبيعت اثرى نهد و در برابر خواست آن تسليم خواهد بود و اين همان تئورى قدريه است و به ديگر سخن، مفهوم آن چنين خواهد بود كه آدمى خواه يا ناخواه، بايد در برابر رويدادهاى پياپى تسليم باشد و او نمى‌تواند در آنچه بر او مى‌گذرد تغييرى ايجاد كند.


صفحه 59

اين خصوصيت، همان تفكّر محض يهودى است، زيرا يهود مى‌گويند كه خداوند از امر خلقت فارغ شده است:

وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ...[1].

«يهود گفتند دست خدا بسته است‌، دست آنها بسته باد...»

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يهود اين امّت را نفرين فرستاده است، هنگامى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پيرامون امّت يهود پرسيدند حضرت صلى الله عليه و آله فرمودند: آنها همان قدريه هستند، يعنى معتقدان به اين كه آنچه جريان يافته و يابد خداوند مقدرش كرده است و تغييرى در آن راه ندارد. برخى از فلاسفه كوشيده‌اند از اين تفكر قدرى رهايى يابند، ليكن نتوانسته‌اند، زيرا قدريه ژرفناى فلسفه و ريشه بنيادين آن را تشكيل مى‌دهد، تا جايى كه بايد جوهر فلسفه را جوهرى قدرى دانست، و اين فلسفه مدّعى است كه خداوند سبحان هم با همه قدرت، عظمت، جلال، كبريايى بى حدّ و مرزش مُنَزَّه است خداوند از آنچه توصيفش مى‌كنند- از تغيير هستى ناتوان است، ديگر چه رسد به بنده؟

به عنوان رويا رويى دو تفكر و نَه مقايسه و براى بيان عمق اين تراژدى بشرى به هنگام ناديده گرفتن تعاليم خداوند سبحان و رويكرد به انديشه‌هاى پوسيده، ناگزير بايد به يكى از نشانه‌هاى تفكّر پيشرفته اسلام بزرگ كه در برابر انديشه‌هاى عقب مانده فلسفه بشرى به عرصه آورده، اشاره كنم.

اسلام تأكيد دارد كه انسان در عملكرد خود آزاد است هر خير و يا شرى كه بر او بگذرد، در حقيقت رهاورد عملكرد اوست، بدين معنا كه آدمى اگر به خير پردازد، حياتش خير خواهد بود و اگر به شر روى آوَرد زندگى آكنده از شرّى خواهد داشت و مردم به اعمالشان پاداش داده مى‌شوند، اگر خير باشد خير است، و اگر شر باشد شر است وآدمى‌سود وزيانش در عملكرد او نهفته‌است. خداوند سبحان مى‌فرمايد:

[1]- سوره مائده، آيه 64.


صفحه 60

... إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى‌ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ...[1].

«... خداوند سرنوشت هيچ ملتى را تغيير نمى‌دهد، مگر آن كه آنان آنچه را در خودشان است تغيير دهند...»

از انديشه‌هايى كه اسلام آنها را به ارمغان آورد و روح اصلاح طلبى را در انسان برانگيخت و او را به سوى شرايط بهتر به جنبش واداشت و درهاى اميد رهايى از هرگونه شر، آزادى از هر قيد و بندى را به روى او گشوده و روحيه انقلابى عليه واقعيتهاى پوچ را در او رشد داد، اين انديشه‌است كه: حتّى اگر شرى مرتكب شدى و حتّى اگر بار گناهان بر دوشت سنگينى كرد و با قيد و بندها دستانت را بستند، باز هم با روى آوردن به سوى خداوند سبحان از رحمت و قدرت او نوميد مشو؛ خدايى كه در قرآن كريمش مى‌فرمايد:

وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ...[2].

«خدايتان گفته است مرا بخوانيد تا پاسختان دهم...»

پس اسلام، آزادى كامل به انسان عطا مى‌كند در حالى كه فلسفه يونان باستان آزادى را از انسان مى‌ستاند. اسلام معتقد است كه انسان مى‌تواند با رويكرد به خداوند سبحان و دعا به درگاهش از شرور امور منفى و پليديهايى كه پياپى بر انسان يورش مى‌آورد آزادى و رهايى يابد، در حالى كه انديشه‌هاى متحجّر يونان باستان در به سستى كشيدن عزم‌انسان و ستاندن همّت‌او مى‌كوشد، قدرت انسان فرشتگان و حتّى خدا را در تغيير دادن امور، منتفى مى‌داند، زيرا خدا را از پرداختن به هر گونه امرى فارغ مى‌پندارد.

از همين رو حكومتهاى طاغوتى و ستمگر در تشويق و قبولاندن اين انديشه‌هاى كسالت بارِ تسليم‌گرا، مى‌كوشند تا تسلّط و طغيان خود را توجيه نمايند.

[1]- سوره رعد، آيه 11.

[2]- سوره غافر، آيه 60.


صفحه 61

فلسفه يونان باستان، به ويژه افلاطون و ارسطو، هنگامى كه ادّعا مى‌كنند خداوند پاره‌اى از مردم را آقا، ارباب و پاره‌اى ديگر را برده آفريده است، بدون ترديد چنين اعتقادى از سوى كسانى كه گرايشهاى سلطه جويانه دارند مورد پذيرش قرار خواهد گرفت، ليكن آن كه شايسته مى‌بيند از فطرت انسانى پيروى كند و پس از بازكاوى انديشه‌هايى كه اين فلسفه نتيجه مى‌دهد وجدانش را مخاطب قرار دهد و براى شناخت ميزان پيشرو بودن اين انديشه‌ها و مقدار بهره آن از درستى، ملاكهايى را بر مى‌گزيند آن است كه بر اين حقيقت كه اين فلسفه ذاتاً فلسفه نادرستى است وريشه‌هايى بيمار دارد آگاهى يابد، اگر چه ميليونها دليل، حجّت و برهان بر آن اقام شود، زيرا وجدان، سرشت و فطرت آدمى قويترين دليل و آشكارترين شيوه است.

2- انسان بدون مسؤوليت‌

دومين خصوصيت فلسفه بشرى ناديده گرفتن مسؤوليت است. اين فلسفه آدمى را در برابر عملكردش غير مسؤول مى‌پندارد و خدا را عامل مقدّر كردن امور و در نتيجه مسؤول عملكردهاى آدمى قلمداد مى‌كند. در حالى كه خداوند عزّوجلّ در قرآن كريم مى‌فرمايد:

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولًا[1].

«همانا ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم ولى آنها از به دوش كشيدن آن خوددارى ورزيدند و از آن ترسيدند، و انسان آن را به دوش كشيد.»

اين بدان معناست كه آدمى امانتى بزرگ يعنى امانت مسؤوليت، آزادى و اختيار را بر دوش دارد، اما فلسفه بشرى عكس آن را ادّعا مى‌كند و مسؤوليت را از دوش آدمى بر مى‌گيرد، مادامى كه خداوند امور را مقدِّر مى‌كرده وبه كمال رسانده است‌

[1]- سوره احزاب، آيه 72.


صفحه 62

و بهشتيان در بهشت‌اند و دوزخيان در دوزخ. اين ابن ملجم است كه به هنگام زدن ضربت بر على عليه السلام از نظريه قدريه طرفدارى مى‌كند امام عليه السلام به او فرمود: آيا من براى تو امام بدى بودم كه اين گونه پاداشى به من دادى؟ ابن ملجم پاسخ داد: يا اميرالمؤمنين! آيا تو دوزخيان را از آتش مى‌رهانى‌[1]؟ يعنى اين خداوند است كه مقدّر كرده من دوزخى باشم.

شايد ما از اين پرسش اين‌نتيجه را به‌ميان‌آوريم كه اين‌اعتقاد منجر بدان مى‌شود.

ما در اين اعتقاد از يك سو چيزى نمى‌يابيم مگر فروپاشى جامعه انسانى و گسستن پيوندهاى آن از سوى ديگر از ميان رفتن و سقوط روابط انسانى با خالق خود به اعتبار عدم مسؤوليت انسان در برابر عملكردش نسبت به خدا و ديگر آدميان.

3- جهان بر يك شيوه ثابت‌

سومين خصوصيت فلسفه بشرى اين اعتقاد نادرست است كه هر آنچه در اين جهان جريان مى‌يابد بر شيوه‌اى ثابت است كه تغييرى در آن راه ندارد. اين اعتقاد با چنين وضعيتى به انكار معجزه توسّل مى‌جويد و مى‌كوشد آن را با تعليلات صرفاً مادّى توجيه كند، زيرا بر اين اساس، قوانينى طبيعى، اين هستى را به جلو مى‌رانَد و خداوند، والا مقام و با قدرت، نمى‌تواند اين قوانين را در هم شكند. پس چگونه خداوند پيامبران را بر مى‌انگيزد؟ و چگونه به آتش دستور مى‌دهد كه براى ابراهيم سرد و سلامت گردد؟ و چگونه عصاى موسى‌ را به اژدهايى بزرگ بدل مى‌كند؟

و چگونه دريا را براى بنى اسرائيل مى‌شكافد؟ و چگونه مردگان را به دست عيسى بن مريم زنده مى‌گرداند؟ و چگونه به دست پيامبر ما محمد صلى الله عليه و آله شقّ‌القمر مى‌كند؟

و چگونه... و پرسشهايى به حدّ و مرزى كه حكايت از انكار فلسفه وحى و ناباورى بدان دارد، زيرا معتقد است كه وحى، در هم ريختن قوانين مادّى و طبيعى است كه‌

[1]- «يا أميرَالمؤمنين، أفأنتَ تُنقذُ مَنْ في النار؟» بحارالانوار، ج 42، ص 287، روايت 58.


صفحه 63

اين فلسفه بر آنها تكيه مى‌كند. اين فلسفه در نهايت ناگزير است امكانات فردى را در اين چار چوب مادّى، محصور گردانَد. بر اين اساس و بر پايه انگاره‌هاى مادّى، آدمى مى‌تواند با رشد دادن عقل خود- براى مثال- يك پيامبر گردد، يعنى با خواندن درس، يك نابغه بزرگ گردد، امّا اين كه جبرئيل بر احدى از آدميان نازل شود و زمين را با فرشته‌اى مقدّس به آسمان پيوند دهد از ديدگاه فلسفى انديشه‌اى ناپذيرفتنى است. اين در حدّى خود، همان جمودى است كه فلسفه را به انكار معاد مى‌كشانَد، زيرا در اعتقاد فلسفى نَه بازگشتى در كار است و نَه تغييرى و در نتيجه نَه فردوس و نَه دوزخى است.

آرى! برخى از فلاسفه در طرح تصوّراتشان پيرامون معاد، دوزخ و فردوس به مغالطه افكنى‌هاى گرفتار مى‌آيند. اين تصوّرات حاكى از گرايشهاى خود پرستانه است كه معاد حقيقى، فردوس و دوزخ را به شناخت يا عدم شناخت، ولىّ مربوط مى‌داند، پس شناخت ولىّ در نگاه اين گروه، همان بهشت است و جهل بدو همان دوزخ. در اين نگاه، بهشت در نهر، درخت، ميوه، حور عين، كوشك و توصيفات قرآنى از آن خلاصه نمى‌شود، بلكه بهشت آن است كه شخصى را مشخّصاً به عنوان ولىّ بشناسى و اگر او را انكار كنى، اين انكار دوزخ است.

بيشتر فلاسفه با تأويلات دور به انكار معاد پرداخته‌اند. آنها ادّعا مى‌كنند معاد آن است كه روح انسان بعد از مرگ به خدا بپيوندد و اين همان بهشت است. و يا به شيطان بپيوندد كه اين همان دوزخ است، اما اين كه پيكر آدمى از نو شكل گيرد و در باور آنها امرى محال است. آنها بدين ترتيب انكار مى‌كنند آن كه مردگان را زنده مى‌كند همان كسى است كه نخستين بار آنها را ايجاد كرده است و اين پرسش را پيش مى‌كشند كه:

وَقَالُوا أَءِذَا كُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً[1].

[1]- سوره اسراء، آيه 49.


صفحه 64

«و گفتند: آيا اگر از ما استخوانى بماند و خاكى، باز هم با آفرينشى نو از قبر بر مى‌خيزيم؟»

آرى! اين قرآن كريم‌است كه‌به‌همه پرسشها پاسخ مى‌دهد ومانع هرگونه انحراف فكرى مى‌گردد. اسلام‌از آغاز مى‌گويد كه خداوند بر هرچيزى تواناست وما هنگامى كه به‌قدرت‌ابدى خدا؛ اين قدرت مطلق، كامل، بى‌حدّ و مرز اعتقاد يابيم، در واقع در برابر هر پرسشى پاسخى نهاده‌ايم. و هنگامى كه عظمت قرآن كريم تجلى مى‌يابد پوچى انديشه‌هاى انحرافى فلسفى آشكار مى‌گردد، زيرا امور با ضدّشان شناخته مى‌شوند و قرآن مجيد هنگامى كه همه چيز را به خداوند سبحان نسبت مى‌دهد و او را قادر بر هر چيزى مى‌داند كه شب را در روز فرو مى‌بَرد و روز را در شب و مرده را زنده مى‌كند و استخوانهاى پوسيده را جان مى‌بخشد و زنده را از مرده بيرون مى‌كشد و مرده را از زنده، و هر كه را بخواهد بدون حساب روزى مى‌رساند و...

در حقيقت، ادّعاهاى كسانى را باطل مى‌كند كه معجزه‌هاى الهى را انكار مى‌كنند و همه اين امور را به قوانين طبيعى نسبت مى‌دهند، و تصوّرات مادّى واهى و محضى را باطل مى‌گرداند كه اينها همه را از اراده خداوند قادر خارج مى‌سازد.

آرى! هنگامى كه ما اعتقاد مى‌يابيم خداوند متعال بر همه چيزى تواناست، در همان حال ايمان داريم كه خداوند عزّوجلّ اراده‌اش را در پى اراده آزاد ما قرار داده است، پس خداوند سرنوشت هيچ ملتى را تغيير نمى‌دهد، مگر آن كه خود را تغيير دهند و اين خداوند تبارك و تعالى است كه مى‌فرمايد: «مرا بخوانيد تا پاسختان دهم.»، پس خدا از آنچه بدو دروغ مى‌بندند پاك و منزّه است.

4- جايگاه انسان‌

چهارمين خصوصيت فلسفه بشرى آن است كه اين فلسفه آدمى را به حيوانى ناطق بدل مى‌كند كه‌از قدرت تهى است، موجودى كه جمود او را در بر گرفته و هيچ اراده و اختيارى ندارد و جز ناطقيت (توانايى سخن گفتن) كه وجه امتياز او از ديگر


صفحه 65

حيوانات است از ديگر صفات انسانى تهى است، در حالى كه اسلام، انسان را به سطح فرشتگان و بلكه بالاتر از ايشان فرا مى‌بَرد، و اين زمانى است كه خداوند سبحان به فرشتگان دستور مى‌دهد در برابر آدم به سجده بيفتند و هنگامى كه خداوند عزّ وجلّ با اين فرموده بر انسان ارج مى‌نهد:

وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ...[1].

«و به تحقيق بنى‌آدم را ارج نهاديم‌...»

از اين جا ميزان تأثير اسلام در تربيت انسان، رشد موهبتها و به كار اندازى پتانسيلهاى او براى ما رخ مى‌نمايد. هنگامى كه اسلام آزادى انسان را حرمت مى‌نهد، اراده و اختيار را براى او قائل مى‌شود در واقع، از هر گونه فروبستگى و جمود خارجش مى‌سازد و در تغيير زندگى، خود او را توانا مى‌گرداند، بلكه ملكوت آسمانها و زمين را بدو ارمغان مى‌كند و اين البته موكول بدان است كه آدمى به خدا ايمانى صادق و راستين داشته باشد.

اين بخشى از ضعفهاى بود كه فلسفه بشرى بدان موصوف است؛ فلسفه‌اى كه فلاسفه، خواه اعتراف كنند و يا نه، تحت تأثير آن قرار گرفته‌اند.

جوهر فلسفه اسلامى‌

بدون ترديد قرآن كريم با اين انديشه‌هاى خطاى فلسفى به مخالفت برخاسته است و جوهره انديشه اسلامى يعنى ايمان به «بداء» را پيش كشيده است. مفهوم «بداء» ايمان به قدرت مطلق الهى در برابر اين انگاره‌ها و كژ راهه‌هاى فكرى است و از همين رو در حديث امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمود:

«ما عُظِّمَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلّ بِمِثْلِ الْبِداءَ.[2]»

و در حديث ديگرى آمده است كه: «خداوند به هيچ چيز چونان بداء

[1]- سوره اسراء، آيه 70.

[2]- «خداوند عزّ وجلّ به چيزى چونان بداء، تعظيم نشده‌است.» بحارالانوار، ج 4، ص 107، روايت 20.