و نفى نمىكند- و همچنين نفى نفى نيز نفى را معدوم مطلق نمىكند- از اين روى در نفى نفى هم اثبات و هم نفى موجود است- يعنى اثبات به صورت كاملترى ظهور مىكند- .
پس نفى نفى حاصل جمع اثبات+نفى است- ولى نه حاصل جمع جبرى كه مساوى با صفر بوده- بلكه حاصل جمع ديالكتيكى اثبات و نفى- كه مساوى است با نفى نفى- يعنى اثبات با شرايط جديده و وجود كاملتر- و همچنين اگر نفى موضوع در لحظه دوم را مبدا قرار دهيم- نسبت به مرحله بعد از خود اثبات است- و مرحله پس از وى نفى نفى نفى وى مىشود- و مرحله پس از اين مرحله- موضوع در لحظه چهارم نفى نفى خواهد بود- و به همين ترتيب سلسله تكامل درست مىشود- .
و بايد دانست كه در ظهور تكامل از تخلل- نفى در ميان اثبات و نفى نفى گريزى نيست- زيرا تا اثبات نفى نشود نوبه به نفى- كه مصداق تكامل است نرسيده- اثبات در جاى خود ثابت مىماند- .
مثلا تخم مرغ كه يكى از پديدههاى طبيعت- و سر گرم تحول و تكامل است داراى فعليتى است- كه حافظ وضع حاضر او مىباشد- و در عين حال مشتمل بر قواى متضادهاى است كه- با فعاليت خود مىخواهند فعليت او را منهدم ساخته- و فعليت تازهترى به وى دهند- .
پس اگر تخم مرغ را مبدا قرار دهيم تخم مرغ اثبات است- و در لحظه ديگر جوجه به عمل آمده و تخم مرغ را نفى مىكند-[1]و در لحظه سوم جوجه نفى شده و خود مرغ به وجود مىآيد- كه نفى نفى تخم و نفى جوجه مىباشد- و همچنين گندم و ساقه گندم و خوشه گندم- به ترتيب اثبات و نفى و نفى نفى هستند و به همين قياس- .
مىگويند با استقرار اين قانون در طبيعت- منظرهاى تازه در پيش ديدگان ما نمودار شده- و مىبينيم كه در جهان طبيعت- هيچ پديدهاى عينيت[2]و ثبات ندارد- و مىبينيم وجود و عدم ضدين به اصطلاح ديالكتيك- با هم كمال آشنائى و يگانگى داشته و جمع مىشوند- و از اين روى فرهنگ امروزه به افسانه اصالت عينيت- و ثبات و استحاله اجتماع ضدين گوش نمىدهد- .
طرفداران ماترياليسم ديالكتيك اين قانون را كه- قانون تكاپوى طبيعت ناميده و پايههاى سهگانه آنرا- گاهى به نام تز آنتىتز سنتز- و گاهى اثبات و نفى و نفى نفى- و گاهى حكم و ضد حكم و حكم مركب مىخوانند- (32)روى سه پايه استوار (32)و اخيرا بعضى اصطلاح وضع[3]وضع مقابل- وضع مجامع را انتخاب كردهاند- ما بعد الطبيعه پل فولكيه - ترجمه آقاى دكتر يحيى مهدوى به كمك آقاى دكتر فرديد - .
[1]به عبارت ديگر تخم مرغ«نه مرغ»يعنى نفى مرغ است (استاد شهيد).
[2]به مسأله عينيت و امكان حد و تعريف و نقدى كه از اين جهت از منطق ارسطو مىشود توجه كامل شود(استاد شهيد).
[3]رجوع شود به اصطلاح وضع و اصطلاح سائل و مجيب در صناعت جدل به كتاب «منطق الشفا»و«جواهر النضيد»و غيره.
كرده نهايت اهميت به وى مىدهند- و در همه مواردى كه نمايش حركت- و پيشرفت تحول و تكامل در وى هست- اجرا كرده قابل تطبيق مىدانند- در جهان طبيعت در فكر در همه شئون اجتماعى قبلا گفتيم كه اصطلاح اثبات يا تصديق- نفى نفى در نفى مخصوص هگل است- قبل از هگل مثلث تز آنتىتز سنتز- تنها به صورت موضوع ضد موضوع تركيب بيان مىشد- هگل بنا بر فرضيه اينكه تناقض اساس فكر و اشياء است- آنرا به صورت اثبات نفى نفى در نفى بيان كرد- به عقيده هگل مفهوم شدن در عقل- تركيبى است از مفهوم وجود و عدم- همچنانكه واقعيت شدن نيز عبارت است از تركيب آن دو- به عقيده هگل هستى هست ولى وجودى كه- كاملا غير مشخص غير متعين باشد با عدم برابر است- به طورى كه به دنبال اين تصديق نفى آن لازم مىآيد- پس مىگوئيم هستى نيست اين نفى هم نفى مىشود- و مرحله تركيب فرا مىرسد- پس مىگوئيم هستى صورت پذيرفتن است- .
هگل از اين جهت مثلت تز آنتىتز سنتز را- به اين صورت در آورده است كه خواسته است- مفهوم و واقعيت اشياء را بر اساس تناقض توضيح دهد- .
در ما بعد الطبيعه پل فولكيه صفحه 308 مىگويد- بنا به قول مشهور هگل - هر امر معقول منطقى موجود واقع- و هر موجود خارجى واقع معقول است - نتيجه آنكه منطق به معنى علم فكر- با ما بعد الطبيعه يا علم به وجود يكى است- و براى تبيين واقع متابعت از سير و حركت روان كافى است- .
روان به موجب سير تثليثى معروف كه- وضع و وضع مقابل و وضع مجامع باشد پيش مىرود- بدين وجه كه روان از مفهوم وجود نامتعين وضع- شروع مىكند اما وجود نامتعين كه نه اين باشد و نه آن- با لا وجود يكى است وضع مقابل و با صيرورت است كه- اين دو مفهوم متقابل با هم جمع مىگردد وضع مجامع- زيرا صيرورت كه همان خروج از لا وجود به وجود باشد- از هر دو بهرهور است
و از همين روى در هر پديده تازه مادى- و در هر فكر نو پيدايشى و در هر نمود وابسته به اجتماع- از اقتصاد و سياست و مرام و تاريخ و جز آنها- سنتز فرض كرده و ريشه آنرا- يعنى دو پايه تز و آنتىتز آنرا مىجويند(33) (33)ويل دورانت در تاريخ فلسفه - در توضيح نظر هگل چنين مىگويد-[1]هر حالى از فكر و يا از اشياء و هر تصور و وضعى در عالم- به شدت به سوى ضد خود كشيده مىشود- بعد با آن متحد شده يك كل برتر و معقدتر تشكيل مىدهد- اين حركت ديالكتيكى- در تمام نوشتههاى هگل به چشم مىخورد- مسلما اين يك فكر قديمى بود كه- انباذقلس شالوده آن را ريخت- و ارسطو عقيده حد وسط را به كار برده- و نوشته بود علم به اضداد يكى است- هر حقيقتى مانند الكترون- وحدت مركبى است از اجزاء متضاد- حقيقت حاصل از محافظه كارى- و تجدد خواهى مفرط آزاديخواهى است...- تمام عقائد ما در باره مسائل مهم عبارت است از- نوسانات كاهش يابندهاى كه- ميان دو طرف افراط و تفريط صورت مىگيرد- و در هر مساله مورد نزاع حقيقت در راه وسط است- هر حركت تطورى عبارت است از- بسط دائمى متقابلات و اختلاط و تركيب آنها...- نه تنها فكر تابع اين سير عقلى حركت ديالكتيكى است- بلكه اشياء ديگر نيز همينطور است- هر وضع و امرى مستلزم يك نقيض و ضدى است- كه تطور بايد آن دو را آشتى داده به وحدت مبدل سازد- چنانكه بدون شك دستگاه اجتماعى فعلى ما- يك نقيض نابود كنندهاى را متضمن است- هر اجتماعى كه داراى اقتصاديات جوان- و منابع دست نخورده است ناچار از روح انفرادى است- اين روح انفرادى در دوران بعد- به تدريج تبديل به روح همكارى و تعاون مىگردد- ولى آينده نه روح فردى فعلى- و نه تعاون مطلق نزديك را خواهد ديد- بلكه تركيبى از آن دو
[1]آنچه ويل دورانت نقل مىكند با منطق متقدمان هگل بيشتر جور مىآيد تا منطق هگل كه قبلا نقل كرديم .
............ .
را شامل خواهد شد كه- زندگى عاليترى را ايجاد خواهد كرد اين حالت عاليتر نيز- به اضداد ثمر بخشى تقسيم خواهد گشت- و به وحدت و تركيب و تشكيل بالاترى منجر خواهد شد...- نزاع و شر امور منفى ناشى از خيال نيستند- بلكه امور كاملا واقعى هستند- و در نظر حكمت پلههاى خير و تكامل مىباشند- تنازع قانون پيشرفت است- صفات و سجايا در معركه هرج و مرج و اغتشاش عالم- تكميل و تكوين مىشوند و شخص فقط از راه رنج- و مسئوليت و اضطرار به اوج علو خود مىرسد- .
تاريخ جهان صحنه سعادت و خوشبختى نيست- دورههاى خوشبختى صفحات بى روح آنرا تشكيل مىدهد- زيرا آن دورهها ادوار توافق بودهاند- و چنين رضايت و خرسندى گرانبار سزاوار يك مرد نيست- تاريخ در ادوارى درست شده است كه تناقضات عالم واقع- به وسيله پيشرفت و تكامل حل شده است... - .
پل فولكيه در رساله ديالكتيك قسمت دوم- در مقام بيان اصل تناقض در فلسفه هراكليت - و وحدت آن با نظر هگل چنين مىگويد-... هراكليت در عين حال فيلسوف تناقض هم هست- وى مىگويد[1]ما هستيم و نيستيم- وى مخصوصا مبارزه ضدين را در طبيعت تاييد مىكند- و آنرا براى به دست آوردن هماهنگى لازم مىداند- ضدين با هم توافق مىكنند- و بهترين آهنگها از الحان مختلف درست مىشود- و همه چيز از مبارزه به وجود مىآيد...- طبيعت تناقضات را دوست دارد- و هماهنگى را به وسيله آنها توليد مىكند- نه به وسيله موجودات مشابه- مثلا جنس نر را با جنس ماده جمع مىكند- و دو جنس مشابه را با هم جمع نمىكند- و توافق اوليه به وسيله دو جنس مخالف صورت مىگيرد- نه به وسيله دو جنس مشابه هنر همينطور عمل
[1]آنچه از هراكليت هم نقل شده با[منطق]قدماى ما جور مىآيد كه قائل به تضاد عرضى مىباشند نه با منطق هگل كه قائل به تضاد طولى و درونى و تك شاخهاى است ولى ظاهرا عبارات به جز قسمت آخر از خود پل فولكيه است .از هراكليت جز جملههاى كوتاه در دست نيست.
خرده گيرى
هنگامى كه به اين سه پايه اثبات نفى و نفى نفى- نگاه كرده به خارج تطبيق دهيم- در برابر هر سه تا در خارج- اثبات خواهيم يافت نه چيز ديگر- مثلا در برابر نفى جوجه مىيابيم نه نفى تخم- و ما در مقاله هفتم به ثبوت رسانديم كه- عدم و نفى يك معنى ساخته ذهن است كه- از وجود خارجى با نسبت گرفته مىشود- و در همين سه پايه تخم مرغ جوجه و مرغ- هر يك عدم و نفى دوتاى ديگر مىباشد- .
پس پايه دوم آنتىتز نفى- تنها و تنها نفى پايه اول تز اثبات نيست- و چنانكه با نفى نسبى خود اثبات را دارد- خود نيز اثباتى به اثبات افزوده- و تكامل پايه اول را تامين كرده- نگران پايه سوم سنتز نفى نفى نمىباشد- و به عبارت ديگر در تكامل پايه اول- نيازى به رسيدن پايه سوم نيست- .(34) مىكند- و از طبيعت تقليد مىنمايد در نقاشى- رنگهاى سفيد و رنگهاى سياه و رنگهاى زرد- و رنگهاى قرمز با هم تركيب مىشوند- و به اين ترتيب مشابهت با تصوير اوليه حاصل مىگردد- در موسيقى هم صداهاى زير و صداهاى بم- و صداهاى بلند و صداهاى كوتاه با هم تركيب مىشوند- و نغمههاى مختلف به وجود مىآيد- تا يك آهنگ واحد توليد شود- صرف و نحو هم با تركيب حروف صدادار- و بى صدا درست مىشود- هراكليت هم كه معروف به مغلق نويسى- و پيچيدگى و بغرنجى فكر بود همين حرف را مىزند- و مىگويد وحدت از چيزهاى كامل و ناقص- و از توافق و عدم توافق- و هماهنگى و عدم هماهنگى به وجود مىآيد- واحد از همه چيز و همه چيز از واحد بيرون مىآيد (34)خردههائى كه بر قانون ديالكتيكى- تكاپوى طبيعت مىتوان گرفت
2-اين قانون گذشته از اينكه درست تنظيم نشده- و مشتمل بر جزء زائد است فاسد نيز هست- زيرا در هر سه مرتبه متوالى از جريان حوادث- تحقق تكامل مرتبه اول را از مرتبه دوم نفى كرده- به دست مرتبه سوم مىسپارد- و حال آنكه چنانكه بيان كرديم- تكامل در مرتبه از چند نظر است- 1-از نظر مسئله توليد ضد ضد خود را- و اينكه آيا هر تصور و وضعى به سوى ضد خود كشيده مىشود- .
2-از نظر مسئله سير تثليثى طبيعت- و اينكه آيا طبيعت هميشه از ضدى به ضد ديگر- و از آن به سوى حالت تركيبى آن دو ضد سير مىكند- و هر چيزى تركيبى است از دو ضد- كه در دو مرحله پيشين از آنها گذشته است- .
3-از نظر تعبير هگلى مثلث تز آنتىتز سنتز كه به صورت- اثبات نفى نفى در نفى بيان كرده است- و بر اساس اصل تناقض آن را بنا نهاده است- يعنى از اين نظر كه آيا ماهيت هر مرحلهاى- نسبت به مرحله پيشين نفى و عدم است- و يا عدم بودن هر مرحله نسبت به مرحله قبلى- يا بعدى اعتبارى بيش نيست- و ماهيت همه مراحل اثباتى است- .
4 از نظر اينكه آيا تكامل بر روى سه پايه قرار گرفته است- آيا تكامل را با دو پايه نيز مىتوان توضيح داد- ايراد اولى كه در متن ذكر شده- بر تعبير هگلى مثلث وارد است كه- ماهيت پايه دوم را عين نفى پايه اولى- و ماهيت پايه سوم را نفى مركب مىداند- خلاصه ايراد اينست كه- نفى و عدم يك اعتبار ذهنى است نه يك واقعيت خارجى- و آنچه در مرحله دوم عدم اعتبار مىشود خود اثبات است- و در متن واقع جز اثباتهاى متوالى چيزى نيست- عدم يك عنصر واقعى نيست كه- بتوان فرض كرد واقعيتى تبديل به آن بشود- و يا از تركيب آن با چيز ديگر حقيقت- يا واقعيتى تشكيل گردد البته اين ايراد- بر اساس نظريهاى است كه شدن را جمع نقيضين مىداند
دوم پديد شده و نيازى به مرتبه سوم نيست- و به حسب حس نيز مىيابيم كه- جوجه در يكى از مثالهائى كه خودشان ذكر كردهاند- خودش تكامل يافته تخم مرغ است- و تخم مرغ در تكامل خود نيازمند به آمدن مرغ نمىباشد- بلكه مرغ براى تخم كمالى است بالاى كمال- .(35)و گويا اين دانشمندان پيش بينى اين محذور را نموده- و براى جلوگيرى از آن گفتهاند كه- همچنانكه اگر اثبات نقطه مبدا گرفته شد- دو پايه ديگر در دنبال خود مىآورد- اگر پايه دوم نيز اثبات گرفته شود- دو پايه ديگر در دنبال خود خواهد آورد- و در نتيجه نفى (35)اين ايراد[1]متوجه اين جهت است كه- به فرض اينكه قبول كنيم كه جريان طبيعت- بر اساس مثلث تز آنتىتز سنتز است- تحقق تكامل وابسته به اين نيست كه هر سه مرحله طى شود- بلكه با تحقق مرحله دوم حقيقت تكامل صورت گرفته است- و مرحله سوم مرحله دوم تكامل است- اين ايراد مبتنى بر ايراد اول است كه- مرحله دوم نفى صرف نيست بلكه خود اثباتى است كه- اثبات اول را در بر دارد و بر آن افزوده شده است- و اگر بخواهيم به تعبير فلسفه خودمان مطلب را ادا كنيم- بايد بگوئيم هر مرتبه قبلى قوه مرتبه بعدى است- و هر مرحله بعدى فعليت مرحله قبلى است- و انتقال موجود از مرحله قوه به مرحله فعليت- عين تكامل است پس تكامل دو پايه بيشتر ندارد- و ماهيت آن دو پايه قوه و فعل است نه اثبات و نفى- اين ايراد نيز بر اساس اين است كه- شدن را جمع نقيضين بدانيم- نه بر آن جهت كه اشياء در داخل خود- از نيروهاى متضادى تشكيل شدهاند
[1]فرق اين ايراد با ايراد اول اينست كه ايراد اول مىگويد در مفهوم تكامل مفهومى زائد و جزئى زائد(سه ركن)اعتبار شده و حال آنكه تكامل دو ركن دارد .اين ايراد اينست كه لازمه اين سخن اينست كه مرحله اول در مرحله دوم بهرهاى از تكامل نداشته باشد .