ممكن است اين دانشمندان بگويند- فلسفه ما دوش به دوش واقعيت خارج پيش مىرود- و در واقعيت خارج حركات بسيط تنها نداريم- هر چه هست محصول اجتماع و فعل و انفعال بسايط است- ولى اين سخن سودى به آنها نمىدهد- زيرا اين قانون در بسيارى از مركبات نيز- مانند مركباتى كه سير تحول و تكامل آنها- تقريبا يك نواخت مىباشد جريان ندارد- .
و از همه روشنتر مجموع جهان طبيعت مىباشد- زيرا خود اين دانشمندان گواهى مىدهند كه- جهان يك مجموعهاى است از انرژى- غير قابل كاهش و افزايش- كه در هر گوشه از پيكره خويش- بابا خود آمد گفت اى بحر خوشىاى نهاده هوش را در بى هشى
خواب در بنهادهاى بيداريى بستهاى در بىدلى دلدادهيى
منعمى پنهان كنى در ذل فقر طوق دولت بندى اندر غل فقر
ضد اندر ضد پنهان مندرج آتش اندر آب سوزان مندمج
روضهاى در آتش نمرود درج دخلها رويان شده از بذل و حرج
ميوه شيرين نهان در شاخ و برگ زندگى جاودان در زير مرگ
در عدم پنهان شده موجوديى در سرشت ساجدى مسجوديى
آهن و سنگ از برونش مظلمى و ز درون نورى و شمع عالمى
درج در خوفى هزاران ايمنى در سواد چشم چندين روشنى
اى مبدل كرده خاكى را به زر خاك ديگر را نموده بو البشر
اى كه خاك شوره را تو نان كنى اى كه نان مرده را تو جان كنى
اى كه جان خيره را رهبر كنى اى كه بى ره را تو پيغمبر كنى
اى كه خاك تيره را تو جان دهى عقل و حس و روزى و ايمان دهى
شكر از نى ميوه از چوب آورى از منى مرده بت خوب آورى
گل ز گل صفوت ز دل پيدا كنى پيه را بخشى ضياء و روشنى
اشكال گوناگون خود نمائى مىكند- و از اين روى هر پديده تازهاى كه- در گوشهاى از گوشههاى وى پديد آمده- به شكل تكامل خود نمائى كند در واقع- به اندازه خود از گوشه ديگر مصرف مىبرد- و در نتيجه پيوسته دو طرف معادله در حال تساوى است- و از تكامل خبرى نيست- .
4-اينكه گفتهاند جريان اين قانون- پرده از روى جهان برداشته- نمود تازهاى كه در وى وجود و عدمهاى متنافى- و ضدهاى متقابل هم آغوشند نشان مىدهد- سخنى است كه ارزش شعرى بيشتر ندارد- و آنانكه اجتماع نقيض را محال مىدانند- مقصودشان وجود و عدم مطلق مىباشد- نه تدريجى و سيال نسبى- .(37) (37)اين ايراد نيز بر طرز تعبير و تفسير هگل - از مثلث تز آنتىتز سنتز وارد است- كه آنرا بر اساس اجتماع نقيضها فرض كرده است- .
قبلا گفتيم كه آنچه هگل و اتباع او آنرا- تناقض يا اجتماع نقيضها خواندهاند- با آنچه منطق و فلسفه آنرا اجتماع نقيضين مىخواند- و ممتنع مىداند هزارها فرسنگ فاصله دارد- و اينكه در صيرورتها و شدنها- وجود و عدم با يكديگر تركيب شدهاند- و اجتماع نقيضين تشكيل دادهاند- به شوخى شبيهتر است تا جدى- و از يك اشتهاى فوق العاده به نوپردازى- و نو گوئى ناشى شده است بهتر است كه اينها را جدى نگيريم- و نوعى مجاز و تشبيه تلقى كنيم- اگر اينگونه تعبيرات را ملاك قرار دهيم- بايد عرفاى خودمان را قبل از هگل ديالكتيسين بدانيم- زيرا آنها هستند كه مكرر گفتهاند- هستى اندر نيستى است بقا در فنا است- عارفى مىگويد-عاقل ز هست گويد و عارف ز نيستىمن در ميان آب و گل هست و نيستم
- .
عبرت نائينى مىگويد-چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيستعالم همه آيات خدا هست و خدا نيست
در آينه بينيد همه صورت خود را آن صورت آئينه شما هست و شما نيست
و شگفتآورتر اينكه اين دانشمندان- در عين حال كه اين سخن را مىگويند- از نفى نفى اثبات را نتيجه مىگيرندهر جا نگرى جلوهگه شاهد غيبى استاو را نتوان گفت كجا هست و كجا نيست
اين نيستى هستنما را به حقيقت در ديده ما و تو بقا هست و بقا نيست
درويش كه در كشور فقر است شهنشاه پيش نظر خلق گدا هست و گدا نيست
بى مهرى و لطف از قبل يار به عبرت از چيست ندانم كه روا هست و روا نيست
- .
حقيقت اينست كه خود هگل متوجه اين نكته بوده است- كه آنچه او به نام جمع نقيضين مىخواند- غير آن چيزى است كه منطق و فلسفه آنرا ممتنع مىداند- پيروان هگل بيش از خود هگل - هگليست از آب در آمدهاند- پل فولكيه در رساله ديالكتيك - تحت عنوان ديالكتيك هگل و تناقض مىگويد- به عقيده هگل روش ديالكتيكى- كه بر طبق آن انديشه مثال مطلق در طبيعت- و در ذهن صورت واقعيت مىپذيرد- بر اساس تناقض مبتنى است ولى بايد متوجه بود كه- ديالكتيك هگل اصل عدم اجتماع ضدين را- به كلى طرد نمىنمايد و از اين لحاظ- با ديالكتيك قديم كه اصل عدم اجتماع ضدين را- اساس اصلى خود مىدانست فرقى ندارد...- هگل اگر چه ظاهرا خلاف آنرا اظهار مىدارد- ولى در باطن مانند همه افراد بشر- اصل عدم اجتماع ضدين را قبول دارد - .
پل فولكيه در كتاب ما بعد الطبيعه ص 369 مىگويد- هگل خود نيز بر خلاف آنچه به او گاهى نسبت داده شده- قائل به اصل امتناع اجتماع متناقضان بوده است- و گفته او در باب اجتماع و ارتفاع نقيضين- مربوط به تناقضهاى ظاهرى است نه واقعى- هگل قائل بوده است بر اينكه- آنچه در فكر انسانى واقعا حقيقى است- هميشه حقيقى مىماند- و تماما در ضمن تاليفهاى بعدى قرار مىگيرد- و پيشرفت فكر منحصرا عبارت از- طرد آن قسمتهائى از علم است كه- غلط بودن آنها معلوم شده باشد
توضيح مفهوم حركت عمومى
دانشمندانى كه در علوم ماديه به كنجكاوى مىپردازند- چنانكه مىدانيم روزگارى بود كه ماده- اجزاى اوليه اتمى جسم را موضوع بحث قرار داده- از خواص گوناگون وى بحث مىكردند- و اين بحث را با حس و تجربه پيش مىبردند- پس از آنكه زمانى راه بحث به حس و تجربه منحصر نبود- .
روى همين روش مفهوم قضيه حمل اين اوست- چنانكه در مقاله اول يادآورى كرديم در محيط بحث- اين دانشمندان غير از مفهومى است كه از آن قضيه- در محيط تفاهم عمومى دستگير ما مىشود- مثلا اگر گفته شود انسان غذا مىخورد- آب بر حرارت تبديل به بخار مىشود- مفهومش پيش اين دانشمندان اينست كه- انبوهى از اجزاى لا يتجزاى ماده كه- پيش مردم انسان ناميده مىشود خاصه تغذيه را دارد- و همچنين مجموعهاى از ماده كه آبش
مىگويند- به بخار تبديل مىشود- .
چنانكه پيدا است در اين صورت- ارزش تاثير و تاثر از آن ماده بوده- و موضوع خاصيتدار همانا اوست كه- با شرايط مخصوصى اثر و خاصه ويژهاى را دارا مىباشد- در حالى كه پيش مردم خاصه از آن انسان و آب است- از ماده خبرى داشته باشند يا نه- .(38) (38)يكى از مسائل اساسى كه جهان بينى قديم و جديد را- از يكديگر كاملا متمايز ساخته است مسئله صور نوعيه است- اين مسئله در كمال اهميت است- براى توضيح مطلب لازم است مقدمهاى ذكر كنيم- چنانكه مىدانيم قدما موجودات جهان را- به طرز مخصوصى تقسيمبندى مىكردند- از نظر آنها موجودات موجودات ممكن الوجود- منقسم مىشوند به جوهر و عرض تمام جوهرها يك مقولهاند- يعنى در يك ما به الاشتراك ذاتى و ماهوى جمع مىشوند- ولى اعراض مجموعا نه مقولهاند- و هر مقولهاى با مقوله ديگر متباين است- .
جوهرها كه همه داخل در يك مقولهاند- و جامع ذاتى مشترك دارند اقسام و انواعى هستند- يعنى با آنكه در يك امر ذاتى و عام مشتركند- در يك سلسله امور ذاتى ديگر با يكديگر اختلاف دارند- مثلا جوهر منقسم مىشود به جسم و غير جسم- و جسم منقسم مىشود به نامى و غير نامى- و نامى منقسم مىشود به حيوان و غير حيوان- و حيوان منقسم مىشود به انسان و غير انسان از نظر قدما- اين تقسيمات مربوط است به ذات و ماهيت اشياء- يعنى همانطور كه ماهيت جوهر- غير از ماهيت هر يك از اعراض است- همچنين ماهيت جوهر جسم- با ماهيت جوهر عقل متفاوت است- چيزى كه هست جوهر جسم و جوهر عقل- در جزئى از ماهيت با يكديگر وحدت دارند- و همچنين ماهيت جسم نامى- با ماهيت جسم غير نامى متفاوت است و همينطور...- .
از نظر قدما انواع جوهرى- مختلف الذات و الماهيهاى در خارج وجود
........... .
دارد- مبحث معروف كليات پنجگانه در منطق- جنس نوع فصل عرض عام عرض خاص- بر اساس اين طرز تفكر فلسفى است- و همچنين مسئله حد تام و ناقص- در مقابل رسم تام و رسم ناقص- در مبحث تعريفات بر همين پايه است- .
اما اگر كسى منكر جوهر و عرض بشود- و يا اختلافات جوهرها را با يكديگر- اختلاف ذاتى و ماهوى نداند- خواه ناخواه محلى براى بحث در جنس و فصل- و نوع مركب از آن دو نخواهد بود همچنانكه- محلى براى بحث در حد تام و حد ناقص نخواهد بود- و همچنين مبحث معروف ماده و صورت در فلسفه نيز- جائى نخواهد نداشت با اين تفاوت كه- مبحث ماده و صورت پايه نظريه اختلافات ماهوى است- بر خلاف مبحث كليات و مبحث حدود و تعريفات- كه فرع و نتيجه اين مسئله است- .
اكنون مىگوئيم ممكن است- كسى منكر اختلافات ماهوى اشياء بشود و بگويد- به چه دليل اشياء مختلفى كه در خارج وجود دارند- از لحاظ ذات و ماهيت با يكديگر اختلاف دارند- چه مانعى دارد كه همه اينها يك ذات- و ماهيت داشته باشند- و اختلافات آنها سطحى و عرضى باشد- تنها اختلاف نام كه يكى را جماد و ديگرى را نبات- و سومى را حيوان مىناميم دليل نمىشود كه- اينها از نظر ذات و ماهيت با يكديگر مغاير مىباشند- همه اشياء از يك سلسله اجزاء مادى تشكيل شدهاند- و ماهيت آنها را همان اجزاء ماده- كه در همه وجود دارد تشكيل مىدهد- تفاوتى كه هست در كيفيت تشكل و ساختمان آنها است- و بديهى است كه تفاوت در كيفيت ساختمان- سبب نمىشود كه اختلافات اشيائى كه- همه از يك چيز ساخته شدهاند اختلاف ماهوى و ذاتى باشد- همان طورى كه ساختمانهاى يك شهر- هر كدام يك شكل و تركيب بخصوص دارد- و براى منظور و هدف معين مفيد است- و هر يك نام بخصوص دارد يكى مدرسه است- ديگرى پاساژ سومى گاراژ- چهارمى مسجد پنجمى حمام...- و حال آنكه هر كدام آنها مجموعهاى است از آجر- و سنگ و آهن و سيمان و خاك و آهك و گچ و غيره- همچنين است انواع
............. .
ماشينها از اتومبيل هواپيما- كارخانه ذوب آهن كارخانه اسلحه سازى و غيره- كه همه آنها مجموعهاى هستند از فلزات و غيره- ولى با ساختمانها و ترتيبهاى مختلف- اختلافات اين ساختمانها و يا اين ماشينها- تنها در ناحيه تاليف و ترتيب و شكل و هدفى است كه- از آنها منظور است هرگز احدى ادعا نكرده است كه- اين ساختمانها يا اين ماشينها از نظر ماهيت و ذات- و نوعيت با يكديگر متغايرند- .
موجوداتى كه ما آنها را ماهيات مختلف مىپنداريم- و اختلافات آنها را ذاتى و نوعى مىانگاريم- و آنها را به صورت انواع و اجناس مختلف- دستهبندى مىكنيم نيز بيش از اين نيست- مجموعهاى از ذرات مادى با يكديگر گرد آمده- و نظم و تشكيل مخصوصى يافتهاند و ما آنها را- با نامهاى جماد و نبات و حيوان و انسان مىناميم- اگر به اصطلاح در باره هر يك از اينها با ما هو سؤال شود- جواب اينست انبوهى از ذرات با فلان نظم و فلان مكانيسم- .
اين نظريه سابقه زيادى دارد- ذيمقراطيس و استادش لوسيبوس - كه اجسام را مركب از يك عده ذرات مىدانستند- و همچنين اپيكور كه در اين جهت پيرو ذيمقراطيس بود- نظرشان در باره موجودات از عنصر بسيط گرفته- تا مركبات عينا همين بوده است- ذيمقراطيس مىگويد- تنها چيزهائى كه صحت و حقيقت دارد ذرات است و خلا - بوعلى در طبيعيات شفا در مواضع مختلف به تناسبهاى مختلف- نظريه ذيمقراطيس را نقل كرده است- علماء امروز نيز با صراحت بيشترى- گفته او را در اين زمينه نقل كردهاند- يعنى نظريه ذيمقراطيس تنها متوجه اين جهت نيست كه- اجسام محسوسه آنچنانكه به نظر مىآيند- متصل و پيوسته نمىباشند- متوجه نفى اختلافات ماهوى و ذاتى اشياء نيز هست- علماء جديد از قرن نوزدهم به بعد- كه آتميسم را تاييد كردند- نظريه ذيمقراطيس را از هر دو جنبه تاييد نمودند- هم از اين جهت كه جسم محسوس مجموعهاى است از ذرات- و هم از اين جهت كه اختلافات اشياء سطحى است- و وابسته به نظم و تاليف و تركيب ذرات- .
............. .
البته نظريه انكار اختلافات ذاتى و ماهوى اشياء- دائر مدار نظريه آتميسم از يك طرف- و پيوستگى اجزاء جسم از طرف ديگر نمىباشد- ممكن است كسى طرفدار نظريه اتصال- و پيوستگى اجسام باشد در عين حال- منكر اختلافات ذاتى و ماهوى و نوعى اشياء باشد- بوعلى به نقل از ارسطو شخصى را به نام انطيقون - از قدماى يونانيان نام مىبرد كه- در عين اينكه طرفدار نظريه آتميسم نبوده است- منكر اختلافات ماهوى و ذاتى بوده است- همچنانكه طرفدارى از آتميسم- لزوما مساوى انكار اختلافات ذاتى و ماهوى اشياء نيست- چنانكه بعدا خواهيم گفت- .
در قرون جديد قبل از آنكه نظريه آتميسم پيدا شود- نظريه انكار اختلافات ذاتى و ماهوى اشياء پيدا شد- دكارت يكى از طرفداران اين نظريه است- دكارت تنها انسان را از اين قاعده كلى استثنا مىكند- به عقيده دكارت انسان مجموعهاى است از جسم و جان- جسم انسان مانند همه اجسام ديگر از جماد و نبات- و حيوان يك ماشين است و بس- ولى روح انسان جوهرى است صد در صد مغاير با بدن- دكارت با اينكه جهان را به شكل ماشينى توجيه مىكند- و بر پايه انكار اختلافات ذاتى و ماهوى اشياء نظر مىدهد- طرفدار روح مجرد انسانى است- و وجود خداوند را نيز مىپذيرد و به او ايمان دارد- دكارت با اين طرز تفكر خود در باره جسم و جان- يك ثنويت كامل ميان آن دو قائل شد- و فاصلهاى ميان آنها بر قرار كرد- دورتر از فاصله زمين تا آسمان از آن پس- در فلسفه اروپائى مسئله روح با اين ثنويت توام شد- و اين خود عوارض ناگوارى به بار آورد- .
دكارت جهان منهاى انسان را بيش از آن حد كه بايد و شايد- هم شكل و همسان و متجانس و متشابه دانست- و آنها را به هم نزديك پنداشت- و از اين جهت به ذيمقراطيس نزديك شد- و بر عكس انسان را بيش از حد از جهان دور كرد- و او را با جهان نامتجانس دانست- و در اين جهت از ارسطو در گذشت- و به افلاطون نزديك شد- .
مرحوم فروغى در سير حكمت جلد اول مىگويد- براى چگونگى عالم