اشكال گوناگون خود نمائى مىكند- و از اين روى هر پديده تازهاى كه- در گوشهاى از گوشههاى وى پديد آمده- به شكل تكامل خود نمائى كند در واقع- به اندازه خود از گوشه ديگر مصرف مىبرد- و در نتيجه پيوسته دو طرف معادله در حال تساوى است- و از تكامل خبرى نيست- .
4-اينكه گفتهاند جريان اين قانون- پرده از روى جهان برداشته- نمود تازهاى كه در وى وجود و عدمهاى متنافى- و ضدهاى متقابل هم آغوشند نشان مىدهد- سخنى است كه ارزش شعرى بيشتر ندارد- و آنانكه اجتماع نقيض را محال مىدانند- مقصودشان وجود و عدم مطلق مىباشد- نه تدريجى و سيال نسبى- .(37) (37)اين ايراد نيز بر طرز تعبير و تفسير هگل - از مثلث تز آنتىتز سنتز وارد است- كه آنرا بر اساس اجتماع نقيضها فرض كرده است- .
قبلا گفتيم كه آنچه هگل و اتباع او آنرا- تناقض يا اجتماع نقيضها خواندهاند- با آنچه منطق و فلسفه آنرا اجتماع نقيضين مىخواند- و ممتنع مىداند هزارها فرسنگ فاصله دارد- و اينكه در صيرورتها و شدنها- وجود و عدم با يكديگر تركيب شدهاند- و اجتماع نقيضين تشكيل دادهاند- به شوخى شبيهتر است تا جدى- و از يك اشتهاى فوق العاده به نوپردازى- و نو گوئى ناشى شده است بهتر است كه اينها را جدى نگيريم- و نوعى مجاز و تشبيه تلقى كنيم- اگر اينگونه تعبيرات را ملاك قرار دهيم- بايد عرفاى خودمان را قبل از هگل ديالكتيسين بدانيم- زيرا آنها هستند كه مكرر گفتهاند- هستى اندر نيستى است بقا در فنا است- عارفى مىگويد-عاقل ز هست گويد و عارف ز نيستىمن در ميان آب و گل هست و نيستم
- .
عبرت نائينى مىگويد-چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيستعالم همه آيات خدا هست و خدا نيست
در آينه بينيد همه صورت خود را آن صورت آئينه شما هست و شما نيست
و شگفتآورتر اينكه اين دانشمندان- در عين حال كه اين سخن را مىگويند- از نفى نفى اثبات را نتيجه مىگيرندهر جا نگرى جلوهگه شاهد غيبى استاو را نتوان گفت كجا هست و كجا نيست
اين نيستى هستنما را به حقيقت در ديده ما و تو بقا هست و بقا نيست
درويش كه در كشور فقر است شهنشاه پيش نظر خلق گدا هست و گدا نيست
بى مهرى و لطف از قبل يار به عبرت از چيست ندانم كه روا هست و روا نيست
- .
حقيقت اينست كه خود هگل متوجه اين نكته بوده است- كه آنچه او به نام جمع نقيضين مىخواند- غير آن چيزى است كه منطق و فلسفه آنرا ممتنع مىداند- پيروان هگل بيش از خود هگل - هگليست از آب در آمدهاند- پل فولكيه در رساله ديالكتيك - تحت عنوان ديالكتيك هگل و تناقض مىگويد- به عقيده هگل روش ديالكتيكى- كه بر طبق آن انديشه مثال مطلق در طبيعت- و در ذهن صورت واقعيت مىپذيرد- بر اساس تناقض مبتنى است ولى بايد متوجه بود كه- ديالكتيك هگل اصل عدم اجتماع ضدين را- به كلى طرد نمىنمايد و از اين لحاظ- با ديالكتيك قديم كه اصل عدم اجتماع ضدين را- اساس اصلى خود مىدانست فرقى ندارد...- هگل اگر چه ظاهرا خلاف آنرا اظهار مىدارد- ولى در باطن مانند همه افراد بشر- اصل عدم اجتماع ضدين را قبول دارد - .
پل فولكيه در كتاب ما بعد الطبيعه ص 369 مىگويد- هگل خود نيز بر خلاف آنچه به او گاهى نسبت داده شده- قائل به اصل امتناع اجتماع متناقضان بوده است- و گفته او در باب اجتماع و ارتفاع نقيضين- مربوط به تناقضهاى ظاهرى است نه واقعى- هگل قائل بوده است بر اينكه- آنچه در فكر انسانى واقعا حقيقى است- هميشه حقيقى مىماند- و تماما در ضمن تاليفهاى بعدى قرار مىگيرد- و پيشرفت فكر منحصرا عبارت از- طرد آن قسمتهائى از علم است كه- غلط بودن آنها معلوم شده باشد
توضيح مفهوم حركت عمومى
دانشمندانى كه در علوم ماديه به كنجكاوى مىپردازند- چنانكه مىدانيم روزگارى بود كه ماده- اجزاى اوليه اتمى جسم را موضوع بحث قرار داده- از خواص گوناگون وى بحث مىكردند- و اين بحث را با حس و تجربه پيش مىبردند- پس از آنكه زمانى راه بحث به حس و تجربه منحصر نبود- .
روى همين روش مفهوم قضيه حمل اين اوست- چنانكه در مقاله اول يادآورى كرديم در محيط بحث- اين دانشمندان غير از مفهومى است كه از آن قضيه- در محيط تفاهم عمومى دستگير ما مىشود- مثلا اگر گفته شود انسان غذا مىخورد- آب بر حرارت تبديل به بخار مىشود- مفهومش پيش اين دانشمندان اينست كه- انبوهى از اجزاى لا يتجزاى ماده كه- پيش مردم انسان ناميده مىشود خاصه تغذيه را دارد- و همچنين مجموعهاى از ماده كه آبش
مىگويند- به بخار تبديل مىشود- .
چنانكه پيدا است در اين صورت- ارزش تاثير و تاثر از آن ماده بوده- و موضوع خاصيتدار همانا اوست كه- با شرايط مخصوصى اثر و خاصه ويژهاى را دارا مىباشد- در حالى كه پيش مردم خاصه از آن انسان و آب است- از ماده خبرى داشته باشند يا نه- .(38) (38)يكى از مسائل اساسى كه جهان بينى قديم و جديد را- از يكديگر كاملا متمايز ساخته است مسئله صور نوعيه است- اين مسئله در كمال اهميت است- براى توضيح مطلب لازم است مقدمهاى ذكر كنيم- چنانكه مىدانيم قدما موجودات جهان را- به طرز مخصوصى تقسيمبندى مىكردند- از نظر آنها موجودات موجودات ممكن الوجود- منقسم مىشوند به جوهر و عرض تمام جوهرها يك مقولهاند- يعنى در يك ما به الاشتراك ذاتى و ماهوى جمع مىشوند- ولى اعراض مجموعا نه مقولهاند- و هر مقولهاى با مقوله ديگر متباين است- .
جوهرها كه همه داخل در يك مقولهاند- و جامع ذاتى مشترك دارند اقسام و انواعى هستند- يعنى با آنكه در يك امر ذاتى و عام مشتركند- در يك سلسله امور ذاتى ديگر با يكديگر اختلاف دارند- مثلا جوهر منقسم مىشود به جسم و غير جسم- و جسم منقسم مىشود به نامى و غير نامى- و نامى منقسم مىشود به حيوان و غير حيوان- و حيوان منقسم مىشود به انسان و غير انسان از نظر قدما- اين تقسيمات مربوط است به ذات و ماهيت اشياء- يعنى همانطور كه ماهيت جوهر- غير از ماهيت هر يك از اعراض است- همچنين ماهيت جوهر جسم- با ماهيت جوهر عقل متفاوت است- چيزى كه هست جوهر جسم و جوهر عقل- در جزئى از ماهيت با يكديگر وحدت دارند- و همچنين ماهيت جسم نامى- با ماهيت جسم غير نامى متفاوت است و همينطور...- .
از نظر قدما انواع جوهرى- مختلف الذات و الماهيهاى در خارج وجود
........... .
دارد- مبحث معروف كليات پنجگانه در منطق- جنس نوع فصل عرض عام عرض خاص- بر اساس اين طرز تفكر فلسفى است- و همچنين مسئله حد تام و ناقص- در مقابل رسم تام و رسم ناقص- در مبحث تعريفات بر همين پايه است- .
اما اگر كسى منكر جوهر و عرض بشود- و يا اختلافات جوهرها را با يكديگر- اختلاف ذاتى و ماهوى نداند- خواه ناخواه محلى براى بحث در جنس و فصل- و نوع مركب از آن دو نخواهد بود همچنانكه- محلى براى بحث در حد تام و حد ناقص نخواهد بود- و همچنين مبحث معروف ماده و صورت در فلسفه نيز- جائى نخواهد نداشت با اين تفاوت كه- مبحث ماده و صورت پايه نظريه اختلافات ماهوى است- بر خلاف مبحث كليات و مبحث حدود و تعريفات- كه فرع و نتيجه اين مسئله است- .
اكنون مىگوئيم ممكن است- كسى منكر اختلافات ماهوى اشياء بشود و بگويد- به چه دليل اشياء مختلفى كه در خارج وجود دارند- از لحاظ ذات و ماهيت با يكديگر اختلاف دارند- چه مانعى دارد كه همه اينها يك ذات- و ماهيت داشته باشند- و اختلافات آنها سطحى و عرضى باشد- تنها اختلاف نام كه يكى را جماد و ديگرى را نبات- و سومى را حيوان مىناميم دليل نمىشود كه- اينها از نظر ذات و ماهيت با يكديگر مغاير مىباشند- همه اشياء از يك سلسله اجزاء مادى تشكيل شدهاند- و ماهيت آنها را همان اجزاء ماده- كه در همه وجود دارد تشكيل مىدهد- تفاوتى كه هست در كيفيت تشكل و ساختمان آنها است- و بديهى است كه تفاوت در كيفيت ساختمان- سبب نمىشود كه اختلافات اشيائى كه- همه از يك چيز ساخته شدهاند اختلاف ماهوى و ذاتى باشد- همان طورى كه ساختمانهاى يك شهر- هر كدام يك شكل و تركيب بخصوص دارد- و براى منظور و هدف معين مفيد است- و هر يك نام بخصوص دارد يكى مدرسه است- ديگرى پاساژ سومى گاراژ- چهارمى مسجد پنجمى حمام...- و حال آنكه هر كدام آنها مجموعهاى است از آجر- و سنگ و آهن و سيمان و خاك و آهك و گچ و غيره- همچنين است انواع
............. .
ماشينها از اتومبيل هواپيما- كارخانه ذوب آهن كارخانه اسلحه سازى و غيره- كه همه آنها مجموعهاى هستند از فلزات و غيره- ولى با ساختمانها و ترتيبهاى مختلف- اختلافات اين ساختمانها و يا اين ماشينها- تنها در ناحيه تاليف و ترتيب و شكل و هدفى است كه- از آنها منظور است هرگز احدى ادعا نكرده است كه- اين ساختمانها يا اين ماشينها از نظر ماهيت و ذات- و نوعيت با يكديگر متغايرند- .
موجوداتى كه ما آنها را ماهيات مختلف مىپنداريم- و اختلافات آنها را ذاتى و نوعى مىانگاريم- و آنها را به صورت انواع و اجناس مختلف- دستهبندى مىكنيم نيز بيش از اين نيست- مجموعهاى از ذرات مادى با يكديگر گرد آمده- و نظم و تشكيل مخصوصى يافتهاند و ما آنها را- با نامهاى جماد و نبات و حيوان و انسان مىناميم- اگر به اصطلاح در باره هر يك از اينها با ما هو سؤال شود- جواب اينست انبوهى از ذرات با فلان نظم و فلان مكانيسم- .
اين نظريه سابقه زيادى دارد- ذيمقراطيس و استادش لوسيبوس - كه اجسام را مركب از يك عده ذرات مىدانستند- و همچنين اپيكور كه در اين جهت پيرو ذيمقراطيس بود- نظرشان در باره موجودات از عنصر بسيط گرفته- تا مركبات عينا همين بوده است- ذيمقراطيس مىگويد- تنها چيزهائى كه صحت و حقيقت دارد ذرات است و خلا - بوعلى در طبيعيات شفا در مواضع مختلف به تناسبهاى مختلف- نظريه ذيمقراطيس را نقل كرده است- علماء امروز نيز با صراحت بيشترى- گفته او را در اين زمينه نقل كردهاند- يعنى نظريه ذيمقراطيس تنها متوجه اين جهت نيست كه- اجسام محسوسه آنچنانكه به نظر مىآيند- متصل و پيوسته نمىباشند- متوجه نفى اختلافات ماهوى و ذاتى اشياء نيز هست- علماء جديد از قرن نوزدهم به بعد- كه آتميسم را تاييد كردند- نظريه ذيمقراطيس را از هر دو جنبه تاييد نمودند- هم از اين جهت كه جسم محسوس مجموعهاى است از ذرات- و هم از اين جهت كه اختلافات اشياء سطحى است- و وابسته به نظم و تاليف و تركيب ذرات- .
............. .
البته نظريه انكار اختلافات ذاتى و ماهوى اشياء- دائر مدار نظريه آتميسم از يك طرف- و پيوستگى اجزاء جسم از طرف ديگر نمىباشد- ممكن است كسى طرفدار نظريه اتصال- و پيوستگى اجسام باشد در عين حال- منكر اختلافات ذاتى و ماهوى و نوعى اشياء باشد- بوعلى به نقل از ارسطو شخصى را به نام انطيقون - از قدماى يونانيان نام مىبرد كه- در عين اينكه طرفدار نظريه آتميسم نبوده است- منكر اختلافات ماهوى و ذاتى بوده است- همچنانكه طرفدارى از آتميسم- لزوما مساوى انكار اختلافات ذاتى و ماهوى اشياء نيست- چنانكه بعدا خواهيم گفت- .
در قرون جديد قبل از آنكه نظريه آتميسم پيدا شود- نظريه انكار اختلافات ذاتى و ماهوى اشياء پيدا شد- دكارت يكى از طرفداران اين نظريه است- دكارت تنها انسان را از اين قاعده كلى استثنا مىكند- به عقيده دكارت انسان مجموعهاى است از جسم و جان- جسم انسان مانند همه اجسام ديگر از جماد و نبات- و حيوان يك ماشين است و بس- ولى روح انسان جوهرى است صد در صد مغاير با بدن- دكارت با اينكه جهان را به شكل ماشينى توجيه مىكند- و بر پايه انكار اختلافات ذاتى و ماهوى اشياء نظر مىدهد- طرفدار روح مجرد انسانى است- و وجود خداوند را نيز مىپذيرد و به او ايمان دارد- دكارت با اين طرز تفكر خود در باره جسم و جان- يك ثنويت كامل ميان آن دو قائل شد- و فاصلهاى ميان آنها بر قرار كرد- دورتر از فاصله زمين تا آسمان از آن پس- در فلسفه اروپائى مسئله روح با اين ثنويت توام شد- و اين خود عوارض ناگوارى به بار آورد- .
دكارت جهان منهاى انسان را بيش از آن حد كه بايد و شايد- هم شكل و همسان و متجانس و متشابه دانست- و آنها را به هم نزديك پنداشت- و از اين جهت به ذيمقراطيس نزديك شد- و بر عكس انسان را بيش از حد از جهان دور كرد- و او را با جهان نامتجانس دانست- و در اين جهت از ارسطو در گذشت- و به افلاطون نزديك شد- .
مرحوم فروغى در سير حكمت جلد اول مىگويد- براى چگونگى عالم
.............. .
جسمانى- دكارت همين دو امر يعنى بعد و حركت را كافى پنداشته- و مخصوصا در يكى از نوشتههاى خود- اين فقره را تصريح كرده و گفته است- بعد و حركت را به من بدهيد جهان را مىسازم- از اين قرار علم طبيعى فيزيك- مبدل به علم الحركات مكانيك مىشود- و مباحث همه مسائل رياضى خواهد بود- .
تا آنجا كه از زبان دكارت مىگويد- به طور كلى عالم جسمانى امر واحد- و اجسام مختلف اجزاء يك كلاند به عبارت ديگر- هر جسمى قسمتى است محدود از فضاى نامحدود- و امتياز اجسام از يكديگر تنها به شكل و وضع آنها است- تحولات و عوارض اجسام از گرمى و روشنى- و سنگينى و جذب و دفع- و همه آثار طبيعت نتيجه حركات اجسام است- و حركت جز نقل مكان چيزى نيست- و آن تغيير وضع اجزاء و اجسام است نسبت به يكديگر- .[1]
ايضا مىگويد اجسام جاندار نيز- تابع قواعد اجسام بى جان مىباشند- و جان داشتن مستلزم وجود امرى زائد بر خواص جسم- كه بعد و حركت باشد نيست- و جانوران فقط ماشين و دستگاه مىباشند- و ليكن ماشينهاى كامل هستند- و بسيار به دقت و نفاست تعبيه شدهاند- چنانكه دستگاههاى ساخت انسان در جنب آنها- بسيار ضعيف و ناقص است اما از همان نوع است- و حتى تن انسان هم اين صفت را دارد- و جز ماشين چيزى نيست- جز اينكه انسان نفسى يا روانى هم دارد كه- مايه حس و شعور و تعقل او است و امرى زائد بر تن است- و با جسم به كلى متباين است- و دخالتى در كارهاى حيوانى تن ندارد[2]و نيز مىگويد جانوران داراى روان نيستند- و به اين سبب حس و شعور و عقل ندارند- و حركات آنها مانند ماشين است- چنانكه انسان هم اگر از عقل و شعورش صرف نظر كنيم- حركات حياتيش مانند جانوران حركات ماشينى
[1]«سير حكمت در اروبا»جلد اول ص 191-192.
[2]همان مدرك ص 195.