............. .
از نكاتى كه اين فقره را تاييد مىكند اينست كه- موجودات با آنكه مركب از اجزاء مىباشند- يعنى هر فردى يك كل است كه- از جمع اجزائى ساخته شده است- خصائص مجموعهها و كل- با خصائص اجزاء معادل نيست و زياده دارد- مثلا يك گياه يا درخت- با آنكه از اجزاء جمادى مركب است- خاصيتى زائد بر مجموع خواص جمادى اجزاى خود دارد كه- همان آثار نفس نباتى است- و همچنين است حال حيوان و انسان- و از اين جهت است كه با معلوماتى كه- از خواص يك طبقه از موجودات داريم- نمىتوانيم خواص طبقات ديگر را به قياس معلوم كنيم- در هر مورد مجبوريم تجربه و مشاهده خاص به كار ببريم...- .
ايضا مىگويد- چون سير تحولى موجودات را به نظر مىگيريم- مىبينيم بنا بر اينكه موجودات چندين طبقه هستند- هر طبقه چيزى دارد كه از خواص طبقه پيشين بر نيامده- و بر آن مزيد شده است پس نمىتوان گفت كه- سير تكاملى موجودات فقط به تحول است- بلكه در هر طبقه از موجودات امرى تازه احداث شده است- به عبارت ديگر فقط تبديل كارمايه انرژى- به كارمايه ديگر نيست- بلكه ايجاد كارمايه تازه هم واقع مىشود- و قوه خلاقيت به كار مىرود- و كارمايهاى كه تازه احداث شده- معلولى نيست كه كارمايه قديم علت آن باشد - .
مسئله فلسفى صور نوعيه دو پايه دارد- يكى علمى و ديگرى فلسفى- و البته خود مسئله فلسفى است- يعنى نوعى استنباط فلسفى است- و از نظر ملاكى كه در مورد تشخيص مسائل فلسفى- از مسائل غير فلسفى در كار است- كه در جلد اول اصول فلسفه شرح داده شده است- اين مسئله فلسفى است- ولى پايههائى كه اين مسئله بر آن بنا نهاده شده است- يكى علمى است يعنى مربوط است به حوزه علوم- و يك پايه ديگر در حوزه خود فلسفه است- .
پايه علمى آن شهادت علوم است به اختلاف خواص- و آثار در موجودات- فيزيك كه از قواى بى جان طبيعت بحث مىكند- به نحوى شهادت مىدهد- شيمى از نظر ميلهاى تركيبى عناصر به نحو ديگر- و علوم زيستى از نظر آثار
............... .
حياتى- و مخصوصا از نظر اصالت نيروى حياتى- و حكومت و تصرف آن در ماده- و بالاخص قانون تكامل در جانداران- از نظر پيش بردن موجود زنده به جلو- به نحو ديگر بر اين مدعا شهادت مىدهند- ما هر اندازه مطالعات خود را در اين زمينهها توسعه دهيم- ماده استدلال ما از اين نظر تقويت مىشود- .
پايه فلسفى مطلب تحقيق در اين جهت است كه- اين آثار و خواص از وجود قوهها- و نيروهاى مختلف حكايت مىكند- آن قوه و نيروها نه به صورت جدا و مستقل- و عنصر برابر با ماده و يا به كلى خارج از طبيعت- مىتواند وجود داشته باشد- و نه به صورت يك عرض و خاصيت براى ماده- بلكه به صورت كمالى جوهرى و وجههاى عالى- از يك حقيقت كه يك وجهه و يك جهت- و يك روى آن جسم و بعد و جرم است- و در اين وجهه همه اشياء يك نواخت و همسانند- و يك وجهه و يك روى ديگر آن همان است كه- با قوه عقل و استدلال فلسفى وجود آنرا كشف مىكنيم- و البته حقيقت آنرا نمىتوانيم تشخيص دهيم-[1]همين قدر مىدانيم كه اين وجهه اشياء مختلف است- و مجموع اين دو وجهه جوهر واحدى را به وجود مىآورند- .
ضمنا اين مطلب بايد دانسته شود كه- از نظر حكما ملاك وحدت و شخصيت هر شىء- همان صورت نوعيه او است- يعنى او بودن هر چيز وابسته به صورت نوعيه است- ماده به خودى خود نمىتواند به صورت يك موجود متعين- و متشخص موجود شود- .
و اگر فرضيه آتميسم را نيز ضميمه كنيم- و آنگاه انكار صورت نوعيه را مطرح نمائيم- مطلب صورت عجيبى به خود مىگيرد- اولا مفهوم قضيه يا حمل همانطور كه در متن آمده است- به كلى عوض مىشود يعنى در هيچ قضيهاى- يك واحد مشخص پيدا نخواهيم كرد كه- محمول را به او نسبت
[1]حكما تقريبا اتفاق نظر دارند كه ماهيت صور نوعيه را نمى توان تشخيص داد و به همين جهت كشف ماهيت اشياء غير ممكن است فقط اين اندازه معلوم است كه ماهيتها مختلف است .
و به زبان ديگر ما صورتهاى نوعى انسان اسب درخت آب- و جز آنها را موضوع حكم قرار مىدهيم- و يك دانشمند طبيعى ماده را- .
پس از چندى كه فرضيه يا نظريه حركت عمومى- جهان هستى مساوى با انرژى است هر چه هست حركت است- پيش آمد تحول تازهترى در مفاهيم مسائل علمى- و به تعبير ديگر در مفهوم قضيه- حمل به اصطلاح منطقى پيدا شد- اصلا طرز تفكر عوض شد- .
مثلا در مورد همان مثال سابق- مفهوم انسان غذا مىخورد اينست كه- ما مجموعهاى از خواص و با زبانى روشنتر- انبوهى از حركات را كه در واقع يك نواخت هستند- وضع كرده و از روى قرارداد انسان ناميديم- و پس از آن مجموعه نامبرده را- به استثناى يك واحد از مجموع- يك ذات جوهرى قرار داده- خوردن همان واحد كنار گذاشته شده را خاصه وى شمرديم- و همچنين در مثال ديگر و ساير موارد- .
دهيم- مفهوم انسان غذا مىخورد اين خواهد بود كه- انبوهى از اجزاى لا يتجزاى ماده كه- پيش مردم انسان ناميده مىشود خاصه تغذيه را دارد- بلكه بنا بر فرضيه حركت عمومى البته حركت مكانى- كه هر چه هست حركت است- مفهوم انسان غذا مىخورد اينست كه- ما مجموعهاى از حركات و امواج را انسان ناميدهايم- و آنگاه آن مجموعه را به استثناى يك واحد- از حركات و امواج موضوع فرض كرده- و واحد كنار گذاشته شده را به مجموع نسبت دادهايم- و به هر حال حمل به مفهوم وحدت واقعى ميان دو چيز- و به عبارت ديگر اتحاد وجودى دو مفهوم- هرگز معنى نخواهد داشت- .
اين مطلب در خود متن توضيح داده شده است
و از اين روى مفاهيم جوهر و عرض- و مهيت و نوع و ذات و صفت و مانند آنها تغيير مىيابد- و در نتيجه مفهوم قضايا نيز تغيير وضع مىدهد- همان حملى كه ما در حال عادى از وى- ثبوت صفت بر ذات يا بر جوهر مىفهميم- پيش اين دانشمندان معنايش اينست كه- مجموعهاى از خواص را يك واحد فرض كنيم- و پس از آن يكى را از آن جمله كنار گذاشته- و سپس روى همان باقى بار كنيم- و به همين ترتيب همه پديدهها و حوادث اين جهان- پيش اين دانشمندان با تركيب و تجزيه- و تجمع و تفرد نمودار شده جلوه مىنمايند- البته نبايد غفلت ورزيد كه- حركت عمومى نيز همان حركت مكانى است- .
با تامل در بيان گذشته روشن مىشود كه- به اين نظريه نمىشود اينطور خرده گرفت كه- مساوى بودن جهان هستى با حركت- مستلزم اينست كه حركت بى متحرك تحقق پذيرد- و حركت بى متحرك مفهوم ندارد- زيرا روى نظريه نامبرده فرض متحرك و حركت- و به تعبير ديگر ذات و صفت و يا جوهر و عرض- جز ارزش اصطلاح و قرارداد ندارد- .
آرى اين پرسش پيش مىآيد كه- در جهان هستى اختلافات و تضادهائى مشاهده مىشود- و از اين روى يكى از دو راه را بايد پيمود- يا بايد گفت اين كثرت و اختلافات- در نمود سطحى جهان خودنمائى كرده- و مانند سراب شكلهاى فريبنده پيدا مىنمايند- و به واسطه تحليل و تجزيه تدريجا از بين رفته- و بالاخره تبديل به حركت يك نواخت عمومى مىگردند- و در اين حال مساوى صفر مىشوند- .
اين سخن مستلزم تكذيب وجود اختلافات خارجى بوده- متضمن دعوى پوچ هر چيز هر چيز است مىباشد- كه از سخن يك سوفيست
حقيقى نيز بسى زشت و ناروا است- .
و يا بايد گفت اين اختلافات مستندند- بالاخره به اختلافاتى كه در پيكره خود- حركت عمومى مانند اختلاف سرعت و بطوء- و اختلاف جهت و مانند آنها مىباشد- و در اين صورت پرسش منتقل مىشود به- همان اختلافاتى كه در خود حركت عمومى پيدا شدهاند- و چون خود همان اختلافات اوليه حركت از قبيل- سرعت و بطوء و اختلاف جهت پيوسته متغير و متبدل هستند- در تفسير و توجيه آنها با حركت يك نواخت عمومى- ناگزير بايد دست به دامن اتفاق بزنيم- همان اتفاق كه قانون علت و معلول- و بالاخره علم را از ميان مىبرد- .
گذشته از اينكه ما در خارج چيزهائى داريم- كه به هيچ وجه به ماده و انرژى- و بالاخره به حركت قابل تبديل نيست- مانند وحدت و امكان و وجوب و نسبت و عدد و مانند آنها- با اين همه نبايد از نكتهاى كه در مقاله 1 تذكر داديم- غفلت كرد و آن اينست كه- اين خردهگيرى پايبند علوم طبيعى نيست- بلكه متوجه تعبير فلسفى نظريه نامبرده مىباشد- اگر چنانچه فيزيك مىگويد- جهان مساوى حركت است- قضاوتى است كه در حدود موضوع خود مىكند- و نسبت به خارج از موضوع خود- نمىتواند نفيا و اثباتا نظر بدهد- ولى هر گاه اين قضيه را بخواهيم وارد فلسفه كنيم- چون موضوع آن موجود مطلق است- بايد گفت هر موجود مادى حركت را دارد- .
پس چنانچه روشن است- اشتباه و لغزش مربوط به فلاسفه مادى- و سوء تعبير فلسفى آنان مىباشد- نه از آن بحث علمى طبيعى
اكنون ما حركت عمومى را چگونه بايد توضيح دهيم چنانكه در مقاله 5 اشاره رفت- و پس از اين نيز بيان خواهيم كرد- ما در جهان ماده نوعيتهاى جوهرى داريم كه- خواص و اعراض- جلوه و نمايشهائى از وجودات آنها مىباشند- .
و از سوى ديگر همين صورتهاى جوهرى- به گواهى حس و تجربه به همديگر قابل تبدل مىباشند- و در صدر اين مقاله نيز به ثبوت رسانيديم كه- اينگونه تبدل مستلزم گسترده شدن بساط امكان- و فعليت و بالاخره تحقق حركت مىباشد- جز اينكه حركتهاى ديگرى مانند حركتهاى مكانى- به شهادت حس در اين جهان داريم- .
نتيجهاى كه از اين چند مقدمه مىتوان گرفت اينست كه- موجودات جوهرى جهان طبيعت بى آنكه به حسب وجود شخصى- از همديگر جدا و گسسته بوده باشند- يك آميزش وجودى دارند كه- به واسطه او همگى يك واحد پهناورى را تشكيل مىدهند- كه بالذات متحرك است- و خواص و اعراض نيز كه از وجود آن بيرون نيستند- به طفيل و تبع وجود آن در تبدل بوده- و مانند يك قافله بزرگ پيوسته در راه تكامل- در جريان بوده به سوى مقصد نهائى خود روان مىباشد- .
از سخنان گذشته نتيجههاى زير را مىتوان گرفت- 1 در جوهر و ذوات انواع طبيعى حركت هست- .
2 اعراض و خواص انواع خارجيه مانند نوعهاى عنصرى- و مركبات در عين حال كه ساكن ديده مىشوند- به تبع جوهرشان متحركند- .
3-هر پديده جوهرى يك قطعه مخصوصى است- از اين حركت پهناور كه از پديده پيش از خود و پس از خود- به حسب واقع گسسته و جدا نيست- اگر چه ما آنرا يك موجود جدا از ديگران فرض مىكنيم- درست مانند قطعات زمان- كه با تاريكى و روشنى روز و شب- از همديگر جدا شده و به شماره مىآيند- در حالى كه يك حركت ممتد و متصل بيش نيستند- .
4-حركتهاى ديگر محسوس را مانند حركت مكانى- با ملاحظه حركت جوهرى نامبرده- بايد از قبيل حركت در حركت پذيرفت- .
5-چون هر حركتى غايتى دارد چنانكه پيشتر گذشت- آرامش و سكون اين حركت جوهرى نيز- با فعليت پيدا كردن امكان جسم است- يعنى با پيدا شدن جوهرى ثابت- جوهر مجرد از ماده و حركت مىباشد- در نتيجه تجرد از ماده غايت حركت جوهرى است- .
6-در جهان طبيعت سكون مطلق- نداشتن حركت از چيزى كه مىتواند حركت كند نداريم- زيرا وجود خارجى طبيعت با توابع وى مساوى با حركت است- آرى اين حقيقت با پيدايش سكون نسبى- كه حس نيز تاييد مىكند منافات ندارد
كشش امتداد در حركت
از سخنانى كه در موضوع حركت گذشت روشن مىشود كه- هر حركتى خود بخود اين خاصه را دارد كه- مىتواند به قطعاتى تقسيم شود- كه هر قطعه امكان فعليت قطعه پسين خود را داشته باشد- و همچنين هر واحد از همين قطعات- به قطعات ديگرى تقسيم شود- با
همان داستان امكان و فعليت- .
و از همين جهت حركت مفروضه يك نوع كشش- امتداد بعد پيدا خواهد كرد- كه بى شباهت به بعدهاى جسمانى نيست- با اين تفاوت كه اجزاى مفروضه در بعدهاى جسمانى- با هم جمعند ولى بعدى كه در حركت مشاهده مىشود- هر يك از اجزايش كه به فعليت مىآيد- جزء پيشين وى از ميان رفته- جزء پسين نيز هنوز موجود نيست- و حركت را با ملاحظه اين وصف حركت قطعيه مىناميم- .
حركت در اين حال ناچار و ناگزير- نسبتى به اجزاى مسافت پيدا خواهد كرد- كه اگر صرف نظر از نسبت نامبرده شده- و همان حالت هنوزى و غير ثابت جسم- در ميان دو نقطه مبدا و منتهى ملاحظه شود- حركت نامبرده امتداد خود را از دست داده- امرى ثابت و بسيط بى تغيير و بى اجزاء خواهد بود- و حركت را با اين وصف حركت توسطيه مىناميم- .
پس حركت با دو نظر نامبرده بالا- به دو نحو تصور مىشود قطعيه و توسطيه- و بايد دانست كه هر دو معنى از حركت- با دو جهت مختلف كه دارند در خارج موجود مىباشند- ولى آنچه گاهى در شكل يك واحد مجتمع الاجزاء مىبينيم- مانند قطره بارانى كه با پائين آمدن خود- خطى در حس ما رسم مىكند خارجيت ندارد- و تنها در پندار ما اينگونه نمودار مىشود
زمان و حركت
دير گاهى بود كه فلاسفه زمان را- در حدوث حوادث ماديه دخالت مىدادند- مىگفتند پيدايش و حدوث هر حادثى- به تحقق