اجزاء زمان بعد چهارم را- به حسب نظر جمع نمىتوانيم جمع كنيم- و هر جزء از زمان را- كه ركن وجود حادثه مقارن خودش مىباشد- پس از جزء ديگر درك مىكنيم- از اين روى در عموم حوادث جريان و سيلان درك نموده- هر حادثه را علت حادثه بعدى مىدانيم- و اگر هر چهار بعد را درك مىكرديم- هر حادثه را در جاى خودش بى جريان و به شكل ثابت ديده- نيازمند به علت يعنى به وقوع حادثه قبلى فرض نمىكرديم- پس قانون علت و معلول در حقيقت و نسبت به نظر ما- كه اشياء را با سه بعد درك مىكنيم ارزش دارد- و گر نه اشياء يعنى حركات به حسب واقع دانههاى ريزند- كه پهلوى هم چيده شدهاند- و هيچگونه ارتباط و اتصالى به همديگر ندارند- كه حاجت به علت را ايجاب كند- .
با تامل كافى در اطراف اين سخن روشن خواهد شد- كه بناى وى به دو نظريه استوار است- اول تركب ماده و انرژى از اجزاء- و ما در بحثهاى گذشته بيان كرديم كه- اين بحثهاى فلسفى هيچگونه ارتباطى به تركب نامبرده ندارد- .
دوم اينكه علت منحصر است به علت مادى- و ما در مباحث علت و معلول ثابت كرديم كه- غير از علت مادى و صورى دو علت ديگر داريم- كه هيچ حادثهاى را از آنها استغنا نيست- و آنها علت فاعلى و علت غائى مىباشند- .
[چكيده مسائل اين مقاله]
مسائلى كه در اين مقاله به ثبوت رسيده- به شرح زير مىباشد
1-ما نسبتى به نام امكان داريم- .
2-امكان نيازمند به فعليتى است كه آنرا نگه دارد- .
3-هر فعليتى فعليت ديگر را از خود مىراند- .
4-در هر واحد خارجى به جز يك فعليت- فعليتهاى ديگر جزء ماده هستند- .
5-حامل امكان شىء ماده آن است نه صورتش- .
6-با پيدايش فعليت امكان آن از ميان مىرود- .
7-ماده جسمانى امكان صور غير متناهى را دارا است- .
8-ماده به واسطه امكان- به دورى و نزديكى متصف مىشود- .
9-نسبت و رابطه ميان موجود و معدوم محال است- .
10-ميان امكان و فعليت شىء فاصله نيست- .
11-حركت مكانى اينست كه- نسبت مكانى جسم تبدل و سيلان پيدا كند- .
12-امكان و فعليت- وجود و عدم تدريجى در حركت بهم آميخته هستند- .
13-هر تغير تدريجى در يكى از صفات جسم حركت است- .
14-جهان طبيعت مساوى حركت است- .
15-حركت مستلزم تكامل است- .
16-حركت بى غايت نمىشود- .
17-حركت مطلوب بالذات نمىشود- .
18-متحرك با حركت خود تكامل مىپذيرد- .
19-قانون عمومى جهان طبيعت تحول و تكامل است- .
20-جوهر انواع طبيعيه متحرك است- .
21-اعراض جوهر نيز به تبع آن متحركند- .
22-هر پديده جوهرى قطعه حركتى است كه- از قطعههاى قبلى و بعدى خود منفصل نيست- .
23-حركتهاى ديگر محسوس را حركت در حركت بايد دانست- .
24-غايت حركت جوهرى تجرد از ماده است- .
25-وجود سكون در جهان وجود نسبى است- .
26-حركت به دو معنى است قطعيه و توسطيه- و هر دو معنى موجودند- .
27-زمان مقدار حركت مىباشد- .
28-به عدد حركات موجوده جهان مىتوان زمان فرض كرد- .
29-زمان ساخته وجود جهان طبيعت است- و پيش از آن و پس از آن محال است تحقق داشته باشد- .
30-در ميان اجزاء زمان يك نوع تقدم و تاخر ثابت است- .
31-يكى از اسباب سنجش سرعت و بطوء حركت زمان است- .
32-زمان از سنخ خود اول و آخر ندارد- .
33 حركت شش چيز لازم دارد- .
34-جهش در حركت به معنى حقيقى محال است- و جهش به معنائى كه اخيرا تفسير مىشود موضوعى فلسفى نيست- .
35-حركت تقسيمى نيز از ناحيه علت فاعلى خود- به حركت نفسانى و حركت طبيعى و حركت قسرى دارد
پاورقى مربوط به صفحه 12
اين صفت وجودى همان است كه در فلسفه- به نام قوه يا امكان استعدادى ناميده مىشود- در مثال بالا صفحه 12 كتاب گفته مىشود كه- سه متر پارچه اين قوه و استعداد را دارد كه پيراهن بشود- و يا سه متر پارچه بالقوه يك پيراهن است- و يا گفته مىشود وجود يك پيراهن از اين پارچه ممكن است- و اما پنجاه سانتيمتر در ده سانتيمتر- اين قوه و استعداد را ندارد و بالقوه يك پيراهن نيست- وجود پيراهن از آن ممكن نيست- .
اين ماده يعنى سه متر پارچه- الان در حالت ساده خاصى است- كه به حسب آن حالت نام پارچه به خود گرفته- و الان اين استعداد و شايستگى را دارد كه- حالت خاص و شكل خاص و صورت خاص پيدا كند- و به حسب آن حالت و صورت نام پيراهن به خود بگيرد- پس همين الان يك رابطه و نسبت خاصى- بين ماده اين پارچه سه مترى- كه بالفعل موجود و حاضر است- و بين شكل پيراهن كه بالفعل موجود نيست وجود دارد- و البته اين رابطه بين پارچه پنجاه سانتيمترى- و بين شكل پيراهن و يا بين يك تخته چوب- و شكل و حالت پيراهن موجود نيست- حكما نام اين رابطه وجودى را قوه- يا استعداد يا امكان استعدادى گذاشتهاند- .
در اينجا چند مطلب[1]است كه بايد به آن اشاره كنيم- 1-اولا نظام اين عالم تنها نظام تاثير و تاثر نيست- باب تاثير و تاثر باب خاصى است كه- نام آن را علت و معلول گذاشتيم عليت تاثير بود- و اگر عليت در زمينه شىء معينى بود- آن شىء نيز تاثرى همراه داشت- يعنى علت مؤثر بود و معلول اثر- و اگر علت اثر خود را به غير مىداد- آن غير هم تاثر پيدا مىكرد- مثل تاثير حرارت و نور خورشيد در زمين- و تاثير حرارت آتش در آب- علاوه بر نظام تاثير و تاثر يك نظام ديگرى هم هست كه- نظام قوه و فعل
[1]فقط به يك مطلب اشاره شده است گويا استاد شهيد در نظر داشتهاند مطالب ديگرى را به اين پاورقى بيفزايد ولى متأسفانه فرصت نيافتهاند به همين جهت اين پاورقى را در آخر مقاله آورديم.
يا نظام شدن است- يعنى اينكه يك مادهاى از حالتى به حالت ديگر در آيد- و چيزى را كه ندارد واجد شود- و يك مادهاى استعداد پذيرفتن حالتى را داشته باشد- و به آن حالت نائل شود- .
البته ممكن است تاثير و تاثر- و عليت و معلوليت و فعل و انفعال- مبدا و منشا رسيدن شىء از قوه به فعل بشود- يعنى او را زودتر به فعليت برساند- ولى در مرتبه قبل كه علتى مىخواهد در موضوعى تاثير كند- بايد در موضوع استعداد پذيرفتن آن اثر وجود داشته باشد- و اگر نه هر علتى در هر معلولى نمىتواند تاثير كند- پس از جهتى قوه بر تاثر مقدم است- و از جهت ديگر تاثر بر قوه مقدم است- زيرا بسيار اتفاق مىافتد كه يك علت و يك تاثير- يك ماده را مستعد پذيرفتن يك صورت مىنمايد- و به اصطلاح علت اعداد و معد واقع مىشود- .
پس نظر ما به علت و معلول از جنبه تاثير و تاثر است- و نظر ما به قوه و فعل- از جنبه شدن و رسيدن از حالتى به حالتى است- گو اينكه بين اين دو يك نوع رابطهاى بر قرار است- .
در نظر فلاسفه جديد ديده نمىشود كه- باب قوه و فعل را از باب علت و معلول مجزا كنند- ولى فلاسفه قديم اين دو را از يكديگر جدا مىكنند- نه تنها به اين دليل كه قدما- عليت را اعم از عليت ايجابى و اعدادى مىدانند- بلكه از آن جهت كه جنبه عليت مطلقا حتى اعدادى- با جنبه امكان و فعليت دو تا است- همان طورى كه باب امكان و ضرورت- با باب امكان و فعليت دو باب است- .
به عقيده اين حكما- عليت خاصيت فاعل و مؤثر و اقوى است- و قوه و استعداد شان ماده و اضعف است- شىء از آن جهت كه كامل است مؤثر است- و از آن جهت كه ناقص و ضعيف است بالقوه و مستعد است- .
نبايد اشتباه كرد كه- قوه و استعداد نفس تاثر شىء از علت نيست- بلكه معنايى است كه تا موجود نباشد ماده متاثر نمىشود- و احيانا بعد از تاثير
علت و تاثر ماده از علت- كه البته مسبوق به استعدادى است- استعداد ديگرى حادث مىشود- پس قوه و استعداد گاهى مقدمه تاثر- و گاهى مولود تاثر مادهاى از علتى است- تاثر قبول اثر و انفعال است- و اين قبول در اثر قوه و استعداد قبلى پيدا مىشود- .
اينجا است كه اين سؤال پيش مىآيد كه- بنا بر اينكه ماده قابل است و اين قبول- در اثر يك صفت وجودى- كه نام آن صفت قوه و استعداد است پيدا مىشود- خود آن صفت يعنى قوه از كجا پيدا مىشود- يعنى ماده آن صفت را به چه وسيله قبول مىكند- و از چه علتى قبول مىكند- آيا صفت قوه و استعداد در ماده- مسبوق به علت فاعلى- و دهنده و مسبوق به قوه و استعداد ديگرى است و اين محال است- .
جواب اين سؤال اينست كه- هر چند احيانا اين تعبير در باره قوه و استعداد مىشود- كه در مادهاى نبود و پيدا شد يا بود و معدوم شد- و يا گفته مىشود كه فلان علت معد و موجد استعداد است- و يا گفته مىشود كه امكان استعدادى- كيفيتى است از كيفيات- و به نظر مىرسد كه از معقولات اوليه است- ولى حقيقت اينست كه اينطور نيست- .
ما در مقاله علت و معلول- آنجا كه علل چهارگانه ارسطوئى را شرح مىداديم- در باره علت مادى گفتيم كه- آن چيزى است كه اثر فاعل را مىپذيرد و قبول مىكند- گفتيم كه خاصيت ماده قبول و انفعال است- و علت مادى آن است كه صورت و اثر فاعل را قبول مىكند- و به خود مىپذيرد هر چند اين پذيرفتن او شدن است- يعنى همان طورى كه ايجاد- دادن چيزى چيز ديگرى را به ثالثى نيست- پذيرفتن و قبول نيز لازم نيست كه- پذيرنده شيئى و پذيرفته شده شيئى ديگر- و پذيرش واقعا سه واقعيت بوده باشد- بلكه به اينطور است كه- پذيرش و پذيرفته شده دو عينيت و واقعيت نيست- بلكه پذيرش ماده صورت را عين تحقق يافتن- و واقعيت يافتن صورت است- و پذيرنده نيز هر چند قبل از پذيرش- غير از پذيرفته شده است ولى با
پذيرش او مىشود- پس مركب از ماده و صورت- مركب است از پذيرنده و پذيرفته شده- اشكال عمده در اينجا اينست كه- حكما از طرفى مىگويند كه- هيولاى اولى محض القوه و الاستعداد است- و از طرفى مىگويند هيولى باقى است با همه صور- و با زوال صور نيز از بين نمىرود- و از طرف ديگر مىگويند قوه تبديل به فعليت مىشود- پس اين سؤال پيش مىآيد كه- آيا واقعا دو قوه و استعداد داريم- يكى قوه به معناى ماده كه در همه حال باقى است- و يكى قوه به معناى استعداد- كه عارض بر قوه به معناى اول است- .
ظاهر اينست كه مقصود حكما از ماده- مطلق حامل استعداد است- و لهذا قائل به هيولاى ثانيه و ماده ثانيه شدهاند- و حقيقت هيولى ماده بودن است نه قوه بودن- و چون هيولى هيچ خاصيتى جز خاصيت ماده بودن- يعنى حامل استعداد بودن- يعنى اينكه مىشود چيز ديگر بشود ندارد- احيانا در تعريف هيولى گفتهاند هو محض قوه الصور- و البته مقصود اينست كه هو محض ماده الصور- يعنى خاصيتش صرفا اينست كه مىتواند چيز ديگر بشود- نه اينكه مىتواند تبديل به چيز ديگر بشود- پس ماده آن چيزى است كه مىتواند چيز ديگر بشود- و چيز ديگر شدن ملازم با بقاء او است- و قوه چيزى است كه مىتواند تبديل به چيز ديگر بشود- يعنى تبديل به فعليت بشود- كه ملازم است با از بين رفتن و معدوم شدن قوه- قوه خاصيت ماده است كه قبل از صورت پذيرفتن دارد- .
قوه را اگر صفت هيولاى اولى بدانيم- قطعا يك معناى سلبى و عدمى خواهد بود- نظير امكان ذاتى و معنايش ابا نداشتن است- و قطعا يك صفت وجودى و حتى- يك نسبت نظير نسبت ظرف و مظروف هم نخواهد بود- و معناى از بين رفتن قوه- با رسيدن فعليت اين خواهد بود كه- قبل از صورت گرفتن از قبول صورت ابا نداشت- ولى بعد از قبول صورت ابا دارد- اينجا است كه اشكال پيش مىآيد كه- باز هم از خود اين صورت ذات هيولى ابا ندارد- مگر آنكه گفته شود كه- معناى بالقوه بودن ماده چون مربوط به عالم