مىآيد گفته شود كه- خروج حركت از قوه به فعل دفعى است نه تدريجى- جواب اينست كه اولا خود قوم آنجا كه گفتند- در حركت دو خاصيت است يك خاصيت را اين قرار دادند- كه هميشه قوه حركت باقى است- پس قوه حركت تدريجا به فعليت مىرسد- و ثانيا فرضا حركت امر دفعى باشد- بالاخره خروج از قوه به فعل هست- و اگر بنا شود خود خروج از قوه به فعل- قوه و فعليتى داشته باشد خروج دفعى قوه و فعليتى مىخواهد- و تسلسل عود مىكند و ثالثا اين بيان كه- حركت را امرى خارج از قوه به فعل بدانيم- با آنچه قبلا گفته شد كه- حركت نفس خروج از قوه به فعل است منافات دارد 37-فرق بين ماده و صورت- و قوه و فعل و امكان و فعليت چيست- ماده را گاهى نفس قوه معرفى مىكنند- به جوهر ذا محض قوه الصور...و گاهى حامل قوه- و آيا ما بالقوه و ما بالفعل به چه چيز گفته مىشود- مثلا تخم سيب كه بالقوه سيب است- آيا در اصطلاحات قوم كه گفته مىشود- ما بالقوه در مقابل ما بالفعل- مقصود مستعد است يا مستعد له- مجموع اين امور در اصطلاح بايد فرق گذاشته شود- 1-ماده صورت- .
2-قوه فعل- .
3-امكان فعليت- .
4-ما بالقوه ما بالفعل- .
5-ما به الشىء بالقوه و ما به الشىء بالفعل- .
6-الجوهر القابل و الجوهر المقبول- .
7-المركب من الماده و الصوره- .
8-المركب من القابل و المقبول- .
9-قوه القبول- .
38-در اين عبارت كه گفته مىشود- الحركه كمال اول لما بالقوه من حيث انه بالقوه- مقصود از ما بالقوه شىء متحرك است- كه حد غايت و فعليت مطلوبه بر آن صادق است- و معنا ندارد كه ما مقصود از ما بالقوه را در اينجا- فعليت مستقبله بگيريم- زيرا فعليت مستقبله خود كمال ثانى است- و از حاشيه آقاى آملى چنين استنباط مىشود- كه ايشان ما بالقوه را فعليت لاحقه گرفتهاند- .
39-مجموع مطالب مقاله ده كه از متن استفاده مىشود اينست- الف هر مادهاى صلاحيت هر صورتى را ندارد- و اين مطلب از مثال پارچه و پيراهن- كه در متن بيان شده استفاده مىشود و خلاصه اين مطلب اينكه- مناسبتى ميان ماده كار و صورت كار لازم است- .
در اينجا بايد توضيح داد كه- عدم صلاحيت هر مادهاى براى هر صورتى- ممكن است فرض شود كه از ناحيه اين جهت است كه- تباين ذاتى بين مواد موجود است- و اشياء يك اختلاف ذاتى دارند- و هر چيزى مادهاى براى صورتى معين ساخته شده- و اين فرض تقريبا با اصالت مهيت- و تباين ذاتى حقايق متناسب است- هر چند تباين مواد قائل ندارد و قائلين به تباين ذوات- از راه تباين صور به اين مطلب قائل هستند- و ممكن است اين عدم صلاحيت از ناحيه تباين صور- و تضاد صور فرض شود- يعنى ماده در همه موارد يكسان و متحد الخاصيه- و بلكه واحد بالشخص است و اين اختلاف مواد- از
ناحيه اختلاف حالات فعليه آن مواد است- كه صور ناميده مىشود و ممكن است كه- اين عدم صلاحيت را بالذات از ناحيه اختلاف امكانها- و قوهها و استعدادها دانست و شك نيست كه- با فرض تساوى ماده و صورت در موارد مختلف- اختلاف در قوه و استعداد معنى ندارد- بلكه اختلاف در قوه و استعداد- همان اختلاف در صلاحيت است- و معنى ندارد كه اختلاف در صلاحيت را- ناشى از اختلاف در صلاحيت بدانيم- پس چون دو شق از اين سه شق را باطل دانستيم- سومى متعين است يعنى بايد بگوئيم- اختلاف در صلاحيتها كه همان اختلاف در استعدادات است- از ناحيه اختلاف در صور پيدا مىشود- .
و ضمنا بايد دانست كه- صور آورنده و حامل استعدادات نيستند- بلكه بايد گفت نقش صور صرفا مانعيت- و تصاحب و جلوگيرى از برخى استعدادات است- يعنى مادهاى كه در تخم سيب است- از آن جهت كه ماده و مايه است- صلاحيت هر صورت و فعليت را دارد- ولى با داشتن صورت تخم سيبى- صرفا صلاحيت درخت سيب شدن را دارد- و صلاحيت درخت انار و يا انسانيت را ندارد- .
ب اين صلاحيت و استعداد كه از لحاظ انتسابش به مستعد- استعداد و از لحاظ انتسابش به مستعد له- امكان استعدادى ناميده مىشود يك صفت وجودى است- كه با آن ميان ماده و صورت پذيرفته خودش- رابطه بر قرار مىشود در بند اول گفتيم- ميان مواد و صور مناسبتى در كار است- كه صلاحيت و استعداد و امكان استعدادى- و قوه ناميده مىشود و در اين بند مىگوئيم كه- اين
صلاحيت يك امر وجودى است- .
به مناسبت اين دو بند بايد حقيقت ماده هيولى- و صورت كاملا روشن و بحث ماده المواد پيش كشيده شود- و خواص آن و دليل اثبات آن- به آن معنى كه مشائين گفتهاند اثبات شود- هر چند مطالب اين مقاله مبتنى بر اثبات هيولى- به معنى خاص مشائى نيست و هيولى به معناى اعم كافى است- ان الهيولى العم اعنى ما حمل...- به مناسبت مطالب اين بند- بايد از حقيقت اين صلاحيت و مناسبت- كه هر حالت قبلى نسبت به حالت بعدى دارد بحث شود- و به آنچه در كتب قدما در باب كيف استعدادى گفته شده- و به اشكالاتى كه در اين زمينه هست بايد توجه شود- و آيا مىتوان اين امكان استعدادى را- چيزى شبيه به سنخيت على و معلولى دانست يا نه- .
ج هر امكان استعدادى- با آمدن مستعد له از ميان خواهد رفت- زيرا با آمدن مستعد له معنى ندارد كه- باز امكان حصول او موجود باشد- زيرا تحصيل حاصل محال است- و يكى از جهات فرق امكان ذاتى- و امكان استعدادى همين است كه- امكان ذاتى با آمدن فعليت امكانى وجود از بين نمىرود- و ممكن تبديل به واجب نمىشود- ولى امكان استعدادى از بين مىرود- اشتراك اين دو امكان لفظى است- و در اينجا بايد بحث كرد كه- آيا از بين رفتن امكان استعدادى به اينست كه- فانى و معدوم مىشود- و يا آنكه تبديل به فعليت مىشود- و اگر فعليت فعليت جوهرى باشد- و از طرف ديگر ما امكان استعدادى را اضافه يا كيف بدانيم- چگونه ممكن است كه عرض تبديل به صورت جوهرى بشود- مگر اينكه اين صلاحيت را يك مفهوم انتزاعى- و
خارج محمول از قبيل سنخيت فرض كنيم- و اين خود يكى از اشكالات امكان استعدادى است- اشكال مهم ديگر امكان استعدادى تسلسل است- زيرا اگر كيفيتى باشد عارض بر محل- مسبوق به امكان استعدادى قبلى است و هلم جرا- .
در اينجا مىگويند- سيب پس از سيب شدن ديگر سيب نمىشود- مگر اينكه صورت سيب موجود را از خود دور كرده- و با حركت و سير ديگرى دو باره سيب شود- بعد از سيب شدن امكان سيب شدن- كه يك صفت وجودى بود از بين رفت- و ناچار بعد از رفتن صورت سيب بايد گفت- امكان استعدادى دو مرتبه حادث مىشود- و به حكم قاعده كل حادث مسبوق به ماده و مده بايد بگوئيم- اين امكان استعدادى مسبوق به امكان استعدادى ديگرى است- و نمىتوان گفت كه امكان استعدادى دوم- در حال فعليت صورت سيبى موجود بوده- و علاوه اين امكان استعدادى دوم- در حال فعليت داشتن امكان استعدادى اول موجود نبوده- و بعد حادث شده و هلم جرا رجوع شود به نمره 45- .
با آمدن صورت بعدى صورت قبلى از ميان مىرود- با آمدن فعليت درخت صورت تخم- كه امكان درخت را همراه داشت نيز از ميان مىرود- .
در اينجا بايد بحث كرد كه- اولا با از بين رفتن قوه درخت شدن- و فعليت تخم بودن چه چيزى باقى مىماند- كه حافظ وحدت باشد و ثانيا مقصود از بين رفتن در اينجا- آيا اينست كه حد و ماهيت صورت اولى از بين مىرود- به طورى كه به درخت سيب نمىشود
گفت تخم- و به انسان نمىتوان گفت نطفه- ولى اين صورت و اين فعليت به وجه كاملترى موجود است- كه همان صورت انسانيه باشد- يعنى انسانيت همان كمال يافته صورت نطفيه است- بدون اينكه خلعى و تفاسدى و انهدامى- در واقعيت آن صورت پيدا شده باشد- و بنا به فرض ثانى آيا صور و قواى سابقه- با حفظ مرتبه در كامل به طور تسخير- و كثرت در وحدت موجود است- و يا صورت ثانيه جز يك صورت بسيطه چيزى نيست- و تبديل مىشود واقعا اين صورت به صورت بعدى- و به عبارت ديگر آيا آن صورت محفوظ مىماند- و مرتبه عاليترى افاضه مىشود- و يا آنكه خود همان مرتبه دانى تبديل به مرتبه عالى مىشود- و مرتبه دانى كه در حال وجود مرتبه عالى موجود است- ترشحى است از آن صورت كمال يافته اولى- مطلب اين بند همان است كه در صفحه 158- به عنوان نتيجه 3 اينطور ذكر شده- هر فعليتى فعليت ديگر را از خود مىراند- .
قوه و فعل را مانند حركت بايد اصل تلقى كرد- نه ظاهره و نمود عينا مانند وجود- و وحدت و كثرت و عليت و معلوليت و...- مثلا در مقام نمود نطفه و انسان است كه تحقق يافته- و از نظر فلسفى و حقيقى قوه و فعليت است كه محقق شده- و نبايد چنين پنداشت كه- قوه و فعليت دو مفهوم انتزاعى هستند- بلكه نطفه و انسانيت به انتزاعى بودن اولى هستند- و البته شك نيست كه- قوه و فعل خود نمودى از قبيل نطفه و انسانيت نيستند- .
ه امكان نيازمند به فعليتى است كه او را نگه دارد- يعنى ما صلاحيت را مستقلا به عنوان- يك حقيقت مستقل الوجود نمىتوانيم
داشته باشيم- هميشه فعليت نمودى است كه- به مجموع مركب آن نمود از ماده و صورت- به قول مشائين و يا به خود صورت به قول شيخ اشراق - مىگوئيم صلاحيت دارد- .
و در هر واحد خارجى به جز يك فعليت- فعليتهاى ديگر جزء ماده است- .
آيا اين جمله با آنچه قبلا گفته شد كه- فعليتها يكديگر را مىرانند- و با آمدن فعليتى- فعليت سابق از بين مىرود منافات ندارد- مگر آنكه بگوئيم مقصود از از بين رفتن- چنانكه قبلا هم اشاره شد اينست كه- فعليت سابقه به عنوان صورت- كه ملاك شيئيت شىء است موجود نيست- و باز سؤال ديگرى پيش مىآيد كه چرا نگوئيم- فعليتهاى سابق جزء فعليت لاحقه مىشوند- و جزء ماده مىشوند و مثال كرسى هم مثال درستى نيست- .
در اينجا بايد دانست كه مقصود از هيولاى ثانيه چيست- آيا مقصود از ماده ثانيه همان هيولا است- در تحت شرايط گرفتارى به صورت- و يا مقصود مجموع ماده و صورت است و به عبارت ديگر- آيا جوهر قابل مجموع ماده و صورت است يا خصوص ماده ز حامل قوه و امكان ماده شىء است نه صورت وى- زيرا صورت پيشين با فعليت يافتن صورت پسين- از بين مىرود و حال آنكه قابل بايد با مقبول موجود باشد- .
آيا اين بند با بند پيش منافى نيست- مگر نه اينست كه ما گفتيم- فعليتهاى سابقه جزء ماده قرار مىگيرند- يعنى جزء جوهر قابل قرار مىگيرند- مگر آنكه مفاد مقاله اينست كه- صورت از بين مىرود
و فعليت باقى مىماند- و جزء ماده قرار مىگيرد و صورت معرف نوع و حد شىء است- و فعليت معرف كمال و تحقق شىء است- و منافاتى نيست بين اينكه بگوئيم- تنها ماده است كه قابل و پذيرنده است- نه مجموع ماده و صورت- ولى ماده ثانيه شامل فعليتهايى نيز هست- يعنى ماده ثانيه و جوهر قابل عبارت است از- ماده اولى و هيولاى اولى و يك عده فعليتهائى- و از همين جا فرق بين ماده و صورت- و قوه و فعليت روشن مىشود كه- فلاسفه ماده و صورت را از جواهر خمسه معرفى مىكنند- ولى قوه و فعل را از امور عامه- و مبحث قوه و فعل را جدا از مبحث ماده و صورت قرار مىدهند- و از همين جا نيز مىتوان به دست آورد كه- وجود اجناس عاليه و متوسطه و فصول بعيده- در ضمن نوع به چه نحو است- و هم نوع اضافى يعنى چه- و هم اينكه فرق بين جنس متوسط مثل حيوان- و فصل بعيد مثل حساس چيست- .
40 چرا براى قوه كه در مقابل فعليت واقع است- حامل فرض شده و در مقاله گفته مىشود كه- اين قوه حامل مىخواهد و ماده حامل قوه است- و براى فعليت حامل فرض نشده- و گفته نشده مثلا كه صورت حامل فعليت است- .
41-اگر قوه كيف استعدادى است و از مقوله كيف است- پس تبديل قوه به فعليت جوهرى چه معنى دارد- زيرا مستلزم اينست كه كيف تبديل به جوهر بشود- و اگر گفته شود كه صور جوهريه جوهر نيست مگر بالعرض- باز هم اشكال باقى است و به علاوه- تبديل و تبدل در اينجا چه معنا مىدهد- آيا معنايش اينست كه اين عرض معدوم شد- و به جايش اين صورت آمد مثل تبديل سواد به بياض- و يا