44-براى مطالب مربوط به امكان استعدادى- رجوع شود به جلد اول اسفار صفحات 35 و 43- و 56 و 97 و 118 و 167 و 172 و 203 و 221- و جلد دوم صفحه 33- .
45-از صفحه 35 جلد اول اسفار استفاده مىشود كه- امكان استعدادى يك نوع كيفيت است- كه قابل شدت و ضعف است- و با امكان ذاتى و ساير مواد ثلاث فرق مىكند- كه امور اعتبارى عقلى هستند و او امرى است كه- حادث مىشود به حدوث بعض اسباب و شرائط- و دوام پيدا مىكند و بعد با حدوث خود شىء منقطع مىشود- كزوال النقص بعد حصول التام- و رفع الابهام عند تعيين الامر على ما فى فلسفتنا- من ان نسبه الماده باستعدادها الى الشىء الحادث- نسبه النقص الى التمام- در اينجا هر چند تعبير به كيفيت شده- و به ظاهر مىنماياند كه آخوند - امكان استعدادى را از معقولات اوليه- و جزء نمودها و پديدهها مىداند- ولى قرائن بعدى كاملا نشان مىدهد كه- آخوند امكان استعدادى را از سنخ وجود مىداند- و شدت و ضعفش را نيز- از قبيل شدت و ضعف وجود مىداند- نه از قبيل اشتداد و تضعيف مقوله كيف- يعنى نمىخواهد بگويد كه حركت در مقوله- و در نوع كيف استعدادى واقع مىشود- كيف گفتن به امكان استعدادى از قبيل مسامحاتى است- كه احيانا در باره وحدت و كثرت و علم نيز گفته مىشود- در اينجا حاجى حاشيه ندارد- .
در صفحه 43 آخوند - موجود بودن امكان استعدادى را مسلم مىگيرد- و وعده مىدهد كه بعدها از نحوه وجود او بحث خواهد كرد- و لكن به مناسبت اينكه اين فصل- براى ابطال عينيت مواد ثلاث
منعقد شده- مىگويد چون آينده در هر زمان غير متناهى است- پس بايد در هر زمانى- امكانات عينى غير متناهيه موجود باشد- و بعد در جواب خصم كه- اين امكانات غير متناهيه مترتبه نيست- با سه برهان ثابت مىكند كه- حتى با عدم ترتب هم اشكال باقى است- و حاصل برهان اول اينست كه- امكان در ذات خود يكى است- و كثرت يا از ناحيه ماده است مستعد- يا از ناحيه مستعد له است- اما ماده در ذات خود نسبتش با همه يكى است- و ناچار بايد گفت كه اين كثرت از ناحيه مستعد له موجود شده- و حال آنكه مستعد له معدوم است- و معدوم ملاك تميز واقع نمىشود- حاجى در حاشيه متنبه مىشود كه- عين اين اشكال در امكان استعدادى هم هست- در مقام جواب مىگويد كه- اولا مصنف منكر وجودى بودن امكان استعدادى است- و بعد دو قسمت از كلام آخوند را شاهد مىآورد- ص 97 و 203 و بعد مىگويد- بر فرض وجودى بودن هم كما هو الحق- لكونه نفس الاستعداد الذى فى المستعد- و لكن مضافا الى المستعد له- و من حيث ان المستعد وجود ضعيف من المستعد له- و ان الهيولى موجوده- و ليست سوى استعداد متجوهر- و كما يظهر من بعض عباراته انه كيف او اضافه...- اشكال مندفع است- زيرا امكانات استعداديه شيئا فشيئا حادث مىشود- به خلاف امكانات ذاتيه بر فرض عينيت- و بعد مىگويد ممكن است- علت اختلاف امكانات استعداديه را- هيوليات ثانيه بگيريم- .
جواب حاجى به هيچ وجه صحيح نيست- زيرا اولا اين اشكال باقى است كه- اگر امكان استعدادى كيف يا اضافه باشد- بايد مسبوق به امكان ديگرى باشد- همان طورى كه آخوند بعدا در رد قائلين-
به حدوث امكانات ذاتيه مىگويد و تسلسل لازم مىآيد- و ثانيا كثرت هيوليات ثانيه- ناشى از كثرت امكانات استعداديه است- و اگر عكس فرض كنيم دور لازم مىآيد- پس عمده در اين باب آن اشكال آخوند است كه- اگر امكانات استعداديه امور وجوديه باشد- بايد تعين و تكثر آنها از راه حوادث معدومه مستقبله باشد- و اين محال است و اين همان مطلبى است كه- در مقاله 10 مورد استناد واقع شده- .
219 در صفحه 56 و 57 آخوند سخن را اينطور آغاز مىكند- فى ان الممكن قد يكون له امكانان - و بعد از اين راه وارد مىشود كه- بعضى ممكنات ذات و مهيتشان كافى است- براى آنكه افاضه وجود به آنها بشود مثل عقول مجرده- و اينگونه ممكنات وجودات ازليه و ابديه دارند- و نوع آنها نيز منحصر به فرد است زيرا تكثر ندارند- و اما بعضى از ممكنات- تنها مهيتشان كافى نيست براى افاضه وجود- و بايد قوه و استعدادى براى ماده- كه قبول وجود آنها را مىكند پيدا شود- كه به نام امكان استعدادى آنها ناميده مىشود- و اين امكان استعدادى متفاوت الوقوع است- و ماده حامل آن است و به واسطه همين امكان- استعدادات و اختلاف استعدادات است كه- كثرت افرادى پيدا مىشو بر اين مطلب چند ايراد وارد است- اول اينكه اين مطلب با اصالت ماهيت فقط سازگار است- زيرا بنا بر اصالت وجود چنانكه در مقاله 8 گفتهايم- امكان ماهيت به آن معنى كه قوم گفتهاند معنى ندارد- و ثانيا اگر ما فرض كنيم كه- ماهيتى قبل از پيدايش استعداد صلاحيت وجود ندارد- پس ضمنا قبول كردهايم كه- قبل از حصول اين
استعداد ممتنع الوجود است- پس امكان ماهوى نيز ندارد- مگر آنكه گفته شود امكان ذاتى دارد و امكان وقوعى ندارد- زيرا امكان ذاتى و امكان وقوعى دو اعتبارند- و خارجا هر ممكن وقوعى ممكن ذاتى نيز هست- هر چند هر ممكن ذاتى ممكن وقوعى نيست- زيرا ممكن است يك ممكن ذاتى- ممتنع وقوعى يا واجب وقوعى باشد- پس مىتوان گفت هر فردى كه در ماده پيدا مىشود- قبل از تهيؤ ماده امكان ذاتى دارد و امتناع وقوعى- و بعد از تهيؤ كامل ماده امكان وقوعى نيز پيدا مىكند- و شايد سر اينكه به امكان استعدادى- امكان وقوعى نيز گفته مىشود- و حال آنكه معناى امكان وقوعى- عدم لزوم محال از وقوع شىء است همين است كه- امكان استعدادى يكى از مصاديق امكان وقوعى است- .
جواب اين مطلب اينست كه- علت امتناع وجود شىء غير متهيؤ الاستعداد- لزوم امر محال ديگرى نيست جز قصور ذات آن شىء- از اينكه قبل از تهيؤ استعداد پيدا شود- .
و ثالثا تنها فرض امكان استعدادى- كثرت افرادى بالخصوص افراد عرضى را تصحيح نمىكند- سپس مىگويد اگر فرض امكان استعدادى نشود- باب خير و فيض منسد مىشود- اين مطلب نيز فى حد ذاته درست نيست- باب خير و فيض به واسطه حركت دوام دارد- و حركت متوقف بر فرض امكان استعدادى- به معناى معروف كه آن را كيف يا اضافهاى بدانيم نيست- .
سپس مىگويد هر اندازه بعد از منبع وجوب بيشتر باشد- امكان بيشتر است امكان ذاتى- و هر اندازه كه قرب بيشتر است
وجوب و فعليت بيشتر است- و به واسطه سد باب اعدام و تحقق بعض شرائط- امكان استعدادى كه كمال ما بالقوه- من حيث هو بالقوه است حاصل مىشود- و اين امكان كمال موجود است در ظرف خارج- همان طورى كه امكان ذاتى كمال- ماهيت معراه است در ظرف ذهن- در مقابل امتناع كه نقص است- و امكان ذاتى اوغل در خفاء است از امكان استعدادى- زيرا امكان استعدادى- از غير آن جهت كه بالقوه است بالفعل است- سپس مثال به منى مىزند و در اينجا است كه- حاجى اشكال معروف خود را مىكند- .
اينكه در اينجا امكان استعدادى را- كمال ما بالقوه من حيث هو بالقوه خوانده- ظاهرا نه به اين معنى است كه حركت را كمال اول- ما بالقوه من حيث هو بالقوه خواندهاند- و شايد مقصود اينست كه- امكان استعدادى خود يك مرتبه فعليت ما بالقوه است- خصوصا بنا بر اينكه امكان استعدادى خارجا با حامل خود- و بلكه با صورت حامل خود يعنى موضوع خود مغاير نيست- و از همين جا مىتوان حدس زد كه- اعتراض حاجى بر مثال منى- مبنى بر اينكه كلام در خود استعداد است كه عرض است- نه در موضوع استعداد درست نيست كما لا يخفى- .
خلاصه آنكه ايرادى كه در اينجا بر آخوند وارد است- در تصوير دو امكان است- نه در تصوير خصوص امكان استعدادى- زيرا تصوير امكان استعدادى آخوند قابل توجيه است- .
در آخر اين فصل اين قسمت را مىآوردو منهم من يرى ان المسمى بالامكان الاستعدادى- هو بعينه الكيفيه[1]المزاجيه و غيرها-
[1]و شايد از همين جهت هم كيف استعدادى خوانده شده .
فمزاج النطفه اذ اعتبر بذاته- كان كيفيه مزاجيه- و اذا نسب الى الصوره الحيوانيه- كان استعدادا لها- و كذلك صحن الدار صفه الدار- و اذا اضيف فى الذهن الى عدد ما يسعه من الناس- كان امكانا له و ستسمع...فى فصل القوه و الفعل - .
در صفحه 97 در ضمن فصلى مىگويد- فى اقسام الممكن بعد اينطور توضيح مىدهد كه- ممكن يا ممكن الوجود فى ذاته است- و يا ممكن الوجود لغيره- و هر ممكن الوجود لغيره- ممكن الوجود لذاته هست به خلاف عكس- البته مقصود از ممكن الوجود لذاته- ممكن الوجود بوجود مطلق است- و مقصود از ممكن الوجود لغيره- ممكن الوجود بوجود رابطى است- و على هذا صحيح اين بود كه گفته شود- الممكن الوجود بوجود مطلق- اما ممكن الوجود لنفسه و اما ممكن الوجود لغيره- به معنى اينكه ماهيت ممكن- گاهى امكان وجود لنفسه دارد فقط مثل جواهر قائمه بنفسها- و گاهى امكان وجود لغيره دارد فقط مثل صور و اعراض- و از اينجا معلوم مىشود كه- معناى واجب الوجود لغيره و ممتنع الوجود لغيره نيز- دو نحو ممكن است فرض شود- يكى اينكه ماهيتى بالذات واجب الوجود- و مستغنى از علت باشد ولى در يك نحو خاص از وجود- كه مثلا وجود لنفسه يا وجود لغيره است- و ديگر اينكه ماهيت ممكن الوجود به لحاظ علت- واجب باشد كه نحو وجودش نحو وجود خاص باشد- به هر حال در اين مطلب تشويش زيادى هست- .
بعد مىگويد ممكن الوجود فى ذاته- يا امكان وجودش كافى در فيضان از علت هست- يا كافى نيست باز مقدمهاى مىچيند كه- چون واجب الوجود بالذات- واجب من جميع الجهات و الحيثيات است-
پس اگر موجودى در يك مرتبه از مراتب محقق نشود- نقص از ناحيه قابل است نه از ناحيه فاعل- زيرا نسبت فاعل با همه متساوى است- و از طرفى مىبينيم بين موجودات- تقدم و تاخرهاى ذاتى و زمانى است- پس ناچار منشا را اختلافات امكانات ذاتى- و امكانات استعدادى بدانيم آنگاه مىگويد- اگر امكان ماهيت كافى بود در تحقق ماهيت- پس اين ماهيت ابداعى خواهد بود و اگر نه كائن خواهد بود- آنگاه مىگويد همين ابداعيات نيز- بعضى بر بعضى تقدم و اولويت دارند- و چون اين تفاوت از ناحيه فاعل نيست- پس قطعا از ناحيه قابل است- پس امكانات ماهوى متفاوت است- از لحاظ اولويت و اقدميت و اشديت- فان امكان العقل الثانى ليس كامكان العقل الاول...- آنگاه مىگويد و سياتى لك ما فى هذا المقام من الكلام- آنگاه مىگويد اگر اين امكان كافى نبود- و احتياج به شروط ديگرى داشت زائد بر اصل ماهيت- حتى تصير مستعدا بقبول الوجود- فلمثل هذا الممكن قسمان من الامكان- احدهما ذاتى للمهيه و هو كون الماهيه بحال- لا يلزم من فرض وجوده و لا من فرض عدمه محال- و الاخر استعدادى-و هو ايضا هذا المعنى بالقياس الى نحو خاص من وجوده...- فما قيل ان هذا معنى آخر من الامكان ليس بصحيح- نعم هما مختلفان بالموضوع- كما ستعلم فى مباحث القوه و الفعل- .
در اينجا چند مطلب است اولا بايد گفت- در اينجا آخوند روى سبك اصالت ماهيت بحث كرده- و حال آنكه قابل تطبيق و برگرداندن به اصالت وجود نيست- خود مراتب وجود و تقدم و تاخر
بين ممكنات- يكى از ادله متقنه اصالت وجود است- و مىتوان شعر معروف حاجى كذا لزوم السبق فى العليه را- به همين معنا ارجاع نمود كه بنا بر اصالت ماهيت- و اينكه مناط احتياج به علت امكان ماهوى است- همه ممكنات در صدور از ذات واجب على السويه است- بلكه نسبت هر معلولى با هر علتى- عين نسبت ساير معاليل است با آن علت و بالعكس- و اساسا تفاوت امكانات و تشكيك در امكانات- چه معنى دارد و البته خود آخوند قبلا گفته كه- امكان ذاتى قابل شدت و ضعف نيست- و حاجى هم در حاشيه توجيهى كرده- ولى عين همين اشكال در امكان استعدادى نيز هست- يعنى همان طورى كه- تقدم و تاخر مراتب وجود در سلسله طولى- ذاتى و مقوم مرتبه آنها است- در سلسله عرضى و قوس صعودى نيز اين تقدم و تاخر- و مرتبه آنها مقوم آنها است و اگر فرض كنيم- فلان موجود در زمانى غير زمان خودش موجود شود- خودش خودش نيست نه اينكه خودش خودش هست- و شرط وجودش كه زائد بر وجودش است- و امكان استعداديش كه مغاير با وجودش است- موجود نيست حقيقت اينست كه- شرائط و معدات و موانع براى حقائق وجوديه- به اين معنى كه وجود شىء وجود شىء باشد- و شرط اين وجود موجود نباشد ابدا معنى ندارد- و اين مطلب زائيده اصالت ماهيت است- و از قياس به امور اعتبارى و قانونى و قراردادى پيدا شده- .
و اينكه در ذيل كلام مىگويد و هو ايضا هذا المعنى بالقياس الى نحو خاص من وجوده - ظاهر اينست كه مىخواهد بگويد كه- بعضى امور مثل صور و اعراض ممكن الوجود لذاته هستند- ولى