هر صورت نوعى از كجا پيدا شده- و همچنين سبب اختصاص هر صورت نوعى به جسمى- از اجسام چيست و چه مانعى دارد كه- همه اجسام و صور نوعيه تبديل به صورت نوعيه واحد بشود- يعنى همه عناصر تبديل به عنصر واحد بشود- آيا جواب اين مسئله را فلسفه قديم و علم جديد چه مىدهد- .
10-اگر فرضا ما عالم ماده را يك واحد حركت بدانيم- و بلكه مطابق فرضيه احتمالى صدر المتالهين - همه اجسام را جسم واحد بدانيم- باز علت اين كثرت مراتبى چيست كه- در مرتبهاى از مراتب اين جسم واحد- فلان تعين پيدا شده و در مرتبه ديگر تعين ديگر
مقاله يازدهم قدم و حدوث
تقدم و تاخر و معيت پيشى و پسى و با همى
اگر در يك سر خطى نقطهاى را مبدا قرار داده- و دو نقطه ديگر را كه باز در روى آن خط هستند- با مبدا مفروض از جهت دورى و نزديكى بسنجيم- نقطه نزديكتر به مبدا را پيش متقدم- و نقطه دورتر از مبدا را پس متاخر مىناميم- .
البته اين كار تنها نامگذارى نيست- بلكه از اين راه است كه دو نقطه نامبرده- مفهوم قرب به مبدا مفروض را كمتر و بيشتر واجد هستند- و از همين روى اگر نقطه مبدا را در سر ديگر فرض كنيم- چون صفت قرب و بعد نقطهها عوض مىشود- نامها پيش و پس نيز عوض شده و نقطه پسين پيش- و نقطه پيشين پس مىگردد- .
و اين معنى در جاهاى ديگر نيز اطراد و عموميت دارد- دو نفر كه به سوى مقصدى روانند آنكه نزديكتر است- پيش مىباشد و آنكه دورتر است- يعنى نسبت قرب را كمتر دارد پس مىباشد- و اگر گاهى اختلاف نسبت را از دست دادند- ديگر پيشى و پسى نداشته و با هم مع ناميده مىشوند- .
و از تامل در اين مثالها و مانند آنها بر مىآيد كه- سبب پيدايش مفهوم پيشى و پسى اينست كه- دو موجود در واجد بودن صفتى زياده و نقيصه پيدا كنند(1)و در هر جا دو چيز را به يك سومى نسبت دهيم- و در نسبت اختلاف كم و زيادى پيدا شود- تقدم و تاخر پيش خواهد آمد چيزى كه هست اينست كه- مبدا مفروض در اين موارد كه نام برديم- فرضى و قراردادى است و از همين جهت- مفهوم پيشى و پسى به حسب تبدل فرض- جاى خود را تبديل مىكنند- .
ولى اينگونه اختلافات را اختلاف تشكيكى- يا زيادتى و كمى در واقعيت خارج نيز داريم- و البته روشن است كه كم و زياد- پيوسته نسبت به مبدا متحقق مىشوند چنانكه واحد- نسبت به عددهاى ديگر مانند دو سه چهار طبعا مقدم است- زيرا تا آن وجود نگيرد ديگران موجود نمىشوند- اجزاى هر مركبى طبعا تا موجود نشوند- مركب به وجود نمىآيد- اجزاى علت نسبت به معلول همان حال را دارند- .
و گاهى كه دو واحد را با عدد ديگر- و يا دو جزء مركب را با مركب- و يا دو جزء علت را با معلول بسنجيم با هم بوده- و نسبت به همديگر پيشى و پسى نخواهند داشت- .
(1)ممكن است نقض شود به صفت بعد- پس ابعد مقدم است بر بعيد- ديگر اينكه ممكن است گفته شود كه- مفهوم قدام بى تاثير نيست- لهذا دو نفر پشت به محراب- يكى نزديكتر از ديگرى شمرده مىشود- ولى مقدم شمرده نمىشود- ديگر اينكه در هر جا تشكيك صدق كند- تقدم و تاخر صدق نمىكند- مثلا در مورد صدق ابيض بر برف و عاج- تشكيك هست ولى تقدم و تاخر نيست(استاد شهيد)
و همچنين علت تامه نسبت به معلول خود- علاوه بر اينكه در وجود نه در زمان مقدم است- در وجوب وجود نيز مقدم مىباشد- زيرا معلول پيوسته با ضرورت وجود- رجوع شود به مقاله 8 موجود است- و تا علت تامهاش اين صفت را واجد و دارا نباشد- معلول داراى آن نخواهد بود- و چون دو علت تامه از براى يك معلول معنى ندارد- در اين نوع از تقدم و تاخر معيت و با همى وجود ندارد- .
و همچنين اجزاى ماهيت شىء- چنانكه در مقاله 5 گفته شد- و در مقاله 13 خواهد آمد انشاء الله- اگر چه تنها در ذهن مىباشند- نسبت به ماهيت مركبه تقدم دارند- و البته اين تقدم تنها در مفهوم است نه در وجود- .
و همچنين در ميان اجزاى زمان- يك نوع تقدم و تاخر ثابتى موجود است- امروز پس از ديروز و پيش از فردا مىباشد- .
و البته نبايد تصور كرد كه- اين اختلاف پيش و پس در اجزاى زمان- مستند به پيدايش مبدا مفروضى است- مانند مبدا تاريخى و جز آن- زيرا تقدم و تاخرهائى كه از اين راه- عارض اجزاء زمان مىشوند قابل تغيير مىباشند- در صورتى كه تقدم و تاخر امروز و فردا اينگونه نيستند- مثلا اگر ميلاد مسيح را مبدا تاريخى قرار دهيم- اجزاء زمانى كه از دو سوى به مبدا نامبرده نزديكترند- مقدمند بر اجزاى دورتر و در نتيجه- ديروز و فرداى مبدا بر پريروز و پس فرداى آن مقدمند- و همچنين ديروز و فرداى مبدا با هم هستند- در حالى كه به حسب حقيقت- هر روز پيش از فرداى خودش مىباشد- و هيچگاه اجزاى زمان با هم نمىباشند- بلكه در واقع تفاوت اجزاى زمان-
چنانكه در مقاله 10 به ثبوت رسيد- در امكان و فعليت(1) مىباشد و هر امكان اگر چه علت يا جزء علت وجود فعليت نيست- ولى پايه اوست پس امكان نسبت به ريشه- و هستهبندى وجود نزديكتر از فعليت مىباشد- و هر جزء از زمان چون حامل امكان جزء پسين خود است- بر آن تقدم خواهد داشت- از بيان گذشته نتيجه گرفته مىشود كه- 1-ما صفاتى واقعيتدار به نام تقدم و تاخر و معيت داريم- .
2-در مورد هر تقدم و تاخر يك صفتى لازم است كه- متقدم و متاخر با اختلاف در آن شركت داشته باشد- به طورى كه هر چه متاخر داشته باشد- متقدم نيز داراى آن باشد بدون عكس- و ما اين صفت را ملاك مىناميم و البته- ملاك نيز در موارد مختلفه تقدم و تاخر مختلف مىباشد- چنانكه در مورد تقدم اجزاء مركب و اجزاى علت- كه تقدم طبعى ناميده مىشود وجود است- و در مورد تقدم علت تامه كه تقدم على نام دارد- ضرورت وجود است و در مورد تقدم اجزاى ماهيت- كه تقدم تجوهرى است تحقق مفهومى است- و در مورد تقدمى كه اجزاء زمان نسبت به همديگر دارند- و يا حوادث به واسطه انطباق به زمان به يكديگر مىگيرند- كه به تقدم زمانى معروف مىباشد- اصل وجود مبهم مشترك ميان امكان و فعليت است- .
3-در هر مورد كه تقدم و تاخر وجود دارد- لازم نيست كه (1)اگر مبناى تقدم و تاخر تشكيك است- فعليت بر قوه تقدم دارد نه عكس(استاد شهيد)-
معيت نيز وجود داشته باشد- چنانكه در تقدم و تاخر على و زمانى(1) گفته شد- كه معيت معنى ندارد- .
4-هر متاخر يك نوع عدمى در مرتبه متقدم خود دارد- به عبارت ديگر با حدود وجودى و خصوصيات ذاتى خود- در مرتبه علت خود نيست
حدوث و قدم
ما نظريه گذشته را كه در نتيجه چهارم ايراد كرديم- در يك جاى ديگر نيز به كار مىبنديم- و آن مورد حدوث و قدم مىباشد- .
ما وقتى كه دو موجود را- كه زمان وجود يكى از آنها بيشتر از ديگرى باشد- مانند دو انسان پير و جوان دو ساختمان كهن و نو- دو رسم ديرين و تازه(2)با هم بسنجيم- آنرا كه زمان بيشترى پيموده قديم- و ديگرى كه زمانش كمتر است حادث(3)مىناميم- .
و با تحليل روشن مىشود كه- ما كارى كه در اين تشبيه انجام مىدهيم اينست كه- زمانى را كه به هر يك از اين دو موجود گنجايش مىدهد- گرفته و هر يك از آنها را به آن تطبيق مىنمائيم- و در نتيجه اين تطبيق- همه زمان نامبرده به موجود قديم اشغال مىشود- مانند 70 سال مثلا كه عمر انسان پير است- در حالى كه زمان نامبرده با تطبيق موجود حادث- به دو جزء تهى و پر منقسم مىشود كه- جزء (1)يعنى در خور اجزاء زمان(استاد شهيد) (2)اين تعبير حتى در مورد كهن و نوى- كه در دو زمان وجود دارند نيز به كار مىرود- پس معلوم مىشود ملاك چيز ديگر است(استاد شهيد) (3)بلكه جديد يا حديث(استاد شهيد)
تهى مقدم بر جزء پر و اشغال شده اوست- مانند هفتاد سال مفروض كه- سى و پنج سال دومش با عمر انسان جوان اشغال شده- و نيمه اولش خالى است و از اين تحليل نتيجه مىگيريم كه- حدوث مسبوق بودن وجود چيزى به عدم زمانى- و قدم عدم مسبوقيت به عدم زمانى مىباشد- .
و چون چنانكه در مقاله 7 بيان كرديم- ما عدم هر چيزى را از وجود چيزهاى ديگر انتزاع مىكنيم- مىتوان نتيجه نامبرده را چنين تعبير كرد- حدوث مسبوقيت زمانى اوست به چيز ديگر- و قدم عدم مسبوقيت زمانى اوست به چيز ديگر
توسعه مفهوم حدوث و قدم
البته پس از آنكه مفهوم حدوث و قدم- به همان مسبوقيت و عدم مسبوقيت برگشت- و سبق و لحوق تقدم و تاخر پيشى و پسى- چنانكه بيان شد اقسامى دارد- حدوث و قدم نيز طبق انقسامات تقدم و تاخر- انقسامات پذيرفته و اقسام پيدا خواهند كرد- كه مهمترين آنها از نظر بحث فلسفى- حدوث على و حدوث زمانى مىباشد- .
در سلسله حوادث مادى- هر حادثهاى كه معلول علت تامه خود مىباشد- نسبت به علت تامه خود حدوث على داشته- و علت نامبرده نسبت به آن قديم على نه زمانى است- .
و همچنين هر حادثه حادث زمانى بوده- و حادث پيش از آن نسبت به آن قديم زمانى است
آيا نسبت به مجموعه عالم چه مىتوان گفت
حدوث عالم از مسائلى است كه- از زمان باستان ميان دانشمندان بشر مورد گفتگو بوده- و هميشه دو دسته از آنان را كه مثبت و نافى بودهاند- به خود مشغول داشته است و ما تا اندازهاى كه- از اين بحث در اين مقالهها مىتوان گنجانيد- در مقاله 14 مورد كنجكاوى قرار خواهيم داد- و در اينجا تنها شالوده سخن را در دو مقام ايراد مىكنيم- .
1-جهان طبيعت حادث على است زيرا همه جهان ماده- در عين اينكه كثرتى به حسب اجزاء دارد- يك واحد حقيقى است- و چون عين حركت و تغيير و تحول مىباشد- ناچار هستى آن از خودش سرچشمه نمىگيرد- زيرا چون ذات و هويتش با بود و نبود تغيير مىپذيرد- و اتفاقى نيز در كار نيست خودش خودش را ايجاد نكرده- و ناچار علتى جز خود دارد كه وجود ضرورى وى- وجود ضرورى جبرى جهان را پيدايش مىدهد- و هستى ضرورى علت تامه- مقدم بر وجود ضرورى معلول است- در نتيجه جهان طبيعت حادث على است- .
2-جهان طبيعت حادث زمانى است- زيرا پيكره زمانى كه گهواره جهان طبيعت شمرده مىشود- چنانكه گفته شد هر قطعه از آن- نسبت به قطعه پيشين خود حدوث زمانى دارد- زيرا فعليتش مسبوق است- به امكانى كه در قطعه پيشين موجود است- و همين مقدم بودن قطعه پيشين نيز- مستند به همان امكان نامبرده مىباشد- پس همين امكان نسبت به فعليت نامبرده- چنانكه تقدم زمانى دارد قدم زمانى