بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 34

............. .

شىء بالقوه و شىء بالفعل نيز- مجموعا يك واحد واقعيت را تشكيل مى‌دهند- با اين تفاوت كه ابعاض جسم با هم نسبت متشابه دارند- ولى اجزاء و مراتب واقعيت كه از بالقوه‌ها- و بالفعلها تشكيل شده نسبت متشابه ندارند- يكى بالقوه ديگرى است و ديگرى بالفعل او است- ممكن نيست بالقوه يك فرد را بالفعل آن اعتبار كرد- با تفصيلى كه بعدا خواهد آمد- اگر آينده از حاضر و گذشته گسسته بود- و ميان آنها كثرت واقعى حكمفرما بود- ممكن نبود كه ميان آنها نسبت و رابطه برقرار شود- ولى ميان گذشته و آينده فاصله وجود ندارد- و كثرت واقعى حكمفرما نيست- گذشته و آينده دو مرتبه از يك وجود مى‌باشند- ميان آنها اتحاد واقعى حكمفرما است- پس رابطه‌اى كه ميان گذشته با حاضر- و ميان حاضر با آينده است- از قبيل رابطه ميان دو شىء مجزا از يكديگر نيست- ميان دو شىء است كه در واقع يك شىء مى‌باشد- .

بلكه بايد بگوئيم دو امر مجزا از يكديگر- و لو همزمان هم باشند نمى‌توانند با يكديگر مرتبط باشند- و ميانشان نسبت برقرار باشد- ملاك صحت برقرارى نسبت ميان دو چيز- همزمانى نيست وحدت و اتصال واقعى است- خواه همزمان باشند- يا هر كدام در زمان جداگانه‌اى قرار بگيرند- و احيانا ممكن است يكى از آن دو زمانى باشد- و ديگرى مجرد و غير زمانى- .

علت صحت برقرارى نسبت امكان- ميان حاضر و آينده اين است كه- واقعا آينده همين حاضر است و حاضر همان آينده است- اگر دو شىء مجزا بودند نه اين نسبت- و نه نسبت ديگر ميانشان برقرار نمى‌شد- .

راز اينكه گفته مى‌شود در علل ايجادى- نه علل اعدادى و زمانى- معلول در مرتبه علت موجود است- و وجود معلول مرتبه نازله علت خوانده مى‌شود- همين رابطه اتحادى است-وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ-مولوى مى‌گويد-متحد بوديم يك گوهر همهبى سر و بى پا بديم آنجا همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب بى گره بوديم و صافى همچو آب


صفحه 35

ترتيب آثار باشد- .

و از اين بيان به وضوح مى‌پيوندد كه- امكان داشتن فعليتى در ماده حقيقتش اينست كه- يك نحوه ثبوت وجودى در ماده دارد- كه هنوز آثار خارجى فعليت بعدى را واجد نيست- و پس از آنكه ماده در سير تكاملى خود- تمام فعليت را پيدا كرد- آثار خارجى را نيز از خود بروز مى‌دهد- .

مثلا فعليت سيب وجود بى اثرى در تخم سيب دارد- با يك وجودات بى اثر ديگرى- از فعليتهاى ديگرى كه امكان دارند- و هنگامى كه تخم با سير تكاملى خود- در خط فعليت سيب افتاد شروع به فعاليت كرده- تدريجا امكانهاى ديگرى را كه بودند از ميان برده- و درخت سيب مى‌شود سپس سيب مى‌شود- و آثار خارجى سيب از وى طلوع مى‌كند- و داراى حجم و سنگينى و رنگ و بوى و مزه ويژه مى‌شود- .

ممكن است نتيجه 4 را با تغيير تعبير چنين بيان كنيم- ماده با پيدا كردن فعليتى- امكان را به فعليت تبديل مى‌كند- و از بيان گذشته مى‌توان نتيجه ديگرى به دست آورد- و آن اينست كه ميان امكان و فعليت- فاصله نمى‌توان تصور نمود زيرا مجموع امكان و فعليت- يك واحد شخصى را تشكيل مى‌دهد و پيدايش فاصله- خواه فاصله وجودى و خواه فاصله عدمى- در ميان يك واحد شخصى- وحدت و شخصيت را از ميان بر مى‌دارد- .

مثلا تخم سيب كه به سوى فعليت سيب رهسپار است- در رهگذر خود به نقطه‌اى نخواهد رسيد كه- در آنجا نه امكان سيب بوده باشد نه فعليت سيب- بلكه پايان امكان سيب آغاز فعليت سيب مى‌باشد- پس مجموع امكان و فعليت سيب- يك واحد متصل را تشكيل مى‌دهد- و


صفحه 36

همچنين ميان تخم سيب- صورتى كه به نوبه خود ماده و امكان سيب را حفظ مى‌كند- و امكان سيب نمى‌شود فاصله كم يا زياد وجودى- يا عدمى فرض كرد زيرا فرض مزبور مستلزم اينست كه- ماده بى صورت تحقق پذيرد و اين خود محال است- .

پس پايان وجود صورت تخم نيز- آغاز وجود صورت سيب بوده و مجموع اين دو صورت- يك واحد متصل و ممتد را تشكيل مى‌دهد- و در نتيجه اثبات جدائى ميان صورى كه- به تدريج روى ماده مى‌آيند- و تكثر ميان آنها فرضى بيش نيست- بلكه چنانكه در مقاله 5 گذشت در عين اينكه- اين صور از يكديگر جدا هستند يك واحد مى‌باشند- .

اشكال-

ممكن است به بيان گذشته اعتراض كرده و بگوئيد كه- بيان گذشته با آنچه علوم امروز تشخيص مى‌دهند- وفق نمى‌دهد(13)زيرا دانشمندان (13)سخن به اينجا رسيد كه ميان امكان و فعليت- به عبارت ديگر ميان گذشته و آينده فاصله نيست- تكثر صور تكثر واقعى نيست بلكه وهمى است- و آنچه هست با آنچه خواهد بود متصل است- و مجموعا يك واحد واقعيت را تشكيل مى‌دهند- .

در اينجا ممكن است- از نظر علوم طبيعى امروز اشكالى به نظر برسد- و آن اينكه اساس اين نظريه بر وحدت و اتصال است- و در عصر جديد علوم نظريه اتصال را مردود شناخته است- .

در مقدمه مقاله گفته شد[1]كه- از دوره يونانيان اين مسئله ميان حكما مطرح

[1]قرار بوده اين مطلب در مقدمه مقاله ذكر شود ولى از مقدمه فقط چند سطر نگارش يافته كه در پايان مقاله آورده شده است.


صفحه 37

............ .

بوده است- كه حقيقت جسم چيست- و جسم از چه تشكيل مى‌شود- آنچه مسلم است اينست كه- ما در مقابل خود اجرامى مى‌بينيم كه محسوس و ملموس- و داراى ابعاد سه‌گانه طول و عرض و عمق مى‌باشند- آيا اين اجرام و اجسام همانطور كه به حس در مى‌آيند- يك واحد واقعيت مى‌باشند يا چنين نيست- و آنچه واقعيت دارد- با آنچه به حس در مى‌آيد متفاوت است- در اين موضوع سه نظريه اصلى و اساسى وجود داشته است- .

الف نظريه‌اى كه از دوره ارسطو به بعد- اكثريت قريب به اتفاق فلاسفه- تا عصر جديد آنرا پذيرفته‌اند- و در اصطلاح فلاسفه اسلامى- به عنوان نظريه جمهور حكما معروف است- طبق اين نظريه اجسام و اجرامى كه محسوس مى‌باشند- از قبيل آب و هوا و آتش هر كدام يك واحد واقعيت است- داراى ابعاد طول و عرض و عمق- همچنانكه در حس مى‌آيند- .

ب نظريه ذيمقراطيس - طبق اين نظريه اجسام و اجرام محسوس- تشكل يافته‌اند از مجموعه‌اى از ذرات بسيار ريز- غير محسوس و غير قابل شكستن ذرات صغار صلبه- به عقيده ذيمقراطيس هر جسمى كه- به وسيله شكستن يا بريدن و غيره دو تا مى‌شود- در واقع به اين صورت است كه- ذراتى كه در كنار هم قرار داشتند از يكديگر دور مى‌شوند- ولى طبق نظريه جمهور حكما- وقتى كه جسمى را دو قسمت مى‌كنيم- واقعا يك واحد واقعى را تبديل به دو واحد مى‌كنيم-[1]و نيز طبق نظريه ذيمقراطيس - خود ذرات تشكيل دهنده اجسام محسوس- نشكن و غير قابل تقسيم مى‌باشند- يعنى منقسم شدن و دو پاره شدن آنها محال است- بر خلاف نظريه ديگران كه- واحد جسم هر اندازه ريز و كوچك باشد- خاصيت قابليت انقسام از او سلب نمى‌شود- بنابر نظريه ذيمقراطيس - هر يك از ذرات تشكيل دهنده جسم- خود داراى طول و عرض و

[1]در اينجا دو مطلب است يكى اينكه جسم از نظر صورت جسميه يك واحد است و تبديل به دو دو واحد مى‌شود .ديگر از نظر صورت نوعيه است كه ملاك شخصيت هر جسم به شمار مى‌رود .در مورد ذى حيات‌ها قطعا مطلب چنين است اما غير ذى حيات‌ها چطور.


صفحه 38

............ .

عمق است- و وحدت اتصالى دارد و در حقيقت جسم واقعى- يعنى واحد جسم همان ذرات مى‌باشند- و اجسام محسوسه هر كدام مجموعه‌اى- از عده‌اى از اجسام كوچكتر مى‌باشند- و در حقيقت ذيمقراطيس از نظر فلسفى- يعنى از آن نظر كه مربوط است به حقيقت جسم- با ديگران اختلافى ندارد و با آنها هماهنگ است- كه حقيقت جسم عبارت است از جوهر قابل ابعاد سه‌گانه- اختلافش با ساير حكما در باره حقيقت جسم نيست- در باره مصداق آن حقيقت است- يعنى از نظر علمى و حسى است- كه آيا اجسام محسوس- هر كدام يك واحد جسم واقعى مى‌باشند- يا هر كدام مجموعه‌اى از واحدهاى جسم مى‌باشند- اختلاف نظر ديگرش- در قابليت انقسام ذرات بوده است- كه به عقيده او ذرات غير قابل انقسام مى‌باشند- و به عقيده ساير فلاسفه- واحد جسم هر اندازه كوچك باشد- قابليت انقسام آن همچنان محفوظ است- اين اختلاف نظر البته فلسفى است نه علمى- .

ج متكلمين اسلامى نظريه سومى دارند- به عقيده اين گروه هر جسمى از ذراتى تشكيل شده- كه فاقد بعد و كشش و امتدادند- متكلمين اين ذرات را جوهر فرد- يا جزء لا يتجزى مى‌نامند به عقيده متكلمين- اجرام و اجسام محسوس آنچنانكه احساس مى‌شوند- واقعيت ندارند آنچه واقعيت دارد- ذرات تشكيل دهنده اجسام است- و آن ذرات واجد هيچگونه بعدى نمى‌باشند- نه طول و نه عرض و نه عمق- تفاوت نظر متكلمين با نظر ذيمقراطيس در اين است كه- طبق نظر ذيمقراطيس ذرات تشكيل دهنده جسم خود- داراى طول و عرض و عمق مى‌باشند- يعنى هر ذره‌اى خود مصداق جوهر قابل ابعاد سه‌گانه است- ولى طبق نظر متكلمين- ذرات هيچگونه امتداد طولى و عرضى و عمقى ندارند- و مصداق تعريف جسم نمى‌باشند- بلكه اساسا جسم به معنى جوهر قابل ابعاد سه‌گانه- مصداق واقعى خارجى ندارد- مجموعه‌اى از جوهرهاى فرد يعنى ذرات عارى از بعد- كه با هم جمع شوند خاصيت طول و عرض و عمق پديد مى‌آورند- پس طول و عرض و عمق خاصيت مجموعه است- و مجموعه چنانكه مى‌دانيم- وجودى غير از وجود اجزاء ندارد مگر اعتبارا و


صفحه 39

............. .

انتزاعا- خاصيت چنين مجموعه‌اى اينست كه- طول و عرض و عمق پديد آيد- .

اينكه چگونه ممكن است- از يك عده جوهر فرد كه هيچگونه بعدى ندارند- مجموعه‌اى پديد آيد داراى ابعاد مطلبى است كه- حكما به عنوان ايراد بر نظريه متكلمين وارد كرده‌اند- .

اين بود نظرياتى كه ميان دانشمندان قديم- در باره جسم وجود داشت- نظريه ذيمقراطيس و همچنين نظريه متكلمين- تدريجا صورت يك نظريه منسوخ را به خود گرفت- و طرفدارانى نداشت و در كتب فلسفه- به عنوان نقل تاريخى فلسفى- و براى رد كردن نقل مى‌شد- ولى در حدود يك قرن پيش كشفياتى رخ داد كه- مخصوصا نظريه ذيمقراطيس احيا شد- ثابت شد كه اجرام و اجسام محسوس- از مجموعه‌اى از ذرات تشكيل يافته‌اند- .

قبلا گفتيم كه ذيمقراطيس از نظر توضيح حقيقت- و ماهيت جسم با جمهور حكما اختلاف نظرى نداشت- از نظر او نيز جسم عبارت است از- جوهرى كه در ذات خود قابل ابعاد سه‌گانه است- اختلاف نظر او با ساير حكما از دو نظر بود- يكى علمى و ديگرى فلسفى- از نظر علمى او معتقد بود كه آنچه به چشم مى‌آيد- واحد واقعى جسم نيست بلكه مجموعه‌اى از اجسام است- تحقيقات علمى جديد به طور قطعى ثابت كرد كه- از اين نظر حق با ذيمقراطيس است- اختلاف نظر ديگرش كه فلسفى بود- در باره امكان و عدم امكان انقسام واحد واقعى جسم بود- از نظر ذيمقراطيس واحد واقعى جسم- كه همان ذرات است ممتنع الانقسام است- ولى از نظر ساير فلاسفه واحد واقعى جسم- داراى هر اندازه و هر مقدار باشد- همواره قابليت انقسام دارد فلاسفه برهان خاصى- براى اثبات اين مدعاى خود اقامه مى‌كردند- كه اكنون مجال بحث از آن نيست- .

در تحول علمى جديد ابتدا نظريه فلسفى ذيمقراطيس - در باره ممتنع الانقسام بودن ذرات تاييد مى‌شد- و لهذا آن ذرات آتم يعنى شكست ناپذير ناميده شد- ولى بعدا ثابت شد كه ذرات شكست ناپذير نيست- بلكه ثابت شد- هر يك از آتمها منظومه‌اى را تشكيل مى‌دهند- كه عبارت است از يك نقطه


صفحه 40

............. .

مركزى و چند نقطه جانبى- .

بعدها نظر ديگرى پيدا شد مبنى بر اينكه- ذرات آتمى كه آخرين واحد ماده مى‌باشند- ممكن است حالت مادى خود را از دست بدهند- و تبديل به انرژى شوند- اما اينكه انرژى را چگونه بايد تعريف كنيم- كه در مقابل ماده قرار بگيرد و آن اصلى كه- گاه تجسم مادى پيدا مى‌كند- و گاه حالت انرژى به خود مى‌گيرد چيست- مطلبى است كه احتياج به بحث و كاوش زياد دارد- و از عهده اين مقاله خارج است- .

نظريه قابليت تبدل ماده به انرژى- كم و بيش نظريه متكلمين را احيا كرد- زيرا طبق اين نظريه نيز- آنچه اجسام را تشكيل مى‌دهد خود ماده نيست- و تجسم ندارد و در عين حال جسم را تشكيل مى‌دهد- .

از آنچه گفته شد معلوم شد- تدريجا نظريات علمى از اتصال بسوى انفصال- و از وحدت بسوى كثرت گرايش پيدا كرده است- ديگر جسم متصل واحد نيست- انبوهى است از انرژيهاى متكاثف- .

اينك مفاد اشكالى كه در متن اشاره شده روشن مى‌شود كه- نظريه رابطه اتصالى ميان امكان و فعليت- و اينكه تكثر صورتها وهمى است نه حقيقى- با آنچه علم امروز ثابت مى‌كند كه- وحدت و اتصالى در كار نيست سازگار نيست- .

جواب اينست كه تمام نظرياتى كه در بالا شرح داده شد- به صورت جسميه مربوط است- نه به صورت نوعيه و يا به اعراض- در باب صورت جسميه نيز وجود واقعيتى كه- در ذات خود امتداد و كشش است- و او است كه فضاى خارج را به وجود آورده- و وجود فضا و مكان و وجود چيزهائى كه مستلزم فضا- و مكان و ابعاد است- از قبيل حركت مكانى قابل انكار نيست به هر حال اينكه مى‌گوئيم- ميان امكان و فعليت فاصله نيست- ربطى به مسئله وحدت اتصالى اجسام ندارد- آنچه مسلم است اينست كه- ما واقعيتهائى در خارج داريم به نام انسان مرغ گوسفند- درخت و غيره و هر فرد از اين واقعيتها- در ظرف خارج يك واحد واقعيت است- خواه مواد تشكيل دهنده


صفحه 41

........... .

پيكر آنها- وحدت اتصالى داشته باشند و خواه نداشته باشند- اين واقعيتها ثابت و يك نواخت نيستند- دائما در معرض يك سلسله تغيير حالتها- و كيفيتها و يك سلسله شدنها هستند- اشياء دائما از يك حالت بالقوه- به يك حالت بالفعل در مى‌آيند- به اين نحو كه وضع جوهرى آنها عوض مى‌شود- جماد نبات مى‌شود نبات حيوان و حيوان انسان مى‌شود- و يا وضع عرضى آنها عوض مى‌شود- مانند تغييراتى كه در كيفيت و يا كميت- و حد اقل در مكان و نسبت وضعى اشياء پديد مى‌آيد- جوهر گذشته با جوهر آينده- كيفيت گذشته با كيفيت آينده- و كميت گذشته با كميت آينده- و نسبت مكانى يا وضعى گذشته- با نسبت مكانى يا وضعى آينده متصل است- و مجموعا يك واحد مى‌باشند- كشف اين وحدت و اتصال ميان امكان و فعليت- مانند خود امكان و فعليت بر عهده فلسفه است- نه بر عهده علم علوم حسى را در اين حريم راهى نيست- .

در اينجا اشكال ديگرى نيز پيش مى‌آيد- كه در متن ذكر نشده است- و آن اشكال از يك نظر مهمتر است- و آن اينكه همه مباحث قوه و فعل بر اساس حدوث و فنا- و موجود شدن و معدوم شدن اشياء است- زيرا پايه اول قوه و فعل اينست كه- هر حادثى مسبوق است به استعداد و امكان قبلى- پس خود حدوث مسلم و قطعى فرض شده است- حدوث يعنى وجود بعد از عدم پس بايد چنين فرض كنيم كه- اشياء قبلا نبوده و نيستند- و بعدا به وجود آمده و مى‌آيند- و اين جريان هميشه ادامه دارد- اما امروز در تحقيقات علمى مخصوصا در شيمى- ثابت شده است كه هيچ موجودى معدوم نمى‌شود- و هيچ معدومى هم موجود نمى‌شود- اگر چنين باشد پس حدوثى و امكان- و فعليتى در كار نيست تا نوبت به بحث- در باره اتصال و انفصال امكان و فعليتها به ميان آيد- .

جواب اينست اگر از ديده فلسفى نظر افكنيم- مطلب بالا مغالطه‌اى بيش نيست- اينكه موجود معدوم نمى‌شود- يك مفهوم صحيح فلسفى دارد و يك مفهوم غلط- مفهوم صحيح فلسفى‌اش در مقاله اول از اين مقاله‌ها- در جلد اول اصول فلسفه بيان شد- آن مفهوم منافاتى با حدوث و فناى اشياء ندارد- .