............ .
عمق است- و وحدت اتصالى دارد و در حقيقت جسم واقعى- يعنى واحد جسم همان ذرات مىباشند- و اجسام محسوسه هر كدام مجموعهاى- از عدهاى از اجسام كوچكتر مىباشند- و در حقيقت ذيمقراطيس از نظر فلسفى- يعنى از آن نظر كه مربوط است به حقيقت جسم- با ديگران اختلافى ندارد و با آنها هماهنگ است- كه حقيقت جسم عبارت است از جوهر قابل ابعاد سهگانه- اختلافش با ساير حكما در باره حقيقت جسم نيست- در باره مصداق آن حقيقت است- يعنى از نظر علمى و حسى است- كه آيا اجسام محسوس- هر كدام يك واحد جسم واقعى مىباشند- يا هر كدام مجموعهاى از واحدهاى جسم مىباشند- اختلاف نظر ديگرش- در قابليت انقسام ذرات بوده است- كه به عقيده او ذرات غير قابل انقسام مىباشند- و به عقيده ساير فلاسفه- واحد جسم هر اندازه كوچك باشد- قابليت انقسام آن همچنان محفوظ است- اين اختلاف نظر البته فلسفى است نه علمى- .
ج متكلمين اسلامى نظريه سومى دارند- به عقيده اين گروه هر جسمى از ذراتى تشكيل شده- كه فاقد بعد و كشش و امتدادند- متكلمين اين ذرات را جوهر فرد- يا جزء لا يتجزى مىنامند به عقيده متكلمين- اجرام و اجسام محسوس آنچنانكه احساس مىشوند- واقعيت ندارند آنچه واقعيت دارد- ذرات تشكيل دهنده اجسام است- و آن ذرات واجد هيچگونه بعدى نمىباشند- نه طول و نه عرض و نه عمق- تفاوت نظر متكلمين با نظر ذيمقراطيس در اين است كه- طبق نظر ذيمقراطيس ذرات تشكيل دهنده جسم خود- داراى طول و عرض و عمق مىباشند- يعنى هر ذرهاى خود مصداق جوهر قابل ابعاد سهگانه است- ولى طبق نظر متكلمين- ذرات هيچگونه امتداد طولى و عرضى و عمقى ندارند- و مصداق تعريف جسم نمىباشند- بلكه اساسا جسم به معنى جوهر قابل ابعاد سهگانه- مصداق واقعى خارجى ندارد- مجموعهاى از جوهرهاى فرد يعنى ذرات عارى از بعد- كه با هم جمع شوند خاصيت طول و عرض و عمق پديد مىآورند- پس طول و عرض و عمق خاصيت مجموعه است- و مجموعه چنانكه مىدانيم- وجودى غير از وجود اجزاء ندارد مگر اعتبارا و
............. .
انتزاعا- خاصيت چنين مجموعهاى اينست كه- طول و عرض و عمق پديد آيد- .
اينكه چگونه ممكن است- از يك عده جوهر فرد كه هيچگونه بعدى ندارند- مجموعهاى پديد آيد داراى ابعاد مطلبى است كه- حكما به عنوان ايراد بر نظريه متكلمين وارد كردهاند- .
اين بود نظرياتى كه ميان دانشمندان قديم- در باره جسم وجود داشت- نظريه ذيمقراطيس و همچنين نظريه متكلمين- تدريجا صورت يك نظريه منسوخ را به خود گرفت- و طرفدارانى نداشت و در كتب فلسفه- به عنوان نقل تاريخى فلسفى- و براى رد كردن نقل مىشد- ولى در حدود يك قرن پيش كشفياتى رخ داد كه- مخصوصا نظريه ذيمقراطيس احيا شد- ثابت شد كه اجرام و اجسام محسوس- از مجموعهاى از ذرات تشكيل يافتهاند- .
قبلا گفتيم كه ذيمقراطيس از نظر توضيح حقيقت- و ماهيت جسم با جمهور حكما اختلاف نظرى نداشت- از نظر او نيز جسم عبارت است از- جوهرى كه در ذات خود قابل ابعاد سهگانه است- اختلاف نظر او با ساير حكما از دو نظر بود- يكى علمى و ديگرى فلسفى- از نظر علمى او معتقد بود كه آنچه به چشم مىآيد- واحد واقعى جسم نيست بلكه مجموعهاى از اجسام است- تحقيقات علمى جديد به طور قطعى ثابت كرد كه- از اين نظر حق با ذيمقراطيس است- اختلاف نظر ديگرش كه فلسفى بود- در باره امكان و عدم امكان انقسام واحد واقعى جسم بود- از نظر ذيمقراطيس واحد واقعى جسم- كه همان ذرات است ممتنع الانقسام است- ولى از نظر ساير فلاسفه واحد واقعى جسم- داراى هر اندازه و هر مقدار باشد- همواره قابليت انقسام دارد فلاسفه برهان خاصى- براى اثبات اين مدعاى خود اقامه مىكردند- كه اكنون مجال بحث از آن نيست- .
در تحول علمى جديد ابتدا نظريه فلسفى ذيمقراطيس - در باره ممتنع الانقسام بودن ذرات تاييد مىشد- و لهذا آن ذرات آتم يعنى شكست ناپذير ناميده شد- ولى بعدا ثابت شد كه ذرات شكست ناپذير نيست- بلكه ثابت شد- هر يك از آتمها منظومهاى را تشكيل مىدهند- كه عبارت است از يك نقطه
............. .
مركزى و چند نقطه جانبى- .
بعدها نظر ديگرى پيدا شد مبنى بر اينكه- ذرات آتمى كه آخرين واحد ماده مىباشند- ممكن است حالت مادى خود را از دست بدهند- و تبديل به انرژى شوند- اما اينكه انرژى را چگونه بايد تعريف كنيم- كه در مقابل ماده قرار بگيرد و آن اصلى كه- گاه تجسم مادى پيدا مىكند- و گاه حالت انرژى به خود مىگيرد چيست- مطلبى است كه احتياج به بحث و كاوش زياد دارد- و از عهده اين مقاله خارج است- .
نظريه قابليت تبدل ماده به انرژى- كم و بيش نظريه متكلمين را احيا كرد- زيرا طبق اين نظريه نيز- آنچه اجسام را تشكيل مىدهد خود ماده نيست- و تجسم ندارد و در عين حال جسم را تشكيل مىدهد- .
از آنچه گفته شد معلوم شد- تدريجا نظريات علمى از اتصال بسوى انفصال- و از وحدت بسوى كثرت گرايش پيدا كرده است- ديگر جسم متصل واحد نيست- انبوهى است از انرژيهاى متكاثف- .
اينك مفاد اشكالى كه در متن اشاره شده روشن مىشود كه- نظريه رابطه اتصالى ميان امكان و فعليت- و اينكه تكثر صورتها وهمى است نه حقيقى- با آنچه علم امروز ثابت مىكند كه- وحدت و اتصالى در كار نيست سازگار نيست- .
جواب اينست كه تمام نظرياتى كه در بالا شرح داده شد- به صورت جسميه مربوط است- نه به صورت نوعيه و يا به اعراض- در باب صورت جسميه نيز وجود واقعيتى كه- در ذات خود امتداد و كشش است- و او است كه فضاى خارج را به وجود آورده- و وجود فضا و مكان و وجود چيزهائى كه مستلزم فضا- و مكان و ابعاد است- از قبيل حركت مكانى قابل انكار نيست به هر حال اينكه مىگوئيم- ميان امكان و فعليت فاصله نيست- ربطى به مسئله وحدت اتصالى اجسام ندارد- آنچه مسلم است اينست كه- ما واقعيتهائى در خارج داريم به نام انسان مرغ گوسفند- درخت و غيره و هر فرد از اين واقعيتها- در ظرف خارج يك واحد واقعيت است- خواه مواد تشكيل دهنده
........... .
پيكر آنها- وحدت اتصالى داشته باشند و خواه نداشته باشند- اين واقعيتها ثابت و يك نواخت نيستند- دائما در معرض يك سلسله تغيير حالتها- و كيفيتها و يك سلسله شدنها هستند- اشياء دائما از يك حالت بالقوه- به يك حالت بالفعل در مىآيند- به اين نحو كه وضع جوهرى آنها عوض مىشود- جماد نبات مىشود نبات حيوان و حيوان انسان مىشود- و يا وضع عرضى آنها عوض مىشود- مانند تغييراتى كه در كيفيت و يا كميت- و حد اقل در مكان و نسبت وضعى اشياء پديد مىآيد- جوهر گذشته با جوهر آينده- كيفيت گذشته با كيفيت آينده- و كميت گذشته با كميت آينده- و نسبت مكانى يا وضعى گذشته- با نسبت مكانى يا وضعى آينده متصل است- و مجموعا يك واحد مىباشند- كشف اين وحدت و اتصال ميان امكان و فعليت- مانند خود امكان و فعليت بر عهده فلسفه است- نه بر عهده علم علوم حسى را در اين حريم راهى نيست- .
در اينجا اشكال ديگرى نيز پيش مىآيد- كه در متن ذكر نشده است- و آن اشكال از يك نظر مهمتر است- و آن اينكه همه مباحث قوه و فعل بر اساس حدوث و فنا- و موجود شدن و معدوم شدن اشياء است- زيرا پايه اول قوه و فعل اينست كه- هر حادثى مسبوق است به استعداد و امكان قبلى- پس خود حدوث مسلم و قطعى فرض شده است- حدوث يعنى وجود بعد از عدم پس بايد چنين فرض كنيم كه- اشياء قبلا نبوده و نيستند- و بعدا به وجود آمده و مىآيند- و اين جريان هميشه ادامه دارد- اما امروز در تحقيقات علمى مخصوصا در شيمى- ثابت شده است كه هيچ موجودى معدوم نمىشود- و هيچ معدومى هم موجود نمىشود- اگر چنين باشد پس حدوثى و امكان- و فعليتى در كار نيست تا نوبت به بحث- در باره اتصال و انفصال امكان و فعليتها به ميان آيد- .
جواب اينست اگر از ديده فلسفى نظر افكنيم- مطلب بالا مغالطهاى بيش نيست- اينكه موجود معدوم نمىشود- يك مفهوم صحيح فلسفى دارد و يك مفهوم غلط- مفهوم صحيح فلسفىاش در مقاله اول از اين مقالهها- در جلد اول اصول فلسفه بيان شد- آن مفهوم منافاتى با حدوث و فناى اشياء ندارد- .
............ .
اما مفهوم غلط آن اينست كه بپنداريم- هر چه هست هميشه بوده و هميشه خواهد بود- علم امروز هم چنين چيزى نمىگويد و همين غلط است كه- ضد اصل حدوث و اصل قوه و فعل است- .
آن چيزى كه سبب شده گمان برود كه- علم امروز منكر موجود شدن معدوم- و معدوم شدن موجود بشود اينست كه- در قرن هجدهم لاوازيه شيميست معروف- پس از يك سلسله تجارب به اين نتيجه رسيد كه- اجرام عالم وضع ثابتى دارند كم و زياد نمىشوند- يعنى مثلا وقتى كه هيزمى سوخته مىشود- و از آن خاكستر كمى باقى مىماند- چنين به نظر مىرسد كه آن هيزم نيست و معدوم شد- اما در واقع چنين نيست- مجموع موادى كه هيزم را به وجود آورده بود جائى نرفت- تغيير صورت و تغيير جا داد- همه تغييرات و تحولات فيزيكى و شيميايى عالم- تغيير صورت و جابجا شدن است- پس هست شدن بعد از نيستى و نيست شدن بعد از هستى- و به عبارت ديگر حدوث و فنائى در كار نيست- .
بعدها اين نظريه تكميل و اصلاح شد- معلوم شد اجرام عالم احيانا به صورت انرژى در مىآيند- همچنانكه انرژيها تكاثف يافته- و حالت جرمى به خود مىگيرند- و ثابت شد كه مجموع مادهها و انرژيها- وضع ثابت و يكنواختى دارند و كم و زياد نمىشوند- .
اولا چيزى كه براى من هنوز هم مجهول مانده اينست كه- مىگويند از نظر قدما در جريان تحولات جهان- اشيائى معدوم مىشوند و اشيائى موجود مىگردند- اين مطلب به طور اجمال صحيح است- ولى ما تا كنون در سخن احدى از فلاسفه نديدهايم كه- حدوث و فناى اشياء را از نظر ميزان- و مقدار صورت جسميه و از نظر آن چيزى كه- مبدا و منشا وزن اجسام است مورد بحث قرار داده باشند- نظر قدما متوجه صورت نوعيه اشياء- كه ملاك حقيقت و نوعيت آنها بشمار مىرود مىباشد- و يا متوجه اعراض كيفى و كمى و وضعى- و مكانى و اضافى آنها است- .
ثانيا فرضا نظريه لاوازيه از جنبه اجرام عالم- نظريه تازهاى باشد حد اكثر
امروزه به ثبوت رسانيدهاند كه- ساختمان اجسام متصل واحد نيست- و هر جسمى مركب از يك دسته اجزاى كوچك و ريز است كه- قابل تبديل به انرژى مىباشند و در حقيقت هر جزء مادى- از تراكم يك توده انبوهى از انرژى به وجود آمده- و خود انرژى نيز ساختمان دانه دانه- كه هر دانهاى كوانتوم ناميده مىشود دارد- .
و از سوى ديگر ما جز ماده و انرژى و با تعبير صحيحتر- جز انرژى در جهان طبيعت چيزى نداريم- و از اين روى اتصال و پيوستگى- يك مفهوم پندارى بيش نيست- .
پاسخ- بحث گذشته ما بر بطلان فرضيهها يا نظريههاى گذشته- مبتنى و اينست كه ثابت مىكند- اجرام و ذرات كه سنگهاى اوليه ساختمان جهانند- هميشه به يك حال باقى مىباشند- در باره ساير تار و پودهاى هستى جهان چه بگوئيم- آيا مىتوانيم بگوئيم همه تار و پودهاى هستى اشياء- در حكم اجرام و ذراتى هستند كه- ماده و هسته ساختمان اشياء را تشكيل مىدهند- مگر اينكه بگوئيم هستى- تار و پود ديگرى غير از همين اجرام ندارد- .
حقيقت اينست كه- چنين نظريهاى نيز در جهان پيدا شد كه- جهان را فقط از ديده ماشينى مىديد- و مىپنداشت همه تار و پود هستى اشياء عبارت است از- ذرات و اجرام اوليه به علاوه يك رابطه ماشينى ميان آنها- اين نظريه در جهان امروز طرفداران زيادى ندارد- و ما در بحثهاى آينده روى اصول فكرى و فلسفى خودمان- بطلان آن را اثبات خواهيم كرد
استوار نيست- و سر و كار ما تنها با واحدهائى است كه- در واقعيت خارج موجود مىشوند- اتصالى كه ما در ميان اشياء خارجيه- يا در ميان صفات آنها اثبات مىنمائيم- نه در ميان دو تا آتم يا ملكول- يا در ميان دو كوانتوم مىباشد- بلكه در ميان دو واحد خارجى و به عبارت ديگر- در ميان دو مرتبه از يك واحد خارجى است- و ما هرگز نمىتوانيم- واحدهاى واقعى را در خارج انكار نمائيم- و پر روشن است كه هر واحد مفروض- با ورود قسمت از ميان مىرود- يك فرد انسان يك واحد است- و يك گوسفند يا مرغ يا درخت بيد يك واحد است- اگر چه ما گاهى هم در تشخيص واحد خطا نموده- و غير واحد را واحد بشماريم- و تا اندازهاى در مقاله پنجم در خصوص كثرت- و اختلافات خارجى اين مسئله را توضيح دادهايم- .
به هر حال با در نظر گرفتن اين مطلب- اگر جسمى را كه هرگز از مكان خالى نخواهد بود فرض كنيم- كه با حركت خود از مكانى به مكان ديگر منتقل مىشود- خواهيم ديد همينكه مكان اولى خود را- با حركت خود رها كرد- و در هر لحظه از لحظات زمان حركت خود- يك مكان تازه نسبت جسم به اجسام خارج- و دور بر خود گرفته- در لحظه بعد مكان تازهترى مىگيرد و همچنين- آنگاه اگر جسم را با چند واحد از اين مكانها فرض كرده- امكنه مفروضه را به ترتيب پهلوى هم بچينيم- هر واحد از مكانهاى مفروضه- به واسطه امكانى كه در مكان پيشين خود دارد- و اين امكان هم با فعليت مكان پيشين- يعنى جسم در مكان پيشين كه حامل اوست متحد است- و هم با فعليت مكان پسين- و جسم نيز على الفرض از مكان خالى نيست- و فعليت مكان نيز بى امكان و قوه نخواهد بود- با همان مكان پيشين اتصال پيدا مىكند- و جمعا واحدى را تشكيل مىدهند- ولى واحدى
كه اين سرش با آن سر اختلاف داشته- و غير همديگرند- (14)يعنى اين (14)سادهترين و بسيطترين پديدهاى كه مشهود و محسوس- و غير قابل انكار است حركت مكانى است- يعنى انتقال جسم از جائى به جائى- .
راجع به اينكه حقيقت مكان جايگاه چيست- دو نظر اساسى وجود دارد- .
بعضى معتقدند مكان حقيقتى است مجزا از جسم- و ثابت و غير متغير است و آن حقيقت است كه- فضا را تشكيل مىدهد و اجسام در آن شناورند- و هر جسمى به تناسب حجم خود- قسمتى از فضا را اشغال كرده است- و با حركت خود آن قسمت را رها مىكند- و قسمتى ديگر را اشغال مىكند اگر فرض كنيم- هيچ جسمى غير از يك جسم محدود وجود نداشته باشد- يعنى اگر فرض كنيم همه اجسام جهان معدوم شوند- و يك جسم باقى بماند- براى آن جسم از نظر جا امكان حركت هست- زيرا قسمتى از فضا را كه اشغال كرده رها مىكند- و قسمتى ديگر را اشغال مىكند- قطع نظر از اينكه خلا و حركت در خلا محال هست يا نيست- .
نظريه دوم اينست كه- فضا و مكانى جدا از اجسام وجود ندارد- هر جسمى به تناسب حجم خود- قسمتى از فضا را تشكيل مىدهد و به وجود مىآورد- اجسام چون در مجاورت يكديگرند- و به يكديگر احاطه دارند- خواه ناخواه ميان آنها نسبتهائى از دورى و نزديكى- و وصل و فصل و محيط بودن و محاط بودن و غيره پيدا مىشود- جسم چه ساكن باشد و چه متحرك- نسبتهائى با اجسام ديگر دارد كه در صورت سكون- آن نسبتها ثابت و در صورت تحرك آن نسبتها متغير است- طبق اين نظريه حركت مكانى عبارت است از- تغير متوالى و اتصالى اين نسبتها- در كتب فلسفه اسلامى نظريه اول را- به اشراقيون نسبت مىدهند و نظريه دوم را به مشائين - ولى ظاهرا منشا اين نسبت شيخ اشراق است- نظريه بعد مجرد و فضاى مجرد- ظاهرا از طرف خود شيخ اشراق ابداع شده- و مانند بسيارى از نظريههاى ديگر او چنين فرض شده كه- اين نظريه از افلاطون كه رئيس الاشراقيون فرض مىشود-